«رامین شرفکندی» آدمی است خاص خودش: شوخ (یادم نمیآید بیلبخند دیده باشمش)، متواضع (تواضع افراطی دارد البته، گاهی خودش را دست کم میگیرد)، باهوش (از وجناتش پیداست) و … کلا خیلی دوستداشتنی. مهابادی است و اواخر مرداد امسال عروسیاش بود و چه خوش گذشت. نصیبتان بشود یک عروسی کردی شرکت کنید.

محمد
۴ دی ۹۰ ساعت ۳:۲۳ ب.ظ
خداییش معرکس این رامین. یه ادم کاملا استثنایی. از اونایی که واقعا نسلشون منقرض شده. یه آدمی که هر چی بگی میشه بهش اطمینان کرد. البته نه به قولهای کاریش
در اوج باهوشی، ساده و بی تکلف، بینهایت با جنبه و صبور که بعضی وقتها آدم حرص میگیره. حالا نمیدونم این حرص از خود این صبوریه یا از سوئ استفاده دوستان
از اونهاییه که اگه یه جایی بود همشون مث رامین بودن اگه اونجا بهشت خدا نباشه حتما مدینه فاضله اس
علی گنجه ای
۴ دی ۹۰ ساعت ۴:۰۷ ب.ظ
چی شده امروز همه یاد رامین افتادین؟
مجید
۴ دی ۹۰ ساعت ۹:۵۳ ق.ظ
بابا جان دست از سر این شریک من بردارید کلی بهش بدهکارم البته بیشتر مرام و معرفت … راستی رامین یه دخمل کوچولو هم داره که اسمش دریاست همینطور که خودش دریاییه اسم اونم کرده دریا که خدا براش نگهش داره ما مخلصیم کاک رامین
دوست رامین
۶ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۱:۴۶ ق.ظ
ســـــلام رامین جان ،
راستش خیلی خوشحالم که بعد از چند سال بی خبری تونستم پیدات کنم ،اون هم بعد از اینکه اسمت رو تو این گوگل عزیز جستجو کردم ، واقعا خوشحالم ، اگه عکست نبود شک میکردم ولی با دیدن این تمام خاطرات سالهای دوستیمون اومد چلوی چشمم ، و خبر ازدواجت هم که خیلی خیلی خوشحالم کرد با تبریکات مخصوص .
اول اینکه ببینم منو میشناسی یانه…
۱- اولین دوست اولین سال دبیرستان که تا آخرین سال دبیرستان.
۲- تشابه اولین حرف فامیلیمون
۳- از اونجایی که خیلی باهوشی دیگه سومین راهنمایی رو نمیکنم!
شناختیم؟
ناشناس
۶ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۴:۱۱ ب.ظ
سلام عزیزم
راستش اینجا سایت من نیست. بلاگ علی گنجه ایه. تو فیس بوک می تونی پیدام کنی.
خوب راستش نفهمیدم! سیامک، علیرضا، آرش، شیرگیر …
همه مون چهار سال دبیرستان با هم بودیم و حرف اول فامیلمون یکی بود. تو کدومشونی؟ خیلی مشتاقم بدونم …
سیامک
۸ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۲:۲۱ ب.ظ
سلام به رامین عزیز،
من سیامک هستم رامین جان ، راستش فیس بوک نداشتم ولی پری روزی باز کردم و برات فیس بوک هم پیغام گذاشتم ، نمیدونم رسید پیغام یا نه.. ،ایمیلم رو اونجا برات نوشتم و اونجا بیشتر با هم صحبت میکنیم ،به امید اینکه بتونیم روزی باز هم همدیگر رو ببینیم….
سهراب
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
اینها رو زمانی دارم مینویسم که ۲ روز تو مهاباد پشت یه خروار برف گیر کردم تو این مدت همش به فکر رامین بودم . رامین این چه شهری توش پور برف خدا می دونه تا کی اینجا زندونم ولی این قدر از رامین تعریف کردم که دفعه بعد که بره مهاباد اون روز رو عید اعلام می کنند لپ کالام ختم کلام رامین جون دوست داریم از طرف بچه های پیشگامان توسعه قوربونت سهراب رحمان
حمید
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
باعث افتخار من که همکارشم .انسان بسیار خوب و باهوشی که خیلی خیلی کم نظیرش پیدامیشه .
مهران
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
خواهش رامین جان شما خودت خوبی نه خیلی خوبی خیلیم باحال آدم با تو خیلی حال می کنه نهایتشی نهایت
علیرضا
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
باید با این پسر باشی تا بفهمی چقدر با معلومات و چقدر افتاده است.
ما که تازه شناختیمش و به دوستی با اون افتخار می کنیم .
رامین
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
یه چیز دیگه: علی منو مشهورم کرده! چون تو وبلاگش راجع به من نوشته تو گوگل میشه منو پیدا کرد.
رامین
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
ای کاش منم یه وبلاگ داشتم یه وبلاگ نقلی هر چند بی خواننده!
اونوخ توش راجع به دوستام می نوشتم راجع به شوخیاشون محبتاشون …
ممنون علی جان و همینطور تو مهران! ممنون واسه همه چی
پرنسس
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
ما که ایشون رو نمی شناسیم … لابد همون طوری هست که میگویید.
ح. م.
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
و البته معصوم.
نجمه
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
سلام منم عروسی کردی با لباس محلی کردی
مهران
۱۶ مرداد ۸۷ ساعت ۶:۰۹ ق.ظ
آخ گفتی در مورد رامین هرچی بگی بازم کمه