ماه: ژوئن 2008

بصیر

هرجا که محل تجمع و توقف مردم باشد، بچه‌های آدامس‌فروش هم هستند… پارکینگ تخت جمشید هم استثنای این قاعده نیست؛ آنجا هم چند تا بچه‌ی قد و نیم قد آدامس فروش دارد که دنبالتان راه می‌افتند و التماس می‌کنند که ازشان آدامس بخرید…

بصیر اما بیشتر از اینکه آدامس‌فروش باشد بازیگر است!

بصیر - آدامس فروش جلوی تخت جمشید

فکرش را بکنید، که جلوی تخت جمشید بصیر پاپیچ‌تان می‌شود و کمی دنبالتان راه می‌افتد که از او آدامس بخرید و شما هم نمی‌خرید؛ یکدفعه می‌بینید که جعبه‌ی آدامسش را پرت کرد و همه‌ی آدامس‌هایش پخش شد روی زمین و زد زیر گریه که: «خب تقصیر من چیه؟… خدا زده پس کله‌م که من اینجوری آدامس فروش شدم… من اگه بابا بالای سرم بود که نمیومدم به تو التماس کنم به خاطر یه آدامس که!… ایشالا خدا پس کله تو هم بزنه که بفهمی من چی میکشم …» خلاصه شما تحت تاثیر قرار می‌گیرید و حاضر می‌شوید که آدامسی بخرید ولی او راضی نمی‌شود و آنقدر به گریه و زاری ادامه می‌دهد تا قیمت حسابی بالا برود!

ببراز قسم می‌خورد که آدامس شش هزار تومانی هم دیده!

موزه هنر مشکین فام

موزه‌ی هنر مشکین‌فام را خیلی از شیرازی‌ها هم ندیده‌اند! حتی خیلی از راننده تاکسی‌های شیراز هم نمی‌دانند که شیراز چنین موزه‌ای هم دارد و من هر دو باری که به آن سر زده‌ام، تنها بازدید کننده‌اش بوده‌ام. البته توی نقشه‌های گردشگری شیراز فهرست شده و از ارگ کریمخانی تا این موزه تقریبا ده دقیقه پیاده راه است.

موزه هنر مشکین فام - ورودی

بنای موزه یک خانه قدیمی است ته یک کوچه‌ی بن‌بست در بافت تاریخی شیراز. خانه معروف است به خانه‌ی فروغ‌الملک (قوامی) و زمانی توسط «اسمعیل قوامی» هدیه شده به آموزش و پرورش شیراز. کاشی سردر موزه هنوز هم عنوان «دبستان فروغ الملک» دارد.

موزه هنر مشکین فام - سردر

انگار از موزه شدن این دبستان سابق، چند سالی بیشتر نمی‌گذرد چون پارچه‌نویسی سر در آن کهنه است ولی هنوز دوام دارد.

موزه هنر مشکین فام - ØÛŒØ§Ø· بیرونی

فضای داخلی موزه، مثل همه‌ی خانه‌های اعیانی قدیمی زیبا است، با همان پنجره‌های مشبک و کاشی کاری و حیاط‌های اندرونی و بیرونی و هشتی و یک اتاق هم با مبلمان قدیمی خانه، از جمله مبل‌های آینه‌کاری شده!

موزه هنر مشکین فام - مبلمان قدیمی

داخل اتاق‌های خانه، فضاهایی برای نمایش آثار هنری سه نسل از خانواده‌ی «مشکین فام» در نظر گرفته و در کنار این آثار، اثرهایی از دیگر هنرمندان فارس هم هست که برخی توسط صاحب اثر و بعضی توسط مجموعه‌داران به موزه هدیه شده‌اند.

موزه هنر مشکین فام - نمونه آثار

لزوما همه‌ی آثاری که در موزه به نمایش گذاشته شده‌اند، آثار هنری چشمگیر و قابل توجهی نیستند ولی موزه در مجموع فضای دلپذیر و چیدمان جذابی دارد و برای کسی که فارس را دوست دارد و می‌خواهد در مورد آن بیشتر بداند، جزء فهرست «حتما ببینم» به حساب می‌آید.

یکی از اتاق‌های موزه اختصاص دارد به عکس‌های مشاهیر فارس در زمینه‌های مختلف، از پزشکی گرفته تا تئاتر و شعر و مهندسی و ترجمه. به علاوه مجموعه‌ی مفصلی از عکس بزرگان فارسی (از جمله عکس‌هایی از سران عشایر فارس) از طرف یکی از مجموعه‌داران به این موزه هدیه شده که در ویترین‌های نزدیکتر به دوربین در عکس زیر به نمایش در آمده.

موزه هنر مشکین فام - مشاهیر فارس

ظاهرا اداره‌ی موزه در دست خانواده‌ی مشکین‌فام (یا نهاد غیردولتی دیگری) است و میراث فرهنگی (یا اصلا یک سازمان دولتی) آن را اداره نمی‌کند. این را هم از روی بلیط موزه می‌توان حدس زد، هم از اینکه برخورد موزه با مشاهیر «ایدئولوژیک» نیست و عکس کسانی مثل «شهیار قنبری» یا «فریدون توللی» را هم می‌توان در میان عکس‌های دیگران دید.

موزه هنر مشکین فام - نمونه عکس های مشاهیر

ضعف بزرگ موزه نورپردازی آن است. وسط اتاق‌ها لامپ‌های کم مصرف سفید رنگ بسیار قوی‌ای نصب شده که هم با فضای موزه همخوانی ندارد و هم عکاسی را خیلی سخت می‌کند. تقریبا نمی‌شود عکسی از فضای داخلی موزه انداخت که در آن ردی از این «نورافکن»ها نباشد.

موزه هنر مشکین فام - تابلویی از استاد بیژن بهادری کشکولی

مجید جان! دلبندم! این سرباز که اون سرباز نیست!

قضیه‌ی حراج «سر سرباز هخامنشی» در «حراج کریستی لندن» را که خاطرتان هست؟

همه‌ی رسانه‌های فارسی که من دیدم (حتی بی‌بی‌سی فارسی) تصویر زیر را به عنوان عکس آن سرباز بینوا منتشر کرده‌اند.

عکس رسانه‌های فارسی

خبرگزاری فارس هم گزارشی درج کرده با عنوان «تصاویر اختصاصی فارس از جایگاه سر سرباز هخامنشی» و کلی کارآگاه‌بازی درآورده و به حساب خودش محل اصلی این «سر» در تخت جمشید را کشف کرده است!

پنج شنبه‌ی پیش که به همراه ببراز و ساعی داشتیم توی تخت جمشید می‌گشتیم، ببراز این صحنه را نشان داد و گفت سرباز سمت چپی همان است که سرش در حراج کریستی فروخته شد…

 Ø¬Ø§ÛŒ خالی سر سرباز هخامنشی فروخته شده در ØØ±Ø§Ø¬ کریستی

من کمی تعجب کردم و توی ذهنم بود که که آن سری که فروخته شده کامل بود ولی این یکی کمی از ریشش توی تخت جمشید جا مانده. از نزدیک بهتر مشخص است:

جای خالی سر سرباز هخامنشی فروخته شده در ØØ±Ø§Ø¬ کریستی

دیروز رفتم و سایت حراج مربوطه در کریستی را چک کردم و عکس «سر»ی که در نهایت به قیمت نزدیک به یک میلیون پوند فروخته شد را آنجا دیدم و این شکلی بود:

 Ø¹Ú©Ø³ ØØ±Ø§Ø¬ کریستی از سر سرباز هخامنشی

(البته عکس کریستی، تصویر آینه‌ای این عکس است)

اگر دقت کنید می‌بینید که این سر اولا با عکس رسانه‌های فارسی خیلی فرق دارد و دوما دقیقا با این جای خالی تطبیق می‌کند. یعنی سر سربازان هخامنشی، زیر چانه پنج ردیف جعد ریش دارد. عکس کریستی سه ردیف جعد دارد و دو ردیف هم روی تن سرباز جا مانده.

 

خلاصه اینکه خیلی انتظار نداشته باشید خبرهای رسانه‌های فارسی در مورد میراث فرهنگی دقیق باشد و هر وقت سر موضوعی کنجکاو شدید، بروید و سری به سایت‌های انگلیسی بزنید!

در ضمن اگر دلتان می‌خواهد که موقعیت مکانی سر مربوطه را بدانید، عکس زیر را ببینید دایره قرمز تقریبا وسط تصویر جای خالی همان سر حراج شده است:

  موقعیت مکانی سرباز هخامنشی

لذت بردیم!

وقتی می‌بینم یک وبلاگ‌نویس (یا اصولا یک نویسنده) برای نوشته‌‌ی خودش ارزش قائل است و برای آن کلی وقت صرف می‌کند و زحمت می‌کشد، کلی لذت می‌برم.

امروز در جریان وبگردی، برخورد کردم به این پست لگو ماهی.

فکرش را بکنید! برای اینکه متوجه شود که تخت جمشید از 70 سال پیش تا بحال چقدر آسیب دیده، رفته و تک تک عکس‌های موسسه شرقی دانشگاه شیکاگو را دانلود کرده (خیلی کار وقتگیری است) و با عکس‌های خودش مقایسه کرده و در اختیار من و توی خواننده قرار داده که بفهمیم مثلا فلان ریختگی فلان کتیبه‌ی تخت جمشید، همان هفتاد سال پیش هم وجود داشته و چیز جدیدی نیست!

باران جان؟ انگلیسی بلد نیستی؟

توجه: از امروز (سیزدهم خرداد) حدود ساعت ده صبح، بخش فارسی سایت باران کوثری و لینک آن در صفحه اول حذف شده و دیگر نمی‌توان پیام خطای مربوط به این پست را دید. اما بخش انگلیسی هنوز اصلاح نشده و دیدن دارد 😉 !

توی لینک‌های بالاترین آدرس وبسایت باران کوثری را دیدم و کنجکاو شدم سری به سایتش بزنم. غیر از اینکه طراحی سایت خیلی توی ذوق می‌زند، وقتی وارد قسمت فارسی شدم چنین پیغام خطایی دریافت کردم:

baran kosari error message

خیلی ما را یاد داستان «خسن و خسین دختران مغاویه» انداخت! اولا که Access is Denali نه و Access is Denied! بعد هم که آن دو جمله‌ی بعدی خیلی گرامر ضایعی دارند! بعد هم یعنی چی که شما حق دسترسی به بخش فارسی را ندارید و بروید قسمت انگلیسی را ببینید؟!

البته احتمالا مشکل از باران نیست و مدیر سایتش انگلیسی را در اکابر یاد گرفته… ولی کلا اگر باران کوثری یا هر آدم مشهوری دیگری قصد سایت راه انداختن دارد بهتر است کار را به اهلش بسپرد!

راستی نکند اصلا این سایت ربطی به باران کوثری ندارد و کسی برای ضایع کردنش آن را ساخته؟ (قضیه‌ی سایت تقلبی نانسی عجرم و فحش دادنش به ایرانی‌ها را که یادتان هست؟)

ببراز بازوبندی

کمتر از یک ماه پیش، دوستی برایم کامنت گذاشت که: «درود؛ بازوبندی هستم از استان فارس، تخت جمشید. چند گاهی است که دارم بر روی خطوط باستانی کار میکنم. به همین خاطر به دنبال کسانی میگردم که این کارها را انجام می دهند که در اینترنت با کار شما آشنا شدم و این پیام را برای شما میگذارم.به یاری خدا در حال کار کردن بر روی یک کارگاه زبان هستم که در آن خطوط میخی آموزش داده شود ودر حال حاضر بر روی خطوط میخی ایلامی و بابلی کار میکنم»

این دوستی کامنتی خیلی سریع تبدیل شد به دوستی تلفنی و بعد هم قول و قرار گذاشتیم که اینبار که می‌روم شیراز همدیگر را ببینیم. قرارمان هم شد روز دوشنبه در آرامگاه حافظ (به قول شیرازی‌ها حافظیه)

همینکه ببراز را با آن قد کشیده و گیس و ریش سیاه و بلند دیدم و چند جمله‌ای با آن لحن حماسی‌اش با من حرف زد، یادم آمد که او را سه سال پیش در تخت جمشید دیده‌ام!

سه سال پیش، نوروز 85، آن زمانی که دانشجوی ترم چهارم زبان‌های باستانی بودم، قرار شد با بچه‌های دانشکده برویم شیراز و توی تخت جمشید یک «کانتست کتیبه‌خوانی» برگزار کنیم! بگذریم که همه اول استقبال کردند ولی دم رفتن جا زدند و کانتست فقط با حضور سه نفر (من، مینا اقمشه و پریا رضایی) برگزار شد و نتیجه‌اش هم خیلی آبروریزی بود… یعنی فرزین آذری پور و هوشیار دژم و فرزین حقدل که به عنوان تماشاچی آمده بودند، کلی توی دلشان به ما سه تا خندیدند که اینها دیگر چه جور دانشجویانی هستند که نیم خط کتیبه را هم نمی‌توانند از رو بخوانند!

 کانتست کتیبه خوانی

ولی سفر خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت و یک دل سیر شیراز و تخت جمشید را گشتیم و با کلی خاطره خوب برگشتیم.

توی همان جریان کانتست، وقتی که رفته بودیم بالای کوه نزدیک مقبره‌ی اردشیر سوم، همین جناب ببراز را دیدیم که راهنمای یک تور بود و داشت با حرارت و حماسه در مورد نقش برجسته‌ی بالای مقبره‌ی اردشیر سوم برای همراهانش توضیح می‌داد… هیبتی که برایتان توصیف کردم و لحن حماسی‌اش آنقدر گیرا بود که من چند دقیقه‌ای توی نخش رفتم و شاید اگر همراه بچه‌ها نیامده بودم، دنبال گروه‌شان راه می‌افتادم و همه‌ی توضیحاتش را می‌شنیدم…

ببراز بازوبندی، اهل یکی از روستاهای نزدیک تخت جمشید است و شغلش کشاورزی است. امسال در زمین‌هایش گندم کاشته و یونجه و «گورجه» (شیرازی‌ها به گوجه می‌گویند گورجه)

ببراز بازوبندی

معمولا تصور پایتخت‌نشین‌ها از یک «کشاورز» پیرمردی فقیر و بی‌سواد است که چشمش به نهضت سواد آموزی و جهاد سازندگی و کمیته‌ی امداد امام خمینی است تا بیایند و سوادی یادش بدهند و کمکی به جیبش بکنند و …. اما خیلی از کشاورزانی که در فارس دیده‌ام (از جمله پدر همسر گرامی) بیشتر شبیه تصویر «دهقان» در شاهنامه‌ی فردوسی هستند: باسواد و بافرهنگ و تا حدی متمول!

ببراز هم یکی از این «دهقان»ها است که بی‌شمار شعر از بر دارد و خودش هم شعرهای محکمی می‌گوید و با تخت جمشید و نقش‌ها و اسطوره‌ها و زیر و زبرش بزرگ شده است و کتیبه‌های خط میخی را چنان روخوانی می‌کند که انگار دارد روزنامه می‌خواند! (باعث شرمندگی من و بقیه‌ی شرکت‌کنندگان در «کانتست»!)

بعد از آن دیدار اول در حافظیه، قرار گذاشتیم که پنج‌شنبه صبح در تخت جمشید همدیگر را ببینیم. ببراز کمی دیر رسید و عذر خواست که شب قبلش درگیر آبیاری زمین بوده. با هم سری به «ساعی آرین» زدیم که نمایشگاهی از کارهای قلمکاری و سنگ‌های تزئینی‌اش در کنار موزه‌ی تخت جمشید برگزار کرده بود (درباره‌اش بعدا می‌نویسم) و گشتی هم توی تخت جمشید زدیم.

 ساعی آرین

چیزی که برایم جالب بود اینکه تمام کادر تخت جمشید، از رئیس و مدیران جزء بگیر تا باستان‌شناس و مرمت‌کار و راهنمای تور و نگهبان و حتی بچه‌های آدامس فروش دم در، ببراز را می‌شناختند و با او سلام و علیک گرم داشتند! دلیلش هم اینکه ببراز چندین سال با بنیاد پارسه همکاری داشته و در موزه و کتابخانه‌ی تخت جمشید روی الواح فارسی باستان و ایلامی و بابلی کار می‌کرده و ایام نوروز به همراه پنجاه نفر داوطلب دیگر، تورهای افتخاری برای بازدید کنندگان نوروزی برگزار می‌کرده‌اند و خلاصه یکی از فعالان پرجنب‌وجوش مجموعه‌ی تخت جمشید به حساب می‌آید.

من هر بار که شیراز می‌روم، حتما سری هم به تخت جمشید می‌زنم و در جواب همسر گرامی خانواده‌اش که کمی این رفتار برایشان عجیب است، استدلال می‌کنم که «اگر شیراز بروی و تخت جمشید را نبینی، مثل این است که مشهد بروی و امام رضا را زیارت نکنی!». اما این بازدید کوتاه و کمی شتابزده به همراه ببراز آنقدر برایم جذابیت داشت که احساس می‌کردم تا بحال تخت جمشید را ندیده‌ام! لابلای همان بازدید شتابزده چندتایی عکس گرفته‌ام که به تدریج همراه توضیحاتش برایتان می‌نویسم.

شیر خندان

شیراز بودیم…

چند روزی شیراز بودیم.

جمع کثیری از اقوام دور و نزدیک همسر گرامی از جمله پدر و مادرش، عازم عمره بودند و ما هم رفته بودیم به بدرقه. غیر از بدرقه و حواشی‌اش کلی اتفاقات ریز و درشت دیگر هم افتاد که سوژه‌ی وبلاگمان را برای مدتی جور کرد!

کاپیتان علیرضا اعتمادی

«سر دفتر عالم معانی عشق است
سر بیت قصیده‌ی جوانی عشق است

ای آنکه نداری خبر از عالم عشق
این نکته بدان که زندگانی عشق است

سروران گرامی، همراهان عزیز، مسافرین محترم پرواز شماره‌ی فلان هواپیمایی ماهان به مقصد کرمان،

در غروبی آرام و دل‌انگیز، من کاپیتان علیرضا اعتمادی به همراه [اسامی کمک خلبان، مهندس پرواز، سرمهماندار و …] ساعتی رو در خدمت شما عزیزان هستیم…»

یک وقتی وسط‌های پرواز، توی همه‌ی پروازها، صدای کاپیتان را می‌شنوید که خوشامد می‌گوید و خیلی رسمی و مودبانه اعلام می‌کند که ارتفاع چقدر است و کی می‌رسیم و هوا چطور است و …. اما این کاپیتان علیرضا اعتمادی با همه فرق داشت!

این جمعه و جمعه‌ی قبلش همراه ماهان مهدوی سفری به کرمان داشتیم برای زیارت مس سرچشمه و برگزاری یک کلاس (خیلی) فشرده… لابلای صحبت‌ها ماهان تعریف کرد که هواپیمایی ماهان خلبان خیلی باحالی دارد که شعر می‌خواند و اهل ذوق است. پنج‌شنبه، همین که کاپیتان شروع کرد به صحبت و گفت «سر دفتر عالم معانی عشق است …» ماهان از جا پرید و ذوق‌زده گفت «خودشه! علی خودشه!».

کاپیتان اعتمادی صدای خیلی گرم و لحن خیلی صمیمی‌ای داشت و شنیدن صحبت‌هایش با وجود اینکه قبلا وصف مفصلش را از زبان ماهان شنیده بودم، خیلی لطف داشت.

خلاصه که کاپیتان گزارش داد بعد از بلند شدن از فرودگاه مهرآباد «با عنایت دوستان مراقبت پرواز گردش به چپ کردیم» و از محدوده‌ی مهرآباد خارج شدیم و الان در محدوده‌ی هوایی انارک در نزدیکی «یزد زیبا و دوست‌داشتی» هستیم و پس از آن به سمت کرمان «مهربان» ادامه مسیر می‌دهیم…

بعد توصیفی از صحنه‌ی روبروی کابین داد که «شبیه نقاشی‌هایی است که در کودکی آرزوی کشیدنش را داشتیم» و «به زودی غروبی زیبا و دل‌انگیز» جای آن را می‌گیرد…

در مورد کرمان اطلاعاتی داد که «در سال 1316 به تقسیمات کشوری پیوسته» و «بلندترین قله‌ی آن هراز است» با فلانقدر ارتفاع…

آخر سر هم آزادی خرمشهر را تبریک گفت و توضیحات فارسی‌اش را با این شعر تمام کرد که:«گل‌ها جواب زمین‌اند به سلام آفتاب/نه زمستانی باش که بلرزانی/نه تابستانی که بسوزانی/ بهاری باش تا برویانی»!

خلاصه آدم جالبی بود. حیف که تنبلی کردم و از او عکس نگرفتم. (بعد از فرود آمده بود دم در و مسافران را بدرقه می‌کرد)

Red Moon!

توضیح:

اینجا عکسی بود از تابلوی یک مغازه در دبی. اسم مغازه به انگلیسی Red Moon بود و به عربی نوشته بود «ریدمون»

عکس را «بابک سلامت» گرفته بود و من قدیم‌ها در پروفایل اورکاتش دیده بودم.

باید قبل از گذاشتن عکس از بابک اجازه می‌گرفتم که نگرفتم و موضوع کمی باعث دلخوری بابک شد.

همینجا دوباره از بابک عذرخواهی می‌کنم و عکس را هم که حذف کرده‌ام.