چهارشنبهی هفتهی پیش برگ سفید نظام وظیفه آمد و زیرش نوشته بود که باید ساعت شش صبح اول آبان (پس فردا) خودم را معرفی کنم به معاونت وظیفهی عمومی در میدان سپاه. نسخهی دوم برگ واکسیناسیون هم باید همراهم باشد. کد مرکز آموزشی را نوشتهاند ۸۷ که یعنی پادگان خاتمی سپاه یزد. جای بدی نیست و معروف است به هتل خاتمی. مهمتر این که ۱۸ ماه آینده را بصورت «برادر علی گنجهای» در خدمت دوستان و آشنایان هستم!
ممکن است چهارشنبه صبح که میروم میدان سپاه، همانجا خفتمان را بچسبند و سوار اتوبوس کنند و بفرستند یزد. ممکن هم هست که بگویند فلان روز خودتان را به پادگان معرفی کنید. فرض را گذاشتهام روی این که چهارشنبه خفتگیر میشوم و این چند روزه را به شدت مشغول جمع و جور کردن وسایل و بستن کارهای ناتمام و مشورت گرفتن از دوستان سربازی رفته و دلداری دادن به همسر گرامی و نوشتن و Schedule کردن پستهای مربوط به سفر اصفهان و شیراز هستم! نمیخواهم وسط پادگان آموزشی غصهی این را بخورم که الان بر و بچ دیگر وبلاگ مرا فراموش کردهاند و فیدم در حد شیر پاستوریزه رقیق شده است!
وسط این همه تکاپو و بیم و امید، دیروز کارآگاه بهمنی داشت مرا نصیحت میکرد و توصیه میکرد که در دورهی آموزشی حتما داوطلب ارشدیّت شوم. توضیح هم میداد که هر چیزی توی آموزشی برای خودش ارشدی دارد: ارشد آشپزخانه، ارشد انبار، ارشد گروهان، ارشد نظافت، و …. ما که در این مدت ختم روزگار شدهایم و دیگر رامین و کارآگاه نمیتوانند سر کارمان بگذارند، به تغییر لحن کارآگاه زمان ادای «ارشد نظافت» حساس شدیم و بعد از پرس و جو فهمیدیم که منظورش همان ارشد دستشویی است و این هم کسی است که صبح تا شب باید مواظب باشد که دستشوییها خوب تمیز شده باشند و سربازها همه جای خودشان را خوب شسته باشند و از این مسائل! خلاصه که اگر خام شده بودیم و حرفهای کارآگاه باورمان شده بود، سوژهای میشد که این دو نابکار، یک عمر به ریشمان بخندند. کلا آدمهای موثق توصیه میکنند که در طول خدمت سربازی، علیالخصوص حین آموزشی، داوطلب هیچ چیز نشوید و فقط یک سرباز عادی باشید.
برادر حسین
۱ آبان ۸۷ ساعت ۶:۴۹ ب.ظ
همه جای ایران سرای من است که خوب وبدش از برای من است
علی گنجه ای
۱ آبان ۸۷ ساعت ۶:۵۳ ب.ظ
به به! هم خدمتی عزیزم برادر حسین! آقا شنبه ساعت ۹ میبینیم همدیگه رو
حسین
۱ آبان ۸۷ ساعت ۶:۴۸ ب.ظ
سلام
من هم همونجا اوفتادم
همدیگه رو می بینیم
قربانت
دینا
۱ آبان ۸۷ ساعت ۲:۰۲ ب.ظ
امروز یک آبان سنه ۱۳۸۷ -ما همیشه به یاد مارکوپولو ایران گرد هستیم تا سربازیش تمام شود و بپرد بیاید دوباره روز ازنو- سفر از نو
)
علی گنجه ای
۱ آبان ۸۷ ساعت ۶:۵۵ ب.ظ
امیدوارم وسط آموزشی یه مرخصی میان دوره حسابی بدن، یه دل سیر یزد گردی کنیم
دینا
۱ آبان ۸۷ ساعت ۹:۲۹ ق.ظ
اوووووووووووووه کتیبه خوان و خط شناس سرباز الهی تندی تموم بشه به ایرانگردی و جهانگردیت برسی .
مهرانی
۱ آبان ۸۷ ساعت ۲:۰۰ ق.ظ
به چپ چپ ، نظر به چپ ؛ حالا بدو رو
اک او اِ آ
بشینن ، بر پا
راستی استعمال دخانیات هم زندان داره حواست باشد برادر ، دماغت نره لای در
داود
۳۰ مهر ۸۷ ساعت ۷:۳۶ ب.ظ
خدا کنه اونجا یه اینترنت حسابی داشته باشه، تا مدت ها بساط خندمون به راه خواهد بود(طبق گفته های داداشم تو پادگان همیشه یه چیزی واسه خنده وجود داره:)
مهران
۳۰ مهر ۸۷ ساعت ۱۲:۳۳ ب.ظ
به به می بینیم که شتر داره بالاخره روی شما هم تشریف می بره به سلامت
اما چند نکته
ارشد منشی هرکدوم مزایا و معایبی داره من آموزشی ارشد نهارخوری بودم خیلی حال داد کلی چاق شدم آخه غذا هال هم روبه راه بود و بعد اینکه در دوران سردوشی هم که منشی بودم حال کردم به نظر من همه اینها بهتر از رژه رفتن هست خود دانی و اینکه منشی رو از آدم خوشگل ها انتخاب می کنن و گوگولی مگولی ها و ارشد ها بر عکس آدم های درب داغون حالا خودتو ببین کجا می تونی جا کنی
در ضمن تو این مدت بهت قول می دم بیایم پیشت ملاقات
سولماز
۳۰ مهر ۸۷ ساعت ۱۲:۱۲ ب.ظ
وقتی از خدمت برگردی کلی خاطره داری که واسه فاطمه تعریف کنی تقریبا تا آخر عمرت جون مهرانم کلی خاطره واسه من تعریف میکنه مثلا یه خاطره ۱۰ بار و من همشو از حفظم اون اولشو میگه من تعریف میکنم به فاطمه بگو غصه نخوره زود تموم میشه شیراز پیش فکو فامیلش حالشو ببره و من به جاش کلمه های قشنگشو با حرکات پانتومیم واسه محمد تکرار میکنم که هیچکس یادش نره سرتو کچل کردن یه عکس از خودت بگیر مشاقم که ببینم موفق باشی
سولماز
۳۰ مهر ۸۷ ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ
سلام علی
امیدوارم به سلامت بریو برگردی دل منو مهران برات تنگ میشه گشت گذار آخر هفته شما نیستین ما باید با محمد فاشیست و عادله بریم ولی جاتونو خالی میکنیم داری آش میخوری به یاد ما باش به همسر گرامی سلام برسون
ناشناس
۳۰ مهر ۸۷ ساعت ۱۱:۳۷ ق.ظ
امیدوارم یک فرصت چند روزه بدن که برات جشن تولد بگیریم
هشت پا
۳۰ مهر ۸۷ ساعت ۱۰:۳۷ ق.ظ
درود
کلا خدمت چیزه مزخرفی هستش و وقت تلف کردنه اما گریزی نیست!
تو آموزشی فقط ارشد غذا خوبه و منشی بقیه فایده نداره!
من خودم ارشد آسایشگاه بودم بیچاره شدم بسکه کثفتکارههای دیگران رو ماست مای کردم.
امیدوارم این دوره رو با موفقیت پشت سر بزاری
شاد باشی.
iVahid
۲۹ مهر ۸۷ ساعت ۶:۰۰ ب.ظ
آقا هرچند ما دلمون تنگ میشه ولی خوب میدونیم که با دست پرسوژه برمیگردی. پس منتظر میمونیم!
پیکولو
۲۹ مهر ۸۷ ساعت ۵:۴۱ ب.ظ
حتم دارم کلی سوژهی بکر جمع میکنید از خدمت.
توصیهی دوستانهی سرگروهبانها اینه که بهتره در طول خدمت اسمت رو یاد نگیرن
سورملینا
۲۹ مهر ۸۷ ساعت ۴:۵۶ ب.ظ
به جناب “کارآگاه” بفرمایید :
« مدیرگروه سیستمهای پایه” فرق داره با ارشدیت در سربازی!”
آقای گنجه ای ! یه وقت با طناب اینها توی چاه نروید ها؟!
سورملینا
۲۹ مهر ۸۷ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ
وقتی از سربازی برگردید، به اندازه تمام عمرتون پست دارید که توی وبلاگتون بگذارید. من معتقدم پسرها دو سال سربازی می روند ( حالا کمتر هم شده) یک عمر خاطره تعریف می کنند. من که اگه یه روزی برادر و همسرم خاطره های سربازی شونو یادشون بره، من یکی مو به مو همه رو از حفظم !!!
سورملینا
۲۹ مهر ۸۷ ساعت ۴:۵۲ ب.ظ
به سلامتی. ایشالا به سلامتی این دوره رو هم پشت سر بگذارید. واقعا گول اینها رو نخورید. تا میتونید گمنام بمونید. من سربازی نرفته ام ولی تجربه سربازی اطرافیان رو دیده ام. گمنام ها خیلی راحت تر بوده اند. خیلی دلم می خواد به همسرتون دلداری بدم. باور کنید این چند روز همه اش به فکرشم. اینم یه فرصته که قدر همدیگر رو بدونید(از اون حرفها که فقط آدم حرفش رو می زنه. نوبت خودش که می شه، یادش می ره!!!)
کاپیتان مهرداد
۲۹ مهر ۸۷ ساعت ۴:۴۲ ب.ظ
سلام و علیکم برادر گنجه ای
تقبلله!
ببین یک وقت خام و جو گرفته نشی بری جلو بگی من ارشد! چون اولش ریاسته اما آخرین روز آموزشی که برسه میگن ارشد کشی! یدونه پتو سربازی میندازن رو سرت و بعد …
البته اگر بتونی بشی منشی، اونوقت بدک نیست…
به هرحال امبدوارم که بسلامت بری و بسلامت برگردی…
دوران سربازی بد نیست، خودت متوجه میشی…