ماه: اکتبر 2008

باغ پرندگان اصفهان، به خوبی روز اول

بار اول که رفتم باغ پرندگان اصفهان، سال هفتاد و پنج بود؛ یکی دو ماه بعد از افتتاحش توسط هاشمی رفسنجانی که آن موقع سال آخر ریاست جمهوری‌اش را می‌گذراند.

آن موقع مثل هر بنای تازه‌افتتاح‌شده‌ی دیگری مرتب و منظم و تر و تمیز بود و پرنده‌ها سرحال و قبراق مشغول اینور و آنور دویدن بودند.

 باغ پرندگان اصفهان - سال 75

اینبار که بعد از ده دوازده سال داشتیم به بازدید باغ می‌رفتیم، انتظار داشتم خرابه‌ای کثیف و آشفته ببینم با یک مشت پرنده‌ی شَل و پل و مریض و مردنی. یعنی چیزی توی مایه‌ی پرنده‌های پارک ملت و ساعی. (طفلکی‌ها بیشتر به درد موزه‌ی بیماری‌های دام و پرنده می‌خورند تا چیز دیگر)

چقدر ذوق‌زده شدم وقتی پایم را گذاشتم توی محوطه‌ی سقف‌دار باغ (سقف تور سیمی دارد) و دیدم همه‌چیز به همان خوبی و مرتبی روز اول است و پرنده‌ها همه سالم و سرحال‌اند و خلاصه دوازده سال از افتتاح چیزی در این مملکت گذشته و خراب که نشده، هیچ، بهتر هم شده!

بعضی پرنده‌ها در محوطه‌ی باغ آزادانه می‌گردند.

طاووس

بعضی‌ها مشغول شنا در برکه‌ی وسط باغ‌ اند.

قو

بعضی‌ها قفس فلزی دارند. در این مورد کسانی که با موبایل عکس می‌گرفتند می‌توانستند به دوربین‌داران دهان‌کجی کنند چون لنز کوچک موبایل را می‌شود از لای میله‌ها رد کرد و عکس گرفت.

پرنده در فقس

بعضی‌ها هم مثل این طوطی سفید در قفس‌هایی با پنجره‌ی شیشه‌ای بودند. مسوولین باغ اگر همتی می‌کردند و دستی به سر و روی این شیشه‌ها هم می‌کشیدند، دیگر نور علی نور بود.

طوطی سفید

توی توضیحات مربوط به باغ پرندگان در پورتال شهر اصفهان نوشته که این «طوطی آرا» و آن «توکان» که پرندگان زینتی گران‌قیمتی هستند سال 82 خریداری شده‌اند.

طوطی آرا

توکان

مرتبط:

صفحه مربوط به باغ پرندگان در پورتال اصفهان

ننویس حاجی!

گفتم (یعنی تقریبا تشر زدم) «ننویس حاجی!». دست و پایش را گم کرد و با ترس به طرف من برگشت. انتظار داشت آدم یونیفورم‌پوشی ببیند انگار. مرا که دید و خیالش که راحت شد، خودش را جمع و جور کرد و حرف گنگی زد توی مایه‌های این که «همه نوشته‌اند، من هم می‌نویسم» و کارش را کرد و رفت. من هم یک عکس ازش گرفتم که کمی اخم‌هایش را توی هم برد ولی واکنشی نشان نداد.

yadegari

بعد که رفت، یکی یکی اعضاء خانواده‌اش آمدند و سرک کشیدند و نگاهی به من انداختند ببینند کی بوده که به پدر خانواده گفته یادگاری نوشتن روی بناهای تاریخی کار بدی است! وقتی از کنارشان رد می‌شدم (مرا نمی‌دیدند) شنیدم که مادر خانواده می‌گفت: «پس واسه چی این همه راه اومدیم؟ اومدیم که یادگاری بنویسیم دیگه!» (لهجه‌اش را حذف کردم که به قومیتی توهین نشده باشد)

مهرگان خودمانی

سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش (شانزدهم مهر) ساعت هفت شب دعوت بودیم به تخت جمشید برای جشن مهرگان. برگزار کننده هم که … خوب معلوم است، ببراز و دوستان!

آنروز صبح رفته بودیم به قلات و چله‌گاه (گزارش‌شان را بعدا تقدیم می‌کنم 😉 ) و هر چه تلاش کردیم که به موقع برسیم نشد و کلی ذوق جشن را داشتیم و همه‌اش نگران بودیم که نکند به خاطر تاخیر قسمت مفرحی از جشن را از دست بدهیم یا نکند باطری دوربین‌مان که همه‌ی روز را در کار عکاسی بوده، تا آخر شب دوام نیاورد و به خودمان دلداری می‌دادیم که هیچ مراسمی در ایران سر ساعت برگزار نمی‌شود و توی تخت جمشید هم حتما یک پریز برق پیدا می‌شود که باطری را شارژ کنیم و از این جور چیزها.

خلاصه به هر ترتیب که بود ساعت هفت و نیم رسیدیم به تخت جمشید و به جای مراسم و جشن و صورت‌های خندان و از این چیزها، مواجه شدیم با جوّ نسبتا متشنجی مرکب از حدود 70-80 نفر در حال متفرق شدن و چند افسر و سرباز نیروی انتظامی در حال متفرق کردن. بعدا فهمیدم که پیرارسال در جشن مشابهی نیروی انتظامی همه‌ی شرکت‌کنندگان را دستگیر کرده و یک شب در بازداشتگاه خوابانده و آتشدان و ساز و اوستا و شاهنامه‌شان را هم توقیف کرده و هنوز هم پس نداده.

ما هم مثل بقیه متفرق شدیم و دنبال ماشین ببراز راه افتادیم طرف مرودشت و از دفتر ببراز سر درآوردیم و به همراه کسانی که در عکس می‌بینید، یک جشن مهرگان خودمانی همانجا برگزار کردیم و آجیل‌ها را تا جایی که توانستیم خوردیم و هر چه نتوانستیم را هم بردیم و تا حدود دوازده شب مشغول گپ زدن و شعر خواندن/شنیدن و بحث کردن بودیم.

در مجموع شب به یاد ماندنی‌ای بود و با دوستان جالبی آشنا شدم.

ببراز که با آن ریش و مو و سدره‌ای که پوشیده تابلو است. من و همسر گرامی هم که سمت چپ عکس هستیم.

دست راست ببراز، آن که عینک زده، محمد ذنوبی است، گل سرسبد جمع و حافظِ بی‌شمار شعر معاصر و کهن و اهل هرگونه فعالیت ادبی-هنری که فکرش را بکنید.

بغل دستی او پ ج است، او هم اهل ادب و موسیقی است و دستی هم در وبلاگ‌نویسی دارد. یعنی یکی از نویسندگان فعال وبلاگ روزنامک است که لابد دیده‌اید و خوانده‌اید. ن. ن. همسرش است و خانمی که سمت راست همه ایستاده هم خانم ن، مادر ن است که در جریان شعرخوانی‌ها فهمیدیم اسمش ل است. کلا خانواده‌ی خیلی کم‌حرف و خجالتی بودند و جز به ضرورت چیزی نمی‌گفتند.

آن که از همه بلندتر است، هادی معتضدیان، اهل بوانات است و پسر یکی از خان‌های ایل خمسه و قوم و خویش نزدیک کلانتر ایل. هادی در راه بازگشت اطلاعات جامعی درباره ایل و تاریخچه‌ی آن و مسائل مربوطه داد که خیلی برایم جالب بود. خیلی هم اصرار داشت که هیچ نسبتی با خسرو معتضد ندارد و هر رابطه ای بجز تشابه اسمی را به شدت انکار میکرد!

مازیار جعفری، پسر جوانی که کنار من ایستاده، دانشجوی سال اول دانشگاه شیراز است (جامعه شناسی می‌خواند اگر درست یادم مانده باشد). به قول خودش، ساعت هشت شب، بی وسیله و بی همراه و بی آنکه اصلا خبر داشته باشد برنامه دقیقا چیست، «به امید اهورامزدا» راه افتاده طرف تخت جمشید و از مرودشت که می‌گذشته دیده که ماشین ببراز جلوی دفترش پارک است. (ببراز یک سمند سیاه تابلو دارد) و کلی هم پشت در دفتر گیر کرده و به صرافت افتاده بوده که سنگی به شیشه بزند تا ما بفهمیم یکی پشت در گیر کرده و زنگ در کار نمیکند، که یکی از واحدهای دیگر در را باز می‌کند و کلی خوشحال می‌شود که اهورامزدا امیدش را ناامید نکرده 😉 ….

کنار دستی مازیار، وحید دهقان را درست نشد که بشناسم. چند نفر دیگر هم بودند که زودتر رفتند و به عکس یادگاری نرسیدند.

برگشتیم…

سه روز اصفهان بودیم و یک هفته شیراز. حسابی گشتیم و خوش گذراندیم و جایتان را خالی کردیم.

آن عکس سرکاری، تصویر یکی از پایه‌های سی‌وسه‌پل است از بالا. جایزه‌ی نزدیکترین حدس می‌رسد به شهرام و کمال؛ جایزه‌ی بامزه‌ترین حدس به سورملینا (به خاطر حدس «اثر انگشت یک شیرازی»)

سی و سه پل

نزدیک 1500 عکس انداخته‌ایم که باید سر فرصت بنشینم و با دقت بیشتر نگاه‌شان کنم و بدها را دور بریزم و خوب‌ها را دسته‌بندی کنم و Tag بزنم و برایشان توضیح بنویسم و سر جمع بشود 40-50 تایی پست.

امروز البته از صبح مشغول گودر ام و هنوز از وضعیت 1000+ خارج نشده ام!

از سفر

isfahan3 سه روز آخر هفته‌ی پیش را اصفهان بودیم و الان شیرازیم و اگر برنامه‌ی دیگری پیش نیاید تا آخر هفته می‌مانیم. فعلا حدس بزنید این عکس کجاست تا هفته‌ی بعد.

(پاسخ را ببینید)

isfahan1

حکمت بهمنی!

bahmani این روزها دغدغه‌ام سربازی است. تاریخ اعزامم اول آبان است و نمی‌دانم کجا قرار است بیافتم و چکار قرار است بکنم.

یکی از دوستان قدیمی دنبال این است که امریه‌ای برایم جور کند در یکی از سازمان‌های دولتی. امروز زنگ زد و گفت صادر شدن امریه سه ماه طول می‌کشد و برایش باید اعزامم را دو دوره بندازم عقب. داشتم فکر می‌کردم چنین کاری را بکنم یا نه که کارآگاه بهمنی چنین حکم حکیمانه‌ای صادر کرد:

«ببین علی جون، توی این مملکت اگر صف پول گرفتن بود، بدو برو سر صف؛ اگر صف […] دادن بود برو ته صف؛ چون هیچ کدوم از این دوتا صف به تهش نمی‌رسه، جفتشون نصفه کاره قطع میشن!»

گزارش یک دفاع

چهارشنبه‌ای که گذشت روز دفاع همسر گرامی و مینا اقمشه بود. آخر مطلب توضیحاتی در مورد موضوع پایان‌نامه‌ها داده‌ام. گفتم اگر اینجا توضیح بدهم حوصله‌تان سر می‌رود و اصل داستان را نمی‌خوانید 😉

در حضور استادانی که گوش تا گوش آن طرف میز نشسته بودند …

pres2

فاطمه و مینا نیم ساعتی توضیح دادند که چکار کرده‌اند.

مینا اقمشه - فاطمه بوذرجمهر

دکتر مصطفی عاصی که داور دوم بود شروع کرد به ایراد گرفتن و یکی از ایرادهایش هم این بود که «آیا اصلا چنین کاری در حد یک پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد بود؟»

دکتر مصطفی عاصی

دکتر عاصی پارسال داور دوم پایان‌نامه‌ی من و محمد کرمانی هم بود و چیزی در همین حد هم در مورد ما گفت. یعنی گفت «قبول دارم این کار در حد یک Data Entry دقیق است!» (تصور کنید من و محمد کرمانی آن موقع چه قیافه ای شده بودیم)

دکتر کتایون مزدا پور (استاد راهنمای هر دو پروژه) کمی در دفاع از پایان‌نامه‌ها صحبت کرد و به دکتر عاصی که میان صحبت‌هایش پرسید «یعنی این کار را یک تایپیست نمی‌توانست انجام دهد؟» توضیحاتی داد که بعدا معلوم شد دکتر عاصی را قانع نکرده است.

 دکتر کتایون مزداپور

نوبت داور اول، دکتر زهره زرشناس که شد، کار خیلی ظریفی کرد که من خیلی اساسی حال کردم. در نظر بگیرید که داور نمی‌تواند از دانشجو دفاع کند و اصولا جایش روبروی دانشجوست نه کنارش. دکتر زرشناس از همین جایگاه سوالی پرسید که مینا اقمشه مجبور شد بعضی جزئیات تکنیکی کارش را توضیح بدهد تا بطور غیر مستقیم به دکتر عاصی نشان داده شود که کار کاری نبوده است که یک «تایپیست» بتواند انجام دهد.

دکتر زهره زرشناس - دکتر کتایون مزداپور

اصولا بین استادهای پژوهشگاه هیچ‌کس اندازه‌ی دکتر زرشناس قضیه‌ی دفاع را جدی نمی‌گیرد. تمام چهارصد صفحه واژه‌نامه‌ای که پایان‌نامه‌ی مینا بود را خوانده بود (یا حداقل نیم‌نگاهی انداخته بود) و خیلی ایرادهای جدی و دقیق و سازنده‌ای گرفت.

بعد از اینکه دکتر زرشناس جلسه‌ی دفاع را ترک کرد تا در یک جلسه‌ی اداری شرکت کند، باز هم دکتر عاصی حمله‌هایش را ادامه داد و به اعتبار اینکه کارهای کامپیوتری پروژه‌ها را من انجام داده بودم، یواش یواش پای من هم وسط کشیده شد.

یک جا دکتر عاصی پیشنهاد کرد که یک واژه‌نامه‌ی فارسی به پهلوی هم ضمیمه‌ی پایان‌نامه شود و بعد رو به من کرد و توضیح داد که برای این کار باید داده‌ها را باید توی Excel بریزیم و بر اساس ستون فارسی مرتب کنیم! یک جا دیگر هم (باز رو به من) توضیح داد که برای عوض کردن فونت در Word باید select all کنیم و از آن بالا فونت را عوض کنیم! برای اولین بار در زندگی‌ام آرزو کردم کاش مدرک شاخ شکسته‌ی لیسانس کامپیوترم دم دست بود و آویزانش می‌کردم به گردنم و به همه نشان می‌دادم! این عکس مرا در حالت چهارشاخ‌مانده نشان می‌دهد:

علی گنجه ای

در نظر داشته باشید که دکتر عاصی عضو گروه «زبان‌شناسی» است و بقیه عضو گروه «زبان‌های باستانی». رابطه‌ی این دو گروه هم تا حدی شبیه رابطه‌ی «گروه سخت‌افزار کامپیوتر» و دانشکده‌ی «مهندسی برق» است در دانشگاه‌های فنی. یعنی با هم خیلی مودبانه و با رعایت احترام متقابل بگومگو دارند. توی جلسه‌ی دفاع اتفاقی افتاد که این رابطه خودش را نشان داد. دکتر عاصی ایراد گرفت که توی مقدمه‌ی پایان‌نامه از کلمه‌ی «واژگان» استفاده شده است که به جای آن باید از «واژه‌ها» استفاده می‌شد. استدلالش هم این بود «واژگان» یک اصطلاح پذیرفته شده در زبان‌شناسی است به معنای Lexicon و اگر می‌خواهید به جمع واژه اشاره کنید باید با «ها» جمع ببندید. اینجا استادهای این طرف خصوصا دکتر منظر رحیمی (مشاور مینا) و دکتر امید بهبهانی (مشاور فاطمه) شاکی شدند که نه اینطور نیست و آن «ه» که ته واژه چسبیده بازمانده‌ی پسوند –aka- باستانی است و در فارسی نو این پسوند در حالت جمع به گ تبدیل می‌شود و واژگان را کاملا می‌شود به عنوان جمع واژه بکار برد. خلاصه ده دقیقه‌ای بحث کردند و هیچکس حرف طرف مقابل را قبول نکرد.

دکتر
 امید بهبهانی - دکتر منظر رحیمی

در آخرین دقایق جلسه دکتر عاصی از من پرسید که از چه نرم‌افزاری برای ساختن واژه‌نما استفاده کرده‌ام و من هم با گردن کج توضیح دادم که برنامه‌اش را خودم نوشته‌ام. بعد پرسید که چرا از نرم‌افزارهای آماده استفاده نکرده‌ام؟ من هم توضیحاتی در مورد ارتباط واژه‌ها با معادل‌شان در دستنویس پهلوی دادم که سری تکان داد و فکر کنم بالاخره پذیرفت که کار کاری نبوده که یک تایپیست هم بتواند از پسش بر بیاید.

خلاصه بحث تمام شد و ما را از سالن بیرون کردند تا اساتید به شور بنشینند.

بالاخره در سالن را باز کردند و همه قیام کردند تا خانم جواهری رای داوران را اعلام کند و برای فاطمه و مینا دست زدیم و جلسه‌ی دفاع به پایان رسید.

pres11

استمداد از آشنایان به مباحث پردازش تصویر و OCR و ابزارهای مربوطه

yat تصویر زیر، بخشی از یک دستنویس پهلوی است. دقیقتر بخواهیم بگوییم، بخشی از یک متن دینی-اسطوره‌ای است به نام «بندهشن» که بیشتر در مورد بُن (=سرآغاز) دهش (=آفرینش) صحبت می‌کند و یکی از مهمترین منابع اسطوره‌شناسی اساطیر ایرانی است. این دستنویسِ بخصوص، توسط کسی به نام «تهمورث دینکرد» نوشته شده است و معروف است به نسخه‌ی TD2.

 TD2-Edit2

اینجای متن دارد تعریف می‌کند که چطور اهورامزدا به دل «جَهی» (یک ماده‌دیو) انداخت که عاشق یک مرد بشود.

خط پهلوی هم مانند خط فارسی و عربی و عبری (و کلا همه‌ی خط‌های دیگری که از آرامی ریشه گرفته‌اند)، از راست به چپ نوشته می‌شود. توی خط اول تصویر بالا، علامت‌های نارنجی که کشیده‌ام، مرزهای واژه‌ها را نشان می‌دهند. خط اول 9 واژه دارد که واژه‌ی اول و ششم مثل هم هستند.

حالا قضیه‌ی استمداد چیست؟ قضیه این است که من نسخه‌ی اسکن‌شده‌ی بندهشن و چند دستنویس دیگر پهلوی را دارم و می‌خواهم هر تصویر را خرد کنم به کلمات تشکیل دهنده‌ی متن. یعنی مثلا می‌خواهم تصویر بالا را خرد کنم به چند تصویر کوچکتر، یکی pad ، یکی xrat بعد harwisp-agah و …

ترجیح هم می‌دهم که این کار خرد کردن را دستی انجام ندهم 😉 یعنی دنبال ابزاری می‌گردم که بتواند مرزهای واژه را تشخیص دهد و بر اساس آن یک مستطیل را از توی فایل اصلی ببُرد. قاعدتا این کار از نظر پردازشی کار پیچیده‌ای نیست و مطمئنم ابزارهایی وجود دارد که من نمی‌شناسم و منتظر راهنمایی یا حداقل سرنخ‌های دوستان هستم.

صدور حکم شکنجه برای محمد مایلی کهن!

mayeli-kohan زمانی که دایی از مایلی‌کهن شکایت کرد و مایلی کهن جلوی قاضی شروع کرد به معلق بازی، مطلبی نوشتم به عنوان مایلی‌کهن: زندان یا شلاق و به عموم خلق الله توصیه کردم که اگر به کسی توهینی کردید و او هم ازتان شکایت کرد، توی دادگاه خودتان را بزنید به موش مردگی و بگویید که منظوری نداشته‌اید و غلط کرده‌اید و از این حرف‌ها، نه اینکه مثل مایلی کهن تازه طلبکار هم باشید.

خلاصه مدتی گذشت و دادگاه رای به برائت مایلی کهن داد و همینطور شاخ بود که روی سر ما و دیگران سبز شد که این دیگر چه جور حکمی است؟

حالا نتیجه‌ی دادگاه تجدید نظر آمده (خبر سایت الف) و جناب مایلی کهن محکوم شده به سه ماه زندان (تبدیل به سیصد هزار تومان جریمه نقدی) و یک سال ممنوعیت مصاحبه!

اما این یک سال ممنوعیت مصاحبه خیلی مجازات هوشمندانه‌ای است در حد شکنجه‌ی آن رزمنده‌ی اسیر آبادانی در اردوگاه عراقی‌ها، که جلوی چشمش جفت‌پا می‌پریده‌اند روی عینک ری‌بن، یا می‌بسته‌اندش به درخت و آهنگ بندری پخش می‌کرده‌اند!