ساعت شش صبح رفتیم میدان سپاه، معاونت وظیفهی عمومی. بوی اسفند میامد (یعنی برای ما دود کرده بودند؟)و یکی یکی از در جنوبی رفتیم تو و وسط حیاط صبحگاه روی زمین نشستیم تا شش و ربع که یک سروان با ژاکت سیاه آمد و برایمان کمی صحبت کرد و ما را بر اساس کد مرکز آموزش جدا کردند و به هر گروه گفتند که فلان روز فلان ساعت فلان ترمینال حاضر باشید تا با اتوبوس بفرستیمتان پادگان آموزشی. ما قرار شد همین شنبه که میآید، ساعت نه شب ترمینال جنوب باشیم.
کل داستان نیم ساعتی بیشتر طول نکشید و همه چیز مرتب و منظم و حسابشده بود و آخر سر هم یک ساندیس و یک کیک دادند دستمان و رهایمان کردند به امید خدا.
جناب سروان مربوطه، وقتی میخواست کدهای مراکز آموزشی را بخواند و گروهبندیمان کند، با یک ذوق خاصی گفت که «خوب حالا کیا کد دویست و بیست و سه هستن؟» هفتاد هشتاد نفری دستشان را گرفتند بالا. بعد گفت «خوب اینایی که دستشونو گرفتن بالا روی برگهی سفیدشونو نگا کنن ببینن نوشته کی باید بیان؟» روی برگهی سفید آنها نوشته بود باید ساعت ۳ بعدازظهر بیایند و هیچکدامشان هم نگاه به برگه نکرده بودند!
توصیه:
در صفحه «از سربازی
» مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.
کمال
۳ آبان ۸۷ ساعت ۶:۴۸ ب.ظ
ما که فعلا جستیم. ان شالله بت خوش بگذره.
پ.ن: شیطونه می گه یه جوری بیام ساعت ۹ ترمینال ببینمت
علی گنجه ای
۳ آبان ۸۷ ساعت ۱۱:۴۰ ب.ظ
اگه نمیگفتی و میامدی، سورپریزی میشد برای یه عمر
،
به هر حال دمت گرم که به فکر منی.
به تو هم خوش بگذره
ماکوان
۳ آبان ۸۷ ساعت ۵:۰۵ ب.ظ
داشتم خودمو تو لباس سربازی تصور می کردم کلی خندیدم… آقا ایشالا خوش بگذره…!
علی گنجه ای
۳ آبان ۸۷ ساعت ۱۱:۴۱ ب.ظ
مرسی از لطفت، دمت گرم
Mehran
۲ آبان ۸۷ ساعت ۳:۲۱ ب.ظ
Nemidonam Matlabe Bala Codingesh Dorost Shod Ya Na Amma Einja Ro Eng Neveshtam Ke Beshe Khond Pass Ghablan Pozesh,
Khemtae Shoma Ali Jan Shoma Alan Iek Roz Khedmatyn Mitonin Nabood Bekeshin Begin Nabood 539 Rooze Dige
Badesham Einke Migan Ie Cheshm Be Ham zadane raste Amma on cheshm dige be dardet nemikhore
پیش بین
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱۱:۴۳ ق.ظ
سلام
باید عکست را هم عوض کنی ! دیگر فکر نمی کنم این شکلی باشی!
علی گنجه ای
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ
اون عکس بالا رو؟ این شکلی که نیستم، قراره دوباره این شکلی بشم
مهدی
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱۲:۴۵ ق.ظ
سلام. من مهدی حسینی هستم! عمراً اگه شما منو یادت بیاد.
جالب اینجاس که خدمت من ۱ هفتس تموم شده.
علی گنجه ای
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱۲:۲۱ ب.ظ
حق با توئه مهدی جان، یادم نیومد!
وبلاگت و عکسهات رو هم نگاه کردم و باز هم یادم نیومد!
(یعنی بین دوستای من همچین عکاس کاردرستی بوده و من نمیدونستم؟!)
یه کمی راهنمایی بیشتر لطفا
مهدی
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱:۱۴ ب.ظ
سلام
خوب فکر کردی؟ یه زمانی تو فرارایانه با رضا و بابک بودم. از اون راه باهم گاهی در ارتباط بودیم. بازم یادت نیومد. نه؟
عکاس کار درست؟ این چه حرفیه بابا. من دارم تمرین میکنم فقط.
علی گنجه ای
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱:۴۱ ب.ظ
نه
بازم یادم نیومد! کاش توی عکست توی فیسبوک عینک دودی نزده بودی
مهدی
۲ آبان ۸۷ ساعت ۲:۱۰ ب.ظ
خوب اشکالی نداره اصلاً . حالا شما فکر کن من یه دوست جدیدم
Mehran
۲ آبان ۸۷ ساعت ۳:۱۸ ب.ظ
سلام شما کی فرارایانه بودین ؟! و یا اینکه حسینی نیستی …
علی گنجه ای
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ
آها! راستی تبریک میگم که سربازیت تموم شده
علی گنجه ای
۲ آبان ۸۷ ساعت ۲:۲۲ ب.ظ
خوشحالم از آشناییت، باعث افتخار منه
ایماگر
۱ آبان ۸۷ ساعت ۱۰:۲۰ ب.ظ
سلام
از نظر لطفت متشکّرم
داود
۱ آبان ۸۷ ساعت ۶:۵۵ ب.ظ
انگار همین دیروز بود که داداشم رفت سربازی،فردا پس فردا هم تموم میشه:) امیدوارم واسه شمام همینطور زود و شیرین بگذره، (همچنین واسه همسر گرامیتون:)
سورملینا
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱۱:۵۲ ق.ظ
آقا داود ! واسه شما زود تموم شده. باید از داداشتون بپرسید آیا واسه ایشون هم زود تموم شده یا نه ؟؟!!!
علی گنجه ای
۲ آبان ۸۷ ساعت ۱۲:۱۱ ب.ظ
دقیقا!
داود
۲ آبان ۸۷ ساعت ۷:۱۳ ب.ظ
خیالتون راحت! سربازی به اینجور آدما سخت نمیگذره! فقط این چند ماه باید سپری شه که سر سه سوت تمومه
(تازه سربازی از دوره دانشجویی که سخت تر نیس!)
فاطمه
۱ آبان ۸۷ ساعت ۶:۲۱ ب.ظ
آخه سربازی رفتن هم تبریک داره؟؟!!
علی گنجه ای
۱ آبان ۸۷ ساعت ۶:۵۱ ب.ظ
تبریک گفته به خاطر این که درد و مرض خاصی ندارم که معاف بشم
داود
۱ آبان ۸۷ ساعت ۱۱:۵۷ ب.ظ
جواب باحالی بود،خندیدیم!
علیرضا مقدم
۱ آبان ۸۷ ساعت ۲:۴۸ ب.ظ
سلام علی حان،
من به شدت نائل شدن شما به خدمت مقدس سربازی رو تبریک میگم و خوشحالم که خلاصه دردو مرض خاصی نداری!
اما یه چیز جالب اینکه یکی از اقوام ما دستی به بلاگ نویسی داره و دوران آموزش نیز می نوشته روزی رئیس پادگان ایشون رو میخواد و به طور غیر منظتره در مورد بلاگ ایشون شروع میکنه به صحبت کردن و تذکرات لازم رو میده!
خلاصه اینکه مواظبت کنید از خودتان و تا میتوانید خوش بگذرانید
علی گنجه ای
۱ آبان ۸۷ ساعت ۳:۰۴ ب.ظ
آره اتفاقا توی فکر این بودم که حالا که دارم با اسم خودم مینویسم، احتمالا باید حواسم به یه سری مسائل باشه. نمیدونی تذکرات اون بابا چی بوده؟
رضوانه
۱ آبان ۸۷ ساعت ۱:۴۱ ب.ظ
پس شنبه از دورو بر ما گذر می کنین؟ سالگرد ازدواجمونه ها پس احتمالا هیچ وقت یادمون نمی ره که شما در این روز رفتین که به کشورتون خدمت کنین
خوشحال می شیم ساعاتی قبل از رهای شدن زیارتتون کنیم در منزل
به سلامت روید و باز آیید
رضوانه
۱ آبان ۸۷ ساعت ۱:۴۲ ب.ظ
اون کلمهی نامفهوم همانا “راهی” بود :دی
علی گنجه ای
۱ آبان ۸۷ ساعت ۹:۱۴ ب.ظ
رضوانه جان مگه شما افسریه نیستید؟ اگه دور و بر ترمینال جنوب هستید حتما یه سر بهتون میزنیم