نوشته های بی خواننده

قوچعلی

۱۲ دیدگاه

هر گروهان یک نفر ارشد دارد و یک منشی. یک عده هم مسوولیت‌های مختلف دارند. مثلا یکی مسوول هماهنگی با بهداری است که به‌اش می‌گویند «ارشد بهداری» یا یکی مسوول بستن و باز کردن در آسایشگاه است که می‌شود «ارشد آسایشگاه» و خلاصه یکی ارشد گروهان است و ده دوازده نفر دیگر هم ارشد خورده‌ریز.

چیزی که در طول این مدت هم برایم جالب توجه بود و هم تحملش برایم سخت بود، رفتارهای ارشد و خرده‌ارشدها بود.

یادتان هست زمان دبستان، اولیاء مدرسه برای دست به سینه نشاندن بچه‌های چموشی که دلشان می‌خواست مدرسه را روی سرشان بگذارند، چه شگردهایی داشتند؟ داد و بیداد و تنبیه بدنی (یا تهدید به تنبیه) و تهدید به کسر نمره انضباط و تهدید به اخراج و از این جور چیزها.

توی پادگان آموزشی هم به جای معلم و مدیر و ناظم بگذارید فرمانده‌های مختلف. داد و بیداد که حضور پررنگ خودش را دارد، «پامرغی» رفتن و «بشین-پاشو» باشد جای تنبیه بدنی؛ تذکر کتبی با درج در پرونده هم جای کسر نمره‌ی انضباط و «تجدید دوره» هم جای اخراج. بقیه‌ی آن شگردهای نخ‌نما هم حضور دارند، مثلا «شما خیلی بی‌انضباطید، کلاس دوم ب خیلی خوبه» یا «آقای مدیر میخواستن همه‌تون رو اخراج کنن، من ازشون خواهش کردم نکنن» و از این جور چیزها.

ما آدم‌های عافیت‌طلبی که دلمان می‌خواست این دو ماه بی‌دردسری بگذرد و برویم سر یگان‌مان و بقیه‌ی ۱۶ ماه را هم بی‌دردسری آنجا بگذرانیم، همه‌ی این شگردها را می‌فهمیدیم ولی به روی خودمان هم نمی‌آوردیم و بجز کمی تجدید خاطرات دوره‌ی دبستان، واکنش دیگری نداشتیم. اما ارشد و ارشدخورده‌های گروهان بدجوری جوگیر شده بودند و رفتارهایی داشتند شبیه رفتارهای مبصرهایمان در همان دوره‌ی دبستان!

ارشد گروهان ما پسرک بدهیبت و بدصدایی بود که بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند «قوچعلی». طفلک از این تیپ آدم‌هایی بود که خیلی توی ارتباط برقرار کردن با دیگران مشکل دارند و حالا که توی موقعیتی قرار گرفته بود که صد و چهل-پنجاه نفر آدم می‌دیدندش و حرفش را می‌شنیدند، بدجوری جوگیر شده بود و رفتارهای خیلی خامی داشت. چند باری هم با بچه‌ها درگیری لفظی پیدا کرد و فکر می‌کنم توی ادامه‌ی آموزشی کارش به درگیری فیزیکی هم برسد. خصوصا که در جریان کرایه‌ی اتوبوس برای تهران خبطی کرد که بچه‌ها خیلی از دستش شکارند.

توصیه:
در صفحه «از سربازی » مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.


نوشته علی گنجه ای

۱۰ آذر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

۱۲ دیدگاه درباره «قوچعلی»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. رضوانه

    ۱۰ آذر ۸۷ ساعت ۱۱:۴۶ ق.ظ

    براتون صبر آرزومندم ولی خداییش جالبه دیگه. من همیشه آرزو داشتم برم سربازی ولی هیچ وقت آرزوم برآورده نشد :(

  2. سورملینا

    ۱۰ آذر ۸۷ ساعت ۱:۴۴ ب.ظ

    این که چیزی نیست. یه بار من رفته بودم آرایشگاه، یه خانمی با دختربچه اش (چهار، پنج ساله) اومده بود. موبایل مامانه زنگ زد، دخترش جواب داد :
    ـ سلام ، خوبید ، نه وقت نداریم. اخه مامانم می گه از وقتی که بابام شده نماینده بلوک (۸ واحدی!!!) دیگه وقت نداره !!!

  3. مهران

    ۱۰ آذر ۸۷ ساعت ۱:۴۷ ب.ظ

    اوصلاً هر چی آدم بد هیبت و ضایع عسن رو میکنن ارشد خوشگل ها و پولدارها هم منشی پارتی دار ها هم ارشد آسایشگاه و نهار خوری … بسته به قدرت پارتیشون داره

  4. دینا

    ۱۱ آذر ۸۷ ساعت ۱۰:۰۴ ق.ظ

    دلم سوخت واسه ارشد گروهانتون – با نیازی که تو وجودش متراکم شده بوده برای مهم جلوه کردن رفتارش قابل پیش بینی بود دیگه !!!!!!

  5. داود

    ۱۱ آذر ۸۷ ساعت ۱۲:۲۱ ب.ظ

    به اون بنده خدا فرصت شکوفایی بدین! اگه طرف تو سربازی نخاد یاد بگیره کجا باید باد بگیره؟!

  6. FARZIN

    ۹ اسفند ۸۷ ساعت ۱:۲۲ ق.ظ

    TO KEY TO YAZD BODI CHAKHAN,MAGE YADET NIST TO MEHRABAD BODO BODO MIKARDI!

  7. SAEED

    ۲۹ تیر ۸۸ ساعت ۳:۰۶ ق.ظ

    خاطراتت منو یاد دوره خودمون انداخت
    یادش بخیر
    دوره ۱۴۷

  8. علی

    ۱۰ اسفند ۸۸ ساعت ۴:۱۴ ب.ظ

    جیگر نگفتی که چه کارها کرد

  9. علی گنجه ای

    ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۱۱:۰۹ ب.ظ

    هاهاهاها! جدی؟؟

  10. علی گنجه ای

    ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ

    واقعا!

نظرتان را ثبت کنید