نوشته های بی خواننده

روزمره ها – ۴

۸ دیدگاه

بیست و یکم آبان

دیشب پوتین‌هایم را واکس نزده بودم. صبح دیدم که نیست. پوتین‌های حدود ۲۰ نفر دیگر هم همین بلا سرشان آمده. احتمالا فرمانده‌ی دسته همه‌ی خاکی‌ها را برداشته.

این پسره قوچعلی، قرق دیشب و نماز صبح امروز را دودر کرده و گرفته خوابیده. انگار چند نفر از دوستانش در آسایشگاه یک هم همین کار را کرده‌اند. حالا گوشه گوشه‌ی آسایشگاه صدای پچ‌پچ کسانی می‌آید که می‌خواهند زیرآبش را بزنند.

توی این سرما و هوای بارانی، کلاس تربیت بدنی دیدنی شده بود. کمی نرمش کردیم و کمی نرم دویدیم و بقیه‌اش را هم با کاپشن و کلاه راه رفتیم. مانی الکی خوش دستش در رفت و آمبولانس آمد دنبالش و رفت. این پنجمین مصدوم آمبولانسی گروهان ماست.

عضله‌ی کمر دی‌جی فرید هم گرفت و آمبولانسی‌های گروهان‌مان رسیدند به شش تا (امروز سه تا).

آسایشگاه یک کتابخانه هم دارد که جواد قمی شده مسوولش. سری زدم و دیدم غیر از کتاب‌های دینی و سیاسی یکی دو کتاب متفرقه هم دارد. یک کتاب در مورد اصول داستان‌نویسی گرفتم که وقتم را پر می‌کند.

بیست و دوم آبان

شب خیلی خوب خوابیدم و صبح خیلی سرحال بیدار شدم. همه‌ی کم‌خوابی‌ام با یک ساعت خواب اضافه حل می‌شود. چهارشنبه‌ها برنامه‌ی خاصی نداریم جز یک سری کلاس خواب‌آور.

دیشب با حجت و حسام صحبت قاچاق سیگار و رد کردن موبایل به داخل پادگان بود. رسید به اینجا که اگر کسی اقلام ممنوعه را دستمان ببیند لو می‌دهد یا نه؟ حسام می‌گفت یکی برنامه‌ی جشن پریشب را لو داده به فرمانده و فرمانده هم دکتر چمران را خواسته و تذکر داده. یادم باشد از چمران بپرسم واقعیت دارد یا نه؟

شین‌شین خیلی به ورزش، خصوصا فوتبال علاقه دارد. الان یکی از سربازها را برده پشت دفتر گردان و سرباز مزبور دارد برایش روپایی می‌زند و حرکات نمایشی دیگر انجام می‌دهد.

دی‌جی فرید بهتر شده ولی هنوز نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. نفر کناری‌اش هم مشکل لثه پیدا کرده و لثه‌اش را جراحی کرده‌اند. خلاصه دو نفری مریض افتاده‌اند کنار هم و بچه‌ها دورشان جمع شده‌اند. سپهر هم خیلی پرستارانه بالای سرشان نشسته و لقمه لقمه غذا دهانشان می‌گذارد.

نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:


توصیه:
در صفحه «از سربازی » مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.


نوشته علی گنجه ای

۲۶ آذر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

۸ دیدگاه درباره «روزمره ها – ۴»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. مهران

    ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۷:۳۷ ب.ظ

    بابا اونجا خدمت می کنین یا صفا … این که عشقو حاله کتاب و این چیزا ما موال رفتنمونم سر ساعت های خواص بود

  2. داود

    ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۷:۳۱ ب.ظ

    سلام
    این روزمره ها خیلی باحالن،با اجازت ‌می خوام چند تا تیتر دیگم براشون پیشنهاد کنم:
    ۱- سال های دور از خانه!
    ۲- دوسال تنهایی!
    ۳- من،یک سرباز بین هزاران
    ۴- هر لخظه، سخت تر از قبل
    امیدوارم ناراحت نشید:)

  3. فینگیل بانو

    ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۵:۰۰ ب.ظ

    الان تهرانی دیگه، نه؟؟؟؟
    روزمره‌هات خیلی جالبن… خیلی ناراحتم که گل باقالی هیچی از اون دورانش ننوشت… فکر کنم اوضاعش از تو وخیم تر بوده که حوصله حتی نوشتن هم نداشت

    • علی گنجه ای

      ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۱۰:۵۴ ب.ظ

      الان یزد هستم و دارم میرم شیراز! قرار بود شنبه ترخیص بشیم که افتاد امروز :D هنوز سراغ جهاد با گوگل ریدر نرفتم!

  4. سورملینا

    ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۱:۴۳ ب.ظ

    به قول یکی از بچه های خواننده در پست های قبلی، یه کم کسل شده اید. که البته اقتضای محیط است. ولی من که چند وقت پیش شما رو دیدم، به نظرم سرحال بودید. دیگه تا پایان دو ماه چیزی نمونده. عمر دشمنه! اینم تموم می شه. پیروز و سرحال باشید!

    • علی گنجه ای

      ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ

      اون موقع که همدیگه رو دیدیم توی میاندوره بود، اینجا درست قبل از میاندوره هستش!

نظرتان را ثبت کنید