تقسیم شدیم …

از وقتی سخنرانی «مقام مدعو» تمام شد و «راحت باش» گرفتیم، تا وقتی که برگه‌های تقسیم را دادند دست‌مان که برویم دنبال کارمان، یکی دو ساعتی، بچه‌های گروهان شادترین آدم‌های روی زمین بودند. اصلا شادی و نشاط از چشم‌های همه می‌بارید… خیلی اتمسفر شادی بود…

اما موقع بیرون رفتن از پادگان حال همه از دیدن برگه های «تقسیم» گرفته بود. فکر می‌کنم از گروهان ما، بجز کسانی که «شرایط» داشتند (مثلا مثل من متاهل بودند) یا «پذیرش» گرفته بودند (یعنی فلان جای سپاه اعلام کرده بود که من به این سرباز نیاز دارم) بقیه همه اعزام شدند به کردستان و کرمانشاه و ایلام. در صورتی که توی چند روز آخر شایعه شده بود که ۹۹ درصد بچه‌ها اعزام می‌شوند به شهر خودشان و همه این شایعه را از اعماق وجود باور کرده بودند؛ دلیلی هم نداشت که باور نکنند، همه‌ی شایعه‌های خوب پیش از آن درست از آب در آمده بودند. از پادگان که بیرون می‌رفتیم همه توی فکر بودند و اخم‌ها توی هم بود و یکی دو نفری هم بغض کرده بودند.

به من گفته‌اند که خودم را معرفی کنم به «سپاه سیدالشهداء استان تهران» که دقیقا نمی‌دانم کجاست و توی پادگان هم کسی نبود که از او بپرسم. البته هر جای تهران که باشد باشد… به یمن ازدواج با همسر گرامی لازم نیست راه دور برویم!

۷ Comments

  1. ناشناس ۹ دی ۱۳۸۷
  2. مهران ۲ دی ۱۳۸۷
  3. محمد صادق ۳۰ آذر ۱۳۸۷
  4. بهنام ۳۰ آذر ۱۳۸۷
  5. ایران ۳۰ آذر ۱۳۸۷
  6. زینب ۲۹ آذر ۱۳۸۷
    • ایران ۳۰ آذر ۱۳۸۷

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *