نوشته های بی خواننده

بساط مطالعه

۸ دیدگاه

قبل از اعزام، از بس که شنیده بودیم پادگان خاتمی هتل است، فکر می‌کردم اینجوری است که هر آخر هفته و حتی هر روز عصر مرخصی باشیم و برای خودمان یزد را بگردیم و چه و چه …. حتی تصویر هتل اینقدر توی ذهن‌ها پررنگ بود که کیارش به صرافت افتاده بود این مدت برایم کلاس لینوکس بگذارد! خودم هم کتاب دو جلدی «یادگارهای یزد» از کتابخانه گرفته بودم و همراهم داشتم که جایی را در یزد-گردی از قلم نیندازم!

اما بعدا با این واقعیت تلخ روبرو شدیم که وقتی پای مرخصی دادن وسط باشد، پادگان خاتمی یکی از گداترین پادگان‌های دنیاست! یعنی توی این دوماه من فقط دو مرخصی شهری گرفتم (ساعت ۴ تا 8) و یک مرخصی آخر هفته. تازه برای این مرخصی آخر هفته هم همسر گرامی آمده بود تا دم در پادگان …

هر کسی وقت خالی‌اش را یکجور پر می‌کرد. بعضی‌ها ورزش می‌کردند، بعضی‌ها سرشان را با تلویزیون گرم می‌کردند، بعضی‌ها با روش‌های خیلی خیلی ابتکاری ورق و تخته نرد ساخته بودند و مشغول بازی بودند. بساط کتاب‌خوانی هم برای خودش رونقی داشت و کتاب‌ها دست به دست می‌چرخیدند و کتابخانه‌ی گردان هم سرش گرم بود.

من قبل از اعزام مشورتی با «فینگیل بانو» کردم و او هم از رفاقت آنلاین کم نگذاشت و ایمیل مفصلی زد حاوی توصیه‌های طلایی و از جمله نوشت که تا می‌توانم کتاب و مجله با خودم ببرم. زمان اعزام ساکم را خیلی با خوراکی سنگین کرده بودم (خوراکی بردن هم جزو توصیه‌های فینگیل بانو بود) و تا قبل از میاندوره سرم را با کتاب‌های قرضی و قفسه‌ی ادبی کتابخانه گرم کردم. اما از مرخصی میاندوره که برمی‌گشتم هر چه کتاب نخوانده در خانه داشتم بار کردم و توی یک کارتن ریختم و نیمه‌ی دوم آموزشی برایم بیشتر شبیه به یک اردوی فرهنگی بود تا چیز دیگر!

توصیه:
در صفحه «از سربازی » مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.


نوشته علی گنجه ای

۱ دی ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۴۱ ق.ظ

۸ دیدگاه درباره «بساط مطالعه»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. دینا

    ۱ دی ۸۷ ساعت ۱۱:۰۸ ق.ظ

    بابا ای ول – خانم ها رو نمی برن سربازی من کتاب نخونده زیاد دارم ها!:))))))

    • علی گنجه ای

      ۲ دی ۸۷ ساعت ۱:۵۴ ق.ظ

      از این آرزوهای چپ اندر قیچی نکن دینا!
      یه دفه میبینی آرزوت برآورده میشه ولی اعزام میشی یه جایی مثل محل خدمت مهران، برای (گلاب به روتون) دستشویی رفتن هم باید طبق برنامه رفتار کنید :D

  2. فینگیل بانو

    ۱ دی ۸۷ ساعت ۱۱:۲۷ ق.ظ

    بابا علی خان گنجه‌ای!!!!!
    خوشحالم که توصیه‌هام به دردت خورد…حالا به نظرم از این به بعد کلی توصیه دیگه هم میتونم بهت بکنم… دلیلشو بعدا بهت میگم :D

    • علی گنجه ای

      ۲ دی ۸۷ ساعت ۱:۵۶ ق.ظ

      ایول! توصیه! منتظریم :D
      (راستی گل باقالی بالاخره ترخیص شد؟)

  3. سید علیرضا ناصریان

    ۱ دی ۸۷ ساعت ۶:۴۲ ب.ظ

    امروز صبح میدان سپاه بودم، گفتم سه شنبه ساعت ۷ شب حرکت به سمت یزد…
    توصیه ای نبود؟ آخرین توصیه ها رو مثل قبلی ها به گوش جان خریداریما :-)

  4. ایران

    ۳ دی ۸۷ ساعت ۱۲:۱۸ ق.ظ

    علی جان سلام
    خیلی زیباست که سرت اینقدر برای کتاب و کتابخوانی درد کند اما انصاف نیست که همین را به حساب “هتل” خاتمی نگذاری. آنهم با همة وسایل خنده شوخی مفت و مجانی که خودت حکایت می کنی. پس مشکل کجاست؟. البته نفس “اجباری” حتی “تفریح اجباری” اصلا دل انگیز نیست اما مگر می توانند روی داوطلب حساب کنند. این است که اگر روزی شاهنشاه به “منع حجاب” اجباری نیاز داشت بعدها هم به “دین اجباری” تا همه چیز اجباری نیاز افتاد و این موضوع اصلا شوخی بردار نیست.

  5. محمد علی

    ۹ دی ۸۷ ساعت ۱۱:۴۴ ق.ظ

    سلام علی آقا گنجه ای

    حالا این کتابا هیچ کدوم به دردتون خورد؟
    یزد رو گشتی برادر ؟!
    خلاصه اگه توفیقشو نداشتی ما در خدمتیم !

    • علی گنجه ای

      ۹ دی ۸۷ ساعت ۷:۵۵ ب.ظ

      کتابها خیلی به درد خورد ولی یزد رو نگشتیم :(
      لاکردارها مرخصی نمیدادند که.

نظرتان را ثبت کنید