آدرس
یکی با این عبارت جستجو رسیده به وبلاگ من: «آدرس مقبره حافظ»!
اینجا که جواب سوالش را پیدا نمیکند. اما اگر جایی هم پیدا کند قاعدتا چنین چیزی است: «شیراز – مقبره حافظ!»
انگار که گشته باشی دنبال «آدرس میدان آزادی»!
یکی با این عبارت جستجو رسیده به وبلاگ من: «آدرس مقبره حافظ»!
اینجا که جواب سوالش را پیدا نمیکند. اما اگر جایی هم پیدا کند قاعدتا چنین چیزی است: «شیراز – مقبره حافظ!»
انگار که گشته باشی دنبال «آدرس میدان آزادی»!
تهران سه بازار گل دارد که بزرگترین و معروفترینشان توی اتوبان خاوران (امام رضا) است. دوتای دیگر، یکیشان نزدیک بهشت زهرا است و آن یکی انگار طرفهای اتوبان آهنگ باشد (محلاتی).
برای رسیدن به بازار گل خاوران باید اتوبان آزادگان را بروید تا منتهی الیه شرقی یعنی میدان بسیج و بعد هم بپیچید سمت راست (جنوب) داخل اتوبان امام رضا و کمی جلوتر بازار گل سمت راستتان حسابی تابلو دارد و مشخص است.
عکس هوایی: بازار گل خاوران در گوگل مپ
ما بازار گل را صبح خیلی زود دیدیم. نمیدانم ساعت چند راه افتادیم و ساعت چند رسیدیم ولی وقتی که رسیدیم تازه آفتاب زده بود. اما همان ساعت روز هم بازار حسابی شلوغ بود و بعضیها خریدشان را کرده بودند و داشتند برمیگشتند و جای پارک هم بود ولی خیلی نبود.
توی خنکی صبح، دیدن آن همه گل که به جای شاخهشاخه و دستهدسته، بغلبغل و گاریگاری خرید و فروش میشوند، لطف خاصی دارد برای خودش.
غیر از گل همه چیز مربوط به گل و گلفروشی هم داشتند: گلدان و روبان و سبد و کود و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید.

من البته انتظار داشتم جای با سر و سامانتری ببینم. بازار گل امام رضا خیلی حلبیآبادی بود و بیشتر مغازههایش با مصالح موقتی ساخته شده بودند و ظاهر خوشایندی نداشتند. از ظواهر هم اینطور به نظر میرسید که حداقل بعضی قسمتهای بازار اینجوری است که هر کس زودتر از خواب بیدار شود جای بهتری گیرش میآید. در هم لولیدن آدم و ماشین و گاری هم واقعا کلافه کننده بود و گاهی هم تنشزا.
اما چیزی که خیلی برایم عجیب بود این که انگار هیچ کس توی بازار گل دوربین ندیده بود! یعنی هم فروشندهها و هم خریدارها نسبت به دوربین عکسالعمل مثبت یا منفی نشان میدادند. بعضیها درخواست میکردند ازشان عکس بگیریم. بعضیها به بهانهای خودشان را توی کادر جا میکردند. بعضیها پیشنهاد میکردند که از این زاویه یا آن یکی عکس بگیریم که بهتر بشود. بعضیها متلک میانداختند که مثلا «عکس انداختنش مجانیه» و … آخر سر هم یک جا که سر یک تقاطع ایستاده بودم و داشتم از خریدارانی که گل زیر بغلشان زده بودند و میرفتند عکس میگرفتم، با یکی از فروشندهها حرفم شد و کمی بگو مگو کردیم تا نگهبان آن حوالی آمد و بینمان را گرفت و البته از من خواست که دیگر عکس نگیرم.
چند تا از عکسهایم را گذاشتهام توی این آلبوم: بازار گل خاوران (امام رضا)
دژبان آچار فرانسهی پادگان است! یعنی هر وضعیت ناخوشایندی که در پادگان پیش بیاید، مسوولین مربوطه با خودشان فکر میکنند که چطور میشود این وضعیت را با بکارگیری مناسب یک یا چند دژبان برطرف کرد!
امروز امام جمعه شهریار آمده بود پادگان و داشت به مناسبت فاطمیه سخنرانی میکرد. پیرمرد خیلی مهربان و بانمکی بود و خوب صحبت میکرد و به مجلس مسلط بود و همه فن سخنرانیاش را هم به کار برد که کسی چرت نزند. صدایش را بالا برد، پایین آورد، شعر فارسی خواند، شعر ترکی خواند، گفت که صلوات بفرستیم، گفت که بلندتر بفرستیم، گفت که باز هم بلندتر بفرستیم، یکی دو گوشه هم به آنها که خوابیدهاند پراند … ولی باز هم یک عده کمبود خواب داشتند و همانطور چهارزانو که نشسته بودند، دستشان را زده بودند زیر چانه و داشتند چرت میزدند. اینجا بود که دیدیم چند دژبان راه افتادند بین صفها و شروع کردند بیدار کردن آنها که چرت میزدند.
فعلا این ابتکاریترین وظیفهایست که دیدهام به یک دژبان محول میشود. البته شاید مبتکر محترم با خودش فکر نکرده بود که کارش یک جور توهین به سخنران به حساب میآید.
بنده خدا امام جمعه شهریار صدایش در آمد و –البته خیلی با لطف و مهربانی- گفت که اینکار لازم نیست و اینجا اگر کسی چرت میزند تقصیر من است و باز هم ترفندهای بیشتری بکار برد در بیدار کردن ملت!
سربازها وقتی به پایان خدمتشان نزدیک میشوند، «نبود میکشند». «نبود کشیدن» اینجوری است که مثلا توی آسایشگاه نشستهاید و میشنوید یک نفر بیخ گوشتان عربده کشید که: «نبووووووود؟ 15 روز دیگه!» یعنی که این سرباز 15 روز دیگر ترخیص میشود. مخصوصا وقتی که به دلیل خاصی ترخیص یک سرباز جلو بیفتد، بازار نبود کشیدن خیلی داغتر میشود. مثلا سربازهایی که دنبال عفو جریمه هایشان میآیند و موفق هم میشوند، همین که از در معاونت نیروی انسانی (جایی که ما هستیم) بیرون میروند شروع میکنند به نبود کشیدن.
پس فکرش را بکنید که وقتی برای یک دسته از سربازها یا همهشان «کسر خدمت» اعلام شود دیگر توی پادگان چه بساطی به پا میشود. من که این هفته مرخصی بودهام و از حال پادگان خبر ندارم ولی قاعدتا با اعلام رسمی کاهش خدمت افسران وظیفه (متن خبر در ایسنا) در یک جای بخصوص افسرهای مملکت عروسی باشد مثل ما!
حالا من هم باید نبود بکشم: «نبوووووود؟ 9 ماه دیگه!»
توی تنگ چوگان یک شیار عمیق و دراز در ارتفاع تقریبا دو متری از سطح زمین روی سطح سنگی کوه هست که سر راهش به هر نقش برجستهای که رسیده، قسمتی از آن را ضایع کرده است.
اول ساق اسب بهرام اول:
بعد سر اسب بهرام دوم و قسمتی از تنهی خودش و دیگران:
و آخر سر هم تمام بالا تنهی دستهای از سواران شاپور اول (چپ) و سر و گردن دستهای از اسیرانش (راست):
من هر جوری با خودم فکر کردم نتوانستم اینجور شیاری را توجیه کنم، از کارمندان مجموعه هم نباید انتظار داشت که جواب چنین سوالهایی را بدانند. خلاصه معمایی شده بود …
بالاخره در سایت «مرکز اسناد و مدارک میراث فرهنگی» برخورد کردم به این مقاله: «نقش بر جسته هائي كه دوبار ظاهر شدند». بطور خلاصه میگوید که سطح زمین در محل به تدریج و در طول قرنهای طولانی بالا آمده بوده و به سطح این شیار رسیده بوده است. محلیهایی که روی زمین کشاورزی و درختکاری میکردهاند، برای آبرسانی به کشت و زرعشان کانالی از بالادست رودخانه و به محاذات کوه کشیده بودهاند که در آن آب جاری میشده. آب این کانال به تدریج و در طول 300 سال نقشها را خورده و شیار عمیقی که میبینید را بر جای گذاشته است. مقاله شرح میدهد که چطور در سال 1353 مسیر این کانال آب را منحرف کردهاند و زمین را تا کف فعلی خاکبرداری کردهاند تا قسمتهای پنهان نقشبرجستهها هم پیدا شود و بازدید از آنها آسان شود.
بیشتر نقشبرجستههای ساسانی که من سراغ دارم، خلوت و جمع و جور اند. یعنی معمولا اندازهشان از دومتر در پنج متر تجاوز نمیکند و نقش بیشتر از 10 نفر در آنها حجاری نشده است. یک استثناء نقش برجستهی شکار گراز است در طاق بستان که عکسش را میتوانید اینجا ببینید: «مجلس شکار گراز در طاق بستان»
توی تنگ چوگان هم چند نقش برجستهی خیلی بزرگ خیلی شلوغ پیدا میشود. این نقش برجستهها خیلی به ورودی فعلی شهر باستانی بیشاپور نزدیکاند. یعنی ورودی بیشاپور این طرف جاده است و نقش برجستهها چند صد قدم دورتر آن طرف جاده.
این یکی مثلا مربوط است به شاپور اول و – طبق معمول- پیروزی او بر والرین و فیلیپ عرب را نشان میدهد. شاپور هر جا که دستش رسیده نقش برجستهای در بزرگداشت این پیروزی تراشیده است.
و یکی دیگر از همان شاه و با همان موضوع اما کمی بزرگتر و شلوغتر، آن طرف رودخانه
این نقشِ به-شدت-آسیب-دیده هم مال شاپور است و صحنهی دریافت حلقهی شاهی از اهورامزدا را نشان میدهد.
عکسهایی از نقشبرجستهها را گذاشتهام توی آلبوم مربوطه در فلیکر: آلبوم عکس نقش برجسته های ساسانی در تنگ چوگان
ارتشیهایی که مجسمهی شاپور را به وضعی که گفته شد ترمیم کردهاند (نگاه کنید به مطلب غار شاپور)، کنار یکی از دیوارهای غار یک کتیبه حک کردهاند در شرح داستان ترمیم. لحن کتیبه، توجهی که به سلسله مراتب نظامی نشان میدهد، و بعضی مسائل جانبی خیلی برایم جالب بود.
کتیبه داستان ترمیم و بهسازی غار شاپور را از آنجا شروع میکند که «بزرگ ارتشتاران» به «رئیس ستاد ارتش شاهنشاهی» و او به «فرمانده سپاه 5 شیراز» دستور میدهند که مجسمه شاپور برپا شود. فرمانده سپاه 5 شیراز هم هفت افسر و یک غیر نظامی و 200 درجهدار و سرباز و افزارمند را بکار میگیرد تا کار را به انجام برسانند. اسم همه بجز این 200 نفر آخر توی کتیبه آمده است. فرمانده سپاه 5 شیراز که خودش مسوول مستقیم پروژه بوده، زرنگی کرده و اسم خودش را دوبار نوشته است.
به گفتهی متن، پروژه شش ماه طول کشیده و 26 بهمن 1336 تمام شده است. یعنی میشود تصور کرد که هفت افسر و یک غیر نظامی و 200 درجهدار و سرباز و افزارمند، کل طول پاییز و زمستان 1336 را داشتهاند از کوه بالا و پایین میرفتهاند و کار میکردهاند و میلرزیدهاند و به روح پدر هرچه شاه و شاپور لعنت میفرستادهاند.
انگیزه من از خواندن کتیبه بیشتر این بود که ببینم برای ترمیم مجسمه با باستانشناسی، مرمتکاری، کسی هم مشورت کردهاند یا نه؟ در نظر داشته باشید که سال 36 ایران اصلا با باستانشناسی و فن ترمیم بناها و اشیاء باستانی بیگانه نبوده است. اما ظاهرا که تا فرمان بزرگ ارتشتاران رسیده، سرلشکرها دست و پایشان را گم کردهاند و لشکر را وسط زمستان بردهاند بالای کوه و حاصل کار هم این شده که شده.
از میان کسانی که در متن نام برده شدهاند، سرلشکر دکتر بهرام آریانا، رئیس ستاد ارتش شاهنشاهی و سرلشکر محمد تقی مجیدی فرمانده سپاه 5 شیراز، بعدا با درجهی ارتشبدی بازنشسته شدند. اولی مدتی بعد از انقلاب در فرانسه مرد و دومی بعد از انقلاب اعدام شد. جرمش هم قضاوت دادگاه نواب صفوی و صدور حکم اعدام برای او بوده است.
از افسرها و 200 نفر دیگر، باید چندتایی الان زنده باشند. کسی که سال 36 حدودا 20-30 ساله بوده الان میتواند یک پیرمرد 70-80 سالهی سرحال و خوش مشرب باشد.
متن کامل کتیبه را پایینتر آوردهام. جاهایی را که نتوانستهام بخوانم یا مشکوک بودهام را به ترتیب با […] و [؟] نشان دادهام. قسمتهایی که عمدا تخریب شدهاند را ایتالیک نوشتهام.
« در زمان سلطنت اعلیحضرت همایون شاهنشاه محمد رضا شاه پهلوی
بزرگ ارتشتاران شاهنشاه دوم سلسله پهلوی [بفرمان؟] همایونی مجسمه شاپور اول شاهنشاه دوم سلسله ساسانی که بیش از هزار سال بخاک افتاده بود مجددا برپا گردید
فرمان همایونی دائر به برپا ساختن مجسمه بوسیله سرلشکر دکتر بهرام آریانا رئیس ستاد ارتش شاهنشاهی ایران به سرلشکر محمد تقی مجیدی فرمانده سپاه ابلاغ و پس از شش ماه تلاش شبانه روزی در ساعت هفده روز بیست و ششم بهمن ماه یکهزار و سیصد و سی و شش خورشیدی مجسمه بجای خویش استوار گشت. این تلاش تحت رهبری و نظارت مستقیم سرلشکر محمد تقی مجیدی فرمانده سپاه 5 و توسط هفت نفر افسران و یکنفر غیرنظامی، 1 سرگرد فنی احمد بیضائی 2 سروان پیاده کریم خرقانی 3 ستوان یکم مهندس حسن بختیاری 4 ستوانیکم پیاده غلامعلی آیرملو 5 ستوان دوم مهندس جواد عمادی ده حقی 6 ستوان دوم پیاده اصغر شکور 7 ستوانسوم پیاده مصطفی افراسیابی 8 غیر نظامی استاد موسی مختاری و بالغ بر دویست نفر درجه دار و سرباز و افزارمند پادگانهای شیراز و کازرون که نام آنها در دستور […] سپاه 5 درج گردیده انجام پذیرفته و علاوه از برپا کردن مجسمه تکمیل جاده اتومبیل رو از رودخانه شاپور تا ایستگاه اتومبیل واحداث راه سواره رو کوهستانی از ایستگاه اتومبیل تا پای دهانه غار و ساختن دویست و سی پله با سنگ تراشیده شده و نرده آهنی و ساختمان پیدار [؟] مسطحه با دیواره سنگی و پله های مربوطه در داخل غار نیز توسط افسران و افراد نامبرده بالا ساخته و پرداخته شده است. ستاد [؟] سپاه 5 بهمن ماه 1336»
غار شاپور از آن جاها است که تا از نزدیک نبینید، شکوهش را درک نمیکنید.
تا پای کوه
از شیراز باید بروید تا دشت ارژن (جادهی زرد). از آنجا دو انتخاب دارید: یا جادهی قدیم کازرون را (آبی) بگیرید و بروید تا بیشاپور (بالون زرد). یا از جادهی جدید (قرمز) بروید تا کازرون و از آنجا به طرف شمال تا بیشاپور. از هر راهی که به بیشاپور رسیده باشید، بعد باید وارد تنگ چوگان شوید (سبز) و حدود پنج کیلومتر برانید تا روستای «کشکولی» که ماشین را پارک میکنید و آماده میشوید برای کوهپیمایی. «کشکولی» نام یکی از طایفههای ایل قشقایی است و اهل روستای پای غار هم عضو همین ایلاند

بین آن دو انتخاب من دومی را ترجیح میدهم. جادهی جدید کازرون هم پهنتر و امنتر و خلوتتر از جادهی قدیم است و هم چشماندازهای زیباتری دارد. به علاوه که از کنار دریاچه پریشان هم رد میشود و اگر وقتش را داشته باشید میتوانید بازدید از دریاچه را هم توی برنامهتان بگذارید.
موقع انتخاب بین جادهی جدید و قدیم، تابلوهای راهنما خیلی گیجکنندهاند، یعنی یک جا میبینید سر دو راهی هم سمت چپ تابلو زده کازرون و هم سمت راست! اگر قطب نما یا GPS دارید حواستان باشد که بعد از دشت ارژن جادهی جدید به سمت جنوب میرود و قدیم به غرب. اگر هم ندارید، برای تفسیر تابلوها یادتان باشد که جادهی قدیم از قائمیه (=شاهیجان) رد میشود.
فاصله از جاده قدیم 110 کیلومتر و از جدید 140 تا است.
تا پای غار
از روستای کشکولی تا پای غار دو راه دارید. یک راه سخت و کوتاه و یک راه آسان و دراز. راه اول این است که غار را نشانه بگیرید و بزنید به دل کوه تا برسید به غار. اگر کوهنورد حرفهای نیستید من این راه را توصیه نمیکنم چون علاوه بر سخت بودن کمی هم خطرناک است. راه آسانتر اما شیب ملایمی دارد و نرمنرم اگر بروید بالا رفتنش کمتر از یک ساعت و نیم طول میکشد.

در نظر داشته باشید که دامنهی کوه رو به جنوب است و تمام طول روز آفتابگیر. برای استراحت سایه پیدا میشود ولی موقع حرکت همیشه زیر آفتاب هستید. پس بهترین موقع برای بالا رفتن ساعتهای اولیه صبح است و عینک آفتابی و کلاه و کرم ضد آفتاب هم جزو ضروریات به حساب میآیند.
پای کوه خیلی از محلیها پیشنهاد میکنند که در ازای دریافت 5 تا 10 هزار تومان به عنوان راهنما همراهیتان کنند. اگر نیاز به همصحبت دارید، استخدام یکیشان ضرری ندارد ولی مسیر رسیدن تا غار خیلی سرراست است و داخل غار هم کار خاصی از این راهنماها برنمیآید.
توی غار، قسمت پشت مجسمهی شاپور خیلی تاریک است و نورپردازی نشده است. اگر غارنورد نیستید قید قسمتهای تاریک غار را بزنید و خودتان را برای دیدنشان به زحمت نیندازید. اگر هم میخواهید سری به آنجاها بزنید، نورافکن همراهتان باشد تا محتاج محلیهایی که چراغ گازیهای عهد جنگ دوم را برای ربع ساعت پنج هزار تومان کرایه میدهند، نشوید.
آب خنک هم فراموش نشود. هم پایین کوه و هم توی غار، میتوانید آب و دیگر نوشیدنیهای خنک بخرید و بر خلاف جریان راهنما و چراغ گازی، در این مورد قیمتها معقول و مناسب است.
اصل قضیه
غار شاپور یک دهانهی خیلی بزرگ دارد و یک تالار عظیم. جایی سمت عقب این تالار یک ستون سنگی طبیعی بوده که آن را به شکل شاپور اول تراشیدهاند با این فیگور:

یعنی شاه دست راستش را به کمر زده و دست چپ را با حلقهی شاهی جلو گرفته است. آن توپ قرمز رنگ بالای سر شاپور هم مشخصهی تاج شاهان ساسانی است. (مجسمهی مومی مربوط به موزهی مشاهیر فارس است. شیراز رفتید حتما سری بزنید).

اما زمانی در طول این سالهای دراز، پای مجسمهتاب وزنش را نیاورده و شکسته و مجسمه به صورت روی زمین افتاده و دستها و قسمتهایی از صورتش آسیب دیدهاند. گروهی از مهندسی ارتش در سال 1336 به سراغ مجسمه آمدهاند و برایش یک پایهی بتن آرمهی زمخت و نامتناسب ساختهاند و آنرا ایستاندهاند. من ندیدهام کسی توصیفی از مجسمهی شاپور نوشته باشد و خردهای به کار ارتشیها نگرفته باشد!

به هر حال الان مجسمه سر پا است و قد هفت متریاش را به رخ دیگران میکشد و تکههای شکستهی دست و پایش را هم کنارش چیدهاند.
اطلاعات تکمیلی
شهر کازرون وبلاگهای خیلی فعالی دارد. لابلای این وبلاگها بگردید اطلاعات خوبی در مورد این غار پیدا میکنید. این یکی به نظرم جامعتر از بقیه آمد: «غار شاپور و بهسازی مسیر گردشگری آن». کمی صفحهبندیاش هم بهتر بود دیگر حرف نداشت!
توی سرای مشیر مغازهای هست که در کنار فروش فرش و گلیم و جاجیم و صنایع دستی، لباس ایلیاتی هم کرایه میدهد برای عکس گرفتن. دخترخالهها هر کدام یک دست کرایه کردند (به نظرم دستی دو هزار تومان) و – خدا برکت بدهد به عکاسی دیجیتال – نفری 200-300 عکس تکی و دو نفری و سه نفری انداختند در فیگورهای مختلف.