نوشته های بی خواننده

بابا کوهی

۹ دیدگاه

«رسول پرویزی» داستان کوتاهی دارد به نام «درویش باباکوهی آرام مرد». من این داستان را خیلی سال پیش خوانده‌ام و فقط طرح خیلی محوی از آن یادم است که راوی داستان نقل گفتگوهای خودش را می‌آورد با درویشی که در بابا کوهی اعتکاف کرده است. از جمله از درویش می‌پرسد که آب و غذا را چکار می‌کنی و درویش هم از توکل به خدا می‌گوید و راه‌های مختلفی که در روزی رساندن به بندگانش دارد. از جمله نقل می‌کند که یک بار توی چله‌ی زمستان بی آب و غذا و عاجز مانده بوده وسط کوه و توی برف که می‌بیند جاهلی وسط آن برف و بوران با یک قابلمه غذا از راه رسید. قضیه این بوده که جاهل با رفقا شرط بندی کرده بوده سر اینکه چه کسی می‌تواند توی این هوا قابلمه‌ی غذا ببرد برای درویش و از او می‌خواهد که بعدا برای دوستانش شهادت بدهد که او واقعا قابلمه را آورده است و از این حرف‌ها…

عکس رسول پرویزی

(عکس رسول پرویزی از سایت روزنامه کارگزاران)

نمی‌دانم که رسول پرویزی کوه و برف و بورانش را خیلی آب و تاب داده بود یا من توی ذهنم برای شرط‌بندی جاهل ابعاد حماسی تراشیده بودم؟ به هر حال تصورم از بابا کوهی جایی بود بالای قله یک کوه خیلی بلند و صعب العبور! و توی این مدت که داماد شیراز شده‌ام و گذرم زیاد به این شهر می‌افتد، همیشه فکر می‌کردم باید برای رسیدن به باباکوهی، یکی از کوه‌های طرف جاده‌ی یاسوج را بگیرم و چند ساعتی بالا بروم. این که می‌گویم طرف جاده‌ی یاسوج (می‌شود شمال غرب شیراز) به خاطر این که کوه‌های آن طرف خیلی مرتفع‌تر از کوه‌های شمال و شمال شرق هستند.

نوروز امسال داشتم توی گهواره‌ی دید با یکی از همشهری‌های همسر گرامی گپ می‌زدم. شیرازی‌ها خیلی غریب‌نوازند و خصوصا هر وقت کسی را با تیپ گردشگری ببینند، حتما پیشنهاد می‌کنند که فلان جا و بهمان جا را هم برو و ببین. این همشهری هم گفت که بابا کوهی چشم‌انداز بهتری به شهر دارد و سری هم به آنجا بزن و جایی را با دست نشان داد که اصلا با تصور من سازگاری نداشت!

عکس منظره باباکوهی از پایین

خلاصه این که بابا کوهی هم مثل گهواره‌ی دید یکی از پاتوق‌های پیاده‌روی صبحگاهی شیرازی‌ها است و از پای کوه یک ربع تا بیست دقیقه راه است؛ همه‌اش پله یا سنگفرش.

عکس بابا کوهی از نمای غربی 

در مورد تاریخچه‌ی بابا کوهی نگاه کنید به صفحه‌ی مربوطه در ویکی‌پدیا: «بابا کوهی»

بنای فعلی را سال ۱۳۷۶ ساخته‌اند و الان هم در حال توسعه‌ی آن هستند و متولی توسعه هم اوقاف است و فکر می‌کنم در مجموع چیز قناس و بی‌تناسبی از آب در بیاید مثل این امامزاده‌های بازسازی شده. از داخل آرامگاه هم به عنوان کارگاه و انبار کارگران طرح توسعه استفاده میشود و چنین منظره ای دارد:

فضای داخلی بابا کوهی

من هر چه گشتم نتوانستم عکسی از بنای قدیمی باباکوهی پیدا کنم. اگر کسی سراغ دارد ممنون میشوم خبری دهد.

نوشته علی گنجه ای

۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۳۴ ب.ظ

۹ دیدگاه درباره «بابا کوهی»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. سورنا

    ۳ اردیبهشت ۸۸ ساعت ۷:۴۳ ق.ظ

    تازه داری با فرهنگ اصیل شیرازی آشنا می شی. برای ما شیرازی ها این ۲۰ دقیقه بالا رفتن از پله هم خودش خیلیه!

  2. ایران

    ۳ اردیبهشت ۸۸ ساعت ۱:۵۲ ب.ظ

    راستی چرا بابا کوهی “راحت” مرد اما نابود نشد؟ این پرسش را شاید سورنا بتواند پاسخ بدهد که به “فرهنگ اصیل شیرازی” می نازد. مثلا اینکه چگونه “۲۰دقیقه بالارفتن از پلها ها خودش خیلیه”. پرسش من جدی است بدین معنی که کدامین رشته های عشق و احساس شیرازی ها به “بابا” بند است چرا و از کی؟ آیا این یک سرمایة خلاق فرهنگی نیست که حالا دست “اوقاف” حضرات افتاده است؟ راستی چه ربطی دارد؟

    • سورنا

      ۴ اردیبهشت ۸۸ ساعت ۸:۴۵ ق.ظ

      من در مورد «فرهنگ اصیل شیرازی» شوخی کردم. ولی چون داری جدی می پرسی باید روشن کنی منظورت از «رشته های عشق و احساس شیرازی ها به “بابا”» چیه تا بتونم سوالت رو بهتر بفهمم و شاید در حد درک ام جوابی هم بتونم بدم.

      تنها در همین حد می تونم بگم که اون رشته فعالیت هایی که زمانی بخشی از زندگی روزمره بوده اند و الآن بخشی از «میراث فرهنگی» محسوب میشن همون بخش هایی از فرهنگ هستن که یا مرده اند و یا دارن می میرن. دراویش نوع درویش باباکوهی از این نوع پدیده ها هستند.
      راه دور نریم: خرید نون سنگک بخشی از زندگی روزمره ی من در بچگی بود که حتی به اون فکر نمی کردم. در سفر اخیر به ایران متوجه شدم که تا چه حد سنگک از زندگی روزمره خارج شده و داره به بخشی از «میراث فرهنگی» تبدیل میشه. حتی درباره ی سنگک کتابی هم دیدم (که خریدمش). با دیدن کتاب مطمئن شدم که سنگک رو به مرگه و احتمالا نوه های ما تنها اسمش رو فقط در خاطرات ما می شنون.

  3. نادر

    ۹ خرداد ۸۸ ساعت ۱۲:۲۳ ب.ظ

    سلام . من چند روز پیش باباکوهی بودم . اصلا متفاوت بود با این عکسی که شما گذاشته ای ( عکس اخر ) . میشه لطف کنی بگی این عکس اخری رو از کجای ساختمان گرفته اید ؟

    • علی گنجه ای

      ۹ خرداد ۸۸ ساعت ۵:۱۶ ب.ظ

      این داخل ساختمان اصلی است. همان که در عکس یکی مانده به آخر نمای بیرونی اش را میبینید. شاید شما داخل ساختمان را نگاه نکرده اید؟

  4. نادر

    ۱۱ خرداد ۸۸ ساعت ۱:۳۲ ب.ظ

    فکر می کنم شما جای دیگری رفته باشید . بنای باباکوهی یه کم بالاتر از گهواره دیده . و اصلا حوض دور و برش نیست . یا من اشتباه می کنم یا شما . چون بنایی که من دیدم کاملا متفاوته . اونجا یه دخمه داره که تقریبا تا عمق شش متری زمین میره بعد یه قبر هم اونجا بود که به من گفتن اون قبر باباکوهیه.

  5. نادر

    ۱۱ خرداد ۸۸ ساعت ۲:۳۲ ب.ظ

    حق با شماست . من به این چاه مرتضی ؟‌ ( مرتاض ) علی رفته ام . ممنونم .

نظرتان را ثبت کنید