«ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»
سال هشتاد، در آن جو یاس و ناامیدی، فال از حافظ گرفتم که بمانم یا بروم. از این واضحتر نمیتوانست بگوید که برو! نمیدانم چرا ماندم؟ ولی بعدها خودم را دلداری دادم که خودش هم تا لب دریا رفت و برگشت…
توصیه:
در صفحه «دربارهی من
» مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.
شقایق پارازیت
۲۵ اسفند ۸۸ ساعت ۶:۳۸ ب.ظ
واییییییییییی چرا دست از سر حافظ بدبخت بر نمیدارید؟؟؟؟؟؟ ها؟؟؟؟ ولی برای منم یه فال بگیرید؟؟؟؟؟؟
دختر مهربون
۱۳ تیر ۸۸ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ
چرا نمی نویسی ؟ دنیا آخر نشده ما هم اولین تجربه تلخمان نیست با زبون خوش بیا بنویس
علی گنجه ای
۱۴ تیر ۸۸ ساعت ۹:۲۳ ب.ظ
دارم سعی میکنم بنویسم، هی مینویسم و هی پاک میکنم…
ایران
۷ تیر ۸۸ ساعت ۸:۰۱ ب.ظ
سلام
اینکه گویا خودت حوصله نداری، کاملا این روزها قابل درک است. اما این توجه بد نیست که برای رسیدن به “ملک سلیمان” یا بیرون از “این ورطه” نباید فکر کرد که “بخت” در بیرون “این شهر” بدون سرخرهای اعصاب خردکن می گذرد. همه جای این “شهر”-دنیایا “زندان سکندر -به خصوص برای مهاجران- فقط “همانقدر آش” می دهند که بهایش را بپردازی. اگر قرار بر شرافتمندی است، کمتر جایی برایت “فرش سرخ” پهن می کنند!. تنها می ماند حق انتخاب موقتی میان “بد و بدتر” تا رسیدن از خیلی “بدتر” به اندکی بهتر!
هروقت حوصله کردی برایم جالب است نظر خودت را بدانم. قربانت
ایران
۶ تیر ۸۸ ساعت ۲:۵۵ ب.ظ
سلام
پرسش این است که “ملک سلیمان” کجاست؟ و اینکه آیا راهش “رفتن” است و یا شکستن قفس “زندان سکندر”. من این روزها کسانی را می بینم که حتی از راههای دور تماما در ایران زندگی می کنند. به نظرم موضوع “سکندر” و “سلیمان” جغرافیایی نیست.
علی گنجه ای
۶ تیر ۸۸ ساعت ۲:۵۸ ب.ظ
خدا یک حال و حوصله ای به ماجد بدهد که بنشیند و این جریان بخصوص را برایمان بنویسد.
ناشناس
۱۷ تیر ۸۸ ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ
انسان فوضولی مثل شماندیدم ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
زینب
۴ تیر ۸۸ ساعت ۶:۱۸ ب.ظ
mal mal
۱۸ شهریور ۸۸ ساعت ۳:۵۱ ب.ظ
یعنی چی؟
ماجد
۱ تیر ۸۸ ساعت ۲:۲۳ ب.ظ
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
اگر در آینده دلی و جانی باقی بود دوست دارم داستان معجزه مانند این غزل حافظ در کردستان را برایت تعریف کنم !
دختر مهربون
۱ تیر ۸۸ ساعت ۹:۰۶ ب.ظ
برای ما هم تعریف کن لطفا”- البته اگه زنده بودیم
علی گنجه ای
۳ تیر ۸۸ ساعت ۵:۱۵ ب.ظ
منتظریم که تعریف کنی.
محبوبه قدیریان
۱ تیر ۸۸ ساعت ۷:۱۵ ق.ظ
اتفاقا من تو بلاگم یه مقاله گذاشتم راجه به فال حاغظ. و اتفاقا این بیت به عناون یکی از ابیاتیه که برای کسانی میاد که حال شما رو داشتن.توی اون مقاله قشنگ توضیح دادم. دوست داشتید بخونید
علی گنجه ای
۳ تیر ۸۸ ساعت ۵:۱۴ ب.ظ
لینکشم میذاشتی دیگه
ناشناس
۲۷ تیر ۸۹ ساعت ۸:۵۷ ق.ظ
۶ق۵جح
ثئچذتغ
ص۰لبذ
ابراهیم
۳۱ خرداد ۸۸ ساعت ۱۰:۴۶ ق.ظ
پس زنده ای؟
هر چی زنگ زدم جواب ندادی گفتم شاید کشتنت.
علی گنجه ای
۳۱ خرداد ۸۸ ساعت ۱۰:۵۵ ق.ظ
از این به بعد زنگ زدی بر نداشتم فکر کن شاید دارم یکی رو میکشم
دختر مهربون
۳۱ خرداد ۸۸ ساعت ۲:۴۵ ب.ظ
وای دارم می ترسم از تو غیر از مهربانی انتظاری ندارم طنزت رو فهمیدم دوباره فردا همه تحصن نکنن;)
رضوانه
۳۱ خرداد ۸۸ ساعت ۹:۲۹ ب.ظ
اصلا چه معنی می ده که جوب همسر بنده رو ندین؟
ای بابا همسر بنده آدم خیلی مهمی هستنا :دی
رضوانه
۳۱ خرداد ۸۸ ساعت ۹:۲۹ ب.ظ
تصحیح می شه “جواب”
علی گنجه ای
۳ تیر ۸۸ ساعت ۵:۱۳ ب.ظ
هاها! آخه دستم به خون آغشته س. گوشی خونی میشه!
رضوانه
۶ تیر ۸۸ ساعت ۹:۳۲ ب.ظ
می ری خس و خاشاک کشون؟ ای وااااااااای ای دااااااد ای بیداااااااد