<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: جناب &#171;سرشار&#187;  شکسته&#8204;نفسی می&#8204;فرمایند! (۲)</title>
	<atom:link href="http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/</link>
	<description>یادداشتهای ما درباره همه چیز بی هیچ قید خاصی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 12 Mar 2010 10:43:48 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: iran</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3738</link>
		<dc:creator>iran</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3738</guid>
		<description>سلام. آیا انتقادهایت که خودت گفتی &quot;حساسیت&quot; است، با پیروزی مواجه شد؟ شاید اما بر سر یک خرده-مسألۀ بسیار فرعی! بجاست کسانی که دنبال این حساسیت، -به حق- این همه انرژی بر سر این بحث گذاشته و خروشیدند و نوشتند و... آیا با چه حساسیتی به این می اندیشند که هم اینک چه پیکارهای بزرگی در جریان است تا مگر بساط غصب لقب و غصب مقام و فرهنگ فرصت طلبی برای غصب... یک گام جدی پس رانده شود؟. 
قربان همگی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. آیا انتقادهایت که خودت گفتی &#8220;حساسیت&#8221; است، با پیروزی مواجه شد؟ شاید اما بر سر یک خرده-مسألۀ بسیار فرعی! بجاست کسانی که دنبال این حساسیت، -به حق- این همه انرژی بر سر این بحث گذاشته و خروشیدند و نوشتند و&#8230; آیا با چه حساسیتی به این می اندیشند که هم اینک چه پیکارهای بزرگی در جریان است تا مگر بساط غصب لقب و غصب مقام و فرهنگ فرصت طلبی برای غصب&#8230; یک گام جدی پس رانده شود؟.<br />
قربان همگی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: داود</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3736</link>
		<dc:creator>داود</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3736</guid>
		<description>وزیر مملکت ما ادعای تحصیلات عالی در آکسفورد می کنه، کسی چیزی بهش نمیگه! یه بنده خدایی هم تو سایت خودش به خودش میگه استاد (که البته انگار دیگه روش نمیشه بگه)
let him be
:)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وزیر مملکت ما ادعای تحصیلات عالی در آکسفورد می کنه، کسی چیزی بهش نمیگه! یه بنده خدایی هم تو سایت خودش به خودش میگه استاد (که البته انگار دیگه روش نمیشه بگه)<br />
let him be<br />
 <img src='http://www.ganjei.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حسن</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3513</link>
		<dc:creator>حسن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3513</guid>
		<description>اگه فهمیدی کیه ما را هم خبر کن</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه فهمیدی کیه ما را هم خبر کن</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ehsan</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3512</link>
		<dc:creator>ehsan</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3512</guid>
		<description>e????che zud avaz kard!!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>e????che zud avaz kard!!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ehsan</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3511</link>
		<dc:creator>ehsan</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3511</guid>
		<description>aslan ishun ki hasn!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>aslan ishun ki hasn!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی گنجه ای</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3510</link>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3510</guid>
		<description>آره استادشو حذف کرده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آره استادشو حذف کرده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی اسدی</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3509</link>
		<dc:creator>علی اسدی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3509</guid>
		<description>سلام
الان لوگوی سایتشو تغییر داده .
پایگاه رسمی محمد رضا  سرشار (رضا رهگذر)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
الان لوگوی سایتشو تغییر داده .<br />
پایگاه رسمی محمد رضا  سرشار (رضا رهگذر)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: همین جوری</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3508</link>
		<dc:creator>همین جوری</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3508</guid>
		<description>حالا چرا گیر دادی به سرشار؟ چه هیزم تری بهت فروخته؟ این همه آدم توی این مملکت خراب شده واسه گیر دادن و مسخره کردن هست تو هم از پیغمبرا سرشار رو گیر اوردی؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالا چرا گیر دادی به سرشار؟ چه هیزم تری بهت فروخته؟ این همه آدم توی این مملکت خراب شده واسه گیر دادن و مسخره کردن هست تو هم از پیغمبرا سرشار رو گیر اوردی؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حمیرا</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3507</link>
		<dc:creator>حمیرا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3507</guid>
		<description>به قول معروف: کو تا من و ملک الشعرای بهار برسیم به پای حافظ:)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به قول معروف: کو تا من و ملک الشعرای بهار برسیم به پای حافظ:)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: صادق رزمی</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3506</link>
		<dc:creator>صادق رزمی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/06/02/sarshar-becomes-professor/#comment-3506</guid>
		<description>شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمی‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.

به نوشته دنیای اقتصاد پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌های درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان می‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط می‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح می‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ می‌دانستند از طرفی دیگر نمی‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظی می‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌های ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌های بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌های رودبار می‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها می‌ایستند و زمزمه می‌کنند:

«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمی‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.</p>
<p>به نوشته دنیای اقتصاد پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌های درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان می‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط می‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح می‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ می‌دانستند از طرفی دیگر نمی‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظی می‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌های ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌های بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌های رودبار می‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها می‌ایستند و زمزمه می‌کنند:</p>
<p>«به کجا چنین شتابان؟<br />
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم<br />
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را<br />
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،<br />
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
