نوشته های بی خواننده

آقای پیکان قرمزی – خاطرات شصت و هفت

۱۶ دیدگاه

این خاطره را از همان دفتر خاطرات شصت و هفت بخوانید و مخصوصا توجه کنید به نقش آقای پیکان قرمزی. من دو سه روز است که از دستش زندگی ندارم از بس که وقت و بی‌وقت یادش افتاده‌ام و از خنده غش کرده‌ام. یعنی اصلا درک نمی‌کنم این آدم از کجا پیدایش شده بود و با خودش چه فکر می‌کرد؟ حواس‌تان باشد که زمستان ۶۷ ما یک مشت بچه‌ی ۱۱-۱۲ ساله بوده‌ایم و اراک یکی از سخت‌ترین زمستان‌هایش را می‌گذرانده و در اخبار هواشناسی که آن سال‌ها تازه راه افتاده بود، معمولا اراک با حدود ۳۰ درجه زیر صفر سردترین جای ایران بود.

چهارشنبه ۲۸/۱۰/۶۷

امروز زنگ اول هنر داشتیم و قرار بود که زنگ دوم به بازدید برویم و رفتیم اما چه بازدیدی!

اول از همه وقتی که به جلو کارخانه شمس رسیدیم [فکر می‌کنم کارخانه پتوبافی بود] نمی‌دانم دربانش به چه خاطر اجازه نداد که داخل شویم و ما هم برگشتیم. تا اینجا که مسئله‌ای نبود اما مسئله از اینجا شروع می‌شود که آقای حسامی [راننده مینی‌بوس سرویس مدرسه‌مان] خواست که میانبر بزند از قضا راه را اشتباهی رفت یعنی می‌بایست از یک جاده بالاتر می‌رفت از جاده‌ پایین رفت و از جاده میانبر رفتن همان و بکسبات کردن هم همان البته ما دو بار بکسبات کردیم یکبار که به خیر گذشت و بچه‌ها (البته بجز من) ماشین را هل دادند و ماشین هم رد شد اما بار دوم خدا به خیر بیاورد رفتیم داخل برفها و دیگر هم در نیامدیم.

مقداری که هل دادیم و ماشین حرکت نکرد بچه‌ها کیفهایشان را برداشتند تا راه بیفتند و بروند ما هم دنبالشان رفتیم اما کسانی که جلو بودند برگشتند و گفتند که بیخود نیایید راه ندارد دوباره برگشتیم و شروع کردیم به هل دادن هی ماشین مقداری عقب و یا جلو می‌رفت و دوباره بکسبات می‌کرد (البته این اول‌ها من برای خودم رفته بودم دنبال بازی میان برفها که گاهی تا نیم متر هم می‌رسید و هل نمی‌دادم)

یکبار معلم حرفه و فن‌مان که همراهمان بود همه بچه‌ها را جمع کرد و همگی هل دادیم اما به این خاطر که ماشین در یک وضعیت بخصوصی قرار گرفته بود راه نمی‌افتاد و با یکی دو متر به عقب یا جلو می‌رفت و دوباره بکسبات می‌کرد یواش یواش بچه‌ها خسته شدند البته در این بین دو مرد روستایی هم به کمکمان آمدند ولی کاری از پیش نرفت.

مردی با پیکان قرمز

در همین اوقات که تعداد زیادی از بچه‌ها دیگر هل نمی‌دادند و پراکنده شده بودند مردی با یک پیکان قرمز به کمکمان آمد. آقای حسامی هم زنجیر چرخ را بست و وقتی که آقای حسامی داشت زنجیر را می‌بست دیدم آن آقا یک زنجیر نسبتا کلفت همراه خود دارد و آنرا داخل جیبش گذاشت. همین مرد بداخلاق همه بچه‌ها را جمع کرد (از جمله من) و در یک طرف ماشین که در گودالی شبیه به این گودال [شکل یک گودال را کشیده‌ام] مقداری به پایین رفته بود جمع کرد و گفت هل بدهید و هر کس هم که سستی می‌کرد یک یا دو ضربه زنجیر می‌خورد البته به من چیزی نخورد ولی برادران ۲ و سهرابی ۱ ضربه نوش جان کردند.

بگذریم با سخت‌گیری‌های این مرد و با زنجیر چرخ هم کاری از پیش نرفت که ماشین در حالت بکسبات ماند در نتیجه معلم حرفه و فن مان با چند تا از بچه‌ها به سراغ مینی‌بوس رفتند [یعنی رفتند که یک مینی‌بوس دیگر گیر بیاورند] و اینطور که من فهمیدم گلستانی به پدرش زنگ زد و گفت که یک مینی بوس بیاورند.

قبل از اینکه مینی‌بوس بیاید بچه‌ها آمدند و گفتند برویم سر جاده و ما هم با خوشحالی رفتیم که کیفهایمان را برداریم اما وقتی که وارد ماشین شدیم دیدیم که آنقدر ماشین کج است که ما با کفشهای برفی روی آن سر می‌خوریم در همین وقت فراهانی که می‌خواست از در ماشین بیرون برود پایش روی کف ماشین لیز خورد و با سر افتاد از ماشین بیرون حالا شانس آورد که زیرش برف بود و الا خدا می‌دانست که چه می‌شد.

خوب بالاخره به سر جاده رفتیم و بعد از مدتی ماشین هم آمد و من هم میدان ولیعصر از ماشین پیاده شدم و [...]

نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:


توصیه:
در صفحه «درباره‌ی من » مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.


نوشته علی گنجه ای

۱۸ خرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۴:۲۵ ب.ظ

۱۶ دیدگاه درباره «آقای پیکان قرمزی – خاطرات شصت و هفت»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. alireza

    ۱۵ اسفند ۸۹ ساعت ۱۰:۵۵ ق.ظ

    salam khatereh khoobi bod vali ta onjaei ke man aghaye golestani ro mishnasam badakhlagh nista…midoonam ke migam vali damesh garm akhar nashod karkhone patoo bafi ro bebinid na?khob miraftid pain tar mashhade meighan onja ro bazdid mikardid

  2. شهرام صاحب الزمانی

    ۲۴ خرداد ۸۹ ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ

    سلام علی جان ممنون بابت این خاطراتت … من و کاوه اون روز پیش آقای حسامی ماندیم ودر آخر هم چند دانه کشمش که داخل جیب داشتم به آقای حسامی دادم و بعد ها گفت اگه اونها را نخورده بوده ضعف می کرده … روز جالبی بود انگار دیروز بود نه بیست سال قبل . پدر علیرضا گلستانی ماشین فرستاد و آقای اسکندری ناظم هم رفتارش بیشتر به فیلم های کمدی دهه بیست میماند … بعد ها بار ها و بارها آقای حسامی رادیدم یه مدت نفر می برد عراق یه مدت هم آش می فروخت دم افطار … موسیقی دان هم بود یادته ….

  3. مینا

    ۲۲ خرداد ۸۹ ساعت ۱۲:۵۸ ب.ظ

    برادران ۲ یعنی چی ؟ دوقلو بودند؟

  4. فاطمه

    ۲۰ خرداد ۸۹ ساعت ۵:۲۳ ب.ظ

    ببینم گلستانی از کجا زنگ زد باباش وسط اون برو بیابون؟
    اون قسمت بکسوبات خیلی باحاله!

  5. Mahmoud

    ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۵:۲۰ ب.ظ

    dar zemn in daftaretam ba khatte rize mikhit yadame. dide boodamesh ya shayadam khoonde.
    oon zemestoon bood ke fekr konam radio -40 daraje ra baraye arak elam kard. albatte oon rooze bazdid hava aftabi bood.
    man sa’y mikonam kheili be oonvaghta fekr nakonam, majera kheili nostalgic tare az oonke be nazar mirese va faghat age betooni too perspective e sahih behesh negah koni “cheghadr”esh ra mibini… va khob albatte laabod choon to be tarikh o ghabrestoon kohne shekaftan alaghe dari rafti soraghesh.
    ye nokteye dige ham ine ke too dastanet esme golestani deraze ra neveshti, fekr mikonam babaye oon in bazdid ra gharar bood radif kone, va fekr konam babash too sherkat sanaye bood, va zang zade bood karkhoone be yeki gofte bood va oona ham gofte boodan halle o biyayn o in chiza.

    • علی گنجه ای

      ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۵:۲۴ ب.ظ

      اوه آره خیلی نوستالژیکه، ولی من احساس بدی نسبت بهش ندارم. شاید تو چون اونور آبی تاثیر همه چیز روت بیشتر میشه.
      مگه چندتا گلستانی داشتیم؟ من فکر میکردم این همون علیرضا گلستانی عراقی هستش و تعجب میکردم بابای اون که توی پدافند هوایی ارتش بود چکار داشته به مینی بوس و بازدید و این حرفا؟

      • Mahmoud

        ۲۲ خرداد ۸۹ ساعت ۹:۰۰ ب.ظ

        ye golestani ham dashtim ye saal payintar bood, majid bood fekr konam.
        babaye in golestani ra yadam nabood too artesh bood, vali yadame pedare yeki az bache ha az sherkat sanaye in bazdid ra joor karde bood.
        nostalgia va ehsase bad ham faghat be khatere chi boodim o chi shodim, chi fekr mikardim o be koja residim va in chizas… bemanad baraye ye dafe ke hamdige ra didim sohbat konim.

        • علی گنجه ای

          ۲۳ خرداد ۸۹ ساعت ۷:۰۱ ق.ظ

          فکر میکنم بابای اون گلستانی که یه سال پایینتر بود رئیس اداره هواشناسی اراک بود. یادته یه بار رفتیم بازدید؟

  6. Mahmoud

    ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۵:۱۲ ب.ظ

    in majera ra kamelan ba joziyatesh yadame, albatte be joz ghesmate ba zanjir kotak khordan!
    dar zemn behzad baradaran ham too facebook hast, roo note add konesh.
    oon bazdid az patoosaziye shams bood. oon saal mod shode bood hey berim bazdid, az sherkata o ina, oon moalleme herfe mode karde bood madrese ham haal karde bood, ellat ham in bood ke fekr mikardan bayad madrese ma motafavet bashe ba baghiye va in tafavot ra dar in mididan ke ma ra hey bebaran bazdid. ravehshe bazdid ha ham in bood ke ba pedare yeki az bache ha ke yeki az in jaha kar mikard sohbat mikardan va oon hamahang mikard. dar in morede khass ehtemalan pedare oon taraf gofte biyayn hamechi halle va khob sare kari boode majera.
    man yadame oon rooz kheili khoob bood bekhatere inke gharar bood bargardim madrese va berim classe ba’d vali be khatere in majera ke kolli gereftar shodim kollan tatil shod va raftim khoone.
    kar khoone ham yadame ke jash tahe gha’em magham (alan shode esme shenkesh fekr konam) bood,, tahe ye khiyaboone deraz ke do tarafesh hichi nabood joz biyaboon.

  7. سورملینا

    ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۹:۰۹ ق.ظ

    البته از همه بهتر این بوده که این حادثه باعث شده که دیگه نرسید به مدرسه برگردید و برید سر کلاس. من یکی وقتی می دیدم داریم از بازدید برمی گردیم و مثلا به زنگ آخر می رسیم و باید بریم سر کلاس علوم یا ریاضی لعنتی عزا می گرفتم. توی راه هم بچه ها می خوندند:
    رسیدیم و رسیدیم… کاشکی نمی رسیدیم….
    تو راه بودیم خوش بودیم… سوار لاک پشت بودیم
    این دنده و اون دنده… خسته نباشی راننده
    رانندگیت عالی بود… جای مامانت خالی بود!!!!!!!!

    • علی گنجه ای

      ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۱۰:۲۷ ق.ظ

      آره دقیقا ما هم تا جایی که یادم میاد غم برف و بکسبات و این حرفا رو نداشتیم و فقط خوشحال بودیم که مدرسه سنگ-قلاب شد برای یه روز دیگه

  8. سورملینا

    ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۸:۵۹ ق.ظ

    اولیا مدرسه چطوری بچه ها رو به بازدیدی برده اند که از قبل با مسئولین کارخانه هماهنگ نکرده بودند!!!
    اون وقتها می شد روی هل دادن بچه های راهنمایی حساب کرد. الآن آدم امید نداره بچه های دبیرستانی و دانشگاهی ماشین هل بدهند. اون راننده پیکان قرمز هم عجب آدمی بوده!!! بگو آخه به تو چه مربوط که بچه مردمو می زنی اونم با زنجیر!!! ولی خیلی مبسوط نوشته بودید. حتما اون موقع ها نمره انشاتون از همه بیشتر می شده. چون حوصله نوشتن داشته اید.

    • علی گنجه ای

      ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۱۰:۲۴ ق.ظ

      نمیدونم هرچی فکر میکنم این معلم حرفه و فن کی بود و چه جور آدمی بود یادم نمیاد. قاعدتا خیلی آدم چلمنگی بوده چون هم باید جلوی فرعی رفتن راننده رو میگرفته و هم جلوی آقای پیکان قرمزی رو.
      حالا منتظرم ببینم سهرابی (اون که یه ضربه خورده بود) چیزی از جریان یادشه یا نه؟

  9. داود

    ۱۹ خرداد ۸۹ ساعت ۸:۳۰ ق.ظ

    اون شکل گوداله از همه باحال تر بود!

نظرتان را ثبت کنید