admin Archive

گوگل – تلاش دوباره!

دفعه‌ی قبل، دو سال پیش، که برای گوگل مصاحبه دادم سرِ برنامه‌نویسی رد شدم. کلا البته اون سری خیلی جریان داشت و کل روند مصاحبه نزدیک شیش ماه طول کشید و فکر کنم ۱۲ جلسه مصاحبه ویدیویی داشتم (با Google Hangout).

جریان اینجوری بود که شغلی که براش اپلای کرده بودم آمریکا بود و بعد از دوتا مصاحبه‌ی ویدیویی که باید می‌رفتم مصاحبه حضوری، یه دفعه هماهنگ‌کننده مربوطه فهمید که برای این شغل نمی‌تونن ویزا بگیرن و کار پیچ خورد! طرف هی سعی می‌کرد یه جای دیگه برای من پیدا کنه که یا جور نمی‌شد یا من قبول نمی‌کردم و این وسط برای این که حوصله خودش و من سر نره هی مصاحبه جور می‌کرد برام! آخر سر هم (اینطور که خودش روایت کرد) تیم مربوطه نظرشون مثبت بود ولی کمیته‌ی استخدام گفت که نه! این برنامه‌نویسی‌ش به اندازه کافی خوب نیست و استخدام نکردن.

قسمت ضایعش هم اینجا بود که هماهنگ‌کننده که قاعدتا می‌دونست با مصاحبه‌ی برنامه‌نویسی‌ای که دادم احتمالا رد می‌شم، ازم خواست چندتا معرفی‌نامه‌ی قوی براش جور کنم که شاید با اونا نظر کمیته استخدام رو جلب کنه. من هم اسم معرفی‌نامه که اومد فکر کردم کار تمومه و دیگه پیشنهاد کار رو می‌گیرم و خلاصه بعد از این که جواب نه رو شنیدم کلی هم جلوی همکارا و مدیرای فعلی و سابق خیط شدم.

مصاحبه‌ی امسال اما خیلی شسته-رفته و منظم-مرتب بود. یه مصاحبه‌ی ویدیویی دادم درباره لینوکس و رفع اشکال. بعد رفتم دفتر گوگل لندن چهار تا مصاحبه حضوری دادم. یه هفته بعد هم تماس گرفتن گفتن رد شدی!

برخلاف دو سال پیش که خیلی دست-به-خایه می‌رفتم سر مصاحبه‌ها و هیچ تلاش خاصی برای آمادگی نمی‌کردم، این دفعه خودم رو خفه کردم از تلاش و کوشش و البته نتیجه‌ش هم این شد که فیدبک مصاحبه برنامه‌نویسی خیلی مثبت بود. ولی خب چه فایده.

فیسبوک – مصاحبه برنامه نویسی

یکی رفت سربازی. بعد دو سال نظام جمع و رژه و نگهبانی و … بالاخره کارت پایان خدمت بهش دادن. گفت عه؟ این چیه؟ از اینا که یکی دارم! من از اونا می‌خوام که باهاش رانندگی می‌کنن!

یکی هم می‌خواست یه اداره‌ی دولتی استخدام بشه نگران بود و همه‌ش داشت از روی توضیح‌المسائل احکام نماز و روزه و غسل میت و حیض و نفاس و اینا میخوند… یکی بهش گفت به این حرف‌ها نیست، همه اش بستگی داره جواب سلام مصاحبه‌گر رو چطوری بدی: وقتی می‌ری توی اتاق، مصاحبه‌گر چون خیلی مومنه حتما پیش سلام می‌شه. اگه گفت سلام، تو بگو علیکم السلام. اگه گفت سلام علیکم، تو بگو علیکم السلام و رحمه الله. اگه گفت سلام علیکم و رحمه الله تو بگو علیکم السلام و رحمه الله و برکاته. دیگه بقیه‌ش حله…

بنده خدا وقتی نوبت مصاحبه‌ش شد و رفت توی اتاق، مسوول گزینش گفت سلام علیکم و رحمه الله و برکاته! این هم دست و پاش رو گم کرد رفت رکوع گفت سبحان ربی العظیم و بحمده!

حال من دیروز پیش از ظهر توی مصاحبه برنامه‌نویسی فیسبوک یه ترکیبی از حال این دونفر بود!

قصه ش درازه … بعدا سر فرصت می‌نویسم.

کردیت اینفو

از اسکای اومدم یه استارت‌آپ خیلی کوچیکی که با من ۱۵ نفر پرسنل داره. ایده‌ش جالب و عجیب و تا حدی خنده‌داره. اول ایده رو خلاصه می‌گم بعد توضیح می‌دم که جریان چیه.
ایده‌ش اینه که به بانک‌ها و شرکت‌های بیمه می‌گه وقتی می‌خواهید به یه مشتری وام بدید یا باهاش قرارداد بیمه ببندید، بدید من یه تست روانشناسی ازش بگیرم، بر اساس جوابی که می‌ده به‌تون می‌گم چقدر احتمال داره قسطش رو نپردازه یا بد رانندگی کنه!
در مورد شرکت‌های بیمه ایده‌ش ملموس‌تره. بیمه‌ها بر اساس سوابق راننده قضاوت می‌کنن که چقدر احتمال تصادف کردن داره و بر این اساس نرخ بیمه رو کم و زیاد می‌کنن. حالا برای کسی که تازه از یه کشور دیگه اومده یا نوجوونی که تازه می‌خواد گواهینامه بگیره تست روانشناسی گرفتن از مشتری جایگزین منطقی‌ای به نظر میاد.

در مورد وام و بقیه محصولات اعتباری (مثل کارت اعتباری) نکته اینه که اینجا بانک‌ها برای وام دادن ضامن و وثیقه از مشتری نمی‌خوان. یعنی تضمینی وجود نداره که بانک وقتی وام می‌ده حتما اصل و فرع پولش رو دریافت کنه و این ریسک رو باید در نظر بگیره که شاید طرف پولم رو پس نداد. برای اندازه گرفتن این ریسک بانک علاوه بر اطلاعاتی که خودش از مشتری داره (مثلا کارکرد حسابش و …) یه استعلامی هم از بنگاه‌های Credit Scoring می‌کنه. این بنگاه‌ها کارشون اینه که سوابق مالی اعتباری ملت رو نگه می‌دارن و بر اساس اون یه گزارش به بانک‌ها و دیگرون می‌دن که این مشتری «امتیاز اعتباری‌ش» چیه و بعضی جزئیات دیگه.

حالا باز این مساله پیش میاد که اگه بنگاه‌های اعتبار سنجی اطلاعات یه مشتری رو نداشتن (مثلا تازه مهاجرت کرده به اون کشور) یا اصلا بانک توی یه بازاری کار می‌کنه که بنگاه‌های اعتبارسنجی وجود ندارن یا اطلاعات‌شون قابل استناد نیست، یه شاخص جایگزین لازمه. استارت‌آپ ما همونطور که گفتم سعی می‌کنه یکی از این شاخص‌های جایگزین رو ارائه کنه.

مشتری‌هامون هم یا توی کشورهای دیگه اند (اروپای شرقی، شوروی سابق، ترکیه، آفریقای جنوبی و …) یا شرکت‌های اعتباری که بازار هدف‌شون مشتری‌هاییه که سابقه اعتباری قابل اعتنایی ندارن.

مرحله آخر: قسم خوروون

من اوایل سال ۲۰۱۱ (که می‌شد اواخر ۱۳۸۹) با ویزای کار دو ساله اومدم انگلیس. بعد تمدیدش کردم برای سه سال. با مجموعا پنج سال ویزای کار یه ویزای اقامت دائم گرفتم و یک سال بعد از اقامت دائم تقاضا دادم برای شهروندی. وقتی که اون رو پذیرفتن آخرین مرحله اینه که باید بری شهرداری محل و قسم وفاداری به ملکه و ملک و ملت و ارزش‌ها و اینا بخوری و یه مدرک پرینت شده بگیری که می‌گه شهرداری به وکالت از وزارت کشور طبق قانون مهاجرت شهروندی انگلیس رو به شما اعطا کرده. خلاص.
مراسمش دیروز ساعت دو بعد از ظهر بود. یه کمی زودتر باید می‌رفتیم که امضاء حاضری بزنیم ولی من درست سر ساعت ۲ رسیدم و تا امضاء زدم و نشستم سر جام شهردار اومد تو و مراسم شروع شد. یه خورده خجالت کشیدم جلوی اون همه آدم (۴۲ نفر بعلاوه مهموناشون) مخصوصا که منشیه یه پشت چشمی هم نازک کرد.
وقتی زنگ می‌زنی که وقت بگیری می‌پرسن می‌خوای قسم بخوری یا «اظهار قطعی» کنی (اصطلاحش Affirmation ئه. درست نمی‌دونم چی ترجمه می‌شه). این دومی مال کسایی ئه که به هر دلیل نمی‌خوان به خدا قسم بخورن. من هم همین رو انتخاب کردم. بعد اونجا جمعیت قسم‌خورها رو بر اساس انتخاب‌شون دو دسته کردن، Oathای‌ها یه متن دارن Affirmationای‌ها یه متن دیگه. مجری جلسه اول متن Oath بعد Affirmation رو بلند خوند و هر گروهی هم بلند تکرار کرد.
خوندن قسم‌نامه که تموم شد یکی یکی اسم‌ها رو می‌خونن و قسم‌خورده‌ها می‌رن اون ورقه سند شهروندی رو از شهردار می‌گیرن و عکاس چند تا عکس هم می‌ندازه و خلاص.
توی پرانتز بگم که شهردار توی محله‌ها یه شغل تشریفاتیه و مدتش هم یکساله. شهردار امسال محله Barnet یه پیرمرد خیلی شوخ و خوش‌اخلاق و متلک بپرونی بود که ردا و مدال شهرداری هم خیلی بهش میومد.

شهردار بارنت لندن سال ۲۰۱۷

همونجا دم در یه پرینتر گذاشتن عکس‌های مراسم رو انتخاب می‌کنی و دونه‌ای ۸ پوند می‌تونی چاپ کنی. من گفتم چاپ نمی‌خوام نسخه دیجیتال می‌خوام (نور عکس‌ها خوب نبود یه کم دستکاری لازم داشت) گفتن باشه، سی‌دی ۱۰ پوند! سی‌دی رو گرفتم ولی متوجه شدم هیچ‌کدوم از کامپیوترهای خونه و شرکت درایو سی‌دی ندارن!

اسکای

بعد از یک سال و یک ماه و اندی، هفته پیش از اسکای اومدم بیرون. راستش همون ماه‌های اول فهمیدم که اشتباه کردم و جای خوبی نیومده‌ام ولی از یه طرف حقوقش خوب بود و از طرف دیگه فکر می‌کردم شاید یه مدت که بگذره بهتر بشه. بهتر که نشد بدتر هم شد. خلاصه به سال که رسید افتادم دنبال کار و پیدا کردم و از هفته پیش رفتم سر کار جدید. از ۵ فروردین.
اسکای تجربه‌ی خیلی عجیبی بود. توی یک سالی که اونجا بودم تقریبا هیچ کار مفیدی نکردم! یعنی آخر سال که می‌خواستم رزومه‌ام رو به‌روز کنم اصلا نمی‌دونستم چه دستاوردی یا چه مهارت جدیدی رو برای اون مدت ذکر کنم! اوایل خودم از این علافی معذب بودم ولی کم کم دیدم عادیه و مدیرم هم توقع بیشتری ازم نداره. ما یه تیم ده نفره بودیم که حجم کارمون شاید نصف کاری بود که من و Ben توی فوتوباکس دونفری انجام می‌دادیم!
یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید! اصلا فاجعه‌ای بود! من بین دوستام معروفم به تنبلی و کم‌کاری. وقتی حوصله‌ی من یه جا از بیکاری سر بره دیگه خودتون بخونید که چه خبر بوده.
الان توی یه استارت‌آپ کوچیک مشغول به کار شدم که کلا ۱۵ نفر پرسنل داره و همه دور هم توی یه اتاق نسبتا کوچیک توی یه دفتر اجاره‌ای مرکز لندن کار می‌کنیم. ایده‌ی شرکت جالبه البته. بعدا در باره‌ش می‌نویسم.

بانک و وام و بهره در خارج

وقتی صحبت از خارج و زندگی توی خارج می‌شه معمولا سوال دوم سومی که ازم می‌پرسن اینه که «اونجا بهره وام چند درصده؟». از اونور هر چند وقت یه بار توی شبکه‌های اجتماعی یه متنی دست به دست می‌شه که می‌گه مثلا نرخ بهره توی انگلیس نیم درصده و توی ژاپن منفی بیست و پنج صدم درصد و توی ایران ۲۰ درصد و تهش نتیجه می‌گیره که پس ما از خارجی‌ها رباخوارتریم.
موضوع اینه که چون سیستم بانکی ایران یه چیز من در آوردی و شترگاوپلنگیه، ما خیلی سر از کار سیستم بانکی رایج توی دنیا در نمیاریم و بیشتر این سوال‌ها و پیش‌فرض‌های غلط هم به خاطر همین بی‌اطلاعیه.
این چند تا نکته رو اگه درنظر داشته باشید تحلیل همه چیز راحت‌تر می‌شه:
۱- بانک یه بنگاه اقتصادیه که هدفش سود رسوندن به سهامدارها و بالا بردن ارزش سهامش توی بازار بورسه. درآمد اصلیش هم بهره وامیه که به مشتری‌هاش می‌ده. بانک تا بتونه از مشتری‌هاش بیشتر بهره می‌گیره و تا بتونه به سپرده‌گزارها کمتر سود می‌ده. فقط باید حواسش باشه توی رقابت بین بانک‌ها مشتری رو نبازه به یه بانک رقیب که بهره کمتر می‌گیره.
۲- چیزی به اسم ضامن توی رابطه بانک و مشتری وجود نداره. بانک وقتی به شما وام می‌ده اوضاع و احوال شما رو بررسی می‌کنه و با خودش حساب کتاب می‌کنه که چقدر احتمال داره این پول من رو پس نده. هر چی احتمالش بیشتر باشه (یعنی وام دادن ریسک بیشتری داره) بهره‌ای که می‌گیره بیشتره. تقریبا اینجوریه که هرچی مشتری آس و پاس‌تر و پول‌لازم‌تر باشه بهره بیشتری باید بده.
۳- وام‌های بلند مدت (مثلا وام مسکن) معمولا نرخ بهره‌شون شناوره و با توجه به یه فاکتورهایی از جمله نرخ تورم، بالا و پایین میره و بهره همیشه بالاتر از نرخ تورمه. توی ایران ممکنه آخر سر حساب کنید ببینید مجموع وام و بهره‌ای که پرداخت کردید با احتساب تورم کمتر از پولی که اول کار گرفتید می‌ارزه. خارج اینجوری نیست. بانک هیچ‌وقت ضرر نمی‌کنه. (در حقیقت باید نرخ تورم رو از بهره کم کنید تا نرخ بهره واقعی به دست بیاد. اینجوری می‌بینید بهره واقعی وام‌های ایران اونقدر هم زیاد نیست، گاهی منفی هم می‌شه. به خاطر همینه که مردم اینقدر برای وام گرفتن سر و دست می‌شکنن)
۴- «نرخ بهره پایه» که این روزا توی کشورهای غربی خیلی نزدیک صفر یا حتی منفیه، ربط چندانی به بهره‌ی وامی که بانک به مشتری می‌ده نداره. بهره وام مشتری طبق بند ۲ حساب می‌شه و حتی این روزا خیلی عادیه کسی بره بانک هزار پوند وام بخواد و بگن باشه، قابل شما رو نداره، بهره‌ش می‌شه ۲۰ درصد.
۵- بانک اگه پول لازم داشته باشه می‌تونه از بانک مرکزی با اون نرخ بهره پایه وام بگیره بنابراین انگیزه‌ای نداره که به حساب‌های سپرده‌ی مشتری‌هاش سود بالاتری بده. الان نرخ سود حساب‌های پس‌انداز یه چیزی نزدیک صفره.

سیاهه اموال

شنبه اسباب کشی کردیم به خونه جدید. سر قضیه آینه شکسته هم مشکلی پیش نیومد. صابخونه گفت ۲۵ پوند می‌شه خسارتش، من هم گفتم باشه. تا پنجاه پوند هم حاضر بودم بدم.
بنگاهی جدید خیلی حرفه‌ای‌تره از قبلیه و خیلی کارهاش منظم و روی حساب بوده تا اینجا.
قبل از عقد قرارداد، بنگاه باید اوضاع مالی و کاری مستاجر رو بررسی کنه که ببینه آیا توان مالی پرداخت اجاره رو داره یا نه و مثلا آیا کلا آدم خوش حسابیه و صابخونه قبلی چی می‌گه و اینا. این کار رو بهش می‌گن Referencing و هزینه‌ش رو هم باید خود مستاجر بده.
رسم اینه که مجموع درآمد سالیانه خانوار باید حداقل سی برابر اجاره یک ماه باشه. اگر هم کسی اینقدر درآمد نداره (مثلا دانشجوئه) باید یه ضامن معرفی کنه که اون به جاش تعهد مالی بده.
بنگاه قبلی سر و ته قضیه رو با یه معرفی‌نامه که خودم از محل کارم گرفتم و یه تلفن به صابخونه هم آورد ولی جدیده کار رو سپرد به یه شرکتی که کارش Referencing ئه و اون، هم مستقیم با کارفرمای من تماس گرفت، هم با کارفرمای فاطی، هم با کتان (صابخونه قبلی).
یه کار دیگه که بنگاه باید بکنه اینه که یه لیست دقیق از وضعیت خونه و لوازمش تهیه کنه و ضمیمه‌ی اجاره‌نامه کنه تا موقعی که اجاره تموم می‌شه بر اساس اون بشه قضاوت کرد که مستاجر احیانا چه خسارتی به خونه و اسبابش زده. به این لیسته می‌گن Inventory. فکر کنم فارسی‌ش بشه سیاهه!
قبلیه خودش یه لیست دستی نوشت و داد ما امضا کردیم که واقعا اگه اختلافی پیش میامد به هیچ دردی نمی‌خورد.
این یکی اما باز یه پولی از ما و صابخونه گرفت و کار رو سپرد دست یه شرکت این‌کاره که اونم یه گزارش سی صفحه‌ای با عکس و ضمایم تحویل داده که تمام اسباب و وسایل و در و دیوارها و کفپوش‌ها رو با لکه‌ها و خراش‌هاشون تک‌تک فهرست کرده.

حفاظت از پول پیش مستاجر

در مورد صابخونه‌م قبلا نوشته بودم. اوایل خیلی لارج بود و یکی رو استخدام کرده بود که به عنوان مباشرش به امور خونه رسیدگی کنه ولی بعدا از اونور بوم افتاد و همه کارهای تعمیراتی رو یا خودش انجام داد یا به دم دست‌ترین و ارزون‌ترین (و کارنابلدترین) آدم‌های بازار سپرد…
حالا بعد از سه سال که داریم آماده می‌شیم برای اسباب‌کشی، نگران بودیم که نکنه موقع تسویه حساب ایرادهای بنی‌اسراییلی بگیره و بخواد یه ضرر و زیان غیر منصفانه‌ای گردن‌مون بذاره. مخصوصا آینه‌ی یکی از کمدهای خونه رو من شکسته بودم (خرد و خاکشیر کرده بودم در حقیقت) مطمئن بودیم سر این باهاش به اختلاف می‌خوریم (مثلا نگران بودیم بگه برید کمد نو بخرید به جاش جایگزین کنید). از اون طرف در و دیوار یه جاهایی لک شده و از این جور چیزا که اگه کسی بخواد بهانه بگیره راه داره.
حالا داستان آینه هم جالبه. کمد ایکیا ست و قیمت نو ۱۴۰ پونده. آینه که شکست من زنگ زدم آیکیا گفتن نه این مدل یدکی نداره. به یکی دو تا شیشه بر هم زنگ زدم یکی قیمت داد ۱۷۰ پوند اون یکی ۲۱۰ پوند. یعنی انداختن آینه نو از خود کمد نو گرونتر در میومد. خلاصه گفتیم ولش کن موقع تسویه حساب جریمه‌ش رو می‌دیم …
دیروز زنگ زدم به معاملات ملکی گفتم آقا این ملکی که از طریق شما اجاره کردیم رو فلان وقت داریم تخلیه می‌کنیم و حالا اگه با مالک سر چیزی به اختلاف بخوریم تکلیف پول پیش که دست شماست چی می‌شه؟ طرف گفت نه سپرده پیش ما نیست. طبق قانون دادیمش دست TDS. اگه با مالک به توافق رسیدید که اعلام می‌کنید و پول رو پس می‌دیم اگر نه خود TDS باید بین‌تون داوری کنه به ما ربطی نداره.
یه کم پرس و جو کردم دستم اومد که از سال ۲۰۰۷ دولت یه قانونی برای حفاظت از سپرده مستاجرا گذاشته که طبق اون مالک حق نداره سپرده‌ رو پیش خودش نگه داره و باید بسپره به یه سازمان‌هایی مثل TDS که هم خرج نشه و هم اگه اختلافی پیش اومد اونا بیطرفانه قضاوت کنن.
بعد رفتم توی سایت TDS دیدم یه راهنمای دقیق و روشن و مفصلی در مورد شیوه محاسبه خسارت داره و چند جا هم تاکید کرده که ما به هیچ وجه از مستاجر نمی‌خواهیم که به جای چیز دست دوم و کارکرده چیز نو جایگزین کنه و توی محاسبه خسارت، عمر مفید اشیاء و تزیینات خونه رو حساب می‌کنیم. بعد یه قسمت دیگه خوندم عمر مفید تجهیزات اتاق خواب اگه کیفیت‌شون معمولی و متوسط باشه ۲-۳ ساله! فکر کنم اگه کمد رو آتیش هم می‌زدیم باز چیزی به صابخونه بدهکار نمی‌شدیم!

خداحافظ فوتوباکس

بعد از نزدیک پنج سال، جمعه هفته پیش خیلی غریبانه از فوتوباکس خدافظی کردم.
غریبانه ش به خاطر این بود که شب قبلش یعنی پنجشنبه شب پارتی سالانه شرکت بود. نمدونم چرا پارتی رو امسال انداخته بودن وسط هفته که ملت فرداش باید بیان سر کار؟
خلاصه همونطور که انتظار داشتم جمعه صبح دیدم نصفی نیومدن، اونا که اومدن هم قیافه ها دیدنی. شب قبلش به مشروب مفت رحم نکرده بودن و صبح همه خمار بودن الا من و رییس.
ظهر ناهار با تیم رفتیم بیرون ولی همه سرشون پایین بود حواسشون رو جمع کرده بودن قاشق رو اشتباهی نکنن توی چشمشون.
ساعت سه هم که جمع شدیم و رییس تقدیر و تشکری کرد، اومدم خاطره ای چیزی تعریف کنم ولی دیدم بیچاره ها از خماری و خستگی روی پاشون بند نیستن. یه خدافظی دست و پا شکسته ای کردم و کوله م رو انداختم دوشم و اومدم بیرون.

شغل بعدی

پنج سال پیش، پیدا کردن شغل اول توی انگلیس مصیبت بود.
مشکلات عمومی مهاجرت و آشنا نبودن با بازار کار و نداشتن شبکه و ضعف زبان و اینا به جای خود، اون موقع انگلیس توی اوج بحران رکود اقتصادی بود و کلا کار کم بود.
الان بعد از پنج سال اوضاع اقتصادی، خصوصا وضع صنعت IT خیلی بهتره و اتحادیه‌های کارفرماها دارن به ترزا می، وزیر کشور، فشار می‌آرن که خانوم مهاجر متخصص لازم داریم و لطفا ویزای کاری رو دوباره باز کن (از همون پنج سال پیش انگلیس صدور ویزای کار رو خیلی محدود کرده). من هم بالاخره بیشتر با بازار کار آشنا شده‌م و سابقه‌ای و نیمچه شبکه‌ای دارم برای خودم و زبونم هم بهتر می‌چرخه.

شغل دوم خودش منو پیدا کرد!
یه مدت بود که بنگاه‌های کاریابی خیلی توی لینکدین باهام تماس می‌گرفتن که آقا فلان کار هست اگه دوست داری زنگ بزن قرار مصاحبه بذاریم. معمولا جواب نمی‌دادم یا می‌گفتم که من یه پروژه‌ی خیلی هیجان‌انگیز دستمه و می‌خوام تا آخر سال ۲۰۱۵ توی فوتوباکس بمونم که بالای سر پروژه باشم.
البته پروژه بهانه بود و منتظر بودم ویزای اقامت دائم بگیرم که دیگه وابسته به کارفرما نباشم برای تمدید ویزا و دستم برای چونه زدن بازتر باشه.
اوایل نوامبر (ماه ۱۱ میلادی) یکی از یه شرکت رسانه‌ای به اسم Sky تماس گرفت که ما یه موقعیت شغلی داریم که دقیقا خوراک خودته. گفتم باشه ولی من زودتر از فوریه نمی‌تونم شروع کنم (ماه ۲ سال بعد). گفت طوری نیست.
برای دوشنبه‌ی هفته‌ی بعدش قرار مصاحبه‌ی تلفنی گذاشتیم که خوب پیش رفت و برای جمعه‌ی همون هفته قرار گذاشتیم برای مصاحبه‌ی حضوری. جمعه غروب رفتم دو ساعت با کسی که قرار بود همکار مستقیمم باشه مصاحبه فنی کردیم که هم اون از من خوشش اومد و هم من از اون. شنبه و یکشنبه که تعطیل بود، دوشنبه صبح ساعت ۹ زنگ زدن پیشنهاد کار دادن.
از اون طرف چند ماه بود که داشتم با گوگل مصاحبه می‌کردم برای یه موقعیت شغلی توی استرالیا که دقیقا همون دوشنبه جواب منفی دادن (اینو حوصله داشتم درباره‌ش می‌نویسم).
خلاصه پیشنهاد اسکای رو قبول کردم و صبر کردم تا آخر آذر که ویزای اقامت دائمم اومد و فرداش، اول دی، از فوتوباکس استعفا دادم. ظرف یه ماه باید کارهام رو تحویل بدم و بعد می‌رم سر کار جدید.
چهار سال و نیم پیش درباره‌ی پیدا کردن شغل اول اینجا نوشته‌م: بالاخره کار!
از فردا باید کارهام رو تحویل بدم به همون همکاری که وقتی داشتم تیمم رو عوض می‌کردم کار قبلی رو بهش تحویل داده بودم: بی‌حریمی