از روزمره‌ی زندگی Archive

مرحله آخر: قسم خوروون

من اوایل سال ۲۰۱۱ (که می‌شد اواخر ۱۳۸۹) با ویزای کار دو ساله اومدم انگلیس. بعد تمدیدش کردم برای سه سال. با مجموعا پنج سال ویزای کار یه ویزای اقامت دائم گرفتم و یک سال بعد از اقامت دائم تقاضا دادم برای شهروندی. وقتی که اون رو پذیرفتن آخرین مرحله اینه که باید بری شهرداری محل و قسم وفاداری به ملکه و ملک و ملت و ارزش‌ها و اینا بخوری و یه مدرک پرینت شده بگیری که می‌گه شهرداری به وکالت از وزارت کشور طبق قانون مهاجرت شهروندی انگلیس رو به شما اعطا کرده. خلاص.
مراسمش دیروز ساعت دو بعد از ظهر بود. یه کمی زودتر باید می‌رفتیم که امضاء حاضری بزنیم ولی من درست سر ساعت ۲ رسیدم و تا امضاء زدم و نشستم سر جام شهردار اومد تو و مراسم شروع شد. یه خورده خجالت کشیدم جلوی اون همه آدم (۴۲ نفر بعلاوه مهموناشون) مخصوصا که منشیه یه پشت چشمی هم نازک کرد.
وقتی زنگ می‌زنی که وقت بگیری می‌پرسن می‌خوای قسم بخوری یا «اظهار قطعی» کنی (اصطلاحش Affirmation ئه. درست نمی‌دونم چی ترجمه می‌شه). این دومی مال کسایی ئه که به هر دلیل نمی‌خوان به خدا قسم بخورن. من هم همین رو انتخاب کردم. بعد اونجا جمعیت قسم‌خورها رو بر اساس انتخاب‌شون دو دسته کردن، Oathای‌ها یه متن دارن Affirmationای‌ها یه متن دیگه. مجری جلسه اول متن Oath بعد Affirmation رو بلند خوند و هر گروهی هم بلند تکرار کرد.
خوندن قسم‌نامه که تموم شد یکی یکی اسم‌ها رو می‌خونن و قسم‌خورده‌ها می‌رن اون ورقه سند شهروندی رو از شهردار می‌گیرن و عکاس چند تا عکس هم می‌ندازه و خلاص.
توی پرانتز بگم که شهردار توی محله‌ها یه شغل تشریفاتیه و مدتش هم یکساله. شهردار امسال محله Barnet یه پیرمرد خیلی شوخ و خوش‌اخلاق و متلک بپرونی بود که ردا و مدال شهرداری هم خیلی بهش میومد.

شهردار بارنت لندن سال ۲۰۱۷

همونجا دم در یه پرینتر گذاشتن عکس‌های مراسم رو انتخاب می‌کنی و دونه‌ای ۸ پوند می‌تونی چاپ کنی. من گفتم چاپ نمی‌خوام نسخه دیجیتال می‌خوام (نور عکس‌ها خوب نبود یه کم دستکاری لازم داشت) گفتن باشه، سی‌دی ۱۰ پوند! سی‌دی رو گرفتم ولی متوجه شدم هیچ‌کدوم از کامپیوترهای خونه و شرکت درایو سی‌دی ندارن!

اسکای

بعد از یک سال و یک ماه و اندی، هفته پیش از اسکای اومدم بیرون. راستش همون ماه‌های اول فهمیدم که اشتباه کردم و جای خوبی نیومده‌ام ولی از یه طرف حقوقش خوب بود و از طرف دیگه فکر می‌کردم شاید یه مدت که بگذره بهتر بشه. بهتر که نشد بدتر هم شد. خلاصه به سال که رسید افتادم دنبال کار و پیدا کردم و از هفته پیش رفتم سر کار جدید. از ۵ فروردین.
اسکای تجربه‌ی خیلی عجیبی بود. توی یک سالی که اونجا بودم تقریبا هیچ کار مفیدی نکردم! یعنی آخر سال که می‌خواستم رزومه‌ام رو به‌روز کنم اصلا نمی‌دونستم چه دستاوردی یا چه مهارت جدیدی رو برای اون مدت ذکر کنم! اوایل خودم از این علافی معذب بودم ولی کم کم دیدم عادیه و مدیرم هم توقع بیشتری ازم نداره. ما یه تیم ده نفره بودیم که حجم کارمون شاید نصف کاری بود که من و Ben توی فوتوباکس دونفری انجام می‌دادیم!
یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید! اصلا فاجعه‌ای بود! من بین دوستام معروفم به تنبلی و کم‌کاری. وقتی حوصله‌ی من یه جا از بیکاری سر بره دیگه خودتون بخونید که چه خبر بوده.
الان توی یه استارت‌آپ کوچیک مشغول به کار شدم که کلا ۱۵ نفر پرسنل داره و همه دور هم توی یه اتاق نسبتا کوچیک توی یه دفتر اجاره‌ای مرکز لندن کار می‌کنیم. ایده‌ی شرکت جالبه البته. بعدا در باره‌ش می‌نویسم.

سیاهه اموال

شنبه اسباب کشی کردیم به خونه جدید. سر قضیه آینه شکسته هم مشکلی پیش نیومد. صابخونه گفت ۲۵ پوند می‌شه خسارتش، من هم گفتم باشه. تا پنجاه پوند هم حاضر بودم بدم.
بنگاهی جدید خیلی حرفه‌ای‌تره از قبلیه و خیلی کارهاش منظم و روی حساب بوده تا اینجا.
قبل از عقد قرارداد، بنگاه باید اوضاع مالی و کاری مستاجر رو بررسی کنه که ببینه آیا توان مالی پرداخت اجاره رو داره یا نه و مثلا آیا کلا آدم خوش حسابیه و صابخونه قبلی چی می‌گه و اینا. این کار رو بهش می‌گن Referencing و هزینه‌ش رو هم باید خود مستاجر بده.
رسم اینه که مجموع درآمد سالیانه خانوار باید حداقل سی برابر اجاره یک ماه باشه. اگر هم کسی اینقدر درآمد نداره (مثلا دانشجوئه) باید یه ضامن معرفی کنه که اون به جاش تعهد مالی بده.
بنگاه قبلی سر و ته قضیه رو با یه معرفی‌نامه که خودم از محل کارم گرفتم و یه تلفن به صابخونه هم آورد ولی جدیده کار رو سپرد به یه شرکتی که کارش Referencing ئه و اون، هم مستقیم با کارفرمای من تماس گرفت، هم با کارفرمای فاطی، هم با کتان (صابخونه قبلی).
یه کار دیگه که بنگاه باید بکنه اینه که یه لیست دقیق از وضعیت خونه و لوازمش تهیه کنه و ضمیمه‌ی اجاره‌نامه کنه تا موقعی که اجاره تموم می‌شه بر اساس اون بشه قضاوت کرد که مستاجر احیانا چه خسارتی به خونه و اسبابش زده. به این لیسته می‌گن Inventory. فکر کنم فارسی‌ش بشه سیاهه!
قبلیه خودش یه لیست دستی نوشت و داد ما امضا کردیم که واقعا اگه اختلافی پیش میامد به هیچ دردی نمی‌خورد.
این یکی اما باز یه پولی از ما و صابخونه گرفت و کار رو سپرد دست یه شرکت این‌کاره که اونم یه گزارش سی صفحه‌ای با عکس و ضمایم تحویل داده که تمام اسباب و وسایل و در و دیوارها و کفپوش‌ها رو با لکه‌ها و خراش‌هاشون تک‌تک فهرست کرده.

حفاظت از پول پیش مستاجر

در مورد صابخونه‌م قبلا نوشته بودم. اوایل خیلی لارج بود و یکی رو استخدام کرده بود که به عنوان مباشرش به امور خونه رسیدگی کنه ولی بعدا از اونور بوم افتاد و همه کارهای تعمیراتی رو یا خودش انجام داد یا به دم دست‌ترین و ارزون‌ترین (و کارنابلدترین) آدم‌های بازار سپرد…
حالا بعد از سه سال که داریم آماده می‌شیم برای اسباب‌کشی، نگران بودیم که نکنه موقع تسویه حساب ایرادهای بنی‌اسراییلی بگیره و بخواد یه ضرر و زیان غیر منصفانه‌ای گردن‌مون بذاره. مخصوصا آینه‌ی یکی از کمدهای خونه رو من شکسته بودم (خرد و خاکشیر کرده بودم در حقیقت) مطمئن بودیم سر این باهاش به اختلاف می‌خوریم (مثلا نگران بودیم بگه برید کمد نو بخرید به جاش جایگزین کنید). از اون طرف در و دیوار یه جاهایی لک شده و از این جور چیزا که اگه کسی بخواد بهانه بگیره راه داره.
حالا داستان آینه هم جالبه. کمد ایکیا ست و قیمت نو ۱۴۰ پونده. آینه که شکست من زنگ زدم آیکیا گفتن نه این مدل یدکی نداره. به یکی دو تا شیشه بر هم زنگ زدم یکی قیمت داد ۱۷۰ پوند اون یکی ۲۱۰ پوند. یعنی انداختن آینه نو از خود کمد نو گرونتر در میومد. خلاصه گفتیم ولش کن موقع تسویه حساب جریمه‌ش رو می‌دیم …
دیروز زنگ زدم به معاملات ملکی گفتم آقا این ملکی که از طریق شما اجاره کردیم رو فلان وقت داریم تخلیه می‌کنیم و حالا اگه با مالک سر چیزی به اختلاف بخوریم تکلیف پول پیش که دست شماست چی می‌شه؟ طرف گفت نه سپرده پیش ما نیست. طبق قانون دادیمش دست TDS. اگه با مالک به توافق رسیدید که اعلام می‌کنید و پول رو پس می‌دیم اگر نه خود TDS باید بین‌تون داوری کنه به ما ربطی نداره.
یه کم پرس و جو کردم دستم اومد که از سال ۲۰۰۷ دولت یه قانونی برای حفاظت از سپرده مستاجرا گذاشته که طبق اون مالک حق نداره سپرده‌ رو پیش خودش نگه داره و باید بسپره به یه سازمان‌هایی مثل TDS که هم خرج نشه و هم اگه اختلافی پیش اومد اونا بیطرفانه قضاوت کنن.
بعد رفتم توی سایت TDS دیدم یه راهنمای دقیق و روشن و مفصلی در مورد شیوه محاسبه خسارت داره و چند جا هم تاکید کرده که ما به هیچ وجه از مستاجر نمی‌خواهیم که به جای چیز دست دوم و کارکرده چیز نو جایگزین کنه و توی محاسبه خسارت، عمر مفید اشیاء و تزیینات خونه رو حساب می‌کنیم. بعد یه قسمت دیگه خوندم عمر مفید تجهیزات اتاق خواب اگه کیفیت‌شون معمولی و متوسط باشه ۲-۳ ساله! فکر کنم اگه کمد رو آتیش هم می‌زدیم باز چیزی به صابخونه بدهکار نمی‌شدیم!

خداحافظ فوتوباکس

بعد از نزدیک پنج سال، جمعه هفته پیش خیلی غریبانه از فوتوباکس خدافظی کردم.
غریبانه ش به خاطر این بود که شب قبلش یعنی پنجشنبه شب پارتی سالانه شرکت بود. نمدونم چرا پارتی رو امسال انداخته بودن وسط هفته که ملت فرداش باید بیان سر کار؟
خلاصه همونطور که انتظار داشتم جمعه صبح دیدم نصفی نیومدن، اونا که اومدن هم قیافه ها دیدنی. شب قبلش به مشروب مفت رحم نکرده بودن و صبح همه خمار بودن الا من و رییس.
ظهر ناهار با تیم رفتیم بیرون ولی همه سرشون پایین بود حواسشون رو جمع کرده بودن قاشق رو اشتباهی نکنن توی چشمشون.
ساعت سه هم که جمع شدیم و رییس تقدیر و تشکری کرد، اومدم خاطره ای چیزی تعریف کنم ولی دیدم بیچاره ها از خماری و خستگی روی پاشون بند نیستن. یه خدافظی دست و پا شکسته ای کردم و کوله م رو انداختم دوشم و اومدم بیرون.

شغل بعدی

پنج سال پیش، پیدا کردن شغل اول توی انگلیس مصیبت بود.
مشکلات عمومی مهاجرت و آشنا نبودن با بازار کار و نداشتن شبکه و ضعف زبان و اینا به جای خود، اون موقع انگلیس توی اوج بحران رکود اقتصادی بود و کلا کار کم بود.
الان بعد از پنج سال اوضاع اقتصادی، خصوصا وضع صنعت IT خیلی بهتره و اتحادیه‌های کارفرماها دارن به ترزا می، وزیر کشور، فشار می‌آرن که خانوم مهاجر متخصص لازم داریم و لطفا ویزای کاری رو دوباره باز کن (از همون پنج سال پیش انگلیس صدور ویزای کار رو خیلی محدود کرده). من هم بالاخره بیشتر با بازار کار آشنا شده‌م و سابقه‌ای و نیمچه شبکه‌ای دارم برای خودم و زبونم هم بهتر می‌چرخه.

شغل دوم خودش منو پیدا کرد!
یه مدت بود که بنگاه‌های کاریابی خیلی توی لینکدین باهام تماس می‌گرفتن که آقا فلان کار هست اگه دوست داری زنگ بزن قرار مصاحبه بذاریم. معمولا جواب نمی‌دادم یا می‌گفتم که من یه پروژه‌ی خیلی هیجان‌انگیز دستمه و می‌خوام تا آخر سال ۲۰۱۵ توی فوتوباکس بمونم که بالای سر پروژه باشم.
البته پروژه بهانه بود و منتظر بودم ویزای اقامت دائم بگیرم که دیگه وابسته به کارفرما نباشم برای تمدید ویزا و دستم برای چونه زدن بازتر باشه.
اوایل نوامبر (ماه ۱۱ میلادی) یکی از یه شرکت رسانه‌ای به اسم Sky تماس گرفت که ما یه موقعیت شغلی داریم که دقیقا خوراک خودته. گفتم باشه ولی من زودتر از فوریه نمی‌تونم شروع کنم (ماه ۲ سال بعد). گفت طوری نیست.
برای دوشنبه‌ی هفته‌ی بعدش قرار مصاحبه‌ی تلفنی گذاشتیم که خوب پیش رفت و برای جمعه‌ی همون هفته قرار گذاشتیم برای مصاحبه‌ی حضوری. جمعه غروب رفتم دو ساعت با کسی که قرار بود همکار مستقیمم باشه مصاحبه فنی کردیم که هم اون از من خوشش اومد و هم من از اون. شنبه و یکشنبه که تعطیل بود، دوشنبه صبح ساعت ۹ زنگ زدن پیشنهاد کار دادن.
از اون طرف چند ماه بود که داشتم با گوگل مصاحبه می‌کردم برای یه موقعیت شغلی توی استرالیا که دقیقا همون دوشنبه جواب منفی دادن (اینو حوصله داشتم درباره‌ش می‌نویسم).
خلاصه پیشنهاد اسکای رو قبول کردم و صبر کردم تا آخر آذر که ویزای اقامت دائمم اومد و فرداش، اول دی، از فوتوباکس استعفا دادم. ظرف یه ماه باید کارهام رو تحویل بدم و بعد می‌رم سر کار جدید.
چهار سال و نیم پیش درباره‌ی پیدا کردن شغل اول اینجا نوشته‌م: بالاخره کار!
از فردا باید کارهام رو تحویل بدم به همون همکاری که وقتی داشتم تیمم رو عوض می‌کردم کار قبلی رو بهش تحویل داده بودم: بی‌حریمی

امتحان شهروندی

کسایی که می‌خوان ویزای اقامت دائم بگیرن باید یه امتحان بدن به اسم Life in the UK test. یه کتاب مرجعی داره به همین عنوان که وزارت کشور منتشر می‌کنه و هر چند سال یه بار هم یه ویرایش جدیدش میاد.
ثبت نام می‌کنی و پنجاه پوند می‌دی و با دو تا مدرک شناسایی در دست می‌ری محل امتحان و پشت کامپیوتر ۲۴ تا تست می‌زنی که اگه ۱۸ تاش رو درست جواب دادی قبولی. ۴۵ دیقه وقت داره ولی بیشتر از چهار-پنج دیقه طول نمی‌کشه و جوابش رو هم بلافاصله بعد از امتحان می‌دن.
مسوول پذیرش مدارک شناسایی رو همچین خیلی چارچشمی بررسی می‌کنه و چند تا سوال هم از جزئیات‌شون می‌پرسه که مطمئن بشه خودِ خودتی و کسی رو جای خودت نفرستادی.
کتابش در مجموع کتاب مفیدی بود. خب آدم توی یه کشوری که چند سال زندگی کنه به هر حال یه چیزایی در موردش یاد می‌گیره ولی یه چیزایی هم هست که یا سر و کار آدم به‌شون نمی‌افته (مثلا سیستم قضایی) یا به‌شون علاقه نداره (مثلا افتخارات ورزشی) یا جسته گریخته یه چیزایی در موردشون می‌دونه ولی باز هم یه خلاصه جامع به درد می‌خوره (مثلا تقسیمات کشوری و کجا می‌شه بریتانیا کجا می‌شه UK و کامن‌ولس چیه و این حرفا).
من قسمت تاریخش رو خیلی خوشم اومد و از همه بیشتر به شخصیت هنری هشتم علاقه پیدا کردم و الان از سر جوگیری دارم یه رمان تاریخی در موردش می‌خونم به اسم Wolf Hall
چند سال پیش یکی از دوستام توی ایران یه آپارتمان خریده بود از تعاونی مسکن محل کارش. هیات مدیره‌ی ساختمون یه برگه A4 به عنوان خوشامدگویی و یادآوری قوانین ساختمون داده بودن دستش. چند بند اولش مسائل مربوط به ساختمون بود که مثلا آشغالا رو کی بذارید بیرون و از آسانسور چه جور استفاده کنید و اینا. بعد هر چی می‌رفتی جلوتر حرف‌هاش نامربوط‌تر می‌شد مثلا وسطاش گفته بود که توی خونه از پرده‌ی توری استفاده کنید که از آفتاب بیشتر بهره ببرید و دیگه آخرش رفته بود توی این مایه‌ها که با بچه‌هاتون مهربون باشید و باهاشون با محبت رفتار کنید و این حرف‌ها.
این کتاب زندگی در انگلستان هم آخراش یه کم رفته بود توی باقالی‌ها. مثلا توضیح داده بود که مردم انگلستان از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی برای چی استفاده می‌کنن یا توصیه کرده بود که به همسایه‌هاتون احترام بذارید و باهاشون دوست باشید که اگه خواستید برید مسافرت روتون بشه کلید خونه رو بدین به‌شون که بیان گلدوناتون رو آب بدن!

همکار جدید

وقتی که خبردار می‌شیم یه نفر جدید استخدام شده و قراره به تیم‌مون اضافه بشه اولین کاری که می‌کنیم می‌ریم اسمش رو سرچ می‌کنیم. معمولا اولین نتیجه‌ی گوگل، پروفایل لینکدین طرفه. یه نگاهی می‌ندازیم ببینیم طرف چه شکلیه و قبلا کجا بوده و به نظر میاد چه جور آدمی باشه.

هفته‌ی پیش گفتن که یه نفر استخدام شده به عنوان مسوول امنیت «مونپیگ». این مونپیگ یکی از شرکت‌های زیرمجموعه‌مونه که از خود فوتوباکس معروف‌تره و کارش چاپ کارت پستال‌های سفارشیه. کسی از من بپرسه کجا کار می‌کنی اگه بگم فوتوباکس یکی در میون باید توضیح بدم که چه شرکتیه و چیکار می‌کنه ولی مونپیگ رو همه می‌شناسن. دو-سه ماه پیش سایت مونپیگ هک شد و یه سری اطلاعات کاربراش لو رفت و خیلی رسوایی به بار اومد و به خاطر همین مسوول امنیت قبلی رو کنار گذاشتن و این جدیده رو استخدام کردن.

خلاصه ما هم طبق عادت رفتیم اسم طرف رو سرچ کردیم، چون اسمش هم خیلی خاصه مطمئن بودیم دیگه صاف می‌ریم توی لینکدین ولی دیدیم یا ابالفضل! چشم‌مون چارتا شد از دیدن نتایج جستجو!

طرف یه مسلمون سریلانکایی ئه که به عنوان همجنس‌گرا پناهنده شده به انگلیس. بعد با یکی که بهش توهین جنسیتی کرده گلاویز شده و همچین زده طرف رو ناکار کرده که محکوم شده به ۸ سال زندان. پنج سال از زندان رو گذرونده و آزاد که شده ادعا کرده من دیگه گرایش جنسیم عوض شده و الان به جنس مخالف علاقه دارم و رفته زن گرفته و بچه دار هم شده. بعد اداره مهاجرت می‌خواسته به خاطر سابقه‌ی جنایی از کشور اخراجش کنه رفته شکایت کرده و اعتراض کرده به حکم اخراج و دادگاه تجدید نظر حکم رو لغو کرده و بر مبنای موازین حقوق بشر بهش پناهندگی داده. این حکم خیلی زمان خودش سر و صدا کرده توی روزنامه‌ها مخصوصا دست راستی‌ها که حالت عادی هم یه مقدار ضد مهاجر هستن صداشون در اومده که این چه وضعیه که یکی که همچین جرم خشنی انجام داده رو نمی‌تونیم از کشور اخراج کنیم! وزارت کشور هم اعلام کرده که اصلا ما قانون مهاجرت رو عوض می‌کنیم که دیگه دادگاه همچین حکمی نتونه بده!

تازه این همه‌ش نیست … یه خبرهایی هم درباره‌ی نقش همکار جدیدمون توی بحران لیبی و ادعاش که تهدید به قتل شده و این جور چیزا هست که هنوز فرصت نکرده‌م بخونم.

 

گزارش ایران

رژیم

از شهریور پارسال نزدیک ۸ کیلو وزن کم کرده بودم. امروز که چک کردم دیدم تا گرم آخر برگشته سر جاش! شونزده روزی که تهران بودم خیلی پرخوری نکردم (از دیزی سالاری که نمی‌شه گذشت البته) ولی چهار روز شیراز همچین می‌خوردم که نفسم بند می‌اومد.

یه روز صبح کله‌پاچه خونگی خوردم، ظهر روش یه پلو ماهی مفصل، شب با باجناقم رفتیم شام بیرون، فردا صبحش پدرخانومم رفته بود آش گرفته بود برادر کوچیکه خانومم هم دعوت کرده بود که صبحونه بریم هفت خوان. با خودم گفتم هفت‌خوان یه صبحونه‌ی سبک می‌خورم بعد میام خونه آش رو هم می‌خورم که حیفه.

توی هفت‌خوان برادر کوچیکه وسوسه کرد که بابا صبحونه‌ی بوفه همه جا گیر میاد بیا کله پاچه بخوریم که اونجا گیرت نمیاد! خلاصه «نصف صورت» با آبگوشت و مغز خوردم و دیگه کم آوردم … بعدش با برادر بزرگه‌ی خانومم رفته بودیم سمت بیضاء، هوا هم گرم بود، عطش و تنگی نفس گرفته بودم اصلا از ماشین نمی‌تونستم پیاده شم. برادر بزرگه که فهمید مشکلم چیه گفت دوات ماءالشعیر «چهار اسب» ئه. رفت یکی خرید و خوردیم و ده دیقه که گذشت اصلا انگار نه انگار که تا ده دیقه پیش نمی‌تونستم نفس بکشم! از اونجا هم رفتیم خونه‌ی عمه‌ی خانومم و یه ناهار مفصل هم اونجا خوردم!

دوستان

خیلی از دوستام رو نتونستم ببینم. هم درگیر عروسی خواهرم بودیم، هم یه سری کار اداری داشتم (مثل تمدید پاسپورت)، هم چند سال بود توی خرما‌پزون مرداد ایران نبودم گرما اذیتم می‌کرد و سعی می‌کردم تا می‌شه وسط روز از خونه بیرون نرم.

از اون طرف چندتا از دوستام رو که چندین سال بود ندیده بودم امسال دیدم.

فرزین تعریف می‌کرد که چطور خوندن خاطرات سربازی من تهییجش کرده که به غیبت خاتمه بده و بره خدمت (معاف شد البته) و هوشیار و فرگل منتظر دوقلوها بودن که یه ماه دیگه به دنیا بیان و با علی سرزعیم قرار گذاشتیم که ایده‌ی «میلان نامه» ش رو یه کم گسترش بدیم و یه وبلاگ جمعی درست کنیم درباره سیستم‌های اجتماعی که زندگی توی خارج رو آسون‌تر می‌کنه و با رامین قرار شد کتاب ترجمه کنیم و فرامرز هم داوطلب شد کمک‌مون کنه. حمید مهربان محض دیدن من از قم اومد تهران و رضوانه هم یه باقلا قاتق غیرآبکی برام پخت که اختراع خودش بود.

از همه جالب‌تر حامد قدوسی رو برای اولین بار از نزدیک دیدم. ما همدیگه رو سال‌هاست که دورادور می‌شناسیم و کلی دوست مشترک داریم منتها بار اول توی دفتر علی سرزعیم همدیگه رو دیدیم. حامد یه سخنرانی داشت درباره آینده‌ی بازار انرژی تا سال ۲۰۵۰ که خیلی شنیدنی بود و من بارها خلاصه و نکات کلیدیش رو برای دیگرون بازگو کردم.

ایران

تا جایی که من دیدم یه خوش‌بینی محتاطانه‌ای در مورد توافق هسته‌ای (و کلا آینده) بین مردم بود. حالا حداقل کسایی که من باهاشون حرف زدم احتمال بهتر شدن اوضاع در آینده رو رد نمی‌کردن. ولی کسی هم خیلی حسابی باز نکرده بود.

فیلترینگ هنوز دیوانه‌کننده بود ولی فیلترشکن خوب پیدا می‌شد. ایرانسل روزی ۲-۳ تا پیغام تبلیغاتی برای من میفرستاد، همراه اول روزی ۲۰-۳۰ تا واسه بابام. یکی دو تا کار اداری که داشتم خیلی سریع و بی‌دردسر انجام شدن. پاسپورت جدید خیلی شیک شده و صدورش هم دو-سه روز بیشتر طول نمی‌کشه.

 

همسایه فلوریان

فلوریان تازه خونه‌ش رو عوض کرده.

یه روز نشسته بوده توی اتاقش روی تخت پای لپ‌تاپ، می‌بینه یکی پشت پنجره‌ی خونه‌ی پشتی واستاده و داره بربر اینو نگاه می‌کنه. بیشتر که دقت می‌کنه می‌بینه طرف فقط یه تی‌شرت تن‌شه و پایین‌تنه لخته. بعد یارو در همون حال که زل زده بوده به فلوریان شروع می‌کنه به ور رفتن با خودش! یه صحنه‌ی خیلی حال به هم زنی! فلو عصبانی می‌شه و با دست یه اشاره‌ای می‌کنه که یعنی برو گمشو، طرف هم از پشت پنجره کنار می‌ره.

چند دیقه بعد متوجه می‌شه که طرف سرش رو یواشکی از گوشه‌ی پنجره آورده بیرون داره با دوربین دوچشمی توی اتاق رو نگاه می‌کنه! فلو روی صفحه‌ی لپ‌تاپش بزرگ می‌نویسه «فاک آف» و می‌گیره رو به پنجره. طرف هم میره پی کارش.

چند روز بعد دوست دخترش پیش‌ش بوده دوباره همون بساط تکرار می‌شه. یعنی طرف اول تمام قد پشت پنجره بوده بعد که عصبانیت فلو رو می‌بینه میره و با دوربین دوچشمی برمی‌گرده.

خلاصه دیگه خیلی شاکی می‌شه اول می‌ره خونه‌ی طرف رو توی کوچه پشتی پیدا می‌کنه هر چی در می‌زنه کسی در رو باز نمی‌کنه. بعد از همسایه‌ها سراغ می‌گیره می‌بینه کسی نمی‌شناسدش. آخر سر زنگ می‌زنه به پلیس. یه مقدار با تردید البته چون مطمئن نبوده که این کار جرمه یا نه.

پلیس که میاد، تا فلو شروع کنه توضیح بده که جریان چیه افسره می‌گه خودم می‌دونم مستاجر قبلی هم از این یارو شکایت داشته ولی بعدا که ما دستگیرش کردیم حاضر نشده شهادت بده و خلاصه پرونده نرفته دادگاه. حالا تو اگه شهادت-بده هستی بریم بگیریمش. فلو هم خیال‌شون رو راحت می‌کنه که آره هم خودم شهادت می‌دم هم دوست دخترم! خلاصه ریختن توی خونه و یارو رو توی حموم دستگیر کردن.

دو هفته دیگه دادگاه‌شونه ببینیم چی می‌شه