اطلاع‌رسانی می‌کنیم Archive

کردیت اینفو

از اسکای اومدم یه استارت‌آپ خیلی کوچیکی که با من ۱۵ نفر پرسنل داره. ایده‌ش جالب و عجیب و تا حدی خنده‌داره. اول ایده رو خلاصه می‌گم بعد توضیح می‌دم که جریان چیه.
ایده‌ش اینه که به بانک‌ها و شرکت‌های بیمه می‌گه وقتی می‌خواهید به یه مشتری وام بدید یا باهاش قرارداد بیمه ببندید، بدید من یه تست روانشناسی ازش بگیرم، بر اساس جوابی که می‌ده به‌تون می‌گم چقدر احتمال داره قسطش رو نپردازه یا بد رانندگی کنه!
در مورد شرکت‌های بیمه ایده‌ش ملموس‌تره. بیمه‌ها بر اساس سوابق راننده قضاوت می‌کنن که چقدر احتمال تصادف کردن داره و بر این اساس نرخ بیمه رو کم و زیاد می‌کنن. حالا برای کسی که تازه از یه کشور دیگه اومده یا نوجوونی که تازه می‌خواد گواهینامه بگیره تست روانشناسی گرفتن از مشتری جایگزین منطقی‌ای به نظر میاد.

در مورد وام و بقیه محصولات اعتباری (مثل کارت اعتباری) نکته اینه که اینجا بانک‌ها برای وام دادن ضامن و وثیقه از مشتری نمی‌خوان. یعنی تضمینی وجود نداره که بانک وقتی وام می‌ده حتما اصل و فرع پولش رو دریافت کنه و این ریسک رو باید در نظر بگیره که شاید طرف پولم رو پس نداد. برای اندازه گرفتن این ریسک بانک علاوه بر اطلاعاتی که خودش از مشتری داره (مثلا کارکرد حسابش و …) یه استعلامی هم از بنگاه‌های Credit Scoring می‌کنه. این بنگاه‌ها کارشون اینه که سوابق مالی اعتباری ملت رو نگه می‌دارن و بر اساس اون یه گزارش به بانک‌ها و دیگرون می‌دن که این مشتری «امتیاز اعتباری‌ش» چیه و بعضی جزئیات دیگه.

حالا باز این مساله پیش میاد که اگه بنگاه‌های اعتبار سنجی اطلاعات یه مشتری رو نداشتن (مثلا تازه مهاجرت کرده به اون کشور) یا اصلا بانک توی یه بازاری کار می‌کنه که بنگاه‌های اعتبارسنجی وجود ندارن یا اطلاعات‌شون قابل استناد نیست، یه شاخص جایگزین لازمه. استارت‌آپ ما همونطور که گفتم سعی می‌کنه یکی از این شاخص‌های جایگزین رو ارائه کنه.

مشتری‌هامون هم یا توی کشورهای دیگه اند (اروپای شرقی، شوروی سابق، ترکیه، آفریقای جنوبی و …) یا شرکت‌های اعتباری که بازار هدف‌شون مشتری‌هاییه که سابقه اعتباری قابل اعتنایی ندارن.

مرحله آخر: قسم خوروون

من اوایل سال ۲۰۱۱ (که می‌شد اواخر ۱۳۸۹) با ویزای کار دو ساله اومدم انگلیس. بعد تمدیدش کردم برای سه سال. با مجموعا پنج سال ویزای کار یه ویزای اقامت دائم گرفتم و یک سال بعد از اقامت دائم تقاضا دادم برای شهروندی. وقتی که اون رو پذیرفتن آخرین مرحله اینه که باید بری شهرداری محل و قسم وفاداری به ملکه و ملک و ملت و ارزش‌ها و اینا بخوری و یه مدرک پرینت شده بگیری که می‌گه شهرداری به وکالت از وزارت کشور طبق قانون مهاجرت شهروندی انگلیس رو به شما اعطا کرده. خلاص.
مراسمش دیروز ساعت دو بعد از ظهر بود. یه کمی زودتر باید می‌رفتیم که امضاء حاضری بزنیم ولی من درست سر ساعت ۲ رسیدم و تا امضاء زدم و نشستم سر جام شهردار اومد تو و مراسم شروع شد. یه خورده خجالت کشیدم جلوی اون همه آدم (۴۲ نفر بعلاوه مهموناشون) مخصوصا که منشیه یه پشت چشمی هم نازک کرد.
وقتی زنگ می‌زنی که وقت بگیری می‌پرسن می‌خوای قسم بخوری یا «اظهار قطعی» کنی (اصطلاحش Affirmation ئه. درست نمی‌دونم چی ترجمه می‌شه). این دومی مال کسایی ئه که به هر دلیل نمی‌خوان به خدا قسم بخورن. من هم همین رو انتخاب کردم. بعد اونجا جمعیت قسم‌خورها رو بر اساس انتخاب‌شون دو دسته کردن، Oathای‌ها یه متن دارن Affirmationای‌ها یه متن دیگه. مجری جلسه اول متن Oath بعد Affirmation رو بلند خوند و هر گروهی هم بلند تکرار کرد.
خوندن قسم‌نامه که تموم شد یکی یکی اسم‌ها رو می‌خونن و قسم‌خورده‌ها می‌رن اون ورقه سند شهروندی رو از شهردار می‌گیرن و عکاس چند تا عکس هم می‌ندازه و خلاص.
توی پرانتز بگم که شهردار توی محله‌ها یه شغل تشریفاتیه و مدتش هم یکساله. شهردار امسال محله Barnet یه پیرمرد خیلی شوخ و خوش‌اخلاق و متلک بپرونی بود که ردا و مدال شهرداری هم خیلی بهش میومد.

شهردار بارنت لندن سال ۲۰۱۷

همونجا دم در یه پرینتر گذاشتن عکس‌های مراسم رو انتخاب می‌کنی و دونه‌ای ۸ پوند می‌تونی چاپ کنی. من گفتم چاپ نمی‌خوام نسخه دیجیتال می‌خوام (نور عکس‌ها خوب نبود یه کم دستکاری لازم داشت) گفتن باشه، سی‌دی ۱۰ پوند! سی‌دی رو گرفتم ولی متوجه شدم هیچ‌کدوم از کامپیوترهای خونه و شرکت درایو سی‌دی ندارن!

قضیه شکایت از بانک استرالیایی

خلاصه‌ی قضیه این بود که می‌خواستم بانک nab استرالیا حساب باز کنم گفتن برای ایرانیا حساب باز نمی‌کنیم! شکایت کردم به کمیسیون حقوق بشر استرالیا که این تبعیض نژادیه و بانک باید حساب رو باز کنه و عذر هم بخواد. بانک قبول کرد و حساب رو باز کرد و نامه‌ی عذرخواهی فرستاد و پرونده بسته شد.

بانک‌های استرالیایی یه جور حساب دارن به اسم «حساب مهاجر». جریانش اینجوریه که اگه شما قصد مهاجرت به استرالیا داری می‌تونی از سه ماه قبل از پرواز این حساب رو باز کنی و به‌ش پول حواله کنی ولی حق برداشت نداری تا این که بری اونجا خودتو نشون بدی تا حساب کامل فعال بشه.

ما چند وقت پیش ویزای مهاجرت‌مون اومده بود و باید یه سفر می‌رفتیم استرالیا تا ویزائه باطل نشه. گفتم حالا که داریم می‌ریم حساب بانکی هم باز کنیم. اول بانک مشترک‌المنافع رفتم حساب رو باز کردم که اشکالی نگرفت و باز کرد. بعد از مصطفی پرسیدم شما با چه بانکی کار می‌کنید؟ گفت nab. گفتیم حالا nab هم باز کنیم ضرر که نداره. فرم حساب باز کردن اون رو هم پر کردم…

من هم مثل خیلی از شما، صبح توی رختخواب اول ایمیل و فیسبوک و پلاس و اینستاگرام رو یه نیم ساعتی چک می‌کنم بعد بلند می‌شم. یکی دو روز بعد از پر کردن فرم بانک صبح همونجوری نیمه‌ خواب نیمه بیدار دیدم یه ایمیل هم از بانک دارم … گفتم حتما از این ایمیل‌های قالبی خوشامدگوییه که آدم یه نیم نگاهی میندازه و بایگانی می‌کنه. باز کردم که نیم نگاهه رو بندازم دیدم که نوشته آقا شرمنده ما با ایرانیا کار نمی‌کنیم!

اصلا چشام چارتا شد و پا شدم توی تخت نشستم یه بار دیگه با دقت خوندم دیدم آره می‌گه برای کسایی که «پاسپورت ایرانی دارن» حساب باز نمی‌کنه.

این خیلی حرف عجیبیه که از یه بانک معتبر بشنوی چون کشورهای غربی نوعا قوانین سفت و سخت و مفصل ضد تبعیض دارن و اگه شما به کسی بگی من به خاطر رنگ/نژاد/جنسیت/مذهب/ملیت/گرایش جنسی/سن بهت سرویس نمی‌دم، جرمه. مواردی هم که می‌شنوید مثلا توی انگلیس فلان بانک حساب ایرانی‌ها رو بسته، خود بانک اکیدا انکار می‌کنه که بسته شدن حساب ربطی به ملیت افراد داشته و یه بهانه‌های دیگه میاره.

خلاصه من فکر کردم حتما استرالیا قوانین ضد تبعیض نداره یا قانونش یه فرقی با انگلیس داره که بانک جرات کرده اینطور بنویسه. با مصطفی نشستیم متن قانون رو خوندیم و با مال انگلیس مقایسه کردیم دیدیم خوب قانون انگلیس صریحتره ولی استرالیا هم یه اشاره‌ای به ملیت کرده. ولی مطمئن نبودم به ما می‌خوره یا نه.

گشتم توی اینترنت دنبال یه کسی که مشورت بگیرم ازش، برخورد کردم به سایت کمیسیون حقوق بشر استرالیا. برای اونا یه ایمیل فرستادم قضیه رو توضیح دادم سوال کردم آیا این طبق قوانین استرالیا تبعیض محسوب می‌شه یا نه؟

جوابی که دادن نگفته بود محسوب می‌شه یا نمی‌شه ولی توضیح داده بود که قدم اول شکایت در موارد تبعیض خود ما ایم و اگه شکایت از کسی دارید این فرم رو پر کنید. ما هم گفتیم کی به کیه شکایت می‌کنیم، خرجی که نداره به جواب سوال‌مون هم می‌رسیم.

از وقتی که من فرم شکایت رو پر کردم تا بانک نامه‌ی عذرخواهی رو بفرسته و حساب رو باز کنه تقریبا یه ماه طول کشید که البته یه مقدارش هم تاخیر از طرف من بود که مدارکی که کمیسیون خواسته بود رو دیر فرستادم.

بعدا البته با توجه به نامه‌ی بانک به نظرم اومد شاید کل قضیه گیج‌بازی اون کارمندی بوده که نامه‌ی اول رو برام فرستاده بود و اگه من یه جواب محکم می‌دادم و تهدید می‌کردم به شکایت، احتمالا همونجا قضیه حل می‌شد.

اسپم نفرست شریف

اسپم اسپمه. وقتی که نامه‌ی تبلیغاتی ناخواسته برای کسی می‌فرستی و هیچ راهی هم پیش پای طرف نمی‌ذاری که دریافت نامه‌ها رو قطع کنه، داری اسپم می‌فرستی. حالا فرقی نمی‌کنه توی ایمیلت تبلیغ وایاگرا ست یا دعوت به پیوستن به فلان کمپین یا اطلاع‌رسانی در مورد سخنرانی هفته آینده‌ی دکتر مشایخی.

این «انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف» یه خبرنامه‌ی ایمیلی داره که قبلنا هر از گاهی یه ایمیل بی سود و ضرری می‌فرستاد درباره‌ی اخبار انجمن و دانشگاه و گهگاه هم فرصت‌های شغلی. اخیرا شروع کرده به تبلیغ فرستادن، خیلی شیک هم ته ایمیل می‌نویسه اگه شما هم علاقه دارید تبلیغ بفرستید تماس بگیرید که تعرفه‌ش رو بدونید!

من خواستم عضویتم رو لغو کنم … توی ایمیل دنبال لینک لغو عضویت گشتم، نداشت. به آدرس فرستنده‌ش ایمیل زدم، جواب نداد. تلفن‌شون رو از سایت برداشتم زنگ زدم، کسی برنداشت. رفتم از سایت‌شون پیدا کردم کی مسوول خبرنامه‌س به اون ایمیل زدم، جواب نداد …

حالا حتما همه‌تون می‌گید خوب چرا توی جی‌میل نمی‌زنی توی سرش که مستقیم بره توی پوشه‌ی اسپم؟ من مساله‌م چیز دیگه ست: می‌گم انتظار زیادیه اگه توقع داشته باشیم انجمن چی‌چی‌پی‌چی شریف آداب اطلاع‌رسانی ایمیلی رو بلد باشه؟ یا اصلا آداب‌دونی توی سرش بخوره، لااقل تلفن و ایمیلی که توی سایت اعلان کرده رو جواب بده؟

چگونه اعانه جمع کنیم

خیریه‌ها چند جور اعانه جمع می‌کنن.

بعضی‌هاشون مغازه دست دوم فروشی دارن. ملت چیزایی که لازم ندارن رو می‌بخشن به این مغازه‌ها و اونجا به یه قیمت ارزونی می‌فروشن و پولش می‌ره برای خیریه. بیشتر لباس و کتاب و ظرف و ظروف دیده‌م بفروشن ولی چیزهای دیگه هم پیدا می‌شه.

توی محل ما دو تا از این مغازه‌ها هست یکی مال آکسفام یکی هم مال بنیاد قلب انگلیس.

بعضیا ملت رو تشویق می‌کنن که برن یه فعالیتی بکنن (مثلا توی ماراتن بدون) بعد به دوستاشون بگن که حالا که من دارم این کارو می‌کنم شما هم بیایید به فلان خیریه پول بدید. بهش می‌گن fundraising اسم اون طرف هم می‌شه fundraiser.

این فعالیت‌ها خیلی چیزای متنوعی هستن و بعضا عجیب غریب. مثلا همون هفته‌های اولی که رفته بودم سر کار یکی از همکارامون یه ایمیل زد به همه که آقا من قصد دارم با وسایل صخره‌نوردی از فلان فانوس دریایی برم بالا و شما هم بیایید به فلان خیریه کمک کنید.

من یه کمی هضمش برام سخت بود، هم این که تو چرا می‌خوای از دیوار راست بری بالا هم اینکه حالا این کار چه ربطی داره به اون خیریه که ما بهش کمک کنیم؟ ولی بعدا خیلی آگهی‌های مثل این زیاد دیدم.

معمولا فعالیتی که می‌گم شرکت توی یه رخداد ورزشی شهری‌ئه مثلا دویدن ماراتن یا مسافت‌های کوتاهتر، دوچرخه سواری، پیاده‌روی و اینا. چیزای دیگه هم پیدا می‌شه مثل همون از دیوار راست بالا رفتن (طفلک ۵۰ پوند بیشتر جمع نکرد) یا یکی برای کمک به یه خیریه‌ای که با فقر مبارزه می‌کنه یه هفته با بودجه روزی ۱ پوند زندگی کرد (۷۰۰ پوند جمع کرد). یا یکی دیگه می‌خواد اواسط تابستون صعود کنه به قله کلیمانجارو (این خیلی بچه مایه‌داره. یه قلم باباش دو هزار پوند کمک کرد)

بعضی خیریه‌ها چاگر دارن. چاگر یه اصطلاحیه که چند سال پیش روزنامه‌های انگلیسی برای اعانه-جمع‌کن‌ها اختراع کردن. خود کلمه از ترکیب Charity و Mugger ساخته شده. ماگر یعنی زورگیر یا خفت‌گیر. فعل to mug معنی می‌ده زورگیری و ربطی به اون ماگ که لیوان دسته‌دار سرامیکیه نداره.

این چاگرها معمولا خیلی جوونن و به عنوان شغل موقت چاگری می‌کنن و درآمدشون هم یه درصدیه از اعانه‌ای که جمع می‌کنن. برای همین خیلی سمجن و بعضی وقتا به کسی که به‌شون پول نده یه توهینکی هم می‌کنن. طبعا هم خیلی منفورن و ملت معمولا چاگر که می‌بینن روشون رو اونوری می‌کنن و رد می‌شن.

اگه خارجی باشی اول ازت می‌پرسن که کجایی هستی و سعی می‌کنن یه وجه اشتراکی باهات پیدا کنن. مثلا یه دختره‌ی ایتالیایی بود که می‌گفت به من می‌گن قیافه‌ت شبیه ایرانیاس راست می‌گن (واقعا بهش می‌خورد رشتی باشه) یا پسره فرانسوی بود که می‌گفت دوست دختر من ایرانی‌الاصله یا یه پسره اسرائیلی بود که می‌گفت مامان من اهل ایرانه و ازش پرسیدم کجای ایران گفت مشهد! (مشهد یهودی داره؟ اونجای آدم دروغگو!).

بعد ازت می‌پرسن چند وقته اینجایی؟ می‌گی فلان قدر، می‌گن اووه! به عنوان کسی که اینقد وقته اینجاس خیلی زبانت خوبه از کجا یاد گرفتی؟

بعد از روی یه بروشوری چیزی اهداف خیریه‌شون رو برات توضیح می‌دن … یکی سگ راهنما تربیت می‌کنه، یکی به بی‌خانمان‌ها پتو می‌ده یکی کلاس‌های رایگان خودباوری و اینا برگزار می‌کنه. ولی خیریه‌های معروف هم چاگر دارن مثلا اون پسر فرانسویه مال صلیب سرخ بود یا چاگر صلح سبز هم دیده‌م.

آخر سر هم ازت می‌خوان که شماره حساب بانکی‌ت رو بدی که با یه روشی به اسم DirectDebit ماهانه یه مبلغی ازش کم کنن.

من یه بار که خیلی شنگول بودم و داشتم واسه خودم قدم می‌زدم فکر کردم کاش یه صندوق صدقاتی بود یه پولی توش می‌نداختم که یهو چاگر صلیب سرخ جلوم ظاهر شد! طرف هی داشت توضیح می‌داد که آره ما این کارو کردیم اون کارو کردیم گفتم بابا می‌دونم صلیب سرخ چیه فرم‌تو بده پر کنم.

من کی‌ام؟ اینجا کجاس؟

دو هفته‌ای ایران بودم. چقدر خوش گذشت. ایران همینجوری الکی بهم خوش می‌گذره. اول تا آخرش بی این که زحمت خاصی بکشم یا برنامه خاصی بریزم شنگولم.

اینترنت بدجوری ترکیده بود. همه از یکی دو هفته قبل از عید دادشون به هوا بود از وضعیت اینترنت ولی آدم تا خودش نبینه عمق فاجعه رو درک نمی‌کنه. فیلتر شکنا همه از کار افتاده بودن و فقط سایفون کار می‌کرد. سایت‌های به درد بخور یا فیلتر بودن یا کار نمی‌کردن یا انقدر کند شده بودن که نمی‌شد ازشون استفاده کرد.

مادربزرگم یکی دو هفته قبل از عید خورد زمین و لگنش شکست. توی این سن بالای نود سال رفت اتاق عمل و همه خیلی نگران بودن اما به خیر گذشت. هنوز خیلی ضعیفه و درد داره و حال جسمیش خوب نیست اما هوش و حواسش کامل سر جاست. روز آخر که رفته بودم دیدنش برای خدافظی یه نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت شنبه‌ها یادت نره! یعنی می‌گفت فکر نکنی من حواسم نیست و تلفن احوالپرسی شنبه‌ها رو بپیچونی!

شیش-هفت روزی شیراز بودم. خونه‌ی پدرخانومم نزدیک حافظیه‌س. قبل از عید شهرداری خیابون جلوی حافظیه رو مسدود کرده و اسمش رو گذاشته پیاده‌راه نمی‌دونم چی‌چی. بعد هم توش غرفه زدن آش و شال و مجسمه مولاژ و پوستر و کتاب و از این خرت و پرتا می‌فروختن. شیراز همینجوریش عیدا شلوغه. دیگه سر این ابتکارای ترافیکی ازدحام سر چهارراه ادبیات دیوونه می‌کرد آدمو.

توی همین پیاده راه کذایی چندتا شتر هم آورده بودن که ملت سوار می‌شدن و عکس می‌گرفتن هزار تومن یا یه دور کوتاهی می‌زدن پنج هزار تومن. شترها رو هم برای پیاده-سوار کردن ملت نمی‌خوابوندن، به جاش نردبون گذاشته بودن ملت از شتر میرفتن بالا.

چقدر خوردم! عین دو هفته همه‌ش مشغول لمبوندن بودم! شبای آخر دیگه درست خوابم نمی‌برد از سنگینی ولی ول‌کن نبودم. مخصوصا یه روز صبح یه صبحونه مفصلی خوردم بعدش نهار کله‌پاچه خوردم (بعله نهار!) شام هم رفتیم رستوران. بعد شبش در عین این که خوابم نمی‌برد داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش یه کمی از کلبچ مونده باشه صبح که بیدار شدم بخورم.

دزدی خیلی مایه‌ی نگرانی بود. با هرکی صحبت می‌کردم یه خسارتی به خودش یا دوستی-آشنایی-کسی‌ش خورده بود. ضبط و زاپاس ماشین دیگه جزو آمار دزدی حساب نمی‌شن که کسی تعریف کنه. سرقتا به این سطح رسیده که مثلا یه عده مسلح ریختن توی گاوداری یه بابایی گاوهاش رو با اره برقی شقه کردن بار زدن بردن.

درباره انتخابات انقدر نظر و تحلیل و تصمیم مختلف و متناقض شنیدم که سرم گیج رفت. به نظرم چون انتخابات شوراها با ریاست جمهوری همزمان برگزار میشه، ضریب مشارکت بالا باشه.

من یه‌شنبه برگشتم لندن. دوشنبه هم تعطیل بود و خونه گرفتم خوابیدم. سه‌شنبه که رفتم سر کار یه جوری بودم انگار مخم ایران جا مونده بود، هیچی یادم نمیومد. شماره موبایلم، کد پستی خونه‌م، نصف پسوردهام، حتی اسم بعضی همکارام رو یادم رفته بود! یه ایمیل اومده بود از هایلی، ما دو تا هایلی داریم توی دفتر، من هر چی به فامیلیش نگاه می‌کردم یادم نمیومد این کدومشونه. با خودم گفتم بذار متن ایمیلشو بخونم شاید یادم اومد… نوشته بود: جنیفر فلان مشکل رو داره تو می‌تونی حل کنی؟ دیدم اصلا جنیفر رو هم یادم نیست کیه!

فعل مرکب

خارجی‌زبون‌هایی که وارد یه کشور انگلیسی‌زبون میشن، همون اوایل با یه واقعیت تلخی روبرو میشن و اونم اینه که نصف بیشتر فعل‌هایی که یاد گرفتن اصولا استفاده‌ نمی‌شن و بومیا به جای اون فعل‌ها یه سری فعل مرکب به کار میبرن که ترکیب یه فعل خیلی ساده‌س (مثل go، have، do، امثال اینا) و یه حرف اضافه (مثل up، down، in، off و اینا) که ترکیبشون یه معنی‌ای میده که نه ربطی به اون فعل داره نه به این حرف و نه اصولا از جایی میشه حدس زد.

مثلا از شما بپرسن ترکیدن به انگلیسی چی میشه میگید to explode ولی اون واقعیت تلخه که میگم اینه که هیچکی نمیگه اکسپلود و همه می‌گن to go off. مثلا یه بار توی روزنامه می‌خونید a bomb went off فلان جا و هیچ ایده‌ای ندارید که حالا این بمبه یعنی خنثی شد؟ یا منفجر شد؟ یا کجا رفت اصولا؟ (چون off داره آدم فکر میکنه حتما خدا رو شکر خنثی شده) و باید به عکس‌ها نگاه کنید که سر در بیارید چی شده.

فاجعه به همینجا ختم نمیشه و همین گو آف که معنی منفجر شدن میداد معانی دیگه‌ای هم داره از قبیل زنگ زدن (ساعت) و فاسد شدن (مواد غذایی) و خراب شدن (دستگاه) و وقوع (حادثه) و ترک کردن (محل) که فقط این آخری یه ربطی به go داره.

خلاصه معضلیه

 

خلیج عربی

زمان قدیم یه آبراهی بوده به جای کانال سوئز فعلی که دریای سرخ رو به دریای مدیترانه وصل می‌کرده. این آبراه رو یکی از فراعنه مصر به اسم Necos (اسم یونانیش اینه، فارسی معمولا ترجمه می‌کنن نخو) ساخته و به یه روایتی نصفه‌کاره ول کرده به یه روایت دیگه به مرور زمان خراب شده و بعدا داریوش هخامنشی تکمیل/ترمیم‌ش کرده.

داریوش یه کتیبه‌ای کنار این کانال حجاری کرده که توش میگه آره من داریوش‌ام و خیلی کارم درسته و مصر رو که گرفتم دستور دادم یه کانالی بکنن از نیل به «دریایی که به پارس می‌رود». یه کمی‌ جمله‌بندی این کتیبه عجیبه و آدم با خودش فکر می‌کنه چرا به جای این که اسم دریا رو بگه، کاربردش رو میگه؟

این روزا دارم تاریخ هرودوت رو می‌خونم، رسیدم به کتاب دومش که بیشتر تاریخ مصره، به این Necos که رسیده میگه که: آره، شروع کرد به ساختن کانالی چنین و چنان از نیل به «خلیج عربی»! کلی جا خوردم که منظورش چیه؟ اگه حالا بود فکر می کردی پول گرفته و داره به داریوش تیکه می‌پرونه! بعد فهمیدم که نه، قدیما به دریای سرخ، خلیج عربی یا خلیج عربستان هم می‌گفتن.

عمامه در نقش کلاه ایمنی

قانون راهنمایی رانندگی انگلیس درباره اسب سوارا میگه:

«کودکان زیر ۱۴ سال باید کلاه ایمنی‌ای مطابق با استانداردها سر کنند و بند کلاه باید محکم بسته شود. (وقتی میگه MUST یعنی که اگه رعایت نکنی ممکنه دادگاهی بشی) … این شرط برای کودکانی که پیرو آیین سیک هستند و عمامه به سر دارند الزامی نیست»

جاروبرقی ملی

انگلیسیا دو تا مارک جاروبرقی ملی دارن.

یکی‌شون اسمش دایسونه (Dyson) که خیلی طراحی سه‌بعدی/فضایی‌ای داره و خیلی هم خوب و بی‌صدا کار می‌کنه و البته که خیلی هم گرونه.

dyson-city-vacuum-cleaner

چند وقت پیش بی‌بی‌سی یه برنامه داشت درباره آینده‌ی صنعت انگلیس با چندتا از مدیرای صنایع انگلیس که هنوز تولیدشون رو داخل جزیره انجام میدن مصاحبه میکرد، یه قسمتش هم با همین آقای دایسون مصاحبه کرد و   اونم تاکید کرد که ما اهل کارخونه خارج بردن نیستیم و هرچی هست همینجا تولید می‌کنیم و از این حرف‌ها.

اون یکی جاروبرقی ملی اما اسمش «هنری» ئه (Henry) و قیافه‌ش این شکلیه.

l_00778914

من چون صابخونه‌م مراکشیه، دفه‌ی اول که هنری رو دیدم فکر کردم جزو دستاوردهای دانشمندان جوان مراکش در صنعت جاروبرقی سازیه! یعنی فکر کردم مثلا بچه محلای صابخونه و رفیقای دوره جوونی‌ش توی محله‌شون یه کارگاه جاروبرقی‌سازی درست کردن اینم یکی ازشون خریده که تشویق بشن و از صنعت ملی هم حمایت شده باشه!

یه کم بعد، یکی دو بار که ازش استفاده کردیم و دیدیم چه مکشی داره و چه بی‌صدا کار می‌کنه با خودم فکر کردم که نه! انگار مراکش هم توی صنعت جاروبرقی سازی آینده داره!

henry-back

خلاصه باور کردنش سخته اما یه همچین چیزی با این طراحی خنده‌دار که سیم‌جمع‌کن‌ش هم دستیه (یه قرقره داره باید دستی بچرخونی تا سیمش جمع شه) و کلیدهاش‌ هم از این کلیدهای معمولیه که درِ هر مغازه الکتریکی میشه رفت خرید، یه مارک خیلی معروفیه که نه فقط توی خیلی خونه ها  و شرکتهای انگلیس پیدا میشه، صادراتی هم هست! یعنی همکارای فرانسوی‌م همه‌شون یکی یه دونه از لندن خریدن بردن خونه و چقدر هم به‌به و چه‌چه می‌کنن که چه ارزونه و چه خوب کار میکنه و اینا!