نظر ابراز میکنیم Archive

چی می‌فروشی؟

توی انگلیسی هیچ کلمه‌ای نیست که توش صدای «ای» بعد از کسره بیاد. یعنی ترکیب ئه-ای آخر گنجه‌ای یه چیزیه که اصولا یه انگلیسی نمی‌تونه تلفظ کنه. من هم حساسیتی ندارم ولی اگه ببینم که یکی داره فامیلیم رو درست تلفظ می‌کنه (یا حداقل سعی خودش رو کرده) حساس می‌شم و می‌گم ای ناقلا! چی می‌خوای بفروشی؟

تقریبا هم حدسم رد خور نداره یعنی کسی که تلاش اضافی می‌کنه برای درست تلفظ کردن اسمم معمولا یه طمعی داره.

یه روز دو تا تلفن داشتم از یه بانک، اولی یه کار روتین اداری داشت گفت: الو آقای گانجی؟ دومی که می‌خواست قرارداد بیمه وسایل منزل قالب کنه یه گنجه‌ای قشنگی گفت که ذوق کردم!

کلوب عضو شیردهی

من دفعه اول که رفتم موزه هنرهای معاصر، (سال ۷۳-۷۴) به اون حوض روغن توی زیر زمینش که رسیدم خیلی جا خوردم و یه مدتی حیرون مونده بودم …

قضیه این بود که چند سال قبلش (مثلا ۶۳-۶۴) یه بار روحانی مسجد محله‌مون توی شهرصنعتی اراک، یه وقتی که وقت سخنرانی نبود (مثلا قبل از نماز) برگشت رو به جمع گفت که آره … آدم بعضی وقتا یه ظاهری می‌بینه باطن پشتش رو نمی‌بینه و … چقدر باطن از ظاهر مهمتره و … خلاصه یه مقدمه کوتاهی اینجوری گفت و کاملا هم معلوم بود که هیجان‌زده‌س و یه چیزی رو باید همین الان تعریف کنه …  بعد تعریف کرد که بعله یکی از دوستان الان یه عکسی آورده بود به من نشون داد گفت فلانی توی این عکس چی می‌بینی؟ من گفتم خوب این فرحه، این فلانی اینم فلانی … وایستادن دم یه حوضی عکس گرفتن! … بعد دوستش بهش توضیح داده بود که این حوضی که می‌بینی حوضچه اسیده و اینا یه مبارز انقلابی رو اول شکنجه دادن بعد انداختن توی حوضچه و الان بطور کامل حل شده و حالا واستادن دارن با لبخند عکس می‌گیرن!

این عکسه همونطوری که حدس زدید پای اون حوض روغن بود توی موزه هنرهای معاصر و دوست روحانی محل‌مون چون سر در نیاورده بود کجاست، قصه انقلابی و شکنجه و اسید و اینا رو تخیل کرده بود.

Matter & Mind’ van Noriyuki Haraguchi in het Tehran Museum

عکس از http://www.endlesslowlands.nl/?p=3070

چیزی که باعث شد یاد این خاطره بیفتم یه تیکه‌ایه توی این فیلم اخیر مازیار بهاری درباره اعترافات اجباری.

مهرانگیز کار می‌گه: من به شریفی معاون دادستان گفتم این سیامک پورزند (شوهرش) هیچی ته دلش نیست دشمنی‌ای هم با نظام و انقلاب نداره، این فقط عاشق سینماست اولین کاری هم که توی عمرش کرده این بوده که توی سن هیجده سالگی رفته «سینه کلاب» (cineclub، کلوب سینمایی) تاسیس کرده.

میگه بعدا توی فهرست اتهامات پورزند این هم اومده بود که (به مضمون) «نامبرده در زمان طاغوت اقدام به تاسیس سینه کلاب کرده است که محلی بوده است که در آن افرادی از دربار می‌آمده‌اند و سینه‌های زنان و دختران را دید می‌زده‌اند …»!

حالا اشکالی نداره یکی ندونه سینه‌کلاب چیه (من هم دفه اول بود می‌شنیدم) اشتباه گرفتن سینه با پستون هم زیاد پیش میاد ولی دیگه آدم وقتی یه چیزی رو نمی‌دونه یا می‌پرسه یا می‌گه نمی‌دونم نه این که تخیل و فانتزی‌ش رو بکار بندازه داستان براش بتراشه.

خواننده های بی ستاره

یه کسی رو دورادور میشناختم که توی دوبی توی کار موسیقی بود. ساز میزد توی مجالس یا برای خواننده هایی که اونجا کنسرت داشتن.

یه بار توی PMC دیدم یه ویدئو کلیپ داره از همین بابا نشون میده … خیلی کلیپ ضایعی نبود، چه شعر و چه موسیقی و چه تصویر ولی در عین حال چیز خاصی هم نبود که آدم یادش بمونه فلان کلیپ رو دیدم. از اینا که یه قایق تندرو داره نزدیک ساحل چرخ میزنه یه دختر با بیکینی روی دماغه ش بالا پایین میپره و خواننده مربوطه هم توی کابین قر میده و میخونه که عزیزم دوستت دارم و دلم برای دستات تنگ شده و زودتر بیا و از این حرفا.

بعدا فهمیدیم که طرف برای ساختن کلیپه خونه کرجش رو فروخته و ۴۰ میلیون تومن خرج کرده (موضوع مال ۵-۶ سال پیشه) به امید این که سری توی سرا در بیاره و خواننده ای بشه برای خودش. ولی خوب پول رفت و آشنای دور ما هم خواننده نشد.

از اون موقع هر وقت ملت توی فیس بوکی، پلاسی، جایی کلیپهای ضایع این خواننده های بی ستاره رو شیر میکنن و به شعر و موسیقی و رقص و ادا اطوارشون میخندن من دلم میسوزه، میگم ببین بنده خدا زندگیشو فروخته گذاشته پای کلیپ آخرش چی از آب در اومده!

به یاری آمازون

شرکت ما کسب و کارش خیلی فصلیه. یعنی ۷۵ درصد کل فروش‌مون مال سه ماهه آخر سال میلادیه. بیشتر از همه دسامبر. غیر از اون بعد از تعطیلات تابستونی یا قبل از مناسبت‌هایی مثل ولنتاین و اینا هم فروش‌مون یه مقدار بالا میره. یعنی نمودار سفارش‌ها رو اگه نگاه کنید می‌بینید که یه جاهایی جهش‌های خیلی بزرگی داره.

بخش تولید برای این که خودش رو با این سبک فصلی هماهنگ کنه یه سری راه حل داره. مثلا قرارداد کارمنداش یه جوریه که مواقع خلوت سال هفته‌ای سه روز کار می‌کنن و شلوغی‌ها هفته‌ای پنج روز. غیر از اون توی شلوغی‌ها کارگر موقت استخدام می‌کنن و شیفت شب می‌ذارن و از این جور کارها. انگار پارسال قبل از کریسمس انقدر کارگر موقت استخدام کرده‌ بودن که کارخونه‌ی فرانسه دم دستشویی‌ها همیشه صف بوده و مجبور شدن دستشویی سیار بذارن توی حیاط!

توی حوزه IT، یه همچین بیزینسی همیشه این معضل رو داره که من چه زیربنایی باید داشته باشم تا هم بتونم توی اوج ترافیک به مشتری‌هام سرویس خوب بدم و هم برام به صرفه باشه. یعنی اگه پهنای باند شبکه و سرورها و کلا سخت‌افزار/نرم‌افزارمون متناسب با ترافیک روزهای عادی باشه، شب کریسمس نمیتو‌نیم جواب مشتری‌ها رو بدیم. اگه بخوان متناسب با ترافیک شب کریسمس باشن، عملا در طول سال داریم پول اضافی برای ظرفیتی که استفاده نمیشه میدیم و صرفه نداره. از اون طرف هم در نظر بگیرید که رفتار کاربرها خیلی قابل پیش‌بینی نیست. مثلا توی همون فروش شب عید هم، شب ۱۱ دسامبر دو برابر رکورد قبل و بعد از خودش فروش داشتیم. خیلی سخته پیش‌بینی کردن این که دقیقا چقدر ظرفیت لازم داریم.

سال‌های قبل من که نبودم ولی شنیده‌م که همیشه شب کریسمس این مشکل رو داشتیم که سرویس خیلی کند میشده یا قطع‌شدن‌های خیلی طولانی داشته. امسال شاخ غولی که شکستیم این بوده که به یاری آمازون این معضل رو حل کردیم و با اون رکوردشکنی‌هایی که گفتم، هیچ‌وقت سرویس‌مون کند یا قطع نشد. (دروغ چرا؟ یه بار یه ساعت و نیم قطع شد ولی ربطی به حجم ترافیک نداشت)

شرکت آمازون، همون که کتابفروشی اینترنتی‌ش معروفه، یه سرویسی داره به اسم Amazon Web Services. این جوری در نظر بگیرید که یه دیتا سنتر خیلی خیلی بزرگ باشه با بی‌شمار سرور و بی‌نهایت فضای دیسک. بعد شما می‌تونید هر وقت که به سرور جدید یا به فضای بیشتر نیاز داشتید، در حد نیازتون از آمازون اجاره کنید. آمازون هم سرورها رو دقیقه‌ای اجاره میده، فضا رو کیلوبایتی.

کاری که تیم فنی شرکت توی سال ۲۰۱۱ کرده و خیلی همه بهش افتخار میکنن و یه تاثیر خیلی قابل توجهی توی بیلان‌های مالی شرکت داشته و دیروز که جلسه فنی جمع‌بندی سالانه بود، نصف جلسه فقط داشتن درباره‌ش به‌به و چه‌چه میکردن، این بوده که یه ساز و کاری تعبیه کرده که وقتی ترافیک سایت بیشتر از ظرفیت خودمون میشه، سرریزش رو هدایت میکنه به سرورهای اجاره‌ای آمازون. یه جوریه انگار که دیتاسنترمون متناسب با ترافیک سایت بزرگ و کوچیک میشه. یعنی روزای قبل از کریسمس، سایت از حدود ظهر شروع می‌کرد به اجاره کردن سرور از آمازون، حدود ۹ شب میرسید به اوج خودش، از حدود ۱۲ هم شروع میکرد به پس دادن اجاره‌ای‌ها و تا سه صبح همه رو پس داده بود.

کارمون خیلی هم مورد توجه خود آمازون قرار گرفته و امروز رئیس اروپاییش قراره بیاد دفترمون بازدید و آشنا شدن با بچه‌هایی که مسوول این پروژه بودن و احتمالا به زودی ما رو به عنوان یکی از Success Storyها معرفی می‌کنن.

آقای دکتر راهکار صادر فرمودند!

بین این سایت‌های خبری و خبرگزاری‌های شاخ شیکسته‌ی ایرانی، بخش اقتصادی فارس از همه‌شون بهتره. یعنی مایه‌ی خبریش بیشتره. حالا درسته که همه‌چی یه رنگ و لعاب فارس‌نیوزی داره ولی حجم گزارش‌ها و مصاحبه‌هاش بیشتر از همه‌س و اگه اون رنگ و لعاب رو کنار بزنید مایه‌ی خبریش بیشتره.

حالا همین فارس با یکی مصاحبه کرده به اسم ابوالقاسم حکیمی‌پور، در مورد بازار ارز و اینا، اینجوری معرفیش کرده:

«ابوالقاسم حکیمی پور، اقتصاددان، استاد یکی از دانشگاههای دولتی کشور، دارای فوق لیسانس اقتصاد از دانشگاه تگزاس و دکترای مدیریت توسعه از دانشگاه دولتی کالیفرنیا، مولف کتابهای تصمیم گیری در مدیریت از طریق زنجیره های مارکوف، فرآیند خط مشی گذاری در سازمانهای دولتی، ۵۲۵ نکته مدیریتی از زبان مدیران موفق و دارای حدود ۱۸ مقاله …»

بعد آقای دکتر به عنوان راه حل مشکل بازار ارز گفته:

با عدم خرید ارز؛ مردم فداکاری کاری مالی کنند (اصل مصاحبه: بانک مرکزی اشتباه فاحش ۱۵ سال پیش خود را تکرار کرد)

آقای دکتر! به قول این جوونا: راهکارت توی حلقم! فقط شما بی‌زحمت اسم اون دانشگاه دولتی که استادشی بگو که مردم بچه‌شون رو به هزار امید و آرزو نفرستن پای درس‌تون!

احساسات ارزی

ارز که گرون میشه من یه جورایی خوشحال میشم. حالا خوشحال خیلی کلمه دقیقی نیست … اینجوریه که  یه لبخندی میشینه گوشه لبم که یعنی «دیدی گفتم؟»

قضیه اینه که زمستون ۸۸ من و مصطفی و رضا هر سه مون تصمیم قطعی گرفته بودیم برای مهاجرت و یه دغدغه‌مون این بود که چیکار کنیم ارزش پس‌انداز کارمندی‌ای که داریم تا زمان مهاجرت (که دقیقا نمیدونستیم کی باشه) حفظ بشه. خصوصا خیلی نگران یارانه‌های نقدی بودیم که اون موقع اجراش قطعی شده بود ولی هیچ‌کی نمی‌دونست جزئیاتش چیه یا چه تاثیری روی قیمت ارز میذاره. سود سپرده بانک‌ها هم هنوز بالا بود. یعنی یه راه این بود که پس‌اندازمون رو بذاریم توی حساب سپرده ریالی.

مصطفی صفی پور و رضا قشقایی

اون موقع تحلیل‌مون این شد که تا بهار ۹۰ (تخمین میزدیم تا ۹۰ وضع مهاجرت هرسه‌مون مشخص شده باشه) اولا که قیمت ارز اونقدر بالا رفته که سود سپرده بانکی و اینا تفاوت قیمت رو نمی‌پوشونه، و دوما چون دولت بالا رفتن قیمت ارز رو شکست برای خودش میدونه ارز دو نرخی میشه. بنابر این سیاست درست مالی اینه که تمام پس‌اندازمون رو ارز بخریم و خارج از سیستم بانکی نگه داریم.

بعدا که رفتیم به تحلیل‌مون عمل کنیم یه اتفاقای خنده‌داری افتاد مثلا من و مصطفی درست یه هفته قبل از کله‌پا شدن اقتصاد یونان یورو خریدیم. یوروی ۱۵۰۰ تومنی ظرف سه ماه شد ۱۲۵۰ تومن و ما دوتا هم شدیم مایه ریشخند دوستان! یا اصلا هر وقتی میخریدیم فرداش قیمتها میرفت پایین هر وقت میفروختیم برعکس. آخرش هم یه مقدار از پول‌مون رو گذاشتیم توی حساب ارزی پارسیان و بعدا که خورد به دونرخی شدن ارز و بخشنامه‌های ضد و نقیض بانک مرکزی، بانک یه مقدار از ارزمون رو به نرخ رسمی حساب کرد به‌مون ریال داد ….

ولی توی بلند مدت که حساب میکنم، می‌بینم که تحلیل‌مون کاملا درست بوده و علیرغم اشتباه‌هایی که کردیم باز هم در مقایسه با سپرده بانکی سود کردیم. یعنی از دو سال پیش تا حالا شوخی شوخی ارز بیشتر از ۵۰ درصد گرون شده. هنوز هم انگار ادامه داره.

بعد که اومدیم انگلیس خانومم خیلی ناراحت بود که زیاد خرج کردیم و شاید اگه می‌نشستیم سر جامون به صرفه تر بود و اینا. نشستم براش حساب کردم که اگه پوند بشه ۲۱۴۰ تومن همه ضررمون جبران میشه. یعنی ما یه مقداری پول به تومن داشتیم، بخشی رو خرج کردیم و باقیمونده رو تبدیل کردیم به پوند. اگه پوند برسه به ۲۱۴۰، ارزش ریالی این باقیمونده از پول اولیه‌مون بیشتر میشه. این حساب کتابا مال سه ماه پیشه که پوند ۱۸۰۰ تومن بود و به نظر خانومم خیلی غیر ممکن میومد که یه روزی برسه به این رقما!

بدینوسیله باعث شد!

صفحه اول همشهری امروز (چهارم دی) یک آگهی تبریک خطاب به دکتر صالحی چاپ شده است. بگذریم که سرپرست موقت شدن تبریک گفتن ندارد و تبریک گویندگان باید صبر کنند تا حکم وزارت بیاید و مجلس رای اعتماد بدهد و … ولی فقط بروید توی نخ متن تبریک:

جناب آقای دکتر سید علی اکبر صالحی شهیدی

بدینوسیله نوید مسرت بخش انتصاب جناب‌عالی به عنوان سرپرست وزارت امور خارجه، مباهات کمیته ملی روبوکاپ را به سبب وقوف به شایستگی‌ها و تجارب ارزنده جناب‌عالی در نظرگاه توجه به دانش و دانشگاهیان باعث شد. این رویداد خجسته را به حضرت‌عالی تبریک عرض نموده و از درگاه الهی توفیق همواره را خواستارم.

دکتر مرتضی موسی‌خانی
رییس کمیته ملی روبوکاپ جمهوری اسلامی ایران

 

آگهی تبریک به دکتر صالحی سرپرست وزارت خارجه

ترجمه فارسی‌اش تقریبا این می‌شود که: «آقا ما خوشحالیم از این که سرپرست وزارت خارجه شدی چون می‌دانیم که چقدر آدم شایسته‌ای هستی و تجربه‌های ارزنده‌ای داری و خیلی به دانش و دانشگاهیان توجه می‌کنی»

در ضمن، لطفا یکی هم با صاحب آن آگهی بالایی تماس بگیرد و بگوید که اول آدرس ایمیل www نمی‌گذارند!

شیراز بودیم به یک وضعی …

اوایل ازدواجمان، شیراز که می‌رفتیم من توی خانه بند نمی­‌شدم و دائم یا توی شهر ولو بودم یا دور و برش. نقطه عطف برنامه سفرمان پارسال تابستان بود که داشتم برای آیلتس آماده می­‌شدم و شیراز هم که رفته بودیم بیشتر توی خانه ماندم و خواندم و چرت زدم و انگار زیر زبانم مزه کرد که چرت زدن در شیراز هم کیفی دارد برای خودش!

از آن به بعد فعالیتم در شیراز کمتر و کمتر شد تا همین هفته‌ی پیش که عین شنبه تا پنج‌شنبه را در خانه پدر همسر گرامی مشغول خوردن و خوابیدن بودم و جز یکی دو بار برای خریدن کارت اینترنت از بقالی سر کوچه، دیگر به پای خودم از خانه بیرون نرفتم. یعنی اگر هم بیرون رفتم جوری نرفتم که زحمت راه رفتن یا رانندگی کردن و خسته شدن داشته باشد.

بجز خوردن و خوابیدن، کارهای مهمی که کردم عبارت بود از: نگهداری از کوچولوی بامزه ۱۰ ماهه‌­ای به نام کیانمهر، تماشای تلویزیون (شکنجه‌­ای که در تهران از آن معافم)، خواندن روزنامه خبر جنوب، تماشای چند قسمت از قهوه تلخ (مهوع بود به نظرم)، فحش دادن به یکی از ISPهای شیراز و بازی با PSP (شارژش همان شنبه یکشنبه تمام شد و شارژرش هم گم شده بود).

دفعه قبل که رفته بودیم اردیبهشت بود و فرماندار شیراز تازه عوض شده بود و به نظر می آمد فرماندار جدید خیلی آدم سوژه‌­ای باشد.

حسین قاسمی فرماندار شیراز

حسین قاسمی فرماندار شیراز (عکس از سایت استانداری فارس)

اینبار دیدم که حدسم درست بوده و عین شش روز هفته روزنامه خبر جنوب حداقل نصف صفحه درباره جناب فرماندار و بیاناتش خبر داشت. یکبارش رفته بود بالای سر پیمانکاران راه‌آهن اصفهان-شیراز و یقه‌­شان را گرفته بود که بیجا کرده‌­اید کم‌کاری می‌­کنید و اصلا باید سه‌­شیفته کار کنید تا زودتر افتتاح شود و من خودم سرکشی می­‌کنم و از این حرف‌­ها. یکبار دیگر از قولش تیتر زده بودند «آقایان یا شان خود را نمی‌­دانند، یا عظمت برق را»! منظورش این بود که باشگاه برق چرا رفته دسته یک و باید برگردد لیگ برتر و این وسط کلی هم درباره ضعف مدیریت و خیانت و حیف و میل بیت المال و نان شب پیرزن روستایی و لزوم غیرتمندی پیشکسوتان و این چیزها سروده بود. یک روز هم چیزهایی درباره زمین­‌خواری افشا کرده بود با تعبیری شبیه به این که «قانون‌­شکنان قانون‌­شناس به قانون خیانت کردند» و گفته بود که آقای «م» و «ر.ز» و «س.ش» آدم‌های خیلی بدی هستند و کارهای خیلی زشتی در رابطه با خوردن زمین­‌های قصرالدشت کرده‌اند.

خلاصه شیرازی­‌ها هر روز خدا سرگرمی­‌ای دارند با این فرماندار.

روز بزرگداشت سعدی

خیلی دوست دارم بدانم کدام شیرازی خوش ذوقی بوده است که پیشنهاد کرده روز بزرگداشت سعدی همان «اول اردیبهشت ماه جلالی» باشد؟

تا جایی که در اینترنت میشود ردّش را گرفت ظاهرا پیشنهاد مرکز سعدی شناسی بوده است در سال ۷۷٫ اول اردیبهشت سال ۷۸ اولین کنگره بزرگداشت سعدی برگزار میشود و مدتی بعد هم شورای عالی انقلاب فرهنگی مناسبت را تصویب میکند و در تقویمهای رسمی سال ۷۹ به بعد اسم سعدی در اول اردیبهشت جا خوش میکند.

کسی را سراغ دارید که در دل ماجرا بوده باشد و جزئیات بیشتری بداند؟

مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی برای مناسبتهای سال ۷۹
مقالات اولین کنگره بزرگداشت سعدی (حداد و مهاجرانی از مردم و مسوولان فرهنگی شیراز برای پیشنهاد این روز تشکر میکنند)

رودخانه وحشی

یکی از کابوس‌های هر روز صبح ما در طول خدمت، رد شدن از میدان فتح بود. البته کلا حد فاصل میدان آزادی تا یافت‌آباد کلکسیون چیزهای کج و کوله و عجیب و غریب است؛ اما شخصا تا بحال لنگه‌ی میدان فتح را در بی‌قوارگی و بی‌معنایی ندیده‌ام.

نقشه هوایی میدان فتح تهران

در نظر بگیرید که وقتی به قصد یافت آباد. از میدان آزادی به سمت جنوب می‌آیید (اتوبان سعیدی) می‌رسید به نقطه A. بعد باید دور میدان بچرخید و نقاط B و C را هم پشت سر بگذارید و برسید به D و ادامه بدهید به سمت جنوب.

من نمی‌دانم کسی که نقشه میدان را کشیده چه فکری توی سرش داشته اما ظاهرا کارکرد میدان فقط این است که مسیر شمال به جنوب، غرب به شمال را قطع نکند.

قاعدتا راحت‌تر بود اگر بین A و D یک زیرگذر کوچک و نقلی می‌زدند (شبیه زیرگذر آزادی-یادگار امام مثلا) و شمال به جنوبی‌ها از زیر می‌رفتند و غرب به شمالی‌ها از رو و هیچ کس هم به هیچ کس برخورد نمی‌کرد. (اینجا به خاطر فرودگاه پل نمیشود زد)

اما توی وضعیت فعلی، ساعت‌های اولیه صبح شمال به جنوبی‌ها وقتی به B می‌رسند، مواجه می‌شوند با صفوف در هم تنیده‌ی غرب به شمالی‌هایی که نه راه پیش دارند نه راه پس نه می‌گذارند کسی از بین‌شان رد شود و به C برسد!

در عوض شمال به جنوبی‌ها هم به B که می‌رسند، به جای اینکه به رسم میدان بصورت مورب و تقریبا مماس بر جریان ترافیک جلو بروند، با زاویه ۹۰ درجه به صفوف در هم تنیده‌ی غرب به شمالی‌ها می‌زنند و با تکنیک‌های «راه گرفتن با پررویی» مسیرشان را قطع می‌کنند و به هر زوری هست خودشان را می‌رسانند به C. به این تکه B-C می‌گفتیم رودخانه‌ی وحشی.

تونل توحید هم که راه نیفتاد تا ما را از این مصیبت خلاص کند.