نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «از خودمان»

با دستان به خون آغشته

۴ دیدگاه

گه گداری توی نوشته‌های قدیمی میگردم و کامنتا رو میخونم.

امشب رسیده بودم به این:  فال حافظ قدیمی

مال ۳۱ خرداد هشتاد و هشته. کمتر از ده روز بعد از انتخابات، من توی سپاه سرباز بودم و پادگان ما مسوول سرکوب یه قسمت از تهران بود. من البته هیچوقت اعزام نشدم به شهر ولی یه چند روزی آماده‌باش صددرصد بودیم و باید توی پادگان میموندیم. اون روز هم یه جوری جیم شده بودم از پادگان.

ابراهیم کربلایی برام کامنت گذاشته:

ابراهیم: پس زنده‌ای؟ هر چی زنگ زدم جواب ندادی گفتم شاید کشتنت …

من: از این به بعد زنگ زدی برنداشتم فکر کن شاید دارم یکی رو میکشم ;)

رضوانه (خانوم ابراهیم): اصلا چه معنی می ده که جواب همسر بنده رو ندین؟ ای بابا همسر بنده آدم خیلی مهمی هستنا :دی

من: هاها! آخه دستم به خون آغشته‌س! گوشی خونی میشه!

رضوانه: می ری خس و خاشاک کشون؟ ای وااااااااای ای دااااااد ای بیداااااااد ;)

عاشق این زن و شوهرم! وسط اون فاجعه چه حالی داشتیم سه‌تایی‌مون!

نوشته علی گنجه ای

۱۸ دی ماه ۱۳۹۰ ساعت ۲:۵۸ ق.ظ

کلیاتی درباره تقویم میلادی و کریسمس

۵ دیدگاه

اوایل اسم ماه‌های میلادی رو نمیدونستم. یعنی اسمشون رو میدونستم ترتیبشون رو نمیدونستم. همینقدر اطلاع داشتم که ژانویه-فوریه اول-دومن و نوامبر-دسامبر یازدهم-دوازدهم. دیگه حالا یکی میگفت آگوست میخوام فلان کار رو بکنم نمیدونستم تابستونه یا زمستون.

اسم ماه‌ها رو که یاد گرفتم مشکل داشتم توی تشخیص این که کدوم چند روزه. فکرش رو که میکنی میبینی تقویم خورشیدی خودمون خیلی شسته رفته و اتو کشیده‌س. اول شیش تا ماه سی و یه روزه درست و مرتب چیده شده‌ن بعد پنج‌تا سی روزه، بعد هم یه ۲۹ روزه که کبیسه‌ها میشه سی روز. یه بار به یکی بگی یاد میگیره. میلادی رو اول فکر میکردم یکی در میونه. یعنی ماه‌های فرد سی و یه روزه زوج سی روزه. ولی به فوریه نگاه میکنی که میبینی ۲۸ روزه‌س میدونی که یه جای کار میلنگه.

اینم یکی از فرانسویای شرکت یه شگردی یاد داد که حل شد. نکته انحرافیش اینه که اون ترتیب یکی در میون درست پیش میره تا ماه هشت، ماه آگوست، که باید سی روزه باشه ولی سی و یه روزه‌س. اینم انگار تقصیر یکی از امپراتورای رومه که از آگوست خوشش میامده یه روز از فوریه گرفته اضافه کرده بهش. شگرد فرانسویش یه کمی بصریه و سخته اینجا بنویسم.

همه اینا که حل شد رسیدیم به معضل کریسمس. یکی دو ماه پیش همکارم (اسمش فلوریانه، اینم فرانسویه) پرسید علی کریسمس چکار میکنی؟ من میخوام مرخصی رد کنم (باید هماهنگ کنیم که یه دفه همه نریم مرخصی). گفتم اصلا کریسمس جریانش چیه؟ فکر کرد دارم میپرسید تعطیلی‌ها چه روزی از هفته‌س و چه روزهایی رو باید مرخصی بگیریم، یه کمی توضیح داد گفتم نه! یعنی چه تاریخیه؟! حالا بگذریم که بعدش کلی توضیح باید میدادم که تقویم ما چه جوریه و الان توی ایران سال چنده و سال کی شروع میشه کی تموم میشه و چند تا ماه داریم و کلی جزئیات دیگه که تا نخوای به یکی دیگه توضیح بدی نمیدونی که چقدر طول تفصیل دارن … (حتی یه جاش پرسید هفته‌هاتون هفت روزن؟!) ولی خلاصه بعدش اون هم یه توضیحاتی داد که دستم اومد کریسمس چی به چیه.

خیابان آکسفورد شبهای قبل از کریسمس

کریسمس دو سری تعطیلیه که چون خیلی به هم نزدیکن میتونی وسطشون رو مرخصی بگیری و ازش یه تعطیلی بزرگ بسازی.

سری اولش حول محور تولد عیسی مسیحه که ۲۵ دسامبر بوده یا اگر هم نبوده به هر حال اون روز رو پاش نوشتن. خود این روز ۲۵ دسامبر که همین امروزیه که من دارم اینو مینویسم تعطیله و خیلی هم تعطیله. یعنی توی لندن امروز غیر از محله عرب‌ها جای دیگه یه بقالی هم باز نبود که خرت و پرت ازش بخریم. فکر کنم تنها روز ساله که حتی اتوبوس قرمزا هم تعطیلن. اگه میخواین جای دوری برید و ماشین ندارید باید مینی کب بگیرید (فرض کن همین آژانس خودمون) که اونا هم کرایه‌شون امروز دو برابر روزهای عادیه. این اسمش میشه Christmas Day

پلاکارد فارسی تبریک کریسمس در مرکز اسلامی انگلیس

حالا یه روز قبل از بیست و پنجم که بهش میگن Christmas Eve و یه روز بعدش که میگن Boxing Day هم تعطیلن. اولی آخرین روز فروش قبل از کریسمسه و دومی حراجی بزرگ بعد از کریسمسه و جفتشون حراج به پاس و فروشگاه‌ها غلغله‌ن و اینا. انگار که فردا حراج بزرگتری باشه. یکی دو تا فروشگاه دیدم که گفته بودن باکسینگ دی از شیش صبح بازیم و ۷۰ درصد تخفیف داریم و اینا.

ویترین یک فروشگاه با وعده تخفیف 70 درصدی در روز بعد از کریسمس

یه نکته حاشیه‌ای هم اینه که ما کارمندا همیشه نگرانی داریم که نکنه مثلا تعطیلی تقویمی بیفته جمعه ضرر کنیم، اینجا اگه یه سالی مثل امسال کریسمس یا اون دو روز دیگه بیفته شنبه-یه‌شنبه دولت اولین روز کاری هفته بعدش رو هم تعطیل رسمی میکنه. یعنی امسال ۲۷ دسامبر که سه‌شنبه باشه هم تعطیله. فکر میکنم این رسم رو برای همه تعطیلی‌های مناسبتی دارن.

سری دوم شروع سال نو میلادیه که اول ژانویه باشه. باز هم روز قبلش که میشه ۳۱ دسامبر و بهش میگن New Year’s Eve تعطیله. باز هم اگه این دو تا افتاده باشن آخر هفته مثل امسال، یه تعطیلی طلب کارمندا میشه از دولت توی هفته بعدش.

حالا سری اول بیشتر مراسم خانوادگی و بری خونه بزرگتر فامیل دور درخت کریسمس بشینی کادو بدی بگیری و ایناس.  سری دوم بری توی خیابون و بزنی برقصی و آتیش بازی و شلوغ‌کاری و اینا. تقویم ما هرچی شسته رفته‌تره اینا بجاش تحویل سال‌شون سرراست‌تره: ساعت دوازده شب ۳۱ دسامبر که وارد اول ژانویه میشیم.

ما امروز که اون قسمت خانوادگیش برامون موضوعیت نداشت رفتیم یه کمی پیاده‌روی و یه کمی دوچرخه سواری توی شهر که هیچوقت دیگه اینقدر خلوت نیست. هفته دیگه که اون قسمتشه اگه خدا قسمت کنه و مخصوصا خیلی سرد نباشه (چون خانومم خیلی سرماییه) بریم یه کمی از نزدیک ببینیم این کریسمس کریسمس که میگن چه شکلیه.

نوشته علی گنجه ای

۵ دی ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱:۴۳ ق.ظ

احساسات ارزی

۹ دیدگاه

ارز که گرون میشه من یه جورایی خوشحال میشم. حالا خوشحال خیلی کلمه دقیقی نیست … اینجوریه که  یه لبخندی میشینه گوشه لبم که یعنی «دیدی گفتم؟»

قضیه اینه که زمستون ۸۸ من و مصطفی و رضا هر سه مون تصمیم قطعی گرفته بودیم برای مهاجرت و یه دغدغه‌مون این بود که چیکار کنیم ارزش پس‌انداز کارمندی‌ای که داریم تا زمان مهاجرت (که دقیقا نمیدونستیم کی باشه) حفظ بشه. خصوصا خیلی نگران یارانه‌های نقدی بودیم که اون موقع اجراش قطعی شده بود ولی هیچ‌کی نمی‌دونست جزئیاتش چیه یا چه تاثیری روی قیمت ارز میذاره. سود سپرده بانک‌ها هم هنوز بالا بود. یعنی یه راه این بود که پس‌اندازمون رو بذاریم توی حساب سپرده ریالی.

مصطفی صفی پور و رضا قشقایی

اون موقع تحلیل‌مون این شد که تا بهار ۹۰ (تخمین میزدیم تا ۹۰ وضع مهاجرت هرسه‌مون مشخص شده باشه) اولا که قیمت ارز اونقدر بالا رفته که سود سپرده بانکی و اینا تفاوت قیمت رو نمی‌پوشونه، و دوما چون دولت بالا رفتن قیمت ارز رو شکست برای خودش میدونه ارز دو نرخی میشه. بنابر این سیاست درست مالی اینه که تمام پس‌اندازمون رو ارز بخریم و خارج از سیستم بانکی نگه داریم.

بعدا که رفتیم به تحلیل‌مون عمل کنیم یه اتفاقای خنده‌داری افتاد مثلا من و مصطفی درست یه هفته قبل از کله‌پا شدن اقتصاد یونان یورو خریدیم. یوروی ۱۵۰۰ تومنی ظرف سه ماه شد ۱۲۵۰ تومن و ما دوتا هم شدیم مایه ریشخند دوستان! یا اصلا هر وقتی میخریدیم فرداش قیمتها میرفت پایین هر وقت میفروختیم برعکس. آخرش هم یه مقدار از پول‌مون رو گذاشتیم توی حساب ارزی پارسیان و بعدا که خورد به دونرخی شدن ارز و بخشنامه‌های ضد و نقیض بانک مرکزی، بانک یه مقدار از ارزمون رو به نرخ رسمی حساب کرد به‌مون ریال داد ….

ولی توی بلند مدت که حساب میکنم، می‌بینم که تحلیل‌مون کاملا درست بوده و علیرغم اشتباه‌هایی که کردیم باز هم در مقایسه با سپرده بانکی سود کردیم. یعنی از دو سال پیش تا حالا شوخی شوخی ارز بیشتر از ۵۰ درصد گرون شده. هنوز هم انگار ادامه داره.

بعد که اومدیم انگلیس خانومم خیلی ناراحت بود که زیاد خرج کردیم و شاید اگه می‌نشستیم سر جامون به صرفه تر بود و اینا. نشستم براش حساب کردم که اگه پوند بشه ۲۱۴۰ تومن همه ضررمون جبران میشه. یعنی ما یه مقداری پول به تومن داشتیم، بخشی رو خرج کردیم و باقیمونده رو تبدیل کردیم به پوند. اگه پوند برسه به ۲۱۴۰، ارزش ریالی این باقیمونده از پول اولیه‌مون بیشتر میشه. این حساب کتابا مال سه ماه پیشه که پوند ۱۸۰۰ تومن بود و به نظر خانومم خیلی غیر ممکن میومد که یه روزی برسه به این رقما!

نوشته علی گنجه ای

۲۹ آذر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۷:۱۹ ب.ظ

دفترمون

۹ دیدگاه

این دفترمونه:

به این مدل محیط کار که همه توی یه سالن بزرگ بدون دیوار و پارتیشن میشینن، میگن Open Plan.

یه جورایی من رو یاد مساجد صدر اسلام میندازه که اگه یه غریبه ای میامد تو باید سوال میکرد محمد کدومتونه؟ همه میز و صندلیا مثل همن و مدیرا کنار تیمشون میشینن. مهمترین آدم شرکت گراهامه که بنیانگذار و سهامدار عمده و مدیر فنی شرکته. این گراهام معمولا روی همون صندلی ای میشینه که روبروی دوربین خالیه. یعنی از پیرهن آبیِ ایستاده دو تا صندلی برید سمت راست! ردیف اول و دوم میزهای تیم وب هستن: برنامه نویس‌ها و تسترها و مدیراشون.  دو ردیف آخر بچه‌های بازاریابی و فروشن. میزهای ما که گروه Sysadmin باشیم پشت وایت بورد سمت راست تصویره.

غیر از این سالن، چهار تا اتاق کنفرانس نه چندان بزرگ داریم (یکیشون منتهی الیه سمت راست تصویر معلومه) و تیم حسابداری و کارگزینی و خود مدیر عامل هم دفترهای شیشه‌ای دارن.

اینجور محیط کار خوبیش اینه خیلی سریع با همکارات آشنا میشی و دسترسی به همه خیلی راحته. عیبش هم اینه که همیشه یه کمی همهمه و سر و صدا توی محیط هست که حواس آدمو پرت میکنه. گاهی که لازمه حواسم خیلی جمع کارم باشه لپ‌تاپمو برمیدارم میرم توی اتاق سرور میشینم کار میکنم، یا هدفون میزنم به گوشم صداش رو زیاد میکنم که صدای محیط رو نشنوم.

نوشته علی گنجه ای

۲۴ آذر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۲:۰۴ ب.ظ

شکمتنگی

۹ دیدگاه

مصطفی می‌گفت مهاجر تا کار پیدا نکرده مثل آدمی است که (گلاب به روی‌تان) شاش دارد! فکر هیچ چیز دیگری را نمی‌تواند بکند. بعد که رفت سر کار شروع می‌کند به دلتنگ شدن. می‌گفت دلتنگ شدن هم با خوابِ وطن دیدن شروع می‌شود …

دیشب خواب دیدم KFC سر کوچه شده کله‌پزی! حلیم هم داشت. البته که کله‌پاچه سفارش دادم ولی بیست پوندی را که دادم یک پنی بیشتر پس نداد. نامرد! یک پرس کله پاچه ۱۹٫۹۹؟ چهل هزار تومن؟ توی همان خواب کوفتم شد! کلا لندن اینجوری است که همه چیز خوب است تا وقتی که برچسب قیمتش را ندیده باشی. البته گوشت و بیشتر مواد غذایی ارزانتر از ایران است.

نوشته علی گنجه ای

۱۶ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ

بالاخره کار!

۲۹ دیدگاه

کار پیدا کردن در انگلیس شوخی شوخی پنج ماه طول کشید.

چهار ماه اول را مگس می‌پراندم. کلا دو مصاحبه تلفنی ده دقیقه‌ای داشتم، هر دو ناموفق.

روز چهارماه و یکم نمی‌دانم چطور شد که ورق برگشت و ظرف سه هفته چهار قرار مصاحبه حضوری نصیبم شد. اولی ناموفق بود، دومی استخدامم کرد و سومی و چهارمی را کنسل کردم. نمی‌دانم فصلی بود و فصلش رسید یا نوبتی بود و نوبتم شد یا دعایی بالا رفت یا … خلاصه که ماه پنجم ماه دیگری بود …

حداقل در زمینه‌ی IT اینجوری است که فقط شرکت‌های خیلی بزرگ مثل گوگل و سیسکو و اینها خودشان مستقیم آگهی می‌دهند و استخدام می‌کنند. بقیه ترجیح می‌دهند کار را بسپرند دست بنگاه‌های کاریابی. خود بنگاه آگهی می‌دهد توی سایت‌های مربوطه و ملت رزومه و کاور لتر می‌فرستند و بنگاه از بین‌شان یک چندتایی را انتخاب می‌کند و معرفی می‌کند به کارفرما. در نهایت هم یک پورسانتی از کارفرما می‌گیرد وقتی طرف استخدام شد.

من همان روزهای اولی که آمدم، رزومه‌ام را گذاشتم توی سایت‌های کاریابی که تمرکزشان روی صنعت IT بود که کاریاب‌ها بگردند و پیدا کنند. از آن طرف هم توی شغل‌های فهرست شده، آنهایی که به درد می‌خورد را جدا می‌کردم و برایشان درخواست می‌فرستادم. خیلی‌ها، چه با پیدا کردن رزومه‌ام توی سایت‌ها، چه با دیدن درخواستم برای یک کار خاص به‌ام زنگ زدند ولی اصولا توی چهارماه اول چیزی از تماس‌هایشان در نیامد. حس می‌کنم بیشترشان کارمندهای بی‌انگیزه‌ای بودند که فقط میخواستند به رئیس‌شان آمار بدهند که من امروز به این تعداد رزومه زنگ زده‌ام. خصوصا اینهایی که کالر آیدی‌شان را مخفی می‌کردند معمولا اتلاف وقت بودند. این اواخر هر چه شماره Blocked زنگ می‌زد می‌گفتم «الان کار دارم نیم ساعت دیگه زنگ بزن» و یک بار هم نشد که یکی‌شان زنگ بزند.

آخر سر اما همین بنگاه‌ها برایم قرار مصاحبه گذاشتند و کار پیدا کردند.

یک روز یکی زنگ زد گفت من پل هستم از  فلان بنگاه شما لینوکس بلدی؟ گفتم آره، گفت iptables هم بلدی؟ گفتم آره، گفت خووب بلدی؟ گفتم آره. گفت باشه پس من رزومه‌ت رو به کاریاب ارشد خودم نشون میدم دوباره باهات تماس می‌گیرم. عصر ارشدش زنگ زد باز سوال کرد که چقدر iptables بلدم و گفت خب من دوباره تماس می‌گیرم. فردایش نیک زنگ زد و گفت یک جایی هست که توی مصاحبه‌شان امتحان کتبی می‌گیرند درباره iptables و اگه خوب بلدی معرفیت کنم. گفتم آره بکن. برای پس‌فردایش قرار مصاحبه گذاشت و من هم با خودم گفتم حالا ببین چه سوال‌هایی میخواهند بپرسند و نشستم قسمت‌های فضایی راهنمای iptables را که هیچ کاربردی ندارند و فقط به درد خیط کردن ملت در امتحان می‌خورند را حسابی خواندم و رفتم مصاحبه و نیم ساعتی با مدیر تیم لینوکس شرکت حرف زدیم و آخر سر گفت که بیا این ده تا سوال را کتبی جواب بده، بیست دقیقه هم وقت داری. خودش هم رفت لپ‌تاپش را بیاورد که توی این بیست دقیقه بیکار نباشد و وقتی برگشت برگه را دادم دستش که بیا تمام شد! یعنی سوال‌هایش در حد اکابر بود ها! آنوقت‌ها که لینوکس درس می‌دادم اگر جوری بود که می‌خواستم همه پاس شوند و مدرک‌شان را بگیرند یک چنین سوال‌هایی می‌پرسیدم.

توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم برمی‌گشتم خانه که نیک زنگ زد و گفت طرف خیلی خوشش آمده و گفته که تو پنج دقیقه‌ای سوال‌ها را جواب دادی و برای هفته دیگر یک قرار مصاحبه داری با مدیر کارگزینی و مدیر عامل. مصاحبه بعدی را هم رفتیم و فردایش جواب دادند که اوکی حالا معرف‌هایت کی هستند و کپی ویزایت را بفرست و از این حرف‌ها. بعد که معرف‌ها حسابی ما را خجالت دادند و جمعه که دیروز باشد پیشنهاد کار را فرستادند و از دوشنبه شروع می‌کنم.

نوشته علی گنجه ای

۱۱ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۴:۲۱ ب.ظ

جوانست و جویای کار آمدست

۲۲ دیدگاه

۱- اینجا لندن است، من یک جوان جویای کار هستم، آی لاو یو پی ام سی!

۲- هیجان انگیزترین قسمت انگلیس سرعتش بود. درد و بلایش بخورد توی سر کانادا و استرالیا با آن صف های دو تا پنج ساله شان. از وقتی مدارک را تحویل سفارت دادم تا وقتی پاسپورت ویزا خورده را تحویل دادند چیزی کمتر از یک ماه طول کشید.

۳- فکرش را که میکنم میبینم کوفت ترین قسمت جوان جویای کار بودن، قسمت مصاحبه دادنش است. یعنی باید باشد. خوبی ایران این بود که هر وقت میخواستیم شغل عوض کنیم ندایی به دوستان میدادیم و به هفته نمی کشید که پای قرارداد بودیم.

۴- تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته. این کار هم اگر زود و راحت پیدا شود، میشود گفت انگلیس روی خوش به ما نشان داده و یک جور راحت و بی دردسری ما را به خودش پذیرفته.

نوشته علی گنجه ای

۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۹ ساعت ۸:۵۰ ق.ظ

خداحافظ اراک

۱۷ دیدگاه

سال شصت بود که رفتیم اراک.

من چهارساله بودم و پدرم مهندس جوانی بود تقریبا هم سن و سال الان من و قرار بود در کارخانه‌ی هپکو مشغول به کار شود. سی سالی خانه‌ی پدری اراک بود. حالا دقیق می‌توانم حساب کنم بیست و چند سال و چند ماه و چند روز اما چه فرقی می‌کند؟ بگو یک عمر. اولین خاطره‌ی روشنی که از اراک دارم این است که برق درست سر برنامه کودک رفته بود و من داشتم از مادرم که مشغول روشن کردن چراغ گردسوز بود می‌پرسیدم حالا که خانه روشن می‌شود آیا تلویزیون هم روشن می‌شود که ادامه‌ی نخودی را ببینم؟

هیچ وقت توی این سی سال خودمان را اراکی حساب نکردیم. مهاجر بودیم. مادرم و برادرم خودشان را همیشه تهرانی می‌دانستند و پدرم هم تا همین چند سال پیش توی فکر این بود که برگردد شمال و رشت زندگی کند. من اما تکلیفم با خودم روشن نبود که کجایی‌ام و هر کس که می‌پرسید اهل کجایی کلی برایش توضیح می‌دادم که اجدادم از کجاها مهاجرت کرده‌اند و به کجاها رسیده‌اند و من تقریبا چند درصد کجایی هستم. هیچ وقت توی این سی سال قرار نبود اراک بمانیم. ولی همیشه بهانه‌ای داشتیم.

وقتی که درس همه‌ی فرزندان خانواده تمام شد و پدر و مادرم هم هر دو بازنشسته شدند، فقط یک بهانه ماند و آن هم خانه بود که خورده بود به رکود کار ملک و فروش نمی‌رفت و سه سالی هم سخت‌جانی کرد تا آخرش اوایل مرداد بود که مشتری‌ای که به قیمت بخرد پیدا شد و خرید و پولش تبدیل شد به آپارتمانی در تهران و پنج‌شنبه اول مهر ۸۹ دیگر با اراک خداحافظی کردیم.

من برای اسباب‌کشی نرفته بودم اراک. تهران ماندم منتظر کامیون که بیاید و کارگرها را راهنمایی کنم کارتون‌هایی که روی‌شان نوشته آشپزخانه را بگذارند توی آشپزخانه و مبل‌ها و فرش‌ها را توی هال و کتاب‌ها را توی اتاق خواب دوم و رختخواب‌ها و بقیه‌ی چیزها را توی اتاق خواب اول. به خواهرهایم که رفته بودند برای کمک به بسته‌بندی و جمع‌آوری وسایل سپردم که از همه‌ی زوایای خانه‌ی اراک عکس بگیرند برای یادگاری و خاطره‌هایش؛ اما نگرفتند. توی خانواده‌مان هیچکس اندازه‌ی من به خاطره‌هایش اهمیت نمی‌دهد.

نوشته علی گنجه ای

۴ مهر ماه ۱۳۸۹ ساعت ۸:۰۳ ب.ظ

رشت بودیم …

۱۵ دیدگاه

حال و هوای‌مان عوض شد کلا.

 IMG_5960

مراسم عقد دختر عمه به تنهایی برای بیرون آوردن‌مان از این رخوت و دل‌مردگی کافی بود. مضافا که اقوام دور و نزدیک را هم دیدیم و آشتی کنان و دست روبوسی چند تا از بدکینه‌های فامیل هم در حاشیه برگزار شد و آب و هوایی هم در گرمای گیلان عوض کردیم و تنی هم به آب زدیم و فرصتی هم پیش آمد که با برادرزاده‌جان بیشتر اختلاط کنیم و سری هم به بازار اشتها برانگیز رشت زدیم….

نوشته علی گنجه ای

۳۱ تیر ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۱ ب.ظ

در دسته از خودمان

tag زدن

۹ دیدگاه

hoa-logo2 من خیلی روی عکس‌هایم tag می‌زنم. بیشتر برای اینکه به وقتش بتوانم به آسانی عکسی که می‌خواهم را پیدا کنم. معمولا عکس‌هایم tagهایی دارند شامل نام افراد توی عکس، نام محل، مناسبت، مجموعه و از این جور چیزها. خیلی هم به این سیستم tagزنی خودم می‌بالم و عشق می‌کنم وقتی کسی سراغم می‌آید و می‌پرسد از فلان کس یا فلان جا عکس نداری و من خیلی راحت اسمش را توی lightroom تایپ می‌کنم و همه‌ی عکس‌هایش می‌آیند.

دیروز در حال مرور عکس‌های علی خان حاکم (ن.ک. لینکهای محافظه کار ) به عکسی رسیدم که رسما روی مرا کم کرده است!

hakim-of-america

tagها را داشته باشید:

یوسف حکیم ینگه دنیایی (=آمریکایی) – زن حکیم – برادر حکیم – خدمتکار حکیم – نوکر حکیم – سگ حکیم!

البته توجه داشته باشید که آن موقع عکس گرفتن ده بیست ثانیه‌ای طول می‌کشیده و سوژه‌ها در این مدت باید ثابت می‌مانده‌اند وگرنه مثل نوکر حکیم تار می‌شده‌اند یا مثل سگ حکیم که آرام و قرار نداشته، دو تا به نظر می‌آمده‌اند.

نوشته علی گنجه ای

۱۵ بهمن ماه ۱۳۸۷ ساعت ۶:۴۰ ب.ظ

در دسته از خودمان