نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «از خودمان»

ترانه‌هایی که می‌پسندم

۵ دیدگاه

پرنسس ح و زبل‌خان ما را دعوت کرده‌اند به یک بازی وبلاگی که بگوییم از کدام هفت ترانه خوشمان می‌آید.

اول خیالتان را راحت کنم که گوش من بی‌سواد است! یعنی چیزی از گام و تحریر و دستگاه و نت و این حرف‌ها نمی‌دانم؛ پرسش «از این ترانه خوشت می‌آید یا نه؟» را معمولا اینطور تعبیر می‌کنم که «از شعر این ترانه خوشت می‌آید یا نه؟». طرفدار همه‌ی کسانی هستم که شعرهای محکم و پدر مادر دار می‌خوانند. خصوصا اگر شعرش مال شاعر شهیری هم باشد و چه بهتر که توی عروض و قافیه هم جا شود.

برخوردم با موسیقی انفعالی است. یعنی کسی اگر چیزی بگذارد گوش می‌کنم ولی کمتر پیش می‌آید که خودم فکر کنم الان چه موسیقی دوست دارم و بنشینم و گوش کنم. وسط ترانه هم معمولا دارم به این فکر می‌کنم که اینجای شعرش سکته داشت یا آنجا س را با ص قافیه کرده بود.

یک سری ترانه‌ها را طبق قواعد بالا دوست دارم. مثلا وقتی محمدرضا شجریان از حافظ و سعدی می‌خواند یا شهرام ناظری از مولانا یا Axiom of Choice از خیام یا علیرضا عصار از شفیعی کدکنی (علاقه‌ی خاصی به ترانه‌ی «گون» دارم ولی بیشتر از همه «من مست و تو دیوانه» را می‌پسندم).

باز هم طبق همین قواعد بعضی ترانه‌ها روی اعصابم می‌روند. مثلا وقتی هایده در «پادشه خوبان» آن بیت «حافظ شب هجران شد روز خوش وصل آمد» را جوری می‌خواند که انگار نه انگار «شد» در اینجا معنی «رفت و تمام شد» می‌دهد یا وقتی داریوش لباس درویشی می‌پوشد و شمع روشن می‌کند و دف می‌زند و غزل «من غلام قمرم» را جوری می‌خواند که داد می‌زند معنی یک بیتش را هم نفهمیده است. دیگر این خواننده‌های از مادر قهرکرده و ترانه‌های «رفتی که رفتی به ت..مم» که جای خود دارند.

اما بعضی ترانه‌ها و خوانندگانشان را هم خارج از قواعد بالا دوست دارم. خیلی خوشم می‌آید از محسن نامجو و شیطنت‌هایی که با شعر کهن می‌کند (خصوصا آلبوم «گیس»)، خیلی خوشم می‌آید از حس نوستالژی که توی «نامه» سیاوش قمیشی هست، خیلی خوشم می‌آید از حس آشتی و مسالمت جویی که توی «کبوتر بچه کرده» هایده است (اسم ترانه‌اش چیست؟)، خیلی خوشم می‌آید از شور و شعفی که توی «تا گفتی سلام» نوش‌آفرین هست، «کیو کیو بنگ بنگ» گوگوش را بخاطر اشارات جالب تاریخ معاصرش دوست دارم و «دوباره می‌سازمت وطن» داریوش را هم به خاطر شعر سیمین بهبهانی و هم به خاطر لحن حماسی داریوش.

با ترانه‌های غربی خیلی میانه‌ای ندارم، بیشتر به همین دلیل که ظرافت‌های شعرشان را درست درک نمی‌کنم خیلی هم حوصله‌ی رفتن و لیریک پیدا کردن و دیکشنری دست گرفتن ندارم. حالا کی بشود که باربرا استریسند Woman in Love بخواند و شعرش ساده باشد و ما هم بفهمیم و به دلمان بنشیند.

نوشته علی گنجه ای

۱۹ اسفند ماه ۱۳۸۶ ساعت ۲:۵۵ ب.ظ

در دسته از خودمان

اول هفته‌ی فرهنگی

۳ دیدگاه

دوم آذرماه که من و محمد کرمانی از پایان‌نامه‌مان دفاع کردیم، کمی به مقدمه‌ی پایان‌نامه ایراد گرفته بودند. خصوصا که مقدمه‌هایمان دقیقا عین هم بود (فقط اسم متن‌ها را عوض کرده بودیم) و یک‌جا هم از فعل «می‌باشد» استفاده کرده بودیم که حکم گناه کبیره دارد.

نوشتن مقدمه‌ی جدید همینطور بلاتکلیف مانده بود تا دیروز که یک مقدمه‌ی جدید نوشتم و امروز صبح بردم پژوهشگاه تا خانم دکتر مزداپور ببیند و نظر بدهد.

اول رفتم پیش دکتر «راشد محصل». ترم اول سال ۸۳-۸۴
ما با دکتر راشد درس ارائه‌ی مطالب داشتیم و جزء تکلیف‌هایمان باید یک کار ترجمه هم تحویل می‌دادیم که من و محمد کرمانی تحویل ندادیم و دکتر هم نمره‌مان را داد به حساب اینکه تکلیف را بعدا تحویل دهیم که باز هم ندادیم.


خلاصه قضیه کش پیدا کرد تا ترم چهارم که دوباره با دکتر راشد درس داشتیم (این بار اوستایی) و بعد از دوسال هنوز دودره‌بازی ما یادش بود! آخر سر نه تنها بدهی قبلی‌مان را تحویل ندادیم که تکلیف‌های اوستایی را هم تحویل ندادیم و خلاصه بار گناهمان خیلی سنگین شد.

امروز رفتم دیدن دکتر راشد و پیشنهاد دادم که به جای تکلیف‌های پیچانده شده، یک سری مقاله در ویکی‌پدیای فارسی بنویسم در موضوعات مرتبط با رشته‌ی خودمان. خیلی راحت پذیرفت و بعد هم خودآموز خط میخی را نشان دادم که کلی تشویق کرد و یک منبع اینترنتی هم معرفی کرد که شرح کلاس فارسی باستان شروو بود (نوشته می‌شود Skjearvo و خوانده می‌شود Sherwoo).

بعد رفتم پیش دکتر مزداپور و یک ساعتی گپ فرهنگی زدیم و در مورد خودآموز خط میخی تشویق شدم و درباره‌ی زبان‌های باستانی روی اینترنت گفتیم و کمی به ناصر پورپیرار خندیدیم و در مورد لوحه‌های هخامنشی دانشگاه شیکاگو خبرهای دست اولی شنیدم که در یک post جداگانه نقل می‌کنم.


عکس سنگ‌نوشته‌های مشکوک شیراز را هم به دکتر راشد و هم به دکتر مزداپور نشان دادیم (دکتر میرفخرایی هم که آمده بود پیش دکتر راشد دید) و هر سه نفر تایید می‌کردند که خط سنگ‌نوشته‌ها پهلوی کتابی است (نه کتیبه‌ای) و دکتر مزداپور حدس می‌زد که احتمالا سنگ قبر باشد. قرار شد این‌بار که رفتیم شیراز بگردیم ببینیم تکه‌های دیگر سنگ‌نوشته هم پیدا می‌شود یا نه.

در مورد وقف‌نامه‌ی نقش‌رستم هم قرار شد که من متن کاملش را بخوانم و با شرح و تفصیل بصورت یک مقاله در بیاورم تا با سفارش دکتر مزداپور در یک مجله‌ی معتبر چاپ شود.

نوشته علی گنجه ای

۶ بهمن ماه ۱۳۸۶ ساعت ۲:۴۰ ب.ظ

خاطرات ما و خفاش شب‌های تهران!

۷ دیدگاه

خواندیم که «مجتبی راعی» قصد دارد مستندی در مورد «خفاش شب» بسازد و انگار قرار است نامش را هم بگذارد «پله پله تا ملاقات شیطان».

ما یک جورهایی این خفاش شب را می‌شناختیم. یعنی خودش را که هیچ وقت ندیدیم ولی مشتری برادرش بودیم که در طرشت سلمانی داشت. این برادر آدم خیلی زحمت‌کش و خوش‌خلقی بود و هر چند که استعداد چندانی در آرایشگری نداشت ولی مشتری را راضی از مغازه‌اش روانه می‌کرد.

اگر یادتان باشد اوایلی که این جناب خفاش را گرفته بودند، روزنامه‌ی ایران نوشت که طرف افغانی است و یک جو افغانی‌ستیزی خیلی داغ به وجود آمد و شنیدیم که چند افغانی را هم این طرف و آن طرف سر بریده‌اند (راست و دروغش گردن راوی) تا اینکه کسی زنگ زد به روزنامه‌ی ایران و گفت که طرف افغانی نیست و من می‌شناسمش و از این حرف‌ها. این کسی که تلفن روشنگرانه را زد «حسن» نامی بود که در همسایگی مغازه‌ی سلمانی، مغازه‌ی امانت فروشی داشت (دوستانش صدایش می‌کردند حسن کرکس!).

آخرین بار که رفتیم سلمانی برادر خفاش، اواخر اردیبهشت ۷۶ بود، در کوران انتخابات هفتمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری بود (همان دوم خرداد) و ما به همراه عده‌ای از دانشجویان پلی‌تکنیک در یک ستاد انتخاباتی دانشجویی حوالی میدان انقلاب کار می‌کردیم و اواخر شب (بعد از ۱۱ شب بود به گمانم) رسیدیم دم سلمانی و دیدیم که هنوز باز است و نشستیم به اصلاح.

گفتم که آدم خوش‌برخوردی بود. اول سوال کرد که رشته‌ات چیست؟ گفتم کامپیوتر، کلی از رشته‌ی کامپیوتر تعریف کرد که «تمیز» است و تعریف می‌کرد که قبلا در یک آزمایشگاه تشخیص طبی نظافتچی بوده و کسانی که با لیسانس علوم آزمایشگاهی آنجا کار می‌کرده‌اند همه افسردگی و دلمردگی داشته‌اند (واقعا هم سخت است چهار سال درس بخوانی و استخدام که شدی کارت هم‌زدن گه مردم باشد!)

گرم صحبت بود که یک نفر هیکلی با یک من ریش از در آمد تو و کمی تک و تعارف کرد که چقدر کار می‌کنی و خودت را نکشی و بعد هم سراغ برادرش را گفت (یعنی سراغ جناب خفاش را) که سلمانی جواب داد خبری ندارم و دیشب هم خانه نیامده و …

جناب ریش که رفت، صحبت کشید به انتخابات ریاست جمهوری و سلمانی پرسید که «دانشجوها به کی رای می‌دن؟» گفتم «خاتمی»، کلی گل از گلش شکفت و گفت که «آره خاتمی خوبه، باسواده، ناطق نوری قدّ گاو هم نمیفهمه [!]» و پشت بندش هم توضیح داد که آقای «ریش» پسرخاله‌اش است و در «حفاظت اطلاعات» کار می‌کند و خبر داده که انتخاب خاتمی قطعی شده است (چهار پنج روزی مانده بود به انتخابات).

من پرسیدم «حفاظت اطلاعات کجا؟». آخر حفاظت اطلاعات بخشی از سازمان نیروهای مسلح است که وظیفه‌ی جلوگیری از نفوذ اطلاعاتی و نشت اطلاعات را به عهده دارد و انتظار داشتم بگوید مثلا حفاظت اطلاعات ارتش، یا سپاه … گفت «حفاظت اطلاعات تهران!». قضیه را جدی نگرفتم و گذاشتم به حساب اینکه همه‌ی ایرانی‌ها ادعا می‌کنند فامیلی در یک جای حساس نظام دارند که خرش خیلی می‌رود و خیلی از پشت پرده می‌داند و ….

بعدا که جناب خفاش دستگیر شد، من خیلی با دقت قضایا را پیگیری کردم و قضیه‌ی این پسرخاله را هم برای خیلی‌ها تعریف کردم که همه هم تحریکم کردند که زنگ بزنم به ستاد خبری وزارت اطلاعات و خبر بدهم که من حوصله‌اش را نداشتم. ولی یکی از دوستانم (فکر می‌کنم اسماعیل قربانی) زنگ زد و خبر داد و همه‌ی جزئیاتی که از من شنیده بود را هم تعریف کرد.

دادگاه این جناب خفاش کاملا سرهم‌بندی شد. مثلا اگر یادتان باشد اوایل کار خفاش ادعا می‌کرد یک همدست هم داشته که لباس زنانه می‌پوشیده و باعث می‌شده زنان و دختران اعتماد کنند و سوار شوند. یک دختر دانشجوی اهوازی هم توی مقتولین بود که پدرش ادعا می‌کرد خفاش حتما یک همدست زن یا زن‌نما داشته و گرنه دخترش کسی نبوده که آن‌وقت روز سوار ماشین خالی یک غریبه شود. بعدا که دادگاه برگزار شد گفتند که نه، خفاش این همدست را در خیالش ساخته که مجازاتش را سبک‌تر کند. جالب بود که پدر اهوازی در جلسه‌ی دادگاه گفت که نه! حتما خفاش در ماشین تنها بوده و گرنه دختر من سوار نمی‌شد! (یعنی صد و هشتاد درجه مخالف چیزی که اول گفته بود)

حالا ما اهل خیال‌پردازی نیستیم و افسانه‌های علیرضا نوری‌زاده را هم قبول نداریم ولی معتقدیم که خفاش شب یک داستانی داشت که نگفته ماند. (آقای راعی؟ بی‌صبرانه منتظر فیلم‌تان هستیم!)

نوشته علی گنجه ای

۱۹ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۶:۱۶ ب.ظ

چند سوتی…

۱۰ دیدگاه

پرنسس ح از ما دعوت کرده‌اند که در یکی از این بازی‌های وبلاگی شرکت کنیم به اسم «آبروی خودمونو ببریم». در این بازی ما باید چندتا از اخلاق‌های بدمان را فاش کنیم و از سوتی‌های خودمان را برای عموم خلق‌الله تعریف کنیم که به ریش ما بخندند. البته ما که اخلاق بد اصلا نداریم ولی از آنجا که دست به سوتی دادن‌مان خوب است و هر کس که ما را (چه بصورت فیزیکی و چه الکترونیکی) می‌شناسد چند سوتی سراغ دارد، شرکت در چنین گیمی برایمان از آب خوردن ساده‌تر است. فقط کافی است چندتا درشتش را سوا کنیم…

روش‌های کنترل جمعیت

سال ۶۸ یا ۶۹ بود و هاشمی تازه رئیس‌جمهور شده بود و نظام مقدس تازه به این نتیجه رسیده بود که کنترل جمعیت و جابجا کردن ساعت و سرمایه‌گذاری خارجی و این حرف‌های رژیم طاغوت خیلی هم چیز بدی نبوده. خلاصه ساعت‌ها را عقب جلو می‌کردند و سعی می‌کردند که سرمایه خارجی جلب کنند و از در و دیوار هم «دو تا بچه کافیه» می‌بارید. یک شعرش را بعد از این همه سال یادم است که توی یک بیلبورد نوشته بود: «بچه که عمر و نفسه/یکی خوبه دو تا بسه!»

همان سال‌های ۶۸ و ۶۹ ما راهنمایی علامه‌حلی می‌رفتیم و کلی خیال می‌کردیم بزرگ که شدیم قرار است جایزه نوبل بگیریم و هسته بشکافیم و فضا برویم و از این حرف‌ها. خلاصه همه چیز را علمی بررسی می‌کردیم.

باز هم همان سال‌ها مجله «زن روز» یک مقاله مفصل نوشته بود درباره‌ی روش‌های کنترل جمعیت! (آن وقت‌ها هنوز نمی‌گفتند پیشگیری از بارداری). ما هم طبق عادات علمی خودمان این مقاله بسیار دقیق و علمی خواندیم و مطالبش را توی ذهن‌مان طبقه بندی کردیم…

آنوقت برای عمل به وظیفه‌ی پرسشگری که جزء عادات ثانویه‌ی هر دانشمند و اتم‌شکاف و فضانورد بزرگی است، رفتیم و توی چشم پدر زل زدیم و پرسیدیم: «بابا شما برای کنترل جمعیت از چه روشی استفاده می‌کنید؟»

پدر سرخ شد و سفید شد و با تمام متانت و وقارش، زیر لبی جواب داد که :«اصلا سوال خوبی نپرسیدی!»

دروغگویی ما

تا همین چند سال پیش من به طرز اعصاب‌خردکنی راستگو بودم (اعصاب خودم را خرد می‌کرد). یعنی کسی اگر سوالی از من می‌پرسید (هر کسی هر سوالی) وظیفه‌ی خودم می‌دانستم که جواب صحیح و دقیق و کامل بدهم. یکبار که خیلی از دست خودم شاکی شده بودم تصمیم گرفتم هر کس که سوالی پرسید جواب عوضی بدهم.

همان روز برای خودم یک کامپیوتر جدید خریده بودم و قصد داشتم کامپیوتر قبلی را ببرم برای خواهرانم. خلاصه یک ماشین دربست گرفتم و کامپیوتر را گذاشتم پشتش و سوار شدیم که برویم. راننده پرسید که قضیه کامپیوتر چیست و من تصمیم داشتم که حتما پرت و پلا جواب بدهم…

راننده: آقا این کامپیوترو میخواید بفروشید؟

من: نه، می‌خوام بدم به دخترای عموم (کاش گفته بودم پسرای عمه‌ام که بیشتر دروغ گفته باشم!)

راننده: قیمتش باید زیاد باشه؟ میفروشی به عموت یا همینجوری میدی؟

من: والا ما که سایه‌ی پدر بالای سرمون نبود (وای خدا به دور!) این عمومون همه جوره ما رو زیر بال و پر خودش گرفت… حالا یه کمی وضع مالیش خراب شده نمیتونه برای دختراش کامپیوتر بخره، نوبت منه که جبران کنم نذارم دختراش جلوی دوستاشون احساس کمبود کنن!

این اولین دروغ برنامه‌ریزی نشده را آنقدر صادقانه و از ته دل گفتم که اشک توی چشمانم جمع شد! راننده هم که تاثر مرا دید کلی متاثر شد و تا خود مقصد داشت درباره‌ی جوانمردی و بچه‌ی یتیم و عقد پسرعمو-دخترعمو سخنرانی می‌کرد!

یک گله گوسفند

تابستان ۸۴ با کاروان عمره‌ی دانشجویی رفتیم حجاز. من ۲۸ ساله پیرترین عضو کاروان بودم و جماعت دانشجو، حداقل ۴ سالی از من کوچک‌تر بودند. توی هواپیما که می‌رفتیم جده، یکی از این شلوغ‌هایی که خیال می‌کنند خیلی بامزه‌اند کنار دست من نشسته بود. این بنده‌ی خدا کمی که از تهران فاصله گرفتیم و شلوغ‌بازی‌هایش تمام شد، رویش را کرد طرف من و پرسید:«شما چه رشته‌ای هستید؟» گفتم:«فرهنگ و زبان‌های باستانی». یک ربعی توضیح دادم که قضیه‌ی رشته چیست، یک ربع دیگر توضیح دادم که چرا بازار کار ندارد و من کار کامپیوتری می‌کنم، قسمت آخر هم داشتم توضیح می‌دادم که چرا با لیسانس کامپیوتر رفته‌ام فوق زبان‌های باستانی. خلاصه تا خود جده فک‌ام داشت کار می‌کرد و با خودم گفتم من غلط بکنم دفعه‌ی دیگر اسم رشته‌ام را ببرم…

توی فرودگاه جده، یک دانشجوی خیلی مودب و اتوکشیده‌ی ارومیه‌ای پرسید آقا شما چه رشته‌ای هستید؟ گفتم کامپیوتر. (خودش عمران می‌خواند) من هم سر تکان دادم که بله! گفت که حتما باید دکترا باشید؟ باز هم سر تکان دادم (این دفعه با تواضع) که بله! گفت کدام دانشگاه؟ گفتم شریف! گفت لیسانس و فوق هم شریف بوده‌اید؟ گفتم بله! خلاصه از آنجایی که ملت فکر می‌کنند توی شریف خراب‌شده چه خبر است، دوست ما کلی جو گیر شد و کلی احساس احترامش به ما برانگیخته شد و تمام طول سفر دور و بر ما می‌گشت و سعی می‌کرد محبتی به مای دانشجوی دکترای کامپیوتر شریف بکند…


برای انجام اعمال عمره توی مسجد شجره محرم شده بودیم و داشتیم با اتوبوس می‌رفتیم مکه (تقریبا ۴۰۰ کیلومتر راه است) که دوست‌مان آمد و بغل دست من نشست و پرسید راستی علی‌جان موضوع پایان‌نامه‌ات چیست؟! وقتی که «محرم» باشید بعضی کارها کفّاره دارد از جمله دروغ گفتن و کفاره‌اش هم یک گوسفند به ازای هر دروغ است. دیدم اگر بخواهم جوابش را بدهم تا مکه حدود یک گله گوسفند می‌افتد گردنم! گفتم که … جان (اسمش را یادم رفته) الان وقت صحبت کردن در مورد مسائل «این دنیایی» نیست!

من Baby Face

من خیلی Baby Face بودم و خیلی هم دیر رشد کردم. یعنی قد کشیدنم از سال چهارم دبیرستان شروع شد و تا اواخر سال اول دانشگاه هنوز داشتم قد می‌کشیدم. (نفر اول از چپ من‌ام، عکس پایین مال سال سوم دبیرستان است)

همان سال اول دانشگاه رفته بودم نمایشگاه کتاب و با پز دانشجویی دنبال یک کتاب روشنفکری می‌گشتم (فکر می‌کنم چیزی از چخوف) که دیدم یکی از غرفه‌ها آگهی زده که این کتاب را داریم. سرم را انداخته بودم پایین و داشتم می‌رفتم تو که خانمی جلویم را گرفت که :« سلام عزیزم! خیلی خوش اومدی، ما یه دائره‌المعارف مصور کودکان و نوجوانان چاپ کرده‌ایم که خیلی خوب است و بیا بخر و …». با ناراحتی گفتم :«ببخشید خانم به نظرتون من چند سالم باشه؟» کمی دست و پای خودش را جمع کرد و توضیح داد که :« خوب به درد دوره‌ی راهنمایی هم می‌خوره!»

نوشته علی گنجه ای

۱۰ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۶:۴۹ ب.ظ

در دسته از خودمان