<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته های بی خواننده &#187; از روزمره‌ی زندگی</title>
	<atom:link href="http://www.ganjei.com/category/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%85%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.ganjei.com</link>
	<description>یادداشتهای ما درباره همه چیز بی هیچ قید خاصی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 12:12:21 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>چایی قند پهلو</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/10/28/tea-with-sugar-cubes/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/10/28/tea-with-sugar-cubes/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 15:14:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2219</guid>
		<description><![CDATA[ما که قند رو میذاریم گوشه دهنمون چایی تلخ باهاش میخوریم خیلی کار عجیبی میکنیم؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>منشی‌مون اسمش «مایی» ئه. یه دختر ریزه میزه سیاه فرانسویه که حالا من میگم منشی ولی اصولا همه کارهای دفتری‌مون رو انجام میده. یعنی تلفن جواب میده، قرارهای ملاقات مدیرا رو هماهنگ میکنه، کسی بخواد بره مسافرت ویزا و بلیط و هتلش رو ردیف میکنه، کارت اعتباری شرکت دستشه خرج‌های موردی رو می‌پردازه، و &#8230; ولی در عین این که این همه کار سرش ریخته و به ندرت می‌بینید بیکار برای خودش نشسته باشه، بازم حواسش به همه چی هست.</p>
<p>اون اوایل یه بار من چایی ریخته بودم برای خودم داشتم شیرینش میکردم (من چایی رو خیلی داغ خیلی شیرین میخورم) یه دفه توجه‌ش جلب شد گفت علی چند تا پاکت شکر میریزی توی چایی‌ت؟ من با یه لحن طلبکاری گفتم «شیش‌تا» که یعنی این چه وضعشه پاکت های شکرتون اینقد کوچیکه آدم باید شیش تا بریزه تا چاییش شیرین بشه؟ ولی به جای این که خجالت بکشه تازه شاکی شد که آخه این چه کاریه میکنی و مگه نمیدونی چقدر ضرر داره و به جوونیت رحم کن و خلاصه همونجا فی‌المجلس ازم قول گرفت که چهارتا بیشتر نریزم. هر از گاهی هم تعداد پاکت‌ها رو چک میکنه چارتا بیشتر نباشه و از اونور هم روی مخم کار میکنه که برسونم به دو پاکت.</p>
<p>امروز ظهر یه جور چایی نعنایی خریده بود می‌گفت بیا علی تو هم از این بخور اصلا شکر نمی‌خواد. من هم گفتم این که شکر نمی‌خواد که دیگه چایی نیست و بحث کشید به عادت‌های مربوط به چایی خوردن. حالا این مایی توی فرانسه یه دوست مراکشی داره که اونا هم خیلی چایی غلیظ و شیرین میخورن میخواست بدونه که اینجور چایی خوردن من توی ایران رسمه یا فقط عادت منه؟ ما هم از دهن‌مون پرید که نه، توی ایران ملت چایی قند پهلو میخورن! یعنی گفتم که به جای این که قند رو توی چایی حل کنن میذارنش توی دهن‌شون و چایی تلخ می‌خورن!</p>
<p>حالا از ظهر کارمون در اومده توضیح دادن این که کله قند چیه و قند شکسته کدومه و چه جوریه که قند به حلق‌مون نمی‌پره و چه‌جوریه که چایی از گوشه دهن‌مون نمیریزه و کلی جزئیات دیگه! بدبختی یه حبه قند هم این دور و بر پیدا نمیشه یه کارگاه عملی برگزار کنم سوالا برطرف بشه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/10/28/tea-with-sugar-cubes/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال نو (میلادی) خود را چگونه تحویل کردید؟</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/10/11/starting-year-2012/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/10/11/starting-year-2012/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 11:00:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[از لندن]]></category>
		<category><![CDATA[آتش بازی سال نو]]></category>
		<category><![CDATA[سال نو مسیحی]]></category>
		<category><![CDATA[سال نو میلادی]]></category>
		<category><![CDATA[لندن]]></category>
		<category><![CDATA[مراسم سال نو در لندن]]></category>
		<category><![CDATA[کریسمس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2172</guid>
		<description><![CDATA[چهار ساعت علاف بودیم، ده دیقه آتیش بازی دیدیم، دو ساعت و نیم پیاده و با اتوبوس برگشتیم، عکسهامون هم خوب در نیومد ... ولی خوش گذشت!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گفته بودم که یه سرگرمیم عکس گرفتنه. یه کتاب هم دارم به اسم «چه جوری از همه چی عکس بگیریم» &#8230; یعنی اسمش هست How to Photograph Absolutely everything ولی من نمیدونم این Absolutely رو چه جوری باید ترجمه کنم. مثلا میشه «چه جوری از همه‌ی همه چی عکس بگیریم» یا مثلا «چه جوری از همه چی عکس بگیریم عین سّگ»!</p>
<p><img style="background-image: none; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; padding-top: 0px; border: 0px;" title="9781405319850" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/9781405319850.jpg" alt="9781405319850" width="679" height="563" border="0" /></p>
<p>خلاصه مناسبتی برنامه‌ای چیزی باشه یا جایی بخوایم بریم با خودم فکر میکنم که اونجا احتمالا چه صحنه‌های قابل عکس گرفتنی پیدا بشه و مطلب مربوط به اون صحنه‌ها رو از توی این کتابه میخونم و دوربین به دست میرم سراغ‌شون. معمولا هم سر صحنه که عکس‌ها رو توی دوربین نگا میکنم با خودم میگم ایول چه شاهکارهایی شدن ولی بعد توی کامپیوتر و صفحه‌ی بزرگ که میبینمشون حالم گرفته میشه. خوبیش اینه که با تکنولوژی دیجیتال تفنگچی‌های ناشی هم میتونن زیاد تیر بندازن و بالاخره یکی دو تا تیرشون به هدف بخوره.</p>
<p>دیشب هم مطلب مربوط به آتیش‌بازی رو خوندم و رفتیم ساحل رودخونه تیمز دیدن آتیش‌بازی بوریس.</p>
<p><img style="background-image: none; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; padding-top: 0px; border-width: 0px;" title="چشم لندن کمی قبل از آغاز 2012" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_3955.jpg" alt="چشم لندن کمی قبل از آغاز 2012" width="679" height="454" border="0" /></p>
<p>از قبلش میدونستیم که خیلی شلوغ میشه و سایت مراسم هم پیش‌بینی کرده بود که ۲۵۰ هزار نفر بیان و از صبح هم خیابون‌های اطراف رو مفصل نرده کشی کرده بودن و حتی یه جور دروازه درست کرده بودن که اگه خیلی شلوغ شد ببندن و نذارن دیگه کسی بره لب رودخونه و بقیه دورتر واستن از تلویزیون‌هایی که مراسم رو زنده نشون میداد نگاه کنن. دیگه به همه تیرهای چراغ و راهنمایی رانندگی و هر چیز قابل بالا رفتنی هم یه اعلان چسبونده بودن که مواظب باشید ما به این «رنگ ضد بالا رفتن» زدیم! حالا نمیدونم همچین رنگی وجود داره یا نه ولی میشد تصور کرد که اونقدر شلوغ میشه که ملت از هر چی دستشون بیاد میرن بالا.</p>
<p><img style="background-image: none; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; padding-top: 0px; border-width: 0px;" title="رنگ ضد بالا رفتن" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_3899.jpg" alt="یه چراغ راهنمایی رانندگی در میدان ترافالگار با اخطار «رنگ ضد بالا رفتن»" width="679" height="455" border="0" /></p>
<p>ولی با همه این حرفا با خودم گفتم ما زود میریم اونجا یه جای خوب میگیریم دم رودخونه سه‌پایه رو علم میکنم یه سری عکس میدازم مثل عکس‌های همین کتابه که انعکاس آتیش بازی توی آب افتاده و اینا.</p>
<p>زودمون ساعت هشت بود و سال که قرار بود ساعت ۱۲ تحویل بشه فکر میکردم یعنی چار ساعت زودتر رفته بودیم ولی همچین ملت چارپشته واستاده بودن که اصلا نزدیک رودخونه نمیشد بشی. سه‌پایه علم کردن که پیشکش. ساعت ۹ هم اون دروازه‌ها رو که گفتم بستن و دیگه کسی رو راه نمیدادن.</p>
<p>خود آتیش بازی و جو مراسم و شور و حال ملت به چار ساعت علافیش می‌ارزید البته ولی خوب طبعا عکس‌هام چیز خوبی از آب در نیومد.</p>
<p><img style="background-image: none; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; padding-top: 0px; border-width: 0px;" title="آتش بازی سال نو در لندن" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_4055.jpg" alt="آتش بازی سال نو در لندن" width="679" height="454" border="0" /></p>
<p>اون سه چار ساعتی که منتظر آتیش‌بازی بودیم، رادیو یک بی‌بی‌سی داشت توی بلندگوها پخش میشد و دی‌جی فلانی هی صدا و حرکت ملت رو در میاورد، وسطش هم بلندگو اعلام میکرد که حواستون باشه بعد از مراسم ایستگاه‌های مترو نزدیک رودخونه خیلی شلوغ میشن و فکر این باشید که تا ایستگاه‌های دورتر پیاده برید. بعد از آتیش بازی هم دی‌جی فلانی، اومد یه کلکی بزنه عین صدا و سیما که بعد فوتبال میگه صبر کنید صبر کنید نرید توی خیابون الان مصاحبه زنده داریم با بازیکنا! گفت که پا نشید برید خونه‌تون ها! ما تا صبح اینجا برنامه داریم ولی هر چی تا حالا کلک صدا و سیما گرفته کلک اینم گرفت!</p>
<p>چشمتون روز بد نبینه شیرتوشیری شد بعد از مراسم. خصوصا که ملت هم یه خورده مست بودن حالشون دست خودشون نبود. ما رفتیم یه ده دیقه‌ای دم در یکی از ایستگاه‌های مترو واستادیم که بسته بود ولی ما نمیدیدیم که بسته‌س. یه پلیس فداکاری با زحمت خودش رو رسوند جلو جمعیت داد زد که این در باز نمیشه باید از اون یکی در برید. رفتیم بریم اون یکی در یه جایی داشتیم وسط جمعیت خفه میشدیم نه راه پیش داشتیم نه راه پس. خلاصه قید مترو رو زدیم و به بدبختی برگشتیم و  یه مسافت طولانی رو پیاده رفتیم تا رسیدیم به اتوبوس‌ها و یه‌لنگه‌پا سوار اتوبوس شدیم برگشتیم خونه. مسیری که روزای عادی با مترو ۲۰ دیقه طول میکشه رو دو ساعت و نیمه برگشتیم.</p>
<p>ولی کلا خوش گذشت. جاتون خالی!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/10/11/starting-year-2012/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کلیاتی درباره تقویم میلادی و کریسمس</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/10/05/on-gregorian-calendar-and-christmas/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/10/05/on-gregorian-calendar-and-christmas/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 22:13:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[از لندن]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاع‌رسانی می‌کنیم]]></category>
		<category><![CDATA[تقویم میلادی]]></category>
		<category><![CDATA[سال نو مسیحی]]></category>
		<category><![CDATA[کریسمس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2154</guid>
		<description><![CDATA[یه چیزایی درباره این که سال میلادی چه جوریه و کریسمس جریانش چیه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اوایل اسم ماه‌های میلادی رو نمیدونستم. یعنی اسمشون رو میدونستم ترتیبشون رو نمیدونستم. همینقدر اطلاع داشتم که ژانویه-فوریه اول-دومن و نوامبر-دسامبر یازدهم-دوازدهم. دیگه حالا یکی میگفت آگوست میخوام فلان کار رو بکنم نمیدونستم تابستونه یا زمستون.</p>
<p>اسم ماه‌ها رو که یاد گرفتم مشکل داشتم توی تشخیص این که کدوم چند روزه. فکرش رو که میکنی میبینی تقویم خورشیدی خودمون خیلی شسته رفته و اتو کشیده‌س. اول شیش تا ماه سی و یه روزه درست و مرتب چیده شده‌ن بعد پنج‌تا سی روزه، بعد هم یه ۲۹ روزه که کبیسه‌ها میشه سی روز. یه بار به یکی بگی یاد میگیره. میلادی رو اول فکر میکردم یکی در میونه. یعنی ماه‌های فرد سی و یه روزه زوج سی روزه. ولی به فوریه نگاه میکنی که میبینی ۲۸ روزه‌س میدونی که یه جای کار میلنگه.</p>
<p>اینم یکی از فرانسویای شرکت یه شگردی یاد داد که حل شد. نکته انحرافیش اینه که اون ترتیب یکی در میون درست پیش میره تا ماه هشت، ماه آگوست، که باید سی روزه باشه ولی سی و یه روزه‌س. اینم انگار تقصیر یکی از امپراتورای رومه که از آگوست خوشش میامده یه روز از فوریه گرفته اضافه کرده بهش. شگرد فرانسویش یه کمی بصریه و سخته اینجا بنویسم.</p>
<p>همه اینا که حل شد رسیدیم به معضل کریسمس. یکی دو ماه پیش همکارم (اسمش فلوریانه، اینم فرانسویه) پرسید علی کریسمس چکار میکنی؟ من میخوام مرخصی رد کنم (باید هماهنگ کنیم که یه دفه همه نریم مرخصی). گفتم اصلا کریسمس جریانش چیه؟ فکر کرد دارم میپرسید تعطیلی‌ها چه روزی از هفته‌س و چه روزهایی رو باید مرخصی بگیریم، یه کمی توضیح داد گفتم نه! یعنی چه تاریخیه؟! حالا بگذریم که بعدش کلی توضیح باید میدادم که تقویم ما چه جوریه و الان توی ایران سال چنده و سال کی شروع میشه کی تموم میشه و چند تا ماه داریم و کلی جزئیات دیگه که تا نخوای به یکی دیگه توضیح بدی نمیدونی که چقدر طول تفصیل دارن &#8230; (حتی یه جاش پرسید هفته‌هاتون هفت روزن؟!) ولی خلاصه بعدش اون هم یه توضیحاتی داد که دستم اومد کریسمس چی به چیه.</p>
<p><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="خرید سال نو در خیابان آکسفورد" border="0" alt="خیابان آکسفورد شبهای قبل از کریسمس" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_3783.jpg" width="679" height="459" /></p>
<p>کریسمس دو سری تعطیلیه که چون خیلی به هم نزدیکن میتونی وسطشون رو مرخصی بگیری و ازش یه تعطیلی بزرگ بسازی.</p>
<p>سری اولش حول محور تولد عیسی مسیحه که ۲۵ دسامبر بوده یا اگر هم نبوده به هر حال اون روز رو پاش نوشتن. خود این روز ۲۵ دسامبر که همین امروزیه که من دارم اینو مینویسم تعطیله و خیلی هم تعطیله. یعنی توی لندن امروز غیر از محله عرب‌ها جای دیگه یه بقالی هم باز نبود که خرت و پرت ازش بخریم. فکر کنم تنها روز ساله که حتی اتوبوس قرمزا هم تعطیلن. اگه میخواین جای دوری برید و ماشین ندارید باید مینی کب بگیرید (فرض کن همین آژانس خودمون) که اونا هم کرایه‌شون امروز دو برابر روزهای عادیه. این اسمش میشه Christmas Day</p>
<p><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="پلاکارد فارسی تبریک کریسمس در مرکز اسلامی انگلیس" border="0" alt="پلاکارد فارسی تبریک کریسمس در مرکز اسلامی انگلیس" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_3787.jpg" width="524" height="590" /></p>
<p>حالا یه روز قبل از بیست و پنجم که بهش میگن Christmas Eve و یه روز بعدش که میگن Boxing Day هم تعطیلن. اولی آخرین روز فروش قبل از کریسمسه و دومی حراجی بزرگ بعد از کریسمسه و جفتشون حراج به پاس و فروشگاه‌ها غلغله‌ن و اینا. انگار که فردا حراج بزرگتری باشه. یکی دو تا فروشگاه دیدم که گفته بودن باکسینگ دی از شیش صبح بازیم و ۷۰ درصد تخفیف داریم و اینا.</p>
<p><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="ویترین یک فروشگاه با وعده تخفیف 70 درصدی در روز بعد از کریسمس" border="0" alt="ویترین یک فروشگاه با وعده تخفیف 70 درصدی در روز بعد از کریسمس" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_3852.jpg" width="679" height="372" /></p>
<p>یه نکته حاشیه‌ای هم اینه که ما کارمندا همیشه نگرانی داریم که نکنه مثلا تعطیلی تقویمی بیفته جمعه ضرر کنیم، اینجا اگه یه سالی مثل امسال کریسمس یا اون دو روز دیگه بیفته شنبه-یه‌شنبه دولت اولین روز کاری هفته بعدش رو هم تعطیل رسمی میکنه. یعنی امسال ۲۷ دسامبر که سه‌شنبه باشه هم تعطیله. فکر میکنم این رسم رو برای همه تعطیلی‌های مناسبتی دارن.</p>
<p>سری دوم شروع سال نو میلادیه که اول ژانویه باشه. باز هم روز قبلش که میشه ۳۱ دسامبر و بهش میگن New Year&#8217;s Eve تعطیله. باز هم اگه این دو تا افتاده باشن آخر هفته مثل امسال، یه تعطیلی طلب کارمندا میشه از دولت توی هفته بعدش.</p>
<p>حالا سری اول بیشتر مراسم خانوادگی و بری خونه بزرگتر فامیل دور درخت کریسمس بشینی کادو بدی بگیری و ایناس.&#160; سری دوم بری توی خیابون و بزنی برقصی و آتیش بازی و شلوغ‌کاری و اینا. تقویم ما هرچی شسته رفته‌تره اینا بجاش تحویل سال‌شون سرراست‌تره: ساعت دوازده شب ۳۱ دسامبر که وارد اول ژانویه میشیم.</p>
<p>ما امروز که اون قسمت خانوادگیش برامون موضوعیت نداشت رفتیم یه کمی پیاده‌روی و یه کمی دوچرخه سواری توی شهر که هیچوقت دیگه اینقدر خلوت نیست. هفته دیگه که اون قسمتشه اگه خدا قسمت کنه و مخصوصا خیلی سرد نباشه (چون خانومم خیلی سرماییه) بریم یه کمی از نزدیک ببینیم این کریسمس کریسمس که میگن چه شکلیه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/10/05/on-gregorian-calendar-and-christmas/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احساسات ارزی</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/09/29/currency-feelings/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/09/29/currency-feelings/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 15:49:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نظر ابراز میکنیم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2140</guid>
		<description><![CDATA[یه چیزایی درباره اینکه قیمت ارز توی دو سال گذشته چطور تغییر کرده و چه تاثیری روی زندگی ما داشته]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ارز که گرون میشه من یه جورایی خوشحال میشم. حالا خوشحال خیلی کلمه دقیقی نیست &#8230; اینجوریه که&#160; یه لبخندی میشینه گوشه لبم که یعنی «دیدی گفتم؟»</p>
<p>قضیه اینه که زمستون ۸۸ من و مصطفی و رضا هر سه مون تصمیم قطعی گرفته بودیم برای مهاجرت و یه دغدغه‌مون این بود که چیکار کنیم ارزش پس‌انداز کارمندی‌ای که داریم تا زمان مهاجرت (که دقیقا نمیدونستیم کی باشه) حفظ بشه. خصوصا خیلی نگران یارانه‌های نقدی بودیم که اون موقع اجراش قطعی شده بود ولی هیچ‌کی نمی‌دونست جزئیاتش چیه یا چه تاثیری روی قیمت ارز میذاره. سود سپرده بانک‌ها هم هنوز بالا بود. یعنی یه راه این بود که پس‌اندازمون رو بذاریم توی حساب سپرده ریالی.</p>
<p><img style="background-image: none; border-right-width: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; padding-top: 0px" title="Mostafa Safipour and Reza Ghashghaie" border="0" alt="مصطفی صفی پور و رضا قشقایی" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/Picture-760.jpg" width="669" height="449" /></p>
<p>اون موقع تحلیل‌مون این شد که تا بهار ۹۰ (تخمین میزدیم تا ۹۰ وضع مهاجرت هرسه‌مون مشخص شده باشه) اولا که قیمت ارز اونقدر بالا رفته که سود سپرده بانکی و اینا تفاوت قیمت رو نمی‌پوشونه، و دوما چون دولت بالا رفتن قیمت ارز رو شکست برای خودش میدونه ارز دو نرخی میشه. بنابر این سیاست درست مالی اینه که تمام پس‌اندازمون رو ارز بخریم و خارج از سیستم بانکی نگه داریم.</p>
<p>بعدا که رفتیم به تحلیل‌مون عمل کنیم یه اتفاقای خنده‌داری افتاد مثلا من و مصطفی درست یه هفته قبل از کله‌پا شدن اقتصاد یونان یورو خریدیم. یوروی ۱۵۰۰ تومنی ظرف سه ماه شد ۱۲۵۰ تومن و ما دوتا هم شدیم مایه ریشخند دوستان! یا اصلا هر وقتی میخریدیم فرداش قیمتها میرفت پایین هر وقت میفروختیم برعکس. آخرش هم یه مقدار از پول‌مون رو گذاشتیم توی حساب ارزی پارسیان و بعدا که خورد به دونرخی شدن ارز و بخشنامه‌های ضد و نقیض بانک مرکزی، بانک یه مقدار از ارزمون رو به نرخ رسمی حساب کرد به‌مون ریال داد &#8230;.</p>
<p>ولی توی بلند مدت که حساب میکنم، می‌بینم که تحلیل‌مون کاملا درست بوده و علیرغم اشتباه‌هایی که کردیم باز هم در مقایسه با سپرده بانکی سود کردیم. یعنی از دو سال پیش تا حالا شوخی شوخی ارز بیشتر از ۵۰ درصد گرون شده. هنوز هم انگار ادامه داره.</p>
<p>بعد که اومدیم انگلیس خانومم خیلی ناراحت بود که زیاد خرج کردیم و شاید اگه می‌نشستیم سر جامون به صرفه تر بود و اینا. نشستم براش حساب کردم که اگه پوند بشه ۲۱۴۰ تومن همه ضررمون جبران میشه. یعنی ما یه مقداری پول به تومن داشتیم، بخشی رو خرج کردیم و باقیمونده رو تبدیل کردیم به پوند. اگه پوند برسه به ۲۱۴۰، ارزش ریالی این باقیمونده از پول اولیه‌مون بیشتر میشه. این حساب کتابا مال سه ماه پیشه که پوند ۱۸۰۰ تومن بود و به نظر خانومم خیلی غیر ممکن میومد که یه روزی برسه به این رقما!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/09/29/currency-feelings/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عکس چاپ می‌کنیم</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/09/22/we-do-print/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/09/22/we-do-print/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 16:43:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[درباره‌ی من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2095</guid>
		<description><![CDATA[توی یه شرکتی کار می کنم به اسم Photobox. ملت میان عکس‌هاشون رو آپلود میکنن توی سایت‌مون و سفارش میدن که اینو برام اینجور و اونجور چاپ کنید، ما هم چاپ میکنیم و با پست براشون میفرستیم. کلاً یه چهل جور محصول مختلف داریم که ملت میتونن از بین‌شون انتخاب کنن: از چاپ ساده بگیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توی یه شرکتی کار می کنم به اسم <a title="Photobox UK" href="http://www.photobox.co.uk" target="_blank">Photobox</a>. ملت میان عکس‌هاشون رو آپلود میکنن توی سایت‌مون و سفارش میدن که اینو برام اینجور و اونجور چاپ کنید، ما هم چاپ میکنیم و با پست براشون میفرستیم.</p>
<p>کلاً یه چهل جور محصول مختلف داریم که ملت میتونن از بین‌شون انتخاب کنن: از چاپ ساده بگیر تا چاپ روی بوم و تی‌شرت و ماگ و جاکلیدی و جلد آیفون و کلی چیزهای دیگه.</p>
<p>محصول اسمی‌مون که خیلی روش تبلیغ می‌کنیم و دوست داریم ملت سفارش بدن Photobook هستش. انگار آلبومی که عکس‌ها رو به جای چسبوندن، روی صفحه‌هاش چاپ کرده باشید. یه جور کتاب سفارشی از عکس‌هاتون که به سلیقه خودتون چیده شدن. هدف‌مون هم اینه که به جایی برسیم که روی هر «Coffee Table» توی انگلیس یه دونه از این فوتوبوک ما باشه. دفه قبل که اومده بودم ایران دو تا از این آلبوما درست کردم برای مادرم و مادر خانومم سوغاتی بردم که خیلی خوش‌شون اومد.</p>
<p>من توی دفتر مرکزی شرکت کار میکنم که توی لندنه. کم و بیش مرکز لندن. نزدیک ایستگاه Paddington. دو تا کارخونه بزرگ داریم یکی توی لندن و یکی حومه پاریس. غیر از اینا چند تا دفتر بازاریابی هم توی شهرهای دیگه اروپا داریم و یه کارخونه کوچیکتر توی جزیره Guernsey. چند ماه پیش یه سایتی به اسم <a title="Moonpig" href="http://www.moonpig.com" target="_blank">Moonpig</a> رو خریدیم که الان کارخونه و دفترهای اون هم جزء مجموعه فوتوباکس محسوب میشن.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/09/22/we-do-print/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اوقات فراغت خود را چگونه میگذرانیم؟</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/09/20/my-spare-times/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/09/20/my-spare-times/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 22:09:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[از لندن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2086</guid>
		<description><![CDATA[ایران این اواخر اوقات فراغتی نداشتم به اون صورت. یعنی از سال ۸۷ که رفتم سربازی برنامه م اینجوری بود که صبح تا ظهر پادگان بودم عصر تا شب شرکت. سربازی که تموم شد سال ۸۸ شده بود و اون قضایا پیش اومده بود و تصمیممون رو گرفته بودیم که مهاجرت کنیم. چون مهاجر پول-لازمه بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ایران این اواخر اوقات فراغتی نداشتم به اون صورت.</p>
<p>یعنی از سال ۸۷ که رفتم سربازی برنامه م اینجوری بود که صبح تا ظهر پادگان بودم عصر تا شب شرکت. سربازی که تموم شد سال ۸۸ شده بود و اون قضایا پیش اومده بود و تصمیممون رو گرفته بودیم که مهاجرت کنیم. چون مهاجر پول-لازمه بعد سربازی هم فراغتم بیشتر نشد و همون برنامه رو ادامه دادم و همون ساعت هفتی که میرفتم پادگان، به جاش میرفتم شرکت. نه این که بد گذشته باشه ولی پیش نمیامد توی خونه بیکار باشم و با خودم فکر کنم خب حالا چیکار کنیم؟</p>
<p>اینجا اما خیلی فارغم. روزای کاری حدود پنج و نیم میرسم خونه. آخر هفته هم که آخر هفته س. رفت و آمدی با کسی نداریم و  اتفاق خاصی هم نمیفته. یعنی اینجوریه که کسی میپرسه چه خبر؟ با خودم فکر میکنم خوب چه خبری بوده قابل عرض؟ از دو ماه پیش که خانومم یه کار موقت پیدا کرد هیچ اتفاق مهم دیگه ای نیفتاده. درسی امتحانی چیزی هم ندارم که اگه بیکار نشسته بودم برای خودم احساس گناه کنم. حوصله هم ندارم یه تعهدی برای خودم بتراشم یا برنامه ای برای استفاده بهینه از اوقات فراغت و اینا بچینم.</p>
<p>بیشتر وقتم رو میشینم بازی میکنم؛ بازی کامپیوتری. خانمم خیلی دستم میندازه یا گاهی شاکی میشه ولی از رو نمیرم! یه کمی هم خطرناکه برام چون من یه سابقه اعتیاد-طوری به یه بازی به اسم Jagged Alliance دارم که بعدا براتون تعریف میکنم. الان بیشتر Team Fortress بازی میکنم. یه بازی آنلاینه که ملت دو تا تیم میشن توی نقشهای مختلف. مثلا یکی دکتر میشه یکی مسلسل چی یکی تک تیرانداز و اینا &#8230; اونوقت دو تا تیم میزنن توی سر و کله هم تا یکیشون برنده بشه! جالبیش تا حد زیادی مال اینه که بقیه بازیگرها هم آدمن و یه جاهایی واقعا باید تیمی کار کرد تا نتیجه گرفت. تازگی ها یه بازی معمایی هم گرفتم به اسم Portal 2. اونم بد نیست ولی توی مرحله های بالا معماهاش تکراری شده و بگی نگی حوصله آدمو سر میبره.</p>
<p>یه کمی هم عکاسی تمرین میکنم. یکی دو تا کتاب خریده م و یه کمی هم توی سایت مایتها مطلب خونده م. آخر هفته ها اگه هوا بد نباشه میرم مرکز شهر و از هرچی که به نظرم جالب بیاد عکس میگیرم. در و دیوار و مجسمه و ساختمون و آدم و هر چیزی که قرمزه! هر عکسی که میخوام بگیرم کلی تئوری ای که خوندم رو با خودم مرور میکنم و تنظیمات دوربین رو بالا پایین میکنم و یه عکسی میندازم که به نظر خودم خیلی شاهکار شده. بعد میام خونه توی کامپیوتر میبینمش حالم گرفته میشه! همیشه یه چیزیش در میره، یا فوکوس نیست، یا نورش کم و زیاده یا کادرش یه مرگیش هست&#8230; یه دفه به خانمم گفتم این دوربینه اصلا خوب نیست اونی که ایران داشتیم با این که مدلش خیلی پایینتر بود خیلی عکسهای بهتری میگرفت. گفت نه واسه اینه که اونو میذاشتی روی حالت اتوماتیک باهاش عکس میگرفتی اینو خودت تنظیم میکنی! البته قبول کردنش سنگین بود ولی دیدم راس میگه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/09/20/my-spare-times/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فیلتر پولاریزور</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/09/18/cpl-filter/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/09/18/cpl-filter/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Dec 2011 09:43:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[از لندن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2079</guid>
		<description><![CDATA[اگه میخواید از یه جسم پشت شیشه عکس بندازید و سایه ها اذیتتون میکنن، چاره ش استفاده از فیلتر پولاریزور دوّاره (circular polarizer filter). یعنی عکسی که بی فیلتر اینجوری باشه: با فیلتر اینجوری میشه: (روی عکسا کلیک کنید تا بزرگترشون رو ببینید) البته شرطش اینه که با شیشه زاویه داشته باشید. اگه مستقیم روبروی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگه میخواید از یه جسم پشت شیشه عکس بندازید و سایه ها اذیتتون میکنن، چاره ش استفاده از فیلتر پولاریزور دوّاره (circular polarizer filter).</p>
<p>یعنی عکسی که بی فیلتر اینجوری باشه:</p>
<p><a href="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/no-filter1.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-2080" title="انعکاس زمینه در شیشه" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/no-filter1-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p>با فیلتر اینجوری میشه:</p>
<p><a href="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/cpl-filter1.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-2081" title="cpl-filter" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/cpl-filter1-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p>(روی عکسا کلیک کنید تا بزرگترشون رو ببینید)</p>
<p>البته شرطش اینه که با شیشه زاویه داشته باشید. اگه مستقیم روبروی پنجره وامیستادم فیلتر کار زیادی نمیکرد.</p>
<p>قیمتی نداره فیلترش، از دو-سه تومنیش هست تا سی-چل تومنی.</p>
<p>اینجایی که عکسش رو گرفتم یه رستوران چینیه تقریبا نزدیک شرکتمون، برای مهمونی خداحافظی یکی از بچه ها رفته بودیم. این مهمونی خداحافظی هم سوژه ایه. دفه اول که رفتم فکر کردم همه مهمون اونی هستیم که داره میره. رفتیم نهار رو خوردیم و آخرش گفتن خوب دنگ شما میشه فلانقدر! بعد با خودم گفتم آهان! حتما ملت اونی که داره میره رو مهمون میکنن، بعد دیدم که نه خودش هم دنگ میده!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/09/18/cpl-filter/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارت داریم &#8230;</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/09/17/i-have-got-cards/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/09/17/i-have-got-cards/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 11:51:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[از لندن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/?p=2077</guid>
		<description><![CDATA[خیلی چیزایی که اولا برام تازگی داشت و خوشحالم میکرد الان عادی شده و بهشون عادت کردم. مثلا یکیش رد شدن از خط کشی عابر پیاده در حالی که همه ماشینا منتظر واستادن من رد شم (مخصوصا اینایی که چراغ نداره فقط به خاطر حق تقدم وامیستن)! یا دقت کردن به سرعت و بی فیلتری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی چیزایی که اولا برام تازگی داشت و خوشحالم میکرد الان عادی شده و بهشون عادت کردم. مثلا یکیش رد شدن از خط کشی عابر پیاده در حالی که همه ماشینا منتظر واستادن من رد شم (مخصوصا اینایی که چراغ نداره فقط به خاطر حق تقدم وامیستن)! یا دقت کردن به سرعت و بی فیلتری اینترنت! یا این که در خونه رو باز کنم ببینم نامه دارم! (من اصلا یادم نمیاد آخرین باری که توی تهران پست برام نامه آورد کی بود؟ دانشجو که بودم گاهی از اراک و رشت نامه داشتم ولی بعدش فکر نکنم) یا کسی به خاطر یه کار خیلی جزپی و نامحسوسی که براش میکنم ازم تشکر کنه. مثلا توی اتوبوس یه کم خودم رو جمع کنم که بغل دستیم راحت باشه، طرف برگرده توی چشمم نگاه کنه بگه تنک یو! (کلا ملت خیلی ابراز تشکر و تاسف میکنن، الان دیگه یه خورده همچین روی اعصابمه!)</p>
<p>اونی که هنوز هم بعد از ده ماه خوشحالم میکنه و باعث میشه ذوق کنم خرید اینترنتیه! یعنی این خودش یه خوشی چند جانبه س. از یه طرف میبینی یه بازار آنلاینی هست که کم و بیش هر چی بخوای توش پیدا میشه. از اون طرف تو هم یه ویزایی مسترکارتی چیزی داری که باهاش توی این بازار خرید کنی، آدرسی هم داری که خریدت رو برات بفرستن، تحریم محریم هم که خیلی قوز بالا قوز شده این اواخر توی ایران.</p>
<p>خیلی داستانها میتونم براتون تعریف کنم که فلان چیز بوده که توی ایران میخواستم بخرم و اونقدر دردسر داشته که بیخیال شدم، بعد اینجا کلا بین تصمیم تا سفارش ده دیقه بیشتر طول نکشیده. البته من هم خیلی آدم پیگیر و به آب و آتیش بزن و زمین به زمان بدوزی نیستم که اگه یه چیزی رو اراده کردم از زیر سنگ هم شده گیرش بیارم &#8230; نه &#8230; کارهایی که از یه حدی سختتر باشه رو انجام نمیدم. حالا خرید باشه یا هر چی.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/09/17/i-have-got-cards/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامجو در لندن</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/06/28/namjoo-in-london/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/06/28/namjoo-in-london/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 19:08:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[از لندن]]></category>
		<category><![CDATA[محسن نامجو]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[کنسرت ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[کنسرت نامجو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1390/06/28/namjoo-in-london/</guid>
		<description><![CDATA[کنسرت دیشب نامجو در باربیکن هال لندن]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کنسرت نامجو کنسرت بود. یعنی یک سالنی بود و صندلی داشت و شماره صندلی هر کسی روی بلیطش نوشته شده بود و می‌رفتی روی صندلی‌ات می‌نشستی و نامجو اجرا می‌کرد و گوش می‌کردی و تمام می‌شد و می‌رفتی خانه‌ات. آخر من آن اوایلی که آمده بودم لندن یک کنسرت رفتم که اصلا اینجوری‌ها نبود و شنونده‌ها توی محوطه یک دیسکویی توی هم می‌لولیدند و گروه (اسم‌شان رادیو تهران بود اگر اشتباه نکرده باشم) هم آن بالا یک چیزهایی می‌زدند و می‌خواندند که از بس صدای باندهایشان بلند بود اول تا آخرش نفهمیدم چه خوانند. <i></i></p>
<p>نامجو در سالن باربیکن برنامه‌اش را اجرا کرد. یک صندلی وسط سن برایش گذاشته بودند و همانجا تنهایی نشست و ساز زد و آواز خواند و زوزه کشید و پارس کرد و سوت زد و خیلی صداهای دیگر از خودش درآورد به مدت تقریبا یک ساعت و نیم در دو تکه‌ی ۴۵ دقیقه‌ای با ۱۵ دقیقه آنتراکت وسطش.</p>
<p><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="IMG_0678" border="0" alt="IMG_0678" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_0678.jpg" width="504" height="337" /></p>
<p>از قطعه‌های قدیمی چندتایی را انتخاب کرده بود که خودش تنهایی می‌توانست همه صداهایشان را در بیاورد. زلف را یادم هست و سه راه آذری. ترنج را هرچه ملت اصرار کردند نخواند و عذر آورد که گروه باید باشند و از این حرف‌ها. از قطعه‌های جدیدتر دهه شصت را یادم است و آخ و خیلی‌های دیگر که قبلا نشنیده بودم. آخر سر هم قطعه اصلی آلبوم آینده‌اش «الکی» را خواند و قسم و آیه داد که فیلم نگیرید و جایی پخش نکنید و از این حرف‌ها.</p>
<p>از شخصیت روی صحنه‌اش خوشم آمد. تلاش اضافه‌ای نمی‌کرد برای جا کردن خودش توی دل تماشاچی. به نظرم آمد که فقط دنبال ارائه کردن کارش است و خیلی در قید این نیست که این‌ها که امشب آمده‌اند، دفعه بعد هم برای بلیط نامجو دست‌شان در جیب‌شان برود یا نرود. اصلا وقتی حرف می‌زد کمی جا می‌خوردم. یعنی فرض کنید یک قطعه‌ای بود که داشت حال یک سگ را توصیف می‌کرد و کلی وسطش زوزه و خرناس می‌کشد و صداهای نامتعارف از خودش در می‌آورد. بعد انگار که یک نامجوی دیگر باشد، خیلی عادی و آدم‌وار توضیح می‌داد که بعله این قطعه اسمش این بود و شعرش را فلانی گفته بود و آهنگش را عبدیِ نمی‌دانم چی‌چی کمکم کرده و &#8230;. گهگاه شوخی‌ای هم کرد با جماعت، یا به تناسب درخواست‌هایشان جوابی هم داد ولی سنگین و رنگین و بی هیجان اضافه.</p>
<p><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="IMG_0738" border="0" alt="IMG_0738" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_0738.jpg" width="504" height="337" /></p>
<p>کلا کنسرت خوبی بود. «زلف» خیلی به دلم نشست، دهه شصت عالی بود، کلا این سبک شبه-نقالی‌اش را دوست دارم. انگار داستان تعریف می‌کند با چاشنی ساز و آواز. از یک طرف باید شش دانگ حواست به کلامت باشد که نکته‌ای را از دست ندهی از طرف دیگر همه‌اش در معرض غافلگیری هستی با صدای خودش و سازش. ولی جاهایی که خیلی صداهای ابتکاری از خودش در می‌آورد را نمی‌توانستم تحمل کنم. </p>
<p>یک جا دو بیت اول «سرو نباشد به اعتدال محمد» را جور هجوی خواند که خوشم نیامد. بعد توضیح داد که این قطعه را توی ایران بدون این دو بیت خوانده بودم و چون حضرت محمد چوپان بوده این قسمت را با صدای ببعی خواندم. من رفتم توی لک ولی ملت انگار خوش‌شان آمد و ابراز احساساتی هم کردند.</p>
<p><a href="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_0729.jpg"><img style="background-image: none; border-bottom: 0px; border-left: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px; padding-top: 0px" title="IMG_0729" border="0" alt="IMG_0729" src="http://www.ganjei.com/wp-content/uploads/IMG_0729_thumb.jpg" width="504" height="337" /></a></p>
<p>باربیکن هال اینجوری که ویکی‌پدیا می‌گوید دو هزار نفری گنجایش دارد و فکر می‌کنم شیرین ۱۵۰۰ نفری آمده بودند؛ یعنی توی طبقه وسط که ما بودیم چند تایی صندلی خالی بود ولی طبقه پایین و بالکن بالا همه پر شده بودند. برنامه همین یک شب بود و بلیط‌ها به ترتیب از پایین به بالا ۶۰، ۴۵ و ۲۰ پوندی.</p>
<p>جمعیت، آدم‌های محترم و موقر و به‌هنجاری بودند، جوری که خوشت می‌آمد بگویی بعله ما هم مثل این‌ها ایرانی هستیم. استثناء جمع دخترک بی‌نمک بی‌مزه‌ی خرصدایی بود که اول تا آخر مجلس داشت از بالکن نعره می‌زد که نامجو این را بخوان و آن را نخوان و «پرستو بیا بالا» و «محسن دمت گرم» و هر چقدر هم که ملت با نچ‌نچ و هیس‌هیس اعلام نارضایتی می‌کردند، تاثیری نداشت.</p>
<p>از بی‌بی‌سی و من و تو هر که را می‌شناختیم دیشب دیدیم. مسعود بهنود و نادر سلطانی البته نبودند که فکر کنم مانده بودند در استادیو خبر بخوانند! دو سه ردیف اول سالن را من و تویی ها گرفته بودند. فکر می‌کنم اصلا شبکه‌شان برگزار کننده کنسرت بود چون دختری که اول برنامه روی سن رفت و از نامجو دعوت کرد که بیاید، از مجری‌های من و تو بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/06/28/namjoo-in-london/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شکمتنگی</title>
		<link>http://www.ganjei.com/1390/04/16/homesickness/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1390/04/16/homesickness/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Jul 2011 19:59:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
				<category><![CDATA[از خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[از روزمره‌ی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[از لندن]]></category>
		<category><![CDATA[درباره‌ی من]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی صفی پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1390/04/16/homesickness/</guid>
		<description><![CDATA[خواب کله پاچه دیدم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصطفی می‌گفت مهاجر تا کار پیدا نکرده مثل آدمی است که (گلاب به روی‌تان) شاش دارد! فکر هیچ چیز دیگری را نمی‌تواند بکند. بعد که رفت سر کار شروع می‌کند به دلتنگ شدن. می‌گفت دلتنگ شدن هم با خوابِ وطن دیدن شروع می‌شود &#8230;</p>
<p>دیشب خواب دیدم KFC سر کوچه شده کله‌پزی! حلیم هم داشت. البته که کله‌پاچه سفارش دادم ولی بیست پوندی را که دادم یک پنی بیشتر پس نداد. نامرد! یک پرس کله پاچه ۱۹٫۹۹؟ چهل هزار تومن؟ توی همان خواب کوفتم شد! کلا لندن اینجوری است که همه چیز خوب است تا وقتی که برچسب قیمتش را ندیده باشی. البته گوشت و بیشتر مواد غذایی ارزانتر از ایران است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1390/04/16/homesickness/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

