نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «از روزمره‌ی زندگی»

بالاخره کار!

۲۹ دیدگاه

کار پیدا کردن در انگلیس شوخی شوخی پنج ماه طول کشید.

چهار ماه اول را مگس می‌پراندم. کلا دو مصاحبه تلفنی ده دقیقه‌ای داشتم، هر دو ناموفق.

روز چهارماه و یکم نمی‌دانم چطور شد که ورق برگشت و ظرف سه هفته چهار قرار مصاحبه حضوری نصیبم شد. اولی ناموفق بود، دومی استخدامم کرد و سومی و چهارمی را کنسل کردم. نمی‌دانم فصلی بود و فصلش رسید یا نوبتی بود و نوبتم شد یا دعایی بالا رفت یا … خلاصه که ماه پنجم ماه دیگری بود …

حداقل در زمینه‌ی IT اینجوری است که فقط شرکت‌های خیلی بزرگ مثل گوگل و سیسکو و اینها خودشان مستقیم آگهی می‌دهند و استخدام می‌کنند. بقیه ترجیح می‌دهند کار را بسپرند دست بنگاه‌های کاریابی. خود بنگاه آگهی می‌دهد توی سایت‌های مربوطه و ملت رزومه و کاور لتر می‌فرستند و بنگاه از بین‌شان یک چندتایی را انتخاب می‌کند و معرفی می‌کند به کارفرما. در نهایت هم یک پورسانتی از کارفرما می‌گیرد وقتی طرف استخدام شد.

من همان روزهای اولی که آمدم، رزومه‌ام را گذاشتم توی سایت‌های کاریابی که تمرکزشان روی صنعت IT بود که کاریاب‌ها بگردند و پیدا کنند. از آن طرف هم توی شغل‌های فهرست شده، آنهایی که به درد می‌خورد را جدا می‌کردم و برایشان درخواست می‌فرستادم. خیلی‌ها، چه با پیدا کردن رزومه‌ام توی سایت‌ها، چه با دیدن درخواستم برای یک کار خاص به‌ام زنگ زدند ولی اصولا توی چهارماه اول چیزی از تماس‌هایشان در نیامد. حس می‌کنم بیشترشان کارمندهای بی‌انگیزه‌ای بودند که فقط میخواستند به رئیس‌شان آمار بدهند که من امروز به این تعداد رزومه زنگ زده‌ام. خصوصا اینهایی که کالر آیدی‌شان را مخفی می‌کردند معمولا اتلاف وقت بودند. این اواخر هر چه شماره Blocked زنگ می‌زد می‌گفتم «الان کار دارم نیم ساعت دیگه زنگ بزن» و یک بار هم نشد که یکی‌شان زنگ بزند.

آخر سر اما همین بنگاه‌ها برایم قرار مصاحبه گذاشتند و کار پیدا کردند.

یک روز یکی زنگ زد گفت من پل هستم از  فلان بنگاه شما لینوکس بلدی؟ گفتم آره، گفت iptables هم بلدی؟ گفتم آره، گفت خووب بلدی؟ گفتم آره. گفت باشه پس من رزومه‌ت رو به کاریاب ارشد خودم نشون میدم دوباره باهات تماس می‌گیرم. عصر ارشدش زنگ زد باز سوال کرد که چقدر iptables بلدم و گفت خب من دوباره تماس می‌گیرم. فردایش نیک زنگ زد و گفت یک جایی هست که توی مصاحبه‌شان امتحان کتبی می‌گیرند درباره iptables و اگه خوب بلدی معرفیت کنم. گفتم آره بکن. برای پس‌فردایش قرار مصاحبه گذاشت و من هم با خودم گفتم حالا ببین چه سوال‌هایی میخواهند بپرسند و نشستم قسمت‌های فضایی راهنمای iptables را که هیچ کاربردی ندارند و فقط به درد خیط کردن ملت در امتحان می‌خورند را حسابی خواندم و رفتم مصاحبه و نیم ساعتی با مدیر تیم لینوکس شرکت حرف زدیم و آخر سر گفت که بیا این ده تا سوال را کتبی جواب بده، بیست دقیقه هم وقت داری. خودش هم رفت لپ‌تاپش را بیاورد که توی این بیست دقیقه بیکار نباشد و وقتی برگشت برگه را دادم دستش که بیا تمام شد! یعنی سوال‌هایش در حد اکابر بود ها! آنوقت‌ها که لینوکس درس می‌دادم اگر جوری بود که می‌خواستم همه پاس شوند و مدرک‌شان را بگیرند یک چنین سوال‌هایی می‌پرسیدم.

توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم برمی‌گشتم خانه که نیک زنگ زد و گفت طرف خیلی خوشش آمده و گفته که تو پنج دقیقه‌ای سوال‌ها را جواب دادی و برای هفته دیگر یک قرار مصاحبه داری با مدیر کارگزینی و مدیر عامل. مصاحبه بعدی را هم رفتیم و فردایش جواب دادند که اوکی حالا معرف‌هایت کی هستند و کپی ویزایت را بفرست و از این حرف‌ها. بعد که معرف‌ها حسابی ما را خجالت دادند و جمعه که دیروز باشد پیشنهاد کار را فرستادند و از دوشنبه شروع می‌کنم.

نوشته علی گنجه ای

۱۱ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۴:۲۱ ب.ظ

ژن آهنربادوستی

۱۲ دیدگاه

ظاهرا گنجه‌ای‌ها یک ژنی دارند که باعث می‌شود خیلی در کودکی به آهنربای نعلی علاقه داشته باشند!

ما که کلاس دوم بودیم کتاب علوم یک صفحه داشت با عکس دو تا آهنربای میله‌ای و نعلی. من عاشق دومی بودم و گاهی کتاب را همینجوری باز می‌کردم و می‌نشستم مدت‌ها زل می‌زدم به این آهنربا و کیف می‌کردم.

یکبار که دایی‌ام آمده بود خانه‌مان (آن موقع اراک) و می‌خواست از من و برادرم عکس بگیرد، کلی حساب کردم که کتاب علوم را چطور پهن کنم که عکس آهنربا جان هم بیفتد.

عکسهای کودکی

 

حالا آرش پسر برادرم که کلاس اول است، دچار تاثیرات همین ژن شده و برداشته یک نامه برایم فرستاده که «عمو علی برایم از این آهنربا که کشیدم نلی هم واقعی بخر»

نامه کودکانه

نوشته علی گنجه ای

۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۳۰ ب.ظ

اسداله میرزای لندن

۵ دیدگاه

همسایه دیوار به دیوار ما خانم خیلی مسنی است که به نظرم ۹۰ سال را شیرین دارد و همه خواهر و برادرهای کوچکترش قبلا فوت شده‌اند و یک پسر ۶۰-۷۰ ساله دارد که شهر دیگری، نمیدانم کجا، زندگی می‌کند و دیر به دیر به‌اش سر می‌زند.

پیرزن یکی دو سالی است توهم دارد که می‌خواهند او را به بهانه Biopsy کردن بگیرند و به زور ببرند بیمارستان و بکشند. هر چند وقت یکبار هم جلوی خاله‌ی من یا همسایه آنطرفی که یک زوج لهستانی هستند را می‌گیرد و چیزی در این باره می‌گوید. مثلا یکبار به خاله‌ام گفته بود که آن ون قرمز که سر کوچه ایستاده برای همین کار آمده و منتظر است کوچه خلوت شود تا بیاید سراغم. خاله‌ام هم رفته بود ون را چک کرده بود و به پیرزن دلداری داده بود که نگران نباش کسی تویش نیست و بعد رفته بود خانه‌اش کمی پیشش مانده بود که نگران نباشد و از این داستان‌ها.

دیروز توی حیاط بودم و پیرزن هم آمده بود داشت علف‌های هرز را می‌چید. سلام و علیک و حال و احوالی کردیم طبق معمول… بعد با احتیاط آمد جلو پرسید تو توی Secret Service کار می‌کنی؟ گفتم که نه! چطور؟ گفت آخر به من گفته‌اند این آقای همسایه توی سکرت سرویس کار می‌کند و آمده که مواظب تو باشد که اگر خواستند ببرندت بایوپسی جلوشان را بگیرد. یاد داستان اسداله میرزا افتادم که زنگ زده بود به دایی جان ناپلئون گفته بود واکسی سر کوچه مامور مخفی دولت آلمان است و آمده مواظب تو باشد تا همسایه هندیِ جاسوس انگلیس بلایی سرت نیاود.

کاش اسداله میرزای لندن قبلش با من هماهنگ می‌کرد تا آنطور قاطع عضویتم در سکرت سرویس را انکار نکنم.

نوشته علی گنجه ای

۲۸ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ

جوانست و جویای کار آمدست

۲۲ دیدگاه

۱- اینجا لندن است، من یک جوان جویای کار هستم، آی لاو یو پی ام سی!

۲- هیجان انگیزترین قسمت انگلیس سرعتش بود. درد و بلایش بخورد توی سر کانادا و استرالیا با آن صف های دو تا پنج ساله شان. از وقتی مدارک را تحویل سفارت دادم تا وقتی پاسپورت ویزا خورده را تحویل دادند چیزی کمتر از یک ماه طول کشید.

۳- فکرش را که میکنم میبینم کوفت ترین قسمت جوان جویای کار بودن، قسمت مصاحبه دادنش است. یعنی باید باشد. خوبی ایران این بود که هر وقت میخواستیم شغل عوض کنیم ندایی به دوستان میدادیم و به هفته نمی کشید که پای قرارداد بودیم.

۴- تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته. این کار هم اگر زود و راحت پیدا شود، میشود گفت انگلیس روی خوش به ما نشان داده و یک جور راحت و بی دردسری ما را به خودش پذیرفته.

نوشته علی گنجه ای

۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۹ ساعت ۸:۵۰ ق.ظ

دس فرمون

۶ دیدگاه

یک ۲۰۶ آمده بود تقاطع سورنا و عباس آباد توی پیاده رو پارک کرده بود. اتفاقی است که زیاد می افتد. به خاطر شلوغی و کمبود پارکینگ و گل و گشادی پیاده رو. این دفعه اما از شانس راننده، پلیس با جرثقیل آمد ماشینش را ببرد پارکینگ.

هم ۲۰۶ و هم جرثقیل برای اینکه برسند به جای پارک، از سر سورنا (سمت راست تصویر) دنده عقب آمده بودند توی پیاده رو و آنجا که باغچه تمام میشود یک چرخ ۹۰ درجه زده بودند. خیلی کنجکاو بودیم ببینیم راننده جرثقیل در مسیر برگشت چطور میخواهد ۲۰۶ را از این پیچ ۹۰ درجه رد کند.

پارک در پیاده رو

فیلمش را ببینید:

نوشته علی گنجه ای

۱۹ آبان ماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۴۱ ب.ظ

شیراز بودیم به یک وضعی …

۵ دیدگاه

اوایل ازدواجمان، شیراز که می‌رفتیم من توی خانه بند نمی­‌شدم و دائم یا توی شهر ولو بودم یا دور و برش. نقطه عطف برنامه سفرمان پارسال تابستان بود که داشتم برای آیلتس آماده می­‌شدم و شیراز هم که رفته بودیم بیشتر توی خانه ماندم و خواندم و چرت زدم و انگار زیر زبانم مزه کرد که چرت زدن در شیراز هم کیفی دارد برای خودش!

از آن به بعد فعالیتم در شیراز کمتر و کمتر شد تا همین هفته‌ی پیش که عین شنبه تا پنج‌شنبه را در خانه پدر همسر گرامی مشغول خوردن و خوابیدن بودم و جز یکی دو بار برای خریدن کارت اینترنت از بقالی سر کوچه، دیگر به پای خودم از خانه بیرون نرفتم. یعنی اگر هم بیرون رفتم جوری نرفتم که زحمت راه رفتن یا رانندگی کردن و خسته شدن داشته باشد.

بجز خوردن و خوابیدن، کارهای مهمی که کردم عبارت بود از: نگهداری از کوچولوی بامزه ۱۰ ماهه‌­ای به نام کیانمهر، تماشای تلویزیون (شکنجه‌­ای که در تهران از آن معافم)، خواندن روزنامه خبر جنوب، تماشای چند قسمت از قهوه تلخ (مهوع بود به نظرم)، فحش دادن به یکی از ISPهای شیراز و بازی با PSP (شارژش همان شنبه یکشنبه تمام شد و شارژرش هم گم شده بود).

دفعه قبل که رفته بودیم اردیبهشت بود و فرماندار شیراز تازه عوض شده بود و به نظر می آمد فرماندار جدید خیلی آدم سوژه‌­ای باشد.

حسین قاسمی فرماندار شیراز

حسین قاسمی فرماندار شیراز (عکس از سایت استانداری فارس)

اینبار دیدم که حدسم درست بوده و عین شش روز هفته روزنامه خبر جنوب حداقل نصف صفحه درباره جناب فرماندار و بیاناتش خبر داشت. یکبارش رفته بود بالای سر پیمانکاران راه‌آهن اصفهان-شیراز و یقه‌­شان را گرفته بود که بیجا کرده‌­اید کم‌کاری می‌­کنید و اصلا باید سه‌­شیفته کار کنید تا زودتر افتتاح شود و من خودم سرکشی می­‌کنم و از این حرف‌­ها. یکبار دیگر از قولش تیتر زده بودند «آقایان یا شان خود را نمی‌­دانند، یا عظمت برق را»! منظورش این بود که باشگاه برق چرا رفته دسته یک و باید برگردد لیگ برتر و این وسط کلی هم درباره ضعف مدیریت و خیانت و حیف و میل بیت المال و نان شب پیرزن روستایی و لزوم غیرتمندی پیشکسوتان و این چیزها سروده بود. یک روز هم چیزهایی درباره زمین­‌خواری افشا کرده بود با تعبیری شبیه به این که «قانون‌­شکنان قانون‌­شناس به قانون خیانت کردند» و گفته بود که آقای «م» و «ر.ز» و «س.ش» آدم‌های خیلی بدی هستند و کارهای خیلی زشتی در رابطه با خوردن زمین­‌های قصرالدشت کرده‌اند.

خلاصه شیرازی­‌ها هر روز خدا سرگرمی­‌ای دارند با این فرماندار.

ارزهایی همه سبز!

۹ دیدگاه

اگر ارزش ریال ثابت بود، امروز باید قیمت دلار حدود هزار و ده تومان می‌شد، چون دلار توی بازار جهانی دارد ارزان می‌شود و مثلا نسبت برابری‌اش به یورو از ۰٫۷۳۵ در صبح پنج‌شنبه به ۰٫۷۲۵ در صبح شنبه رسید.اما ساعت نه صبح که قیمت‌های بانک مرکزی اعلام شد، دلار به جای ۱۰۱۰ تومان، ۱۰۷۰ تومان بود. آنوقت چون همه‌ی ارزهای دیگر هم بر اساس دلار محاسبه می‌شوند، قیمت همه‌ی آن‌ها هم بالا رفت و حالا صفحه‌ی «نرخ ارز مرجع» بانک مرکزی خیلی دیدنی است: فلش روبروی همه نرخ‌ها سبز است و رو به بالا!

صفحه نرخ ارز مرجع بانک مرکزی در تاریخ شنبه دهم مهر 89، وقتی که نرخ همه ارزها بالا رفته بود

خلاصه که داشته‌های ریالی‌تان هرچقدر تا حالا می‌ارزید، از امروز صبح ۵ درصد کمتر می‌ارزد.

نوشته علی گنجه ای

۱۰ مهر ماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۰۷ ق.ظ

خداحافظ اراک

۱۷ دیدگاه

سال شصت بود که رفتیم اراک.

من چهارساله بودم و پدرم مهندس جوانی بود تقریبا هم سن و سال الان من و قرار بود در کارخانه‌ی هپکو مشغول به کار شود. سی سالی خانه‌ی پدری اراک بود. حالا دقیق می‌توانم حساب کنم بیست و چند سال و چند ماه و چند روز اما چه فرقی می‌کند؟ بگو یک عمر. اولین خاطره‌ی روشنی که از اراک دارم این است که برق درست سر برنامه کودک رفته بود و من داشتم از مادرم که مشغول روشن کردن چراغ گردسوز بود می‌پرسیدم حالا که خانه روشن می‌شود آیا تلویزیون هم روشن می‌شود که ادامه‌ی نخودی را ببینم؟

هیچ وقت توی این سی سال خودمان را اراکی حساب نکردیم. مهاجر بودیم. مادرم و برادرم خودشان را همیشه تهرانی می‌دانستند و پدرم هم تا همین چند سال پیش توی فکر این بود که برگردد شمال و رشت زندگی کند. من اما تکلیفم با خودم روشن نبود که کجایی‌ام و هر کس که می‌پرسید اهل کجایی کلی برایش توضیح می‌دادم که اجدادم از کجاها مهاجرت کرده‌اند و به کجاها رسیده‌اند و من تقریبا چند درصد کجایی هستم. هیچ وقت توی این سی سال قرار نبود اراک بمانیم. ولی همیشه بهانه‌ای داشتیم.

وقتی که درس همه‌ی فرزندان خانواده تمام شد و پدر و مادرم هم هر دو بازنشسته شدند، فقط یک بهانه ماند و آن هم خانه بود که خورده بود به رکود کار ملک و فروش نمی‌رفت و سه سالی هم سخت‌جانی کرد تا آخرش اوایل مرداد بود که مشتری‌ای که به قیمت بخرد پیدا شد و خرید و پولش تبدیل شد به آپارتمانی در تهران و پنج‌شنبه اول مهر ۸۹ دیگر با اراک خداحافظی کردیم.

من برای اسباب‌کشی نرفته بودم اراک. تهران ماندم منتظر کامیون که بیاید و کارگرها را راهنمایی کنم کارتون‌هایی که روی‌شان نوشته آشپزخانه را بگذارند توی آشپزخانه و مبل‌ها و فرش‌ها را توی هال و کتاب‌ها را توی اتاق خواب دوم و رختخواب‌ها و بقیه‌ی چیزها را توی اتاق خواب اول. به خواهرهایم که رفته بودند برای کمک به بسته‌بندی و جمع‌آوری وسایل سپردم که از همه‌ی زوایای خانه‌ی اراک عکس بگیرند برای یادگاری و خاطره‌هایش؛ اما نگرفتند. توی خانواده‌مان هیچکس اندازه‌ی من به خاطره‌هایش اهمیت نمی‌دهد.

نوشته علی گنجه ای

۴ مهر ماه ۱۳۸۹ ساعت ۸:۰۳ ب.ظ

بد عکس ها

۷ دیدگاه

رامین و مصطفی خیلی بدعکس‌اند و هر وقت عکس دسته جمعی می‌اندازیم، می‌بینیم که یکی‌شان کج و کوله افتاده است و کل عکس را خراب کرده است.

امروز روز خداحافظی مصطفی بود که مهاجر استرالیا است و از فردا دیگر نمی‌آید شرکت. جایتان خالی … جمع شدیم دیزی‌سرای سالاری و دیزی‌ای زدیم و گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت.

آخر سر می‌خواستیم همه‌مان تک به تک با مصطفی عکس یادگاری بیندازیم. وقتی نوبت رامین رسید عکس‌ها اینجوری شد:

عکس اول:

 رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

عکس دوم:

 رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

عکس سوم:

 رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

عکس چهارم:

رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور 

عکس پنجم:

رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

علیرضا که داشت عکس می‌گرفت به همین پنجمی راضی شد و نفر بعدی را صدا کرد.

نوشته علی گنجه ای

۳۱ فروردین ماه ۱۳۸۹ ساعت ۶:۲۳ ب.ظ

وقتی فارغ التحصیلان شریف Reply to all میکنند

۹ دیدگاه

انجمن فارغ التحصیلان شریف هر از چند گاهی ایمیلی به اعضاء می‌فرستد که مثلا فلان کنفرانس قرار است فلان روز برگزار شود یا اگر سررسید سال دیگر را می‌خواهید بخرید زودتر بجنبید و از این جور حرف‌ها. برای فرستادن این ایمیل‌ها هم ده-دوازده تا mailing list دارد توی هر کدام فهرست فارغ‌التحصیلان چند سال.

پریروز (جمعه هفتم اسفند) یکی برداشته بود و به همه‌ی این لیست‌ها یک ایمیل زده بود که آقا بیایید فلان کتاب ترجمه‌ی فلان دکتر را بخرید این هم فهرست مطالبش. قاعدتا تنظیمات لیست باید طوری باشد که چنین چیزی را برای اعضاء فوروارد نکند ولی کسی لابد در تنظیم لیست‌ها سهل‌انگاری کرده بود و لیست‌ها باز بودند و ایمیل آن آقا رسید به دست تک‌تک اعضاء.

این تازه اول ماجرا بود …

یکی از اعضاء محترم انجمن که خیلی به پرایوسی‌اش برخورده بود و احساس می‌کرد حریم شخصی‌اش نقض شده، با دیدن تبلیغات توی صندوق پستی‌اش برآشفت و خواست که دیگر عضو چنین لیستی نباشد و ایمیل زد که این چه وضعش است و اسم مرا از این لیست حذف کنید… اما به جای این که این درخواستش را به مدیر لیست بفرستد به اعضاء فرستاد. یعنی همان ایمیل ناخواسته تبلیغاتی را Reply to all کرد و تک تک اعضاء یک ایمیل دریافت کردند که «لطفا اسم مرا از این لیست حذف کنید».

آن وقت یک عده‌ی دیگر با دیدن ایمیل آقای پرایوسی جوگیر شدند و آنها هم Reply to all کردند که بعله! ما را هم از لیست حذف کنید. پس تا اینجا اعضاء انجمن یک ایمیل تبلیغاتی گرفته‌اند، یک ایمیل از آقای پرایوسی، بیست-سی تا ایمیل از دوستان جوگیر شده.

بعد نوبت آی‌تی‌دان‌های انجمن رسید که به این عده خبر بدهند که آقای عزیز! خانم محترم! اگر می‌خواهید عضویت‌تان در لیست لغو شود باید به مدیر ایمیل بزنید نه به اعضاء. اما… باورتان نمی‌شود که آی‌تی‌دان‌ها هم این ایمیل در باب آداب لغو عضویت را بصورت Reply to all فرستادند و بیست-سی تا ایمیل هم اینجوری گرفتیم.

بعد یک عده دیگر از اعضاء از دریافت این همه ایمیل کلافه شدند و ایمیل زدند به زبان‌های مختلف خواهش کردند که لطفا دیگر Reply to all نکنید! بدیهی است که خود این عده‌ی اخیر هم درخواست نفرستادن Reply to all را بصورت Reply to all می‌فرستادند. بعضی‌ها حتی عذرخواهی هم می‌کردند. مثلا یکی توی نامه‌اش نوشته بود Please don’t reply to all و زیرش اضافه کرده بود Sorry for sending this email to all.

خلاصه شوخی شوخی نزدیکی‌های ظهر دیروز، فهرست ایمیلی انجمن شده بود دیوانه‌خانه‌ای که دقیقه‌ای چهار-پنج ایمیل بی‌سر-و-ته به اعضاء می‌فرستاد. ناگفته نماند یک عده هم این وسط شروع کرده بودند به فرستادن ایمیل‌های سیاسی و بحث‌های فلسفی و داشتند همینجوری Reply to all به همدیگر جواب می‌دادند.

خدا خیرش دهد خانم موسوی (رئیس دفتر انجمن) را که بالاخره ساعت دوازده و نیم دیروز فورواردینگ لیست را کلا تعطیل کرد و همه را خلاص کرد وگرنه نمی‌دانم الان لیست چه وضعیتی پیدا کرده بود.

نوشته علی گنجه ای

۹ اسفند ماه ۱۳۸۸ ساعت ۳:۱۱ ب.ظ