عمو سیبیل با این هیبت خانی و تفنگ و قطار فشنگ، توی حیاط سرای مشیر ایستاده بود تا گردشگرها کنارش بایستند و آن کلاه سفید را سرشان بگذارند و تفنگ و کیسه باروت را دستشان بگیرند و عکسی بیندازند و چیزی به عمو سیبیل بپردازند. معمولا پانصد یا هزار تومان.

طفلک شاه شجاع … با این مقبرهی بیقوارهی سنگی-بتنی خیلی غریب افتاده و فکر نمیکنم سال تا سال کسی به زیارتش برود.
آرامگاهش خیلی از آرامگاه شاعر محبوبش، حافظ، دور نیست. وارد شیراز که میشوید، بعد از دروازه قرآن، سمت چپ، اوایل خیابان هفتتنان.
نگاهی هم بیندازید به صفحهی شاه شجاع در دانشنامه رشد
حتی در تعطیلات نوروزی هم باغ عفیف آباد چندان شلوغ نمیشود (یادتان باشد که در نوروز گردشگران جلوی بلیط فروشیهای حافظیه و سعدیه و تخت جمشید و ارگ کریمخانی و جاهای دیگر شیراز صف کشیدهاند به چه بلندی). علت خلوتی همیشگی عفیفآباد فکر کنم مسیر پرپیچ-و-خماش باشد؛ برخلاف بقیهی جاهای دیدنی شیراز که معمولا آدرس سرراستی دارند.

چیزی که در عفیفآباد چشمانتان را نوازش خواهد داد، یک باغ بزرگ و آراستهی ۱۳ هکتاری است و یک ساختمان مجلل در وسط باغ.
مجموعه از سال ۴۱ تا بحال در اختیار ارتش است و مفصلا مرمت شده است و تا قبل از انقلاب به عنوان تفریحگاه امرای ارتش استفاده میشده است و بعد از انقلاب هم تبدیل شده به موزهی نظامی. یعنی زیرزمین ساختمان موزهی نظامی است و در طبقهی بالا مبلمان سابق را به همان صورت حفظ کردهاند که مردم بیایند و مثلا میزهای قمار یا وسایل تجملی امرای ارتش شاهنشاهی را ببینند.
به نظرم کلکسیون اسلحهی عفیفآباد از کلکسیون مشابه در موزهی نظامی کاخ سعدآباد مفصلتر و غنیتر باشد. اما جای اسناد و یادگاریها و مجسمه و از این جور چیزها خالی است.
چون مجموعه دست ارتش است، همهی نگهبانها و کادر و راهنماها هم ارتشیاند. یعنی جلوی در ورودی دژبان ایستاده است و بلیطفروش استوار است و راهنماها ستوان دوم و مدیر هم لباس شخصی پوشیده بود ولی فکر کنم سرهنگی چیزی بود چون یک سروان را دیدم که برایش پا کوبید.
«رسول پرویزی» داستان کوتاهی دارد به نام «درویش باباکوهی آرام مرد». من این داستان را خیلی سال پیش خواندهام و فقط طرح خیلی محوی از آن یادم است که راوی داستان نقل گفتگوهای خودش را میآورد با درویشی که در بابا کوهی اعتکاف کرده است. از جمله از درویش میپرسد که آب و غذا را چکار میکنی و درویش هم از توکل به خدا میگوید و راههای مختلفی که در روزی رساندن به بندگانش دارد. از جمله نقل میکند که یک بار توی چلهی زمستان بی آب و غذا و عاجز مانده بوده وسط کوه و توی برف که میبیند جاهلی وسط آن برف و بوران با یک قابلمه غذا از راه رسید. قضیه این بوده که جاهل با رفقا شرط بندی کرده بوده سر اینکه چه کسی میتواند توی این هوا قابلمهی غذا ببرد برای درویش و از او میخواهد که بعدا برای دوستانش شهادت بدهد که او واقعا قابلمه را آورده است و از این حرفها…
(عکس رسول پرویزی از سایت روزنامه کارگزاران)
نمیدانم که رسول پرویزی کوه و برف و بورانش را خیلی آب و تاب داده بود یا من توی ذهنم برای شرطبندی جاهل ابعاد حماسی تراشیده بودم؟ به هر حال تصورم از بابا کوهی جایی بود بالای قله یک کوه خیلی بلند و صعب العبور! و توی این مدت که داماد شیراز شدهام و گذرم زیاد به این شهر میافتد، همیشه فکر میکردم باید برای رسیدن به باباکوهی، یکی از کوههای طرف جادهی یاسوج را بگیرم و چند ساعتی بالا بروم. این که میگویم طرف جادهی یاسوج (میشود شمال غرب شیراز) به خاطر این که کوههای آن طرف خیلی مرتفعتر از کوههای شمال و شمال شرق هستند.
نوروز امسال داشتم توی گهوارهی دید با یکی از همشهریهای همسر گرامی گپ میزدم. شیرازیها خیلی غریبنوازند و خصوصا هر وقت کسی را با تیپ گردشگری ببینند، حتما پیشنهاد میکنند که فلان جا و بهمان جا را هم برو و ببین. این همشهری هم گفت که بابا کوهی چشمانداز بهتری به شهر دارد و سری هم به آنجا بزن و جایی را با دست نشان داد که اصلا با تصور من سازگاری نداشت!
خلاصه این که بابا کوهی هم مثل گهوارهی دید یکی از پاتوقهای پیادهروی صبحگاهی شیرازیها است و از پای کوه یک ربع تا بیست دقیقه راه است؛ همهاش پله یا سنگفرش.
در مورد تاریخچهی بابا کوهی نگاه کنید به صفحهی مربوطه در ویکیپدیا: «بابا کوهی»
بنای فعلی را سال ۱۳۷۶ ساختهاند و الان هم در حال توسعهی آن هستند و متولی توسعه هم اوقاف است و فکر میکنم در مجموع چیز قناس و بیتناسبی از آب در بیاید مثل این امامزادههای بازسازی شده. از داخل آرامگاه هم به عنوان کارگاه و انبار کارگران طرح توسعه استفاده میشود و چنین منظره ای دارد:
من هر چه گشتم نتوانستم عکسی از بنای قدیمی باباکوهی پیدا کنم. اگر کسی سراغ دارد ممنون میشوم خبری دهد.
نزدیکیهای گهوارهی دید، جایی هست به نام «چاه مرتاض علی». بعضیها میگویند «چاه مرتضی علی» ولی همان اولی درست است.
آسانترین راه رسیدن به چاه اینطوری است که بروید تا گهوارهی دید و جاده اسفالتهی پشت گهواره را بگیرید و بروید تا انتهایش که برسید به چ.م.ع. و چنین ساختمانی را ببینید:
ساختمان تازه مرمت شده ولی قدمت دارد. توی سایت مدارک میراث فرهنگی، یکی عکس قدیمی از بقعه هست به این شکل:
خودِ چاه داخل این ساختمانِ تازه-بازسازی-شده است و یک سردر نسبتا قدیمی دارد این شکلی:
زیر آن فرش ماشینی «بسم الله الرحمن الرحیم» یک کتیبه هست به تاریخ ۱۳۲۸ قمری (کمی کمتر از ۱۰۰ سال پیش. یک سال بعد از پیروزی مجاهدین و فتح تهران و فرار محمدعلی شاه قاجار). چند کتیبهی دیگر هم دور تا دور ورودی و اطراف آن هست که معمولا خیلی محو شدهاند و به سختی خوانده میشوند. فهرست کتیبههای بنا را در همان سایت مدارک میراث فرهنگی ببینید: «چاه مرتضی علی در شیراز»
طبق نوشتهی این مقاله قدیمیترین کتیبه این بنا مربوط به سال ۱۰۱۲ قمری است (دوران صفوی) اما من آن را ندیدم.
اما خود چاه یک غار طبیعی است با شیب خیلی تند که در حال حاضر پله برایش ساختهاند و برای تامین روشنایی معمولا دور و بر ورودی شمع نذری پیدا میشود و از طنابهایی که به دیوارهای اطراف نصب شده هم میتوان برای پایین رفتن کمک گرفت.
یک عکس دیگر هم از چاه ببینید که با نور شمع روشن شده (زمان نوردهی را خیلی زیاد گرفتهام وگرنه با این شمعها به زور میتوانید جلوی پایتان را ببینید). تقریبا ۱۵ پلهی تند رو به پایین و بعد یک راهروی مسطح رو به جلو.
ته آن راهرو مسطح، فضای نه چندان بزرگی هست به ارتفاع ۱۵۰ تا ۱۸۰ سانتیمتر که وسطش یک سنگ یادبود نصب است. معمولا روی سنگ چند شمع روشن میبینید.
روی سنگ نقش یک شمع کشیدهاند. توی شعله نوشته است : «یا هو/ ای تو را با هر دلی رازی دگر». بالای تنه شمع نوشته: «حضرت مرتاضعلی شاه که در قرن دوم هجری در این مکان بوصال معشوق رسید». زیر این نوشته هم غزلی از حافظ هست با مطلع: «گلغذاری ز گلستان جهان ما را بس» پایین سنگ تاریخ نصب آن را نوشته اند: «به تاریخ ۲۶ تیرماه ۱۳۷۲».
البته «قرن دوم هجری» نباید درست باشد و نامهای «ایکس-علی-شاه» بیشتر از ۳۰۰-۴۰۰ سال قدمت ندارند. یا چاه مربوط به دوران صفوی است (احتمالا همان سال ۱۰۱۲ قمری) یا قبل از آن زمان اسم و کاربری دیگری داشته است.
از پلهها که به سمت گهوارهی دید میروید، قدم به قدم دیوارنوشتههایی شبیه به این میبینید:
قضیه این است که درست کنار گهوارهی دید، هشت شهید گمنام جنگ ایران-عراق را دفن کردهاند …
و همان نزدیکی محوطهای ساختهاند برای برگزاری دعای ندبه …
و تابلو زدهاند که هر جمعه ساعت هفت صبح دعای ندبه برگزار میشود به همراه صرف صبحانه …

امسال یکی کشف کرده بود که شیراز «سومین شهر مذهبی ایران» است! قاعدتا به اعتبار شاهچراغ. یعنی مشهد میشود شهر اول و قم دوم و شیراز سوم.
احتمالا کسی که به این کشف بزرگ نائل آمده، در شیراز کارهای است چون در ورودی شهر و درست کنار دروازه قرآن یک طاق بادی درست کرده بودند به رنگ قرمز و زرد و سفید و آبی و رویش نوشته بودند «به سومین شهر مذهبی ایران زمین خوش آمدید»!
حسن سلیقه را در عکس بالایی دیدید و حسن مکانیابی را در پایینی ببینید:
خدا را شکر کاشف قصهی ما انگلیسیاش آنقدر خوب نبوده و هنوز نتوانسته جملهاش را ترجمه کند و در پلاکاردهای دو زبانه از همان «The Cultural Capital of Iran» استفاده کرده بودند.

یکی از سوغاتیهایی که از سرای مشیر میتوانید بخرید، کاشیهای تزئینی است. این کاشیها را جوری میسازند که لعاب رویش ترک میخورد، جوری که انگار خیلی قدیمی است. لابلای کاشیها برخوردم به این یکی و هر وقت عکسهایم را مرور میکنم حسرت میخورم که چرا نخریدمش!

آدم شک میکند که سازندهاش واقعا اینقدر از مرحله پرت بوده یا میخواسته اطلاعات تاریخی بینندگان را آزمایش کند؟ به هر حال بینندهی عزیز باید حواسش باشد که قلیان از زمان صفویه رایج شد (بیشتر از ۳۰۰ سال بعد از مرگ سعدی) و بساط چای هم از زمان قاجاریه.
انگار سازنده با آزمودن اطلاعات تاریخی بینندگان راضی نشده و خواسته تلنگری هم به دانستههای ادبیشان بزند. حواستان هست که «ای نام تو بهترین سرآغاز/بی نام تو نامه کی کنم باز» مال نظامی گنجهای است، نه سعدی!