نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «اطلاع‌رسانی می‌کنیم»

خسن و خسین در روز حافظ!

۱۵ دیدگاه

اینجوری که همشهری روایت کرده (لینک)، در مراسم بزرگداشت حافظ سفیر کرواسی می‌آید پشت تریبون و می‌گوید: «حالا که روز بزرگداشت حافظ است پس یک شعر از سعدی برایتان می‌خوانم: توانا بود هر که دانا بود/ز دانش دل پیر برنا بود»! (فردوسی بیت از این تابلوتر هم دارد؟)

پشت‌بندش هم اضافه کرده که علاقه‌اش به سعدی سرسری نیست و حتی از فرط علاقه به سعدی و این بیت بخصوص، اسم نوه‌اش را هم گذاشته «برنا»!

وسط این گیر و دار که ارواح حافظ و سعدی و فردوسی داشته‌اند سرشان را می‌کوبیده‌اند به دیوار و دانه دانه موها و ریش‌های پریشان‌شان را از بیخ می‌کنده‌اند، امام جمعه شیراز هم پریده وسط که «آقا پس آن بودجه توسعه حرم شاهچراغ که قول داده بودید چه شد؟»!

نوشته علی گنجه ای

۲۳ مهر ماه ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۵ ب.ظ

جناب «سرشار» شکسته‌نفسی می‌فرمایند! (۲)

۲۱ دیدگاه

sarshar-logo محمد رضا سرشار، مدتی است که طراحی سایتش را عوض کرده است و توی لوگوی سایت جدید یک لقب استادی هم به خودش اعطاء کرده. یعنی لوگوی سایت قبلی‌اش بود: «سایت رسمی محمد رضا سرشار»

sarshar-site-old-logo

و سایت جدید شده: «پایگاه رسمی استاد محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)»

sarshar-site-new-logo

توی سایت استاد که بگردید البته آثار شکسته‌نفسی‌های ایشان همه جا پراکنده است اما این یکی به نظر من از همه جالب‌تر آمد که دیدم استاد اعتقاد دارند فیلم «باشو غریبه کوچک»، اقتباس سینمایی بهرام بیضایی است از یکی از آثار ایشان! (منبع)

sarshar-adaptations-bashoo 

به من بگویید چقدر ممکن است در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، کسی مثل بهرام بیضایی از کسی مثل محمدرضا سرشار اقتباس کرده باشد؟

نوشته علی گنجه ای

۲ شهریور ماه ۱۳۸۸ ساعت ۱:۰۲ ب.ظ

خاطره های بعضی ها

۳ دیدگاه

یکی اسلحه به دست رفته سراغ یک شرکت ساختمانی برای دزدی. اسلحه را گذاشته روی سر مدیر عامل شرکت و به زور از او یک چک ۱۵۰ میلیونی گرفته! بعد چک را داده به یکی از کارمندها تا برود بانک نقد کند و نیم ساعته برایش بیاورد. کارمند مربوطه هم پایش را که از شرکت بیرون گذاشته پلیس را خبر کرده و پلیس هم آمده و مرد اسلحه به دست را گرفته و برده!

چیزهایی که برای ما جوک است برای بعضی‌ها خاطره است. این که نوشتم خلاصه‌ی یکی از ماجراهای صفحه حوادث همشهری امروز (۱۸ مرداد) بود!

نوشته علی گنجه ای

۱۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۶:۱۰ ب.ظ

اوستا: یک نسخه دست نویس (۲)

۹ دیدگاه

avesta-logo دکتر کتایون مزداپور، خیلی سال است که پیگیر حفظ و نشر نسخه‌های خطی مربوط به ایران باستان است. این نسخه‌ها معمولا به زبان‌های باستانی ایران مانند اوستایی و پهلوی نوشته شده‌اند و بعضی‌هایشان آنقدر خوش اقبال هستند که در کتابخانه‌ای با شرایط مناسب نگهداری شوند، اما اکثرشان در خانه‌های زرتشتیان ایران و هند و در شرایط معمولا نامناسب به سر می‌برند.

عکس دکتر کتایون مزداپور

هر وقت پای صحبت خانم مزداپور می‌نشینی، یا نگران فلان اوستای خطی است که توی فلان زیرزمین در یزد انبار شده و صاحبانش خارج از کشورند یا در فکر آن یکی نسخه‌ی پهلوی که در ساختمانی نیمه مخروبه در بمبئی نگهداری می‌شود و کافی است لوله‌کشی پوسیده‌ی فاضلاب ساختمان نشت کند تا آسیبی جبران ناپذیر ببیند.

یکی دو سال است که خانم دکتر و عده‌ای از دوستان و همکارانش بنیادی تاسیس کرده‌اند به نام بنیاد «کهن پچین» (پچین به معنای «جلدشده») که کارش حفظ و انتشار این جور نسخه‌های خطی است.

اوستای خطی که عکس یک صفحه‌اش را دیدید سال ۹۷۶ یزدگردی نوشته شده است (سال ۹۸۶ خورشیدی – همزمان با پادشاهی شاه عباس صفوی) و کاتبش «فریدون مرزبان» است. این فریدون خان انگار کاتب معروفی بوده است در زمان خودش و به خط او دو کتاب خطی مهم دیگر هم در دست است.

عکس نسخه خطی دست نویس اوستا

اوستای ما به همراه هفت کتاب خطی دیگر، در صندوقچه‌ای در خانه‌ی یک پیرزن زرتشتی در یزد بود و کسی از وجودشان خبر نداشت تا سال ۷۵ که پیرزن درگذشت و عروسش صندوقچه را پیدا کرد و به اهل فن خبر دادند و بعد از ماجراهایی خلاصه الان همه‌ی کتاب‌ها در مرکز اسناد دانشگاه تهران نگهداری می‌شوند.

بنیاد کهن پچین دارد از این دست‌نویس عکس‌برداری می‌کند و قرار است عکس‌ها علاوه بر انتشار در اینترنت، در تیراژ خیلی محدود چاپ هم بشوند. بیشتر نسخه‌های چاپی به حامیان مالی تحویل داده می‌شوند و کلا ۷۰تا قرار است پیش‌فروش شود که البته یکی‌اش مال من است و می‌ماند ۶۹تای دیگر! فعلا بنیاد دفتر و دستکی برای فروش ندارد. اگر مایلید شرایط پیش‌فروش را بدانید به من ایمیل بزنید تا به موقع خبرتان کنم.

فعلا که دارم میروم سفر نوروزی، بعد از سفر عکسها و توضیحات بیشتری در اختیارتان میگذارم.

نوروز خوش!

نوشته علی گنجه ای

۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۷:۱۷ ب.ظ

اوستا: یک نسخه دست نویس

۵ دیدگاه

فعلا این عکس را داشته باشید تا بعد. (روی عکس کلیک کنید)

عکس نسخه خطی اوستا

نوشته علی گنجه ای

۲۶ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱:۲۰ ب.ظ

اشکدان

۲۵ دیدگاه

قدیم‌ها سفر رفتن شوخی نبوده و کسی که می‌رفته، کمِ کم چند ماهی از خانه دور بوده و خبر هم که حکم کیمیا را داشته است. آن وقت‌ها ملت ظرف‌هایی داشته‌اند به نام «اشکدان» با شکل‌ها و طرح‌های مختلف. کسی که (معمولا خانمی که) سفرکرده‌ای داشته، در زمان سفر اشک‌هایش را توی اشکدان جمع می‌کرده و بعد از به سلامت برگشتن یار سفرکرده، به نشانه علاقه و پایبندی به او نشان می‌داده یا هدیه می‌کرده.

چندتا از این اشکدان‌ها توی موزه‌های مختلف ایران هست مثلا توی موزه‌ی چهلستون و موزه‌ی کلیسای وانک. این یکی را در موزه‌ی مردم‌شناسی کاخ گلستان پیدا کردم:

عکس اشکدان

* شعر «حراج اشیای گریه‌آور» را هم از عباس صفاری بخوانید.

قُبُل منقل!

۹ دیدگاه

قدیمی‌ها وقتی می‌خواهند بگویند «برو پی کارت» می‌گویند «جُلّ و پلاست را جمع کن». خوب من زمان کودکی جُل دیده‌ام که روستایی‌ها روی خر و قاطرشان می‌انداختند و پلاس هم می‌دانم که چیست و می‌توانم تصور کنم که به آدم مزاحمی که جل و پلاسش را جای نامناسبی پهن کرده می‌گفته‌اند که جمع کند و برود.

اما یکی دوبار از آدم‌های خیلی قدیمی (آنهایی که مثلا زمان کودکی من ۸۰ سال را شیرین داشته‌اند) شنیده بودم که «قُبُل منقل‌ات» را جمع کن! (خوانده می‌شود qobol-manqal). این یکی از معماهای ذهن من بود که این دیگر چه جور چیزی است. جالب است که هیچکس از اطرافیانم هم نمی‌دانست که این دیگر چه جور چیزی است. سهل است، خیلی‌ها اسمش را هم نشنیده بودند.

در گشت و گذار در موزه‌ی مردم‌شناسی کاخ گلستان، بالاخره این معمای چندین و چند ساله‌ی ذهن من هم حل شد و فهمیدم که ظاهرا قبل‌منقل چیزی است شبیه دو ساک نه‌چندان‌بزرگ متصل به هم!

عکس قبل منقل

(انعکاس نور در شیشه ویترین، عکس را خراب کرده. ولی قبل منقل همان دو استوانه درداری است که با یک تکه چرم به هم وصل شده اند)

ایرانی ها

۳ دیدگاه

توی یکی از راهروهای طبقه‌ی دوم موزه مردم شناسی کاخ گلستان، مجموعه‌ی خیلی بانمکی از ۲۸ مجسمه کوچک تقریبا ۲۰ سانتی هست، نمایندگان اقوام و مشاغل مختلف ایران.

iranians-3

این سه نفر به ترتیب قصاب، سیرابی‌فروش و ملای مکتب‌خانه هستند.

iranians-2

این سه تا هم مرد یزدی، پیرزن قمی و تاجر یزدی هستند!

iranians

نوشته علی گنجه ای

۱۱ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

کاشی های پراکنده

۴ دیدگاه

همسر گرامی معتقد است مرمتگران کاخ گلستان هر کاشی‌ای را که نفهمیده‌اند کجا باید بچسبانند، چسبانده‌اند به این دیوار!

کاشی های پراکنده

عکس نزدیکتر:

کاشی های پراکنده

نوشته علی گنجه ای

۵ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

صاحب این خط

۶ دیدگاه

اینکه هنرمندی یا شاعری بیاید و اثر هنری‌اش را به شاهی یا حاکمی تقدیم کند و انتظار صله داشته باشد، رسم خیلی رایجی بوده است. اینکه هنرمند در خودِ اثر هنری هم مستقیم یا غیر مستقیم اشاره‌ای به صله گرفتن کند هم انگار خیلی اشکالی نداشته است.

اما یکی از سخیف‌ترین صله‌جویی‌هایی که دیده‌ام این یکی است:

درخواست صله

شعرش خطاب به احمد شاه قاجار است و این چنین می‌گوید:

ای که از عدل تو گرگ و میش با هم رام شد / وی که در عهد تو پنهان شیر در آجام شد
منعم و درویش از لطف تو شادانند لیک / صاحب این خط ز بدبختی خود گمنام شد

نوشته علی گنجه ای

۴ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ