نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «اطلاع‌رسانی می‌کنیم»

خاطره های بعضی ها

۳ دیدگاه

یکی اسلحه به دست رفته سراغ یک شرکت ساختمانی برای دزدی. اسلحه را گذاشته روی سر مدیر عامل شرکت و به زور از او یک چک ۱۵۰ میلیونی گرفته! بعد چک را داده به یکی از کارمندها تا برود بانک نقد کند و نیم ساعته برایش بیاورد. کارمند مربوطه هم پایش را که از شرکت بیرون گذاشته پلیس را خبر کرده و پلیس هم آمده و مرد اسلحه به دست را گرفته و برده!

چیزهایی که برای ما جوک است برای بعضی‌ها خاطره است. این که نوشتم خلاصه‌ی یکی از ماجراهای صفحه حوادث همشهری امروز (۱۸ مرداد) بود!

نوشته علی گنجه ای

۱۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۶:۱۰ ب.ظ

گهواره دید

۳ دیدگاه

شیرازی‌ها به این بنای کوچک و نقلی می‌گویند «گهواره‌ی دید». گهواره‌ی دید روی تپه‌ای مشرف به دروازه قرآن جای گرفته و همانطور که می‌بینید، از سنگ لاشه و ملات ساخته شده است و اتاق کوچکی است با قاعده‌ی (تقریبا) مربع و چهار ستون و یک گنبد جمع و جور.

عکس گهواره دید

اصطلاحا به بناهایی شبیه به این می‌گویند «چارطاقی» (چهار طاقی و چهار تاقی هم می‌نویسند). خیلی از این چارطاقی‌ها گوشه و کنار ایران پیدا می‌شود، بعضی‌ها بزرگتر، بعضی‌ها کوچکتر، بعضی‌ها قدیمی‌تر و بعضی‌ها جدیدتر، بعضی‌ها سالم‌مانده‌تر و بعضی‌ها خرابه‌تر…

کسی به یقین نمی‌داند کاربرد این چارطاقی‌ها چه بوده است. بعضی‌ها می‌گویند آتشکده بوده‌اند. بعضی‌ها می‌گویند محل دیده‌بانی بوده‌اند و زیر گنبد آتش روشن می‌کرده‌اند که خبرهای ناگوار را به دیده‌بانی بعدی برسانند و بعضی هم معتقدند که کاربرد نجومی داشته‌اند و از آنها برای تشخصی اعتدال بهاری و پاییزی استفاده می‌کرده‌اند. به هر حال از تعدد و تنوع و پراکندگی چارطاقی‌ها می‌شود استنباط کرد که حتما در زندگی پیشینیان نقش جدی‌ای داشته‌اند.

عکس گهواره دید از باغ جهان نما

بعضی‌ها ساخت گهواره‌ی دید را به عضدالدوله دیلمی نسبت می‌دهند (دروازه قرآن را هم همین عضدالدوله ساخته است) و بعضی‌ها آن را قدیمی‌تر و مربوط به دوران ساسانی می‌دانند.

هر قدمت و هر کاربردی که داشته باشد، الان این گهواره‌ی دید چشم‌انداز خیلی خوبی دارد به شهر شیراز و مقصد خوبی است برای یک پیاده‌روی نسبتا سبک صبحگاهی. از پای تپه تا گهواره‌ی دید تقریبا یک ربع پیاده راه است و همه‌مسیر را هم پله ساخته‌اند و اصولا شهرداری شیراز طرح نسبتا مفصلی دارد که تپه‌های مشرف به دروازه قرآن، از جمله همین تپه‌ی گهواره‌ی دید را تبدیل کند به پارک کوهستانی و کارهایی هم تا بحال کرده است.

در همین زمینه:

آلبوم عکس گهواره دید در فلیکر

نوشته علی گنجه ای

۲۳ فروردین ماه ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۰۰ ق.ظ

اوستا: یک نسخه دست نویس (۲)

۱۰ دیدگاه

avesta-logo دکتر کتایون مزداپور، خیلی سال است که پیگیر حفظ و نشر نسخه‌های خطی مربوط به ایران باستان است. این نسخه‌ها معمولا به زبان‌های باستانی ایران مانند اوستایی و پهلوی نوشته شده‌اند و بعضی‌هایشان آنقدر خوش اقبال هستند که در کتابخانه‌ای با شرایط مناسب نگهداری شوند، اما اکثرشان در خانه‌های زرتشتیان ایران و هند و در شرایط معمولا نامناسب به سر می‌برند.

عکس دکتر کتایون مزداپور

هر وقت پای صحبت خانم مزداپور می‌نشینی، یا نگران فلان اوستای خطی است که توی فلان زیرزمین در یزد انبار شده و صاحبانش خارج از کشورند یا در فکر آن یکی نسخه‌ی پهلوی که در ساختمانی نیمه مخروبه در بمبئی نگهداری می‌شود و کافی است لوله‌کشی پوسیده‌ی فاضلاب ساختمان نشت کند تا آسیبی جبران ناپذیر ببیند.

یکی دو سال است که خانم دکتر و عده‌ای از دوستان و همکارانش بنیادی تاسیس کرده‌اند به نام بنیاد «کهن پچین» (پچین به معنای «جلدشده») که کارش حفظ و انتشار این جور نسخه‌های خطی است.

اوستای خطی که عکس یک صفحه‌اش را دیدید سال ۹۷۶ یزدگردی نوشته شده است (سال ۹۸۶ خورشیدی – همزمان با پادشاهی شاه عباس صفوی) و کاتبش «فریدون مرزبان» است. این فریدون خان انگار کاتب معروفی بوده است در زمان خودش و به خط او دو کتاب خطی مهم دیگر هم در دست است.

عکس نسخه خطی دست نویس اوستا

اوستای ما به همراه هفت کتاب خطی دیگر، در صندوقچه‌ای در خانه‌ی یک پیرزن زرتشتی در یزد بود و کسی از وجودشان خبر نداشت تا سال ۷۵ که پیرزن درگذشت و عروسش صندوقچه را پیدا کرد و به اهل فن خبر دادند و بعد از ماجراهایی خلاصه الان همه‌ی کتاب‌ها در مرکز اسناد دانشگاه تهران نگهداری می‌شوند.

بنیاد کهن پچین دارد از این دست‌نویس عکس‌برداری می‌کند و قرار است عکس‌ها علاوه بر انتشار در اینترنت، در تیراژ خیلی محدود چاپ هم بشوند. بیشتر نسخه‌های چاپی به حامیان مالی تحویل داده می‌شوند و کلا ۷۰تا قرار است پیش‌فروش شود که البته یکی‌اش مال من است و می‌ماند ۶۹تای دیگر! فعلا بنیاد دفتر و دستکی برای فروش ندارد. اگر مایلید شرایط پیش‌فروش را بدانید به من ایمیل بزنید تا به موقع خبرتان کنم.

فعلا که دارم میروم سفر نوروزی، بعد از سفر عکسها و توضیحات بیشتری در اختیارتان میگذارم.

نوروز خوش!

نوشته علی گنجه ای

۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۷:۱۷ ب.ظ

اوستا: یک نسخه دست نویس

۷ دیدگاه

فعلا این عکس را داشته باشید تا بعد. (روی عکس کلیک کنید)

عکس نسخه خطی اوستا

نوشته علی گنجه ای

۲۶ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱:۲۰ ب.ظ

اشکدان

۲۸ دیدگاه

قدیم‌ها سفر رفتن شوخی نبوده و کسی که می‌رفته، کمِ کم چند ماهی از خانه دور بوده و خبر هم که حکم کیمیا را داشته است. آن وقت‌ها ملت ظرف‌هایی داشته‌اند به نام «اشکدان» با شکل‌ها و طرح‌های مختلف. کسی که (معمولا خانمی که) سفرکرده‌ای داشته، در زمان سفر اشک‌هایش را توی اشکدان جمع می‌کرده و بعد از به سلامت برگشتن یار سفرکرده، به نشانه علاقه و پایبندی به او نشان می‌داده یا هدیه می‌کرده.

چندتا از این اشکدان‌ها توی موزه‌های مختلف ایران هست مثلا توی موزه‌ی چهلستون و موزه‌ی کلیسای وانک. این یکی را در موزه‌ی مردم‌شناسی کاخ گلستان پیدا کردم:

عکس اشکدان

* شعر «حراج اشیای گریه‌آور» را هم از عباس صفاری بخوانید.

قُبُل منقل!

۹ دیدگاه

قدیمی‌ها وقتی می‌خواهند بگویند «برو پی کارت» می‌گویند «جُلّ و پلاست را جمع کن». خوب من زمان کودکی جُل دیده‌ام که روستایی‌ها روی خر و قاطرشان می‌انداختند و پلاس هم می‌دانم که چیست و می‌توانم تصور کنم که به آدم مزاحمی که جل و پلاسش را جای نامناسبی پهن کرده می‌گفته‌اند که جمع کند و برود.

اما یکی دوبار از آدم‌های خیلی قدیمی (آنهایی که مثلا زمان کودکی من ۸۰ سال را شیرین داشته‌اند) شنیده بودم که «قُبُل منقل‌ات» را جمع کن! (خوانده می‌شود qobol-manqal). این یکی از معماهای ذهن من بود که این دیگر چه جور چیزی است. جالب است که هیچکس از اطرافیانم هم نمی‌دانست که این دیگر چه جور چیزی است. سهل است، خیلی‌ها اسمش را هم نشنیده بودند.

در گشت و گذار در موزه‌ی مردم‌شناسی کاخ گلستان، بالاخره این معمای چندین و چند ساله‌ی ذهن من هم حل شد و فهمیدم که ظاهرا قبل‌منقل چیزی است شبیه دو ساک نه‌چندان‌بزرگ متصل به هم!

عکس قبل منقل

(انعکاس نور در شیشه ویترین، عکس را خراب کرده. ولی قبل منقل همان دو استوانه درداری است که با یک تکه چرم به هم وصل شده اند)

ایرانی ها

۳ دیدگاه

توی یکی از راهروهای طبقه‌ی دوم موزه مردم شناسی کاخ گلستان، مجموعه‌ی خیلی بانمکی از ۲۸ مجسمه کوچک تقریبا ۲۰ سانتی هست، نمایندگان اقوام و مشاغل مختلف ایران.

iranians-3

این سه نفر به ترتیب قصاب، سیرابی‌فروش و ملای مکتب‌خانه هستند.

iranians-2

این سه تا هم مرد یزدی، پیرزن قمی و تاجر یزدی هستند!

iranians

نوشته علی گنجه ای

۱۱ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

کاشی های پراکنده

۵ دیدگاه

همسر گرامی معتقد است مرمتگران کاخ گلستان هر کاشی‌ای را که نفهمیده‌اند کجا باید بچسبانند، چسبانده‌اند به این دیوار!

کاشی های پراکنده

عکس نزدیکتر:

کاشی های پراکنده

نوشته علی گنجه ای

۵ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

صاحب این خط

۷ دیدگاه

اینکه هنرمندی یا شاعری بیاید و اثر هنری‌اش را به شاهی یا حاکمی تقدیم کند و انتظار صله داشته باشد، رسم خیلی رایجی بوده است. اینکه هنرمند در خودِ اثر هنری هم مستقیم یا غیر مستقیم اشاره‌ای به صله گرفتن کند هم انگار خیلی اشکالی نداشته است.

اما یکی از سخیف‌ترین صله‌جویی‌هایی که دیده‌ام این یکی است:

درخواست صله

شعرش خطاب به احمد شاه قاجار است و این چنین می‌گوید:

ای که از عدل تو گرگ و میش با هم رام شد / وی که در عهد تو پنهان شیر در آجام شد
منعم و درویش از لطف تو شادانند لیک / صاحب این خط ز بدبختی خود گمنام شد

نوشته علی گنجه ای

۴ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

کوکوی کبوتران حرم

۱۲ دیدگاه

kookoo-logo ۱- تئاتر «کوکوی کبوتران حرم» به شدّت توصیه می‌شود. تا اکرانش تمام نشده بروید و ببینید. ساعت ۸ شب در سالن چارسوی تئاترشهر روی پرده می‌رود و بلیطش ۵۰۰۰ تومان است و تا آخر امسال بیشتر روی پرده نیست.

کوکوی کبوتران حرم

عکس از فتوبلاگ رضا موسوی

۲- خوب من آخرین باری که رفته بودم سالن چارسو، سال ۸۳ بود به دیدن «شب هزار و یکم» و اینقدر یادم بود که این سالن بخصوص صندلی و شماره صندلی ندارد. چند سکو دارد که باید روی آن مهربان بنشینید و بعد از پر شدن سکوها، برای کسانی که جایشان نشده، چند تشک می‌آورند تا همان جلو روی زمین بنشینند. دیروز بلیط را که گرفتیم و دیدیم شماره ردیف و شماره صندلی دارد، کلی ذوق کردیم که این سالن هم حتما در جریان بازسازی مجموعه تئاتر شهر، صندلی‌دار شده است.

توی سالن که صندلی‌مان را پیدا کردیم و نشستیم، دیدیم که جلوی صحنه را یک پنجره‌ی سرتاسری شیشه‌ای گرفته است و کنار هر صندلی هم یک هدفون گذاشته‌اند. تابلو بود که باید هدفون را گوش‌مان بگذاریم و صدای نمایش را از آن بشنویم ولی این ایده آنقدر برایم غریب بود و آنقدر دور از رسم تاتر به نظر می‌رسید که تا لحظه‌ی آخر باور نکردم و فکر می‌کردم قرار است یک جوری این پنجره‌ی شیشه‌ای کنار برود و صدای بازیگران را زنده بشنویم.

توی یادداشت‌هایی که در مورد نمایش نوشته شده است، بحث‌انگیزترین موضوع همین شیوه‌ی غریب صدابرداری است.

به نظر من ابتکار خیلی جالبی بود و بعضی‌جاها، همین شیوه‌ی انتقال صدا باعث می‌شد کاملا خودتان را وسط یک جمع زنانه تصور کنید که همه دارند با هم حرف می‌زنند.

۳- داستان در مورد ۱۰-۱۲ زن بود که با هم قوم و خویش بودند و با یکی از این تورهای زنانه رفته بودند مشهد زیارت و توی زوارخانه‌ای مستقر شده بودند و انگار تماشاگران دارند از پنجره‌ی زوارخانه، این زنان را می‌بینند. حالا هر کدام‌شان شخصیتی داشتند و دلخوشی‌ها و غم‌هایی و البته حاجت‌هایی برای خواستن از امام رضا.

به نظرم تعداد شخصیت‌های داستان خیلی زیاد بود، آنقدر که نمی‌توانم دقیقا بگویم چند نفر بودند و تا آخر داستان هم دقیقا یاد نگرفتم که رابطه‌ی فامیلی‌شان با هم چیست. به نظرم گریم هم سن شخصیت‌ها را درست نشان نمی‌داد و کسی که فکر می‌کردم نقش یک دختر تین‌ایجر را دارد بازی می‌کند، آخر نمایش فهمیدم که مادر یکی دیگر از شخصیت‌ها است!

خلاصه تصورم از فضای نمایش، یک فضای کمی-زیادی-شلوغ بود. البته شاید هدف کارگردان هم نشان دادن دقیقا چنین فضایی بوده باشد؟ نمی‌دانم!

۳٫۵- من پیش از دیدن نمایش (حتی کمی پس از دیدنش) فکر می‌کردم منظور از «کوکو» همان چیزی است که می‌پزیم و می‌خوریم و تصورم این بود که نمایش می‌خواهد شرح زائری را بگوید که به جای حاجت گرفتن و این حرف‌ها دنبال کوکو درست کردن از کبوتران حرم است! (ن.ک. دستور پخت کوکوی گوشت از میز غذا!) بعدا از خواندن یادداشت خود نویسنده و کارگردان به این نتیجه رسیدم که منظورش همان «بق‌بقوی کبوتران حرم» است.

۴- باز هم تاکید می‌کنم که از دست ندهید. متشکرم از «عطا صادقی» و «دورترها» برای پیشنهاد این نمایش.

۵- این لینک‌ها را هم ببینید:

وبلاگ علیرضا نادری (نویسنده و کارگردان نمایش)

در باره ی کوکوی کبوتران حرم (یادداشت علیرضا نادری در مورد نمایش با تکیه بر مسائل صدابرداری)

کامنت‌های لینک قبلی (به کامنت سوم از بهناز جعفری توجه کنید)

عمر بر باد است آن هم به دلایل واهی (یادداشتی از مریم طیبی در روزنامه اعتماد در باره مشکلات اکران نمایش)

گردابه‌های برون و درون (نقدی از حسن پارسایی)

نوشته علی گنجه ای

۲۳ بهمن ماه ۱۳۸۷ ساعت ۹:۵۸ ب.ظ