همسر گرامی معتقد است مرمتگران کاخ گلستان هر کاشیای را که نفهمیدهاند کجا باید بچسبانند، چسباندهاند به این دیوار!
عکس نزدیکتر:

اینکه هنرمندی یا شاعری بیاید و اثر هنریاش را به شاهی یا حاکمی تقدیم کند و انتظار صله داشته باشد، رسم خیلی رایجی بوده است. اینکه هنرمند در خودِ اثر هنری هم مستقیم یا غیر مستقیم اشارهای به صله گرفتن کند هم انگار خیلی اشکالی نداشته است.
اما یکی از سخیفترین صلهجوییهایی که دیدهام این یکی است:
شعرش خطاب به احمد شاه قاجار است و این چنین میگوید:
ای که از عدل تو گرگ و میش با هم رام شد / وی که در عهد تو پنهان شیر در آجام شد
منعم و درویش از لطف تو شادانند لیک / صاحب این خط ز بدبختی خود گمنام شد
۱- تئاتر «کوکوی کبوتران حرم» به شدّت توصیه میشود. تا اکرانش تمام نشده بروید و ببینید. ساعت ۸ شب در سالن چارسوی تئاترشهر روی پرده میرود و بلیطش ۵۰۰۰ تومان است و تا آخر امسال بیشتر روی پرده نیست.
عکس از فتوبلاگ رضا موسوی
۲- خوب من آخرین باری که رفته بودم سالن چارسو، سال ۸۳ بود به دیدن «شب هزار و یکم» و اینقدر یادم بود که این سالن بخصوص صندلی و شماره صندلی ندارد. چند سکو دارد که باید روی آن مهربان بنشینید و بعد از پر شدن سکوها، برای کسانی که جایشان نشده، چند تشک میآورند تا همان جلو روی زمین بنشینند. دیروز بلیط را که گرفتیم و دیدیم شماره ردیف و شماره صندلی دارد، کلی ذوق کردیم که این سالن هم حتما در جریان بازسازی مجموعه تئاتر شهر، صندلیدار شده است.
توی سالن که صندلیمان را پیدا کردیم و نشستیم، دیدیم که جلوی صحنه را یک پنجرهی سرتاسری شیشهای گرفته است و کنار هر صندلی هم یک هدفون گذاشتهاند. تابلو بود که باید هدفون را گوشمان بگذاریم و صدای نمایش را از آن بشنویم ولی این ایده آنقدر برایم غریب بود و آنقدر دور از رسم تاتر به نظر میرسید که تا لحظهی آخر باور نکردم و فکر میکردم قرار است یک جوری این پنجرهی شیشهای کنار برود و صدای بازیگران را زنده بشنویم.
توی یادداشتهایی که در مورد نمایش نوشته شده است، بحثانگیزترین موضوع همین شیوهی غریب صدابرداری است.
به نظر من ابتکار خیلی جالبی بود و بعضیجاها، همین شیوهی انتقال صدا باعث میشد کاملا خودتان را وسط یک جمع زنانه تصور کنید که همه دارند با هم حرف میزنند.
۳- داستان در مورد ۱۰-۱۲ زن بود که با هم قوم و خویش بودند و با یکی از این تورهای زنانه رفته بودند مشهد زیارت و توی زوارخانهای مستقر شده بودند و انگار تماشاگران دارند از پنجرهی زوارخانه، این زنان را میبینند. حالا هر کدامشان شخصیتی داشتند و دلخوشیها و غمهایی و البته حاجتهایی برای خواستن از امام رضا.
به نظرم تعداد شخصیتهای داستان خیلی زیاد بود، آنقدر که نمیتوانم دقیقا بگویم چند نفر بودند و تا آخر داستان هم دقیقا یاد نگرفتم که رابطهی فامیلیشان با هم چیست. به نظرم گریم هم سن شخصیتها را درست نشان نمیداد و کسی که فکر میکردم نقش یک دختر تینایجر را دارد بازی میکند، آخر نمایش فهمیدم که مادر یکی دیگر از شخصیتها است!
خلاصه تصورم از فضای نمایش، یک فضای کمی-زیادی-شلوغ بود. البته شاید هدف کارگردان هم نشان دادن دقیقا چنین فضایی بوده باشد؟ نمیدانم!
۳٫۵- من پیش از دیدن نمایش (حتی کمی پس از دیدنش) فکر میکردم منظور از «کوکو» همان چیزی است که میپزیم و میخوریم و تصورم این بود که نمایش میخواهد شرح زائری را بگوید که به جای حاجت گرفتن و این حرفها دنبال کوکو درست کردن از کبوتران حرم است! (ن.ک. دستور پخت کوکوی گوشت از میز غذا!) بعدا از خواندن یادداشت خود نویسنده و کارگردان به این نتیجه رسیدم که منظورش همان «بقبقوی کبوتران حرم» است.
۴- باز هم تاکید میکنم که از دست ندهید. متشکرم از «عطا صادقی» و «دورترها» برای پیشنهاد این نمایش.
۵- این لینکها را هم ببینید:
وبلاگ علیرضا نادری (نویسنده و کارگردان نمایش)
در باره ی کوکوی کبوتران حرم (یادداشت علیرضا نادری در مورد نمایش با تکیه بر مسائل صدابرداری)
کامنتهای لینک قبلی (به کامنت سوم از بهناز جعفری توجه کنید)
عمر بر باد است آن هم به دلایل واهی (یادداشتی از مریم طیبی در روزنامه اعتماد در باره مشکلات اکران نمایش)
گردابههای برون و درون (نقدی از حسن پارسایی)
هر چیزی برای خودش واحد متعارفی دارد. مثلا واحد شمارش چلو «پرس» است و اگر برای شما مهمان آمده باشد و با چلوخورشت یا چلوکباب پذیرایی کرده باشید و بخواهید در مورد پذیرایی خودتان آمار بدهید، قاعدتا باید بگویید من فلان تعداد پرس چلو جلویشان گذاشتم.
کسی که در آمار دادن، واحدی کوچکتر یا بزرگتر از واحد متعارف را انتخاب میکند، البته دروغ نگفته است، ولی معمولا ریگی به کفش دارد و میخواهد چیزی را در نظر مخاطب کوچکتر یا بزرگتر از آنچه که هست نشان دهد: «من با بیش از ۳۰۰۰۰ دانه برنج از میهمانهایم پذیرایی کردم» یا «من کمتر از یک ده هزارم کامیون برنج جلوی میهمانهایم گذاشتم»
امروز وقتی در بیبیسی میخوانید: «وزارت صحت افغانستان میگوید در پی فراخوان این وزارت و توصیه روحانیون، عزاداران عاشورا در چهار روز اخیر بیش از ۵۴۰ هزار سیسی خون دادهاند»(اصل خبر دربیبیسی) ، باید حواستان باشد که واحد متعارف برای اهدای خون سیسی نیست و تعداد «واحد خون» اهدا شده است. هر واحد خون هم تقریبا نیم لیتر است و هر اهداکننده معمولا یک واحد خون اهدا میکند (تعریف واحد خون در سایت مرکز آمار ایران و ویکیپدیا). گزارش وزارت صحت هم معنیاش این میشود که حدود ۱۲۰۰ نفر در آن چهار روز خون اهدا کردهاند.
حالا لابد میپرسید اصلا چه اهمیتی دارد که چند نفر در افغانستان خون اهدا کرده باشند یا نکرده باشند؟ موضوع این است که این جور تغییر واحد در ارائهی آمار دولتی، در کشور خودمان هم به شدت رایج است و لابلای اخبار روزانه به راحتی میتوانید سراغش را بگیرید. یک موردش را از قدیمها یادم مانده است: در سالهای اول دهه هفتاد که نیروگاه بادی منجیل تازه راه افتاده بود، جلویش یک تابلو زده بودند که ظرفیت: {یک عدد نجومی} وات ساعت در سال. معمولا واکنش مسافرین نسبت به این عدد نجومی، ترکیبی از تحسین و تحیر بود که این چند پنکهی غولآسا چقدر برق تولید میکنند! اما اگر در نظر میگرفتید که واحد متعارف ظرفیت نیروگاه «مگا وات» است، برای حذف ضریب «ساعت در سال» و اضافه کردن «مگا»، باید آن عدد نجومی را تقسیم بر ۸۷۶۰۰۰۰۰۰۰ میکردید و میدیدید که از آن چیزی بیشتر از یک اعشاری بسیار بسیار کوچک نمیماند!
امروز که هفتم آبان است، روز بزرگداشت کورش کبیر است. قرار است مراسمی هم در کنار آرامگاهش برگزار شود. اگر در این مراسم شرکت میکنید امیدوارم کوفتتان شود! چه معنی دارد که من توی پادگان مشغول رژه رفتن باشم و شما توی پاسارگاد مشغول بزرگداشت گرفتن؟
سال هشتاد و پنج که با فرزین آذریپور رفتیم پاسارگاد، دور آرامگاه کورش را داربست کشیده بودند و داشتند ترمیم میکردند.

در سفر اخیر هم همان داربستها سر جایشان بودند و کار ترمیم ادامه داشت.
کمی دورتر از آرامگاه یک پمپ باد گذاشته بودند. این پمپ وصل میشود به یکی از همان چکشهای بادی که با آن آسفالت خیابانها را سوراخ میکنند و صدای آزاردهندهای دارد. از توی آرامگاه هم صدای فِرِز میآمد. تصور این که آن تو دارند با فرز و چکش بادی چکار میکنند کمی وحشتناک بود.
کمی آن دور و بر پرسه زدیم تا چشممان روشن شد به جمال سیروس زارع (سمت راست تصویر). سیروس زارع یکی از کاردرستترین مرمتگران بناهای سنگی باستانی است و شاگرد دکتر حسن راهساز. دکتر راهساز آدم نامداری است در مرمت بناهای سنگی باستانی در جهان و سرپرست خیلی از پروژههای ترمیم بناهای باستانی در ایران هم بوده است (از جمله پروژه ترمیم قره کلیسا). خیالمان راحت شد که کاری که سیروس زارع دستاندرکارش باشد، مشکلی نخواهد داشت. (نفر سمت چپ در عکس هم آقای علی تقوا است، یکی دیگر از اعضاء تیم ترمیم)
کمی با سیروس خان زارع گپ زدیم و شاکی بود که چرا روزنامهی همشهری نوشته که مرمت پاسارگاد دارد غیر اصولی انجام میشود. (اصولا مطمئن باشید پروژهی مرمتی که زیر نظر دکتر {} است، اصولیِ اصولی پیش میرود). من کمی در اینترنت گشتم و نتوانستم گزارش همشهری را پیدا کنم. سیروس خان میگفت دو هفته بیشتر از کار مرمت نمانده و اگر تخمینش درست بوده باشد، مسافرانی که این روزها به سراغ پاسارگاد میروند میتوانند آرامگاه بیداربست و مرمت شدهی کورش را زیارت کنند.
خیلی دوست داشتم بیشتر میماندم و کمی از آقای زارع در مورد مرمت میپرسیدم و برایتان گزارش میکردم ولی یکی از دوستان همسر گرامی همراهمان بود که فرق پاسارگاد را با «یک مشت سنگ» نمیدانست و خیلی بیتابی میکرد برای بازگشتن. کلا در بازدید از بناهای باستانی، از همراه بردن کسانی که ترجیح میدهند صبح تا شب توی پاساژها بچرخند خودداری کنید
مرتبط:
مصاحبه حسن راهساز در مورد ترمیم آرامگاه کورش (سال ۸۵ با CHN)
یک مصاحبه دیگر از حسن راهساز در مورد ترمیم آرامگاه کوروش (مرداد ۸۶ با روزنامه ایران)
یکی از دوستانم هست به نام ایمان نوروزی، که در دورهی کارشناسی ارشد زبانهای باستانی همکلاس بودیم و این ترم دانشجوی دکتری تاریخ دانشگاه تهران شده است. ایمان قبلا کلاسهای نیمهخصوصی آموزش زبانهای باستانی و اسطورهشناسی برگزار میکرد و استقبال خوبی هم از کلاسهایش شده بود. اما برای مدتی به خاطر گرفتاریهایش (از جمله آمادگی برای امتحان دکتری) مجبور شد کلاسی برگزار نکند.
امروز خبردار شدم که جناب دکتر نوروزی سری جدیدی از کلاسهای اسطورهشناسی را برگزار میکند که روز برگزاریشان جمعهها است و محل هم حوالی خیابان خرمشهر (آپادانا).
عناوین دورهها هم از این قرار است:
۱- ایزدان و دیوان آریایی – ۴ جلسه
۲- قهرمانان اسطورهای – ۵ جلسه
۳- بندهشن (آغاز آفرینش)، گومیزشن (در هم آمیختگی خوب و بد) و ویزارشن (ظهور منجی و پایان زمان) – ۳ جلسه
۴- داستان تولد و زندگی زرتشت و آموزههای زرتشتی – ۲ جلسه
اگر دلتان میخواهد شرکت کنید (یا اطلاعات بیشتری نیاز دارید) با این شماره تماس بگیرید: ۰۹۳۶۳۳۷۶۷۰۲
این تابلو را که کنار شهرداری اصفهان دیدم، به فکرم افتاد جان میدهد برای این که آواتار این شهر باشد. بعدا که میگشتم تا ببینم آن «مرد/شیر/اژدها»ی روی تابلو کیست، در پورتال شهر اصفهان برخورد کردم به توضیحاتی که میگوید این موجود در یکی از کاشیکاریهای سردر قیصریه (در میدان نقشجهان تصویر) شده و «…تصویر تیراندازی را با سر انسان و تنه ببر یا شیر و دم اژدها نشان می دهد و می تواند همواره نشانه مخصوص شناسایی این شهر افسانه ایی دنیا باشد.»
عکس کاشیکاری اصلی از پورتال شهر اصفهان:
پینوشت:
یک مجسمه هم از این نقش در میدان بزرگمهر اصفهان وجود دارد. در وبلاگ نقش جهان ببینید: مجسمه زایچه اصفهان (با تشکر از هومن به خاطر راهنمایی)
سهشنبهی هفتهی پیش (شانزدهم مهر) ساعت هفت شب دعوت بودیم به تخت جمشید برای جشن مهرگان. برگزار کننده هم که … خوب معلوم است، ببراز و دوستان!
آنروز صبح رفته بودیم به قلات و چلهگاه (گزارششان را بعدا تقدیم میکنم
) و هر چه تلاش کردیم که به موقع برسیم نشد و کلی ذوق جشن را داشتیم و همهاش نگران بودیم که نکند به خاطر تاخیر قسمت مفرحی از جشن را از دست بدهیم یا نکند باطری دوربینمان که همهی روز را در کار عکاسی بوده، تا آخر شب دوام نیاورد و به خودمان دلداری میدادیم که هیچ مراسمی در ایران سر ساعت برگزار نمیشود و توی تخت جمشید هم حتما یک پریز برق پیدا میشود که باطری را شارژ کنیم و از این جور چیزها.
خلاصه به هر ترتیب که بود ساعت هفت و نیم رسیدیم به تخت جمشید و به جای مراسم و جشن و صورتهای خندان و از این چیزها، مواجه شدیم با جوّ نسبتا متشنجی مرکب از حدود ۷۰-۸۰ نفر در حال متفرق شدن و چند افسر و سرباز نیروی انتظامی در حال متفرق کردن. بعدا فهمیدم که پیرارسال در جشن مشابهی نیروی انتظامی همهی شرکتکنندگان را دستگیر کرده و یک شب در بازداشتگاه خوابانده و آتشدان و ساز و اوستا و شاهنامهشان را هم توقیف کرده و هنوز هم پس نداده.
ما هم مثل بقیه متفرق شدیم و دنبال ماشین ببراز راه افتادیم طرف مرودشت و از دفتر ببراز سر درآوردیم و به همراه کسانی که در عکس میبینید، یک جشن مهرگان خودمانی همانجا برگزار کردیم و آجیلها را تا جایی که توانستیم خوردیم و هر چه نتوانستیم را هم بردیم و تا حدود دوازده شب مشغول گپ زدن و شعر خواندن/شنیدن و بحث کردن بودیم.
در مجموع شب به یاد ماندنیای بود و با دوستان جالبی آشنا شدم.
ببراز که با آن ریش و مو و سدرهای که پوشیده تابلو است. من و همسر گرامی هم که سمت چپ عکس هستیم.
دست راست ببراز، آن که عینک زده، محمد ذنوبی است، گل سرسبد جمع و حافظِ بیشمار شعر معاصر و کهن و اهل هرگونه فعالیت ادبی-هنری که فکرش را بکنید.
بغل دستی او پیام جهانگیری است، او هم اهل ادب و موسیقی است و دستی هم در وبلاگنویسی دارد. یعنی یکی از نویسندگان فعال وبلاگ روزنامک است که لابد دیدهاید و خواندهاید. نیوشا نیستانی همسرش است و خانمی که سمت راست همه ایستاده هم خانم نیستانی، مادر نیوشا است که در جریان شعرخوانیها فهمیدیم اسمش لیلا است. کلا خانوادهی جهانگیری-نیستانی خیلی کمحرف و خجالتی بودند و جز به ضرورت چیزی نمیگفتند.
آن که از همه بلندتر است، هادی معتضدیان، اهل بوانات است و پسر یکی از خانهای ایل خمسه و قوم و خویش نزدیک کلانتر ایل. هادی در راه بازگشت اطلاعات جامعی درباره ایل و تاریخچهی آن و مسائل مربوطه داد که خیلی برایم جالب بود. خیلی هم اصرار داشت که هیچ نسبتی با خسرو معتضد ندارد و هر رابطه ای بجز تشابه اسمی را به شدت انکار میکرد!
مازیار جعفری، پسر جوانی که کنار من ایستاده، دانشجوی سال اول دانشگاه شیراز است (جامعه شناسی میخواند اگر درست یادم مانده باشد). به قول خودش، ساعت هشت شب، بی وسیله و بی همراه و بی آنکه اصلا خبر داشته باشد برنامه دقیقا چیست، «به امید اهورامزدا» راه افتاده طرف تخت جمشید و از مرودشت که میگذشته دیده که ماشین ببراز جلوی دفترش پارک است. (ببراز یک سمند سیاه تابلو دارد) و کلی هم پشت در دفتر گیر کرده و به صرافت افتاده بوده که سنگی به شیشه بزند تا ما بفهمیم یکی پشت در گیر کرده و زنگ در کار نمیکند، که یکی از واحدهای دیگر در را باز میکند و کلی خوشحال میشود که اهورامزدا امیدش را ناامید نکرده
….
کنار دستی مازیار، وحید دهقان را درست نشد که بشناسم. چند نفر دیگر هم بودند که زودتر رفتند و به عکس یادگاری نرسیدند.
زمانی که دایی از مایلیکهن شکایت کرد و مایلی کهن جلوی قاضی شروع کرد به معلق بازی، مطلبی نوشتم به عنوان مایلیکهن: زندان یا شلاق و به عموم خلق الله توصیه کردم که اگر به کسی توهینی کردید و او هم ازتان شکایت کرد، توی دادگاه خودتان را بزنید به موش مردگی و بگویید که منظوری نداشتهاید و غلط کردهاید و از این حرفها، نه اینکه مثل مایلی کهن تازه طلبکار هم باشید.
خلاصه مدتی گذشت و دادگاه رای به برائت مایلی کهن داد و همینطور شاخ بود که روی سر ما و دیگران سبز شد که این دیگر چه جور حکمی است؟
حالا نتیجهی دادگاه تجدید نظر آمده (خبر سایت الف) و جناب مایلی کهن محکوم شده به سه ماه زندان (تبدیل به سیصد هزار تومان جریمه نقدی) و یک سال ممنوعیت مصاحبه!
اما این یک سال ممنوعیت مصاحبه خیلی مجازات هوشمندانهای است در حد شکنجهی آن رزمندهی اسیر آبادانی در اردوگاه عراقیها، که جلوی چشمش جفتپا میپریدهاند روی عینک ریبن، یا میبستهاندش به درخت و آهنگ بندری پخش میکردهاند!