آرشیو دسته ‘نقل قول میکنیم’
ضرب المثل
«یه انگشت ان به کونشون نیست، میخوان به همه دنیا برینن!»
ضرب المثل قمی
(کمال جان اگر هم قمی نیست من بی تقصیرم، از یه پیرمرد قمی شنیدم)
حکمت بهمنی!
این روزها دغدغهام سربازی است. تاریخ اعزامم اول آبان است و نمیدانم کجا قرار است بیافتم و چکار قرار است بکنم.
یکی از دوستان قدیمی دنبال این است که امریهای برایم جور کند در یکی از سازمانهای دولتی. امروز زنگ زد و گفت صادر شدن امریه سه ماه طول میکشد و برایش باید اعزامم را دو دوره بندازم عقب. داشتم فکر میکردم چنین کاری را بکنم یا نه که کارآگاه بهمنی چنین حکم حکیمانهای صادر کرد:
«ببین علی جون، توی این مملکت اگر صف پول گرفتن بود، بدو برو سر صف؛ اگر صف [...] دادن بود برو ته صف؛ چون هیچ کدوم از این دوتا صف به تهش نمیرسه، جفتشون نصفه کاره قطع میشن!»
همایون خیری و شیخ و سید
مجله شهروند با یک هفته تاخیر روی اینترنت منتشر میشود (لابد به این دلیل که هزینهی مجله از فروش نسخه چاپی تامین میشود). این تاخیر یک هفتهای باعث میشود بعضی نقدهای دسته اول آنورآبیها را وقتی ببینیم که دیگر بحث مربوطه در بین اینورآبیها فروکش کرده است.
به هر حال این پاراگراف را در هفت روز هفتهی همایون خیری خواندم و دلم نیامد که نقل نکنم:
نوشتهی محمد قوچانی، شیخ و سید، جزو افتضاحترین تحلیلهای این چند وقت اخیر بود. یعنی از این بدتر نمیشد برای کروبی تبلیغ کرد. فیالواقع، به نظرم، این نوشته یکی از افتضاحترین نمونههای روزنامه نگاری حزبیست. اشتباه نکنید، تحزب چیز بدی نیست و طبیعیست که تبعات تحزب هم همین نشر و نوشتارهای حزبیست. منتها منافع ملی کشور در نوشتهی قوچانی تبدیل شده است به رفیق بازی و مرام گذاشتن، و محاسبهی این که اگر این آدم بیاید چند تا آدم دیگر منفعت میکنند. یعنی حزب از نظر قوچانی چیزی بیشتر از بنگاه ماشین فروشی نیست و ریاست جمهوری هم یک ماشین بزک کردهایست که باید با توافق شرکاء به یک بابایی انداختش که همه سودش را ببرند. هیچ جای نوشتهی قوچانی چیزی نوشته نشده که برنامهی کروبی چیست یا چرا او به خاتمی مزیت دارد. این که شیخ عملگراست که حرف مهمی نیست. تصادفأ کروبی با تبعیت از حکم حکومتی دربارهی قانون مطبوعات نشان داد که زیادی هم منعطف است... (ادامه)
حساب دفتری دانشگاه پرینستون
ایرج حسابی، که فرزند مرحوم دکتر محمود حسابی باشد، چند سال پیش (فکر میکنم سال ۸۴) کتابی منتشر کرده به نام «استاد عشق: نگاهی به زندگی و تلاشهای پرفسور سید محمود حسابی پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران». ناشر کتاب هم وزارت ارشاد است.
من یکبار، در جریان ولگردیهای دوران مجردی در کتابفروشیهای شهر، این کتاب را دیدم و ورقی زدم و برخورد کردم به جریانی تقریبا به این مضمون که: روز اولی که دکتر حسابی کارش را در دانشگاه پرینستون آغاز میکند، میبیند که توی کشوی میزش یک دسته چک سفید امضاء هست (دقت کنید، یک دسته چک که همه برگههایش سفید امضا شدهاند!). خلاصه فورا میرود سراغ رئیس دانشکده و میگوید که این دسته چک اینجا جا مانده! او هم میگوید که نه! دسته چک مال شما است که اگر یک دفعه روز تعطیل خواستید چیزی برای آزمایشگاه سفارش بدهید، لنگ پول نمانید و به فروشنده چک بدهید. بعد دکتر حسابی میپرسد که نمیترسید از اینکه یک دفعه کسی از این موضوع سوء استفاده کند؟ رئیس هم جواب میدهد که چرا! ولی اینکه پژوهشگران ما روز تعطیل لنگ نمانند، سودش از آن ضرر احتمالی خیلی بیشتر است!
(ایرج حسابی، عکس از سایت تبیان)
آن روز لبخندی زدم و رد شدم و گذشت تا امروز که دیدم یکی از دوستان همین قضیه را برایمان با آب و تاب ایمیل کرده!
به کسی که فوروارد کرده بود گفتم «آخه عزیز من! توی مملکت خودمون هم اگه یه بساز بفروش روز تعطیل مصالح بخواد، زنگ میزنه میان بار رو تخلیه میکنن، چکاش رو چند روز بعد میفرسته! حالا فکر میکنی دانشگاه پرینستون یه حساب دفتری پیش لوازم فروشا نداشته که بخواد چک سفید امضا بذاره دم دست تک تک استاداش؟»
خلاصه که هر وقت خبری، مصاحبهای چیزی از ایرج حسابی میخوانم، احساس میکنم حسابی ملّت را اسکل گیر آورده!
پی نوشت:
یادداشتی از یک فیزیکدان عصبانی در باره ایرج حسابی
این سالِ سی (با اون سالِ سی فرق داره)
«بسی رنج بردیم در این سال سی / که رنج برده باشیم فقط، مرسی!»
محسن نامجو، آخر آهنگ دهه شصت
(یکی لطفا یک نسخه کم کیفیت تر از این ویدئو آپلود کنه. این یکی حجمش ۲۵۶ مگه!)
من عضو «مافیای کن» نیستم.
« [پذیرفته نشدن فیلم شیرین در جشنواره کن] فرصتی بود برای من و همه کسانی که پیشتر دچار این سوءتفاهم بودند که طی همه این سالهای اخیر، من با آنچه آنها «مافیای کن» مینامیدند و مینامند در ارتباط هستم یا در آن حضور پررنگ دارم… این رد شدن فیلم من باعث شد تا همه دوستان و همکاران جوانی که همیشه با این تصور که من میتوانم برایشان کاری کنم از من انتظار داشتند که فیلمشان را وارد بخشهای جشنواره بکنم، باور کنند و به آنها ثابت شود که من هیچ نقش و سمتی ندارم»
از گفت و گوی عباس کیارستمی با امید روحانی (مجله شهروند امروز، شماره ۱۷ شهریور ۸۷)