درباره‌ی من Archive

کردیت اینفو

از اسکای اومدم یه استارت‌آپ خیلی کوچیکی که با من ۱۵ نفر پرسنل داره. ایده‌ش جالب و عجیب و تا حدی خنده‌داره. اول ایده رو خلاصه می‌گم بعد توضیح می‌دم که جریان چیه.
ایده‌ش اینه که به بانک‌ها و شرکت‌های بیمه می‌گه وقتی می‌خواهید به یه مشتری وام بدید یا باهاش قرارداد بیمه ببندید، بدید من یه تست روانشناسی ازش بگیرم، بر اساس جوابی که می‌ده به‌تون می‌گم چقدر احتمال داره قسطش رو نپردازه یا بد رانندگی کنه!
در مورد شرکت‌های بیمه ایده‌ش ملموس‌تره. بیمه‌ها بر اساس سوابق راننده قضاوت می‌کنن که چقدر احتمال تصادف کردن داره و بر این اساس نرخ بیمه رو کم و زیاد می‌کنن. حالا برای کسی که تازه از یه کشور دیگه اومده یا نوجوونی که تازه می‌خواد گواهینامه بگیره تست روانشناسی گرفتن از مشتری جایگزین منطقی‌ای به نظر میاد.

در مورد وام و بقیه محصولات اعتباری (مثل کارت اعتباری) نکته اینه که اینجا بانک‌ها برای وام دادن ضامن و وثیقه از مشتری نمی‌خوان. یعنی تضمینی وجود نداره که بانک وقتی وام می‌ده حتما اصل و فرع پولش رو دریافت کنه و این ریسک رو باید در نظر بگیره که شاید طرف پولم رو پس نداد. برای اندازه گرفتن این ریسک بانک علاوه بر اطلاعاتی که خودش از مشتری داره (مثلا کارکرد حسابش و …) یه استعلامی هم از بنگاه‌های Credit Scoring می‌کنه. این بنگاه‌ها کارشون اینه که سوابق مالی اعتباری ملت رو نگه می‌دارن و بر اساس اون یه گزارش به بانک‌ها و دیگرون می‌دن که این مشتری «امتیاز اعتباری‌ش» چیه و بعضی جزئیات دیگه.

حالا باز این مساله پیش میاد که اگه بنگاه‌های اعتبار سنجی اطلاعات یه مشتری رو نداشتن (مثلا تازه مهاجرت کرده به اون کشور) یا اصلا بانک توی یه بازاری کار می‌کنه که بنگاه‌های اعتبارسنجی وجود ندارن یا اطلاعات‌شون قابل استناد نیست، یه شاخص جایگزین لازمه. استارت‌آپ ما همونطور که گفتم سعی می‌کنه یکی از این شاخص‌های جایگزین رو ارائه کنه.

مشتری‌هامون هم یا توی کشورهای دیگه اند (اروپای شرقی، شوروی سابق، ترکیه، آفریقای جنوبی و …) یا شرکت‌های اعتباری که بازار هدف‌شون مشتری‌هاییه که سابقه اعتباری قابل اعتنایی ندارن.

اسکای

بعد از یک سال و یک ماه و اندی، هفته پیش از اسکای اومدم بیرون. راستش همون ماه‌های اول فهمیدم که اشتباه کردم و جای خوبی نیومده‌ام ولی از یه طرف حقوقش خوب بود و از طرف دیگه فکر می‌کردم شاید یه مدت که بگذره بهتر بشه. بهتر که نشد بدتر هم شد. خلاصه به سال که رسید افتادم دنبال کار و پیدا کردم و از هفته پیش رفتم سر کار جدید. از ۵ فروردین.
اسکای تجربه‌ی خیلی عجیبی بود. توی یک سالی که اونجا بودم تقریبا هیچ کار مفیدی نکردم! یعنی آخر سال که می‌خواستم رزومه‌ام رو به‌روز کنم اصلا نمی‌دونستم چه دستاوردی یا چه مهارت جدیدی رو برای اون مدت ذکر کنم! اوایل خودم از این علافی معذب بودم ولی کم کم دیدم عادیه و مدیرم هم توقع بیشتری ازم نداره. ما یه تیم ده نفره بودیم که حجم کارمون شاید نصف کاری بود که من و Ben توی فوتوباکس دونفری انجام می‌دادیم!
یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید! اصلا فاجعه‌ای بود! من بین دوستام معروفم به تنبلی و کم‌کاری. وقتی حوصله‌ی من یه جا از بیکاری سر بره دیگه خودتون بخونید که چه خبر بوده.
الان توی یه استارت‌آپ کوچیک مشغول به کار شدم که کلا ۱۵ نفر پرسنل داره و همه دور هم توی یه اتاق نسبتا کوچیک توی یه دفتر اجاره‌ای مرکز لندن کار می‌کنیم. ایده‌ی شرکت جالبه البته. بعدا در باره‌ش می‌نویسم.

شغل بعدی

پنج سال پیش، پیدا کردن شغل اول توی انگلیس مصیبت بود.
مشکلات عمومی مهاجرت و آشنا نبودن با بازار کار و نداشتن شبکه و ضعف زبان و اینا به جای خود، اون موقع انگلیس توی اوج بحران رکود اقتصادی بود و کلا کار کم بود.
الان بعد از پنج سال اوضاع اقتصادی، خصوصا وضع صنعت IT خیلی بهتره و اتحادیه‌های کارفرماها دارن به ترزا می، وزیر کشور، فشار می‌آرن که خانوم مهاجر متخصص لازم داریم و لطفا ویزای کاری رو دوباره باز کن (از همون پنج سال پیش انگلیس صدور ویزای کار رو خیلی محدود کرده). من هم بالاخره بیشتر با بازار کار آشنا شده‌م و سابقه‌ای و نیمچه شبکه‌ای دارم برای خودم و زبونم هم بهتر می‌چرخه.

شغل دوم خودش منو پیدا کرد!
یه مدت بود که بنگاه‌های کاریابی خیلی توی لینکدین باهام تماس می‌گرفتن که آقا فلان کار هست اگه دوست داری زنگ بزن قرار مصاحبه بذاریم. معمولا جواب نمی‌دادم یا می‌گفتم که من یه پروژه‌ی خیلی هیجان‌انگیز دستمه و می‌خوام تا آخر سال ۲۰۱۵ توی فوتوباکس بمونم که بالای سر پروژه باشم.
البته پروژه بهانه بود و منتظر بودم ویزای اقامت دائم بگیرم که دیگه وابسته به کارفرما نباشم برای تمدید ویزا و دستم برای چونه زدن بازتر باشه.
اوایل نوامبر (ماه ۱۱ میلادی) یکی از یه شرکت رسانه‌ای به اسم Sky تماس گرفت که ما یه موقعیت شغلی داریم که دقیقا خوراک خودته. گفتم باشه ولی من زودتر از فوریه نمی‌تونم شروع کنم (ماه ۲ سال بعد). گفت طوری نیست.
برای دوشنبه‌ی هفته‌ی بعدش قرار مصاحبه‌ی تلفنی گذاشتیم که خوب پیش رفت و برای جمعه‌ی همون هفته قرار گذاشتیم برای مصاحبه‌ی حضوری. جمعه غروب رفتم دو ساعت با کسی که قرار بود همکار مستقیمم باشه مصاحبه فنی کردیم که هم اون از من خوشش اومد و هم من از اون. شنبه و یکشنبه که تعطیل بود، دوشنبه صبح ساعت ۹ زنگ زدن پیشنهاد کار دادن.
از اون طرف چند ماه بود که داشتم با گوگل مصاحبه می‌کردم برای یه موقعیت شغلی توی استرالیا که دقیقا همون دوشنبه جواب منفی دادن (اینو حوصله داشتم درباره‌ش می‌نویسم).
خلاصه پیشنهاد اسکای رو قبول کردم و صبر کردم تا آخر آذر که ویزای اقامت دائمم اومد و فرداش، اول دی، از فوتوباکس استعفا دادم. ظرف یه ماه باید کارهام رو تحویل بدم و بعد می‌رم سر کار جدید.
چهار سال و نیم پیش درباره‌ی پیدا کردن شغل اول اینجا نوشته‌م: بالاخره کار!
از فردا باید کارهام رو تحویل بدم به همون همکاری که وقتی داشتم تیمم رو عوض می‌کردم کار قبلی رو بهش تحویل داده بودم: بی‌حریمی

تصدیق

امروز امتحان شهر داشتم.

امتحانش حدودا ۴۵ دیقه طول می‌کشه. نیم ساعت اولش افسره یه سری کارها رو می‌گه بکن مثلا اینجا بپیچ و اونجا پارک کن و اینا. بعد یه مسیر بهت میده می‌گه خودت این مسیر رو برو که ببینه مثلا تابلو خوندن و واکنش‌ت به علائم کنار خیابون چه جوریه. (به این می‌گن رانندگی مستقل) توی کل مدت هم یه برگه گرفته دستش هر اشتباهی که بکنی توش علامت می‌زنه. اگه اشتباه «جدی» یا «خطرناک» داشته باشی ردی. اما اگه اشتباه «رانندگی» داشته باشی یه امتیاز منفی می‌گیری و تا منفی ۱۵ جا داری. بیشتر چیزایی هم که توی ایران اشتباه ناموسی‌ان و باعث می‌شن افسر از ماشین پرتت کنه بیرون اینجا اشتباه رانندگی‌ان. مثلا خاموش کردن ماشین یا راهنما نزدن یا کج پارک کردن و …

من خب خیلی حواسم جمع بود که با احتیاط برم و به قوانین با دقت عمل کنم و توی مدت امتحان هم همه چی به خوبی و خوشی پیش رفت و آب توی دل کسی تکون نخورد و افسره هم عملا بیکار نشسته بود. شیش-هفتا اشتباه داشتم البته مثلا یه جا قبل از ترمز توی آینه نگاه نکردم یا یه کمی کج پارک کردم و این جور چیزا ولی معلوم بود قبولم. خلاصه یه جایی افسره گفت خب دیگه رانندگی مستقل هم تموم شد و حالا دوباره حواست به من باشه که یعنی برگردیم دم دفترشون و پیاده شه و خلاص.

اینجا من گاردم باز شد و برگشتم به همون حال و هوای رانندگی طبیعی خودم. بلافاصله هم رسیدیم به یه جا که از فرعی باید می‌پیچیدم توی یه اتوبان نسبتا شلوغ.

سر تقاطع یه کمی صبر کردم حوصله‌م سر رفت … یه موقعیتی پیش اومد که توی لاین کنار یه وانت داشت از دور میومد ولی من اگه فرز بودم می‌تونستم راه بگیرم. خلاصه زدم دنده یک و پیچیدم توی اتوبان و گازشو گرفتم و سریع سرعتم رو رسوندم به سرعت اتوبان ولی وانته که دید یکی با تابلوی آموزش رانندگی بالای سقفش اینجوری پیچید جلوش شاکی شد، اونم گازش رو گرفت اومد ازم جلو زد یه چپ‌چپی هم نگا کرد … افسره هم اخماش رفت تو هم، گفت وانتو می‌بینی؟

اینجا به خودم گفتم گنجه‌ای خیط کردی و حالا اشتباه جدی یا خطرناک برات حساب می‌کنه و رد می‌شی و برو شیش هفته دیگه بیا!

دم دفترشون که رسیدیم شروع کرد روضه خوندن که کارت اصلا خوب نبود و باید وامیستادی وانت بره و من اصلا تعجب کردم چرا این کارو کردی و … حالا من دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که آخر چی قبولم یا رد؟ و این برای خودش داشت اصول رانندگی ایمن مرور می‌کرد. ولی آخرش مرام گذاشت و گفت چون سرعتت رو به موقع زیاد کردی و وانت مجبور نشد ترمز کنه قبولت می‌کنم و واکنش صحیحت هم نشون می‌ده که به ماشین مسلطی و اینا. سه امتیاز منفی بهم داد که خب باز هم به ۱۵ نرسیدم و تاثیری توی نتیجه نداشت.

خلاصه گواهینامه رو گرفتیم.

در مجموع این که می‌گن خارج گواهینامه گرفتن سخته و باید شیش بار رد شی تا یه بار قبول شی و اینا شلوغ بازیه.

امتحان چه تئوری چه عملی خیلی معقول بود و البته مفصل‌. همه چی رو امتحان گرفتن و اینجوری نبود که یه چیزی رو بلد نباشی شانس بیاری توی امتحان نیاد. توی جفت امتحانا هم آرامش داشتم و همه چی خیلی روشن بود. بعد هم چه قبول بشی چه رد یه گزارش بهت می‌دن که اینجاها رو اشتباه کردی و اینا.

سالی گذشت …

پارسال یه همچین روزی بود که اومدم لندن.

یه روز شنبه‌ای بود سردتر از امروز ولی برف نیومده بود.

کلا به قضیه مهاجرت که فکر می‌کنم یه خورده از خودم تعجب می‌کنم. یادم نمیاد توی زندگیم هیچ تصمیمی رو این جور قاطع و یک‌کلام گرفته باشم و یادم نمیاد هیچ تصمیم دیگه‌ای رو اینقدر با جدیت و سماجت دنبال کرده باشم. من اهل گرفتن تصمیم‌های سخت و برداشتن قدم‌های محکم نیستم. به روحیه‌م نمی‌خوره. آدم عافیت‌طلبِ محافظه‌کارِ تنبلی هستم.

کسی اگه ازم بپرسه چطور شد که رفتی؟ تعریف می‌کنم که قبل از انتخابات ۸۸ خیلی اعصابم خرد بود و فکر می‌کردم واقعا نمی‌تونم چهارسال دیگه یارو رو تحمل کنم و یه روز برگشتم به خانومم گفتم اگه این دوباره رییس جمهور شد می‌ذاریم می‌ریم. و بعد دیدیم انگار خیلی خوش‌بین بودیم که فکر می‌کردیم بدترین اتفاق ممکن اینه که یارو دوباره رییس جمهور بشه و گذاشتیم و رفتیم.

اون موقع سرباز بودم. بعد از انتخابات آماده‌باش صددرصد بودیم تا چهارشنبه ۱۰ تیر. عصر چهارشنبه از پادگان اومدیم بیرون و پنج‌شنبه و جمعه هم گذشت و شنبه صبح رفتم دانشگاه دنبال اصل مدرک لیسانسم. فکر کنم همون روز هم  ثبت نام کردم برای IELTS و افتادم دنبال جور کردن مدارک و اسفند که کارت پایان خدمتم رو گرفتم همه چیزهای دیگه آماده بود.

اما این همه‌ی ماجرا نیست. قبلا هم چند بار به این نتیجه رسیده بودم که امیدی به مملکت نیست و باید رفت. مشخصا یه بار سال ۸۰ بود که فال حافظ هم گرفتم و اومد «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» … ولی هیچوقت قدمی برنداشتم و حرکتی نکردم.

علی گنجه ای

حس می‌کنم عوض شده‌م.

توی چند سال اخیر یه تغییرایی کرده‌م که نمی‌دونم به خاطر بالا رفتن سنه یا ازدواج یا حتی سربازی.

نمی‌تونم دقیقا بگم چه تغییری کردم ولی نگاه می‌کنم به پشت سرم به نظرم میاد این علی گنجه‌ای که مهاجرت کرده انگار یه آدمیه غیر از اونی که من می‌شناسم و بهش عادت دارم.

به هر حال تا اینجاش که به نظرم میاد تصمیم درستی گرفتم و کار به‌جایی کردم.

تا بعد از این چی بشه…

سکرت سانتا

نمردیم و کادوی کریسمس هم گرفتیم! ذوقی هم کردیم جاتون خالی!درخت کریسمس

این اجنبیا یه رسمی دارن به اسم Secret Santa … مثلا بگیم بابا نوئل مخفی … جریانش اینجوریه که میان قرعه کشی میکنن، هر کسی میشه بابا نوئل یکی دیگه باید براش کادو بخره ولی کسی از قرعه دیگرون خبر نداره. یعنی توی مراسم شما یه کادویی میگیری که نمیدونی کی برات خریده و یه کادویی میدی که فقط خودت میدونی به کی دادی.

حتما جزئیاتش جا تا جا فرق میکنه ولی برای ما اینجوری بود که منشی شرکت ایمیل زد گفت مراسم سکرت سانتا روز جمعه ساعت پنج برگزار میشه و لطف کنید کادوی حدودا ۱۰ پوندی بخرید و بیزحمت شکلات و از این کادوهای «اوه وقت نکردم چیزی بخرم» هم نباشه.

قرعه‌ی من یکی از برنامه‌نویس‌های ارشد شرکت بود. یه آدم خیلی آروم و کم سر و صدا و همچین جدی‌ایه. کادوی همچین مراسمی معمولا یه چیز فانتزی‌ایه یا خلاصه جنبه شوخی‌ش بیشتر از جدیشه ولی خب من مطمئن نبودم مثلا یه چیز خنده‌داری برای این بنده خدا بخرم واکنشش چیه. برای همین در اوج محافظه‌کاری یه پولیور بافتنی براش خریدم و همه‌ش هم نگران بودم نکنه یقه‌ش براش تنگ باشه چون کله‌ش یه خورده گنده‌س میترسیدم از توی یقه رد نشه. از شانس ما هم خودش نیومد که ببینیم اصلا از بافتنیه خوشش اومد یا نه، حالا یقه و سایز به کنار.

خودم اما یه چیزی گرفتم که خیلی ذوق کردم و نیشم تا بنا گوش باز شد و کلا اولین کادوی کریسمس خیلی خاطره شد. اما کادوش یه خورده داستان داره …

Ben Tisdall wearing santa hatداستانش اینه که دو ماه پیش یکی از اینایی که اسپم میفرستن برای ملت، یه ضعف امنیتی توی سایت ما پیدا کرده بود که باهاش میتونست اسپم‌هاش رو از طریق سرویس‌دهنده ایمیل ما بفرسته. یعنی ملت میدیدن نامه دارن از فوتوباکس، بازش که میکردن میدیدن از همون اسپم‌هاییه که روزی صدتاش رو ندیده دور میریزن. یه همچین وضعی غیر از لطمه‌ای که به آبروی شرکت میزنه باعث میشه بعد یه مدت اسم فوتوباکس بره توی لیست سیاه‌های اینترنت و کلا هر نامه‌ای که میفرستیم به جای اینباکس صاف بره قاطی هرزنامه‌ها. مخصوصا برای ما که اصل بازاریابی‌مون از طریق ایمیله خیلی خطرناکه.

اون موقع یه یه هفته‌ای طول کشید تا تیم وب اشکال سایت رو پیدا کنن و حلش کنن. توی اون یه هفته کار من این بود که شبانه روز سرویس‌دهنده ایمیلمون رو بپّام اگه اسپم‌های این یارو رو دیدم پاک کنم. حالا البته نه اینجوری دستی … یه نیمچه برنامه‌ای نوشته بودم براش ولی طرف هی شکل ایمیلش رو عوض میکرد من هم باید برنامه رو عوض میکردم.

حالا چه ربطی به قضیه کادوی کریسمس من داشت؟ این بابا توی اسپم‌هاش یه جور دوربین فیلمبرداری رو تبلیغ میکرد که شکل ریموت کنترل ماشینه و اگه بخواید قایمکی از جایی فیلم بگیرید خیلی به درد میخوره. دیروز که کادوم رو باز کردم دیدم که بعله… سکرت سنتای عزیزم که از همینجا مراتب قدردانیم رو به زبون شیرین فارسی نثارش میکنم رفته از همون دوربینا برام سفارش داده! یعنی فکر میکنم هیچ کادویی به اندازه این غافلگیرم نمیکرد و باعث ذوق کردنم نمیشد!

Secret Santa

دفترمون

این دفترمونه:

به این مدل محیط کار که همه توی یه سالن بزرگ بدون دیوار و پارتیشن میشینن، میگن Open Plan.

یه جورایی من رو یاد مساجد صدر اسلام میندازه که اگه یه غریبه ای میامد تو باید سوال میکرد محمد کدومتونه؟ همه میز و صندلیا مثل همن و مدیرا کنار تیمشون میشینن. مهمترین آدم شرکت گراهامه که بنیانگذار و سهامدار عمده و مدیر فنی شرکته. این گراهام معمولا روی همون صندلی ای میشینه که روبروی دوربین خالیه. یعنی از پیرهن آبیِ ایستاده دو تا صندلی برید سمت راست! ردیف اول و دوم میزهای تیم وب هستن: برنامه نویس‌ها و تسترها و مدیراشون.  دو ردیف آخر بچه‌های بازاریابی و فروشن. میزهای ما که گروه Sysadmin باشیم پشت وایت بورد سمت راست تصویره.

غیر از این سالن، چهار تا اتاق کنفرانس نه چندان بزرگ داریم (یکیشون منتهی الیه سمت راست تصویر معلومه) و تیم حسابداری و کارگزینی و خود مدیر عامل هم دفترهای شیشه‌ای دارن.

اینجور محیط کار خوبیش اینه خیلی سریع با همکارات آشنا میشی و دسترسی به همه خیلی راحته. عیبش هم اینه که همیشه یه کمی همهمه و سر و صدا توی محیط هست که حواس آدمو پرت میکنه. گاهی که لازمه حواسم خیلی جمع کارم باشه لپ‌تاپمو برمیدارم میرم توی اتاق سرور میشینم کار میکنم، یا هدفون میزنم به گوشم صداش رو زیاد میکنم که صدای محیط رو نشنوم.

عکس چاپ می‌کنیم

توی یه شرکتی کار می کنم به اسم Photobox. ملت میان عکس‌هاشون رو آپلود میکنن توی سایت‌مون و سفارش میدن که اینو برام اینجور و اونجور چاپ کنید، ما هم چاپ میکنیم و با پست براشون میفرستیم.

کلاً یه چهل جور محصول مختلف داریم که ملت میتونن از بین‌شون انتخاب کنن: از چاپ ساده بگیر تا چاپ روی بوم و تی‌شرت و ماگ و جاکلیدی و جلد آیفون و کلی چیزهای دیگه.

محصول اسمی‌مون که خیلی روش تبلیغ می‌کنیم و دوست داریم ملت سفارش بدن Photobook هستش. انگار آلبومی که عکس‌ها رو به جای چسبوندن، روی صفحه‌هاش چاپ کرده باشید. یه جور کتاب سفارشی از عکس‌هاتون که به سلیقه خودتون چیده شدن. هدف‌مون هم اینه که به جایی برسیم که روی هر «Coffee Table» توی انگلیس یه دونه از این فوتوبوک ما باشه. دفه قبل که اومده بودم ایران دو تا از این آلبوما درست کردم برای مادرم و مادر خانومم سوغاتی بردم که خیلی خوش‌شون اومد.

من توی دفتر مرکزی شرکت کار میکنم که توی لندنه. کم و بیش مرکز لندن. نزدیک ایستگاه Paddington. دو تا کارخونه بزرگ داریم یکی توی لندن و یکی حومه پاریس. غیر از اینا چند تا دفتر بازاریابی هم توی شهرهای دیگه اروپا داریم و یه کارخونه کوچیکتر توی جزیره Guernsey. چند ماه پیش یه سایتی به اسم Moonpig رو خریدیم که الان کارخونه و دفترهای اون هم جزء مجموعه فوتوباکس محسوب میشن.

 

شکمتنگی

مصطفی می‌گفت مهاجر تا کار پیدا نکرده مثل آدمی است که (گلاب به روی‌تان) شاش دارد! فکر هیچ چیز دیگری را نمی‌تواند بکند. بعد که رفت سر کار شروع می‌کند به دلتنگ شدن. می‌گفت دلتنگ شدن هم با خوابِ وطن دیدن شروع می‌شود …

دیشب خواب دیدم KFC سر کوچه شده کله‌پزی! حلیم هم داشت. البته که کله‌پاچه سفارش دادم ولی بیست پوندی را که دادم یک پنی بیشتر پس نداد. نامرد! یک پرس کله پاچه ۱۹٫۹۹؟ چهل هزار تومن؟ توی همان خواب کوفتم شد! کلا لندن اینجوری است که همه چیز خوب است تا وقتی که برچسب قیمتش را ندیده باشی. البته گوشت و بیشتر مواد غذایی ارزانتر از ایران است.

بالاخره کار!

کار پیدا کردن در انگلیس شوخی شوخی پنج ماه طول کشید.

چهار ماه اول را مگس می‌پراندم. کلا دو مصاحبه تلفنی ده دقیقه‌ای داشتم، هر دو ناموفق.

روز چهارماه و یکم نمی‌دانم چطور شد که ورق برگشت و ظرف سه هفته چهار قرار مصاحبه حضوری نصیبم شد. اولی ناموفق بود، دومی استخدامم کرد و سومی و چهارمی را کنسل کردم. نمی‌دانم فصلی بود و فصلش رسید یا نوبتی بود و نوبتم شد یا دعایی بالا رفت یا … خلاصه که ماه پنجم ماه دیگری بود …

حداقل در زمینه‌ی IT اینجوری است که فقط شرکت‌های خیلی بزرگ مثل گوگل و سیسکو و اینها خودشان مستقیم آگهی می‌دهند و استخدام می‌کنند. بقیه ترجیح می‌دهند کار را بسپرند دست بنگاه‌های کاریابی. خود بنگاه آگهی می‌دهد توی سایت‌های مربوطه و ملت رزومه و کاور لتر می‌فرستند و بنگاه از بین‌شان یک چندتایی را انتخاب می‌کند و معرفی می‌کند به کارفرما. در نهایت هم یک پورسانتی از کارفرما می‌گیرد وقتی طرف استخدام شد.

من همان روزهای اولی که آمدم، رزومه‌ام را گذاشتم توی سایت‌های کاریابی که تمرکزشان روی صنعت IT بود که کاریاب‌ها بگردند و پیدا کنند. از آن طرف هم توی شغل‌های فهرست شده، آنهایی که به درد می‌خورد را جدا می‌کردم و برایشان درخواست می‌فرستادم. خیلی‌ها، چه با پیدا کردن رزومه‌ام توی سایت‌ها، چه با دیدن درخواستم برای یک کار خاص به‌ام زنگ زدند ولی اصولا توی چهارماه اول چیزی از تماس‌هایشان در نیامد. حس می‌کنم بیشترشان کارمندهای بی‌انگیزه‌ای بودند که فقط میخواستند به رئیس‌شان آمار بدهند که من امروز به این تعداد رزومه زنگ زده‌ام. خصوصا اینهایی که کالر آیدی‌شان را مخفی می‌کردند معمولا اتلاف وقت بودند. این اواخر هر چه شماره Blocked زنگ می‌زد می‌گفتم «الان کار دارم نیم ساعت دیگه زنگ بزن» و یک بار هم نشد که یکی‌شان زنگ بزند.

آخر سر اما همین بنگاه‌ها برایم قرار مصاحبه گذاشتند و کار پیدا کردند.

یک روز یکی زنگ زد گفت من پل هستم از  فلان بنگاه شما لینوکس بلدی؟ گفتم آره، گفت iptables هم بلدی؟ گفتم آره، گفت خووب بلدی؟ گفتم آره. گفت باشه پس من رزومه‌ت رو به کاریاب ارشد خودم نشون میدم دوباره باهات تماس می‌گیرم. عصر ارشدش زنگ زد باز سوال کرد که چقدر iptables بلدم و گفت خب من دوباره تماس می‌گیرم. فردایش نیک زنگ زد و گفت یک جایی هست که توی مصاحبه‌شان امتحان کتبی می‌گیرند درباره iptables و اگه خوب بلدی معرفیت کنم. گفتم آره بکن. برای پس‌فردایش قرار مصاحبه گذاشت و من هم با خودم گفتم حالا ببین چه سوال‌هایی میخواهند بپرسند و نشستم قسمت‌های فضایی راهنمای iptables را که هیچ کاربردی ندارند و فقط به درد خیط کردن ملت در امتحان می‌خورند را حسابی خواندم و رفتم مصاحبه و نیم ساعتی با مدیر تیم لینوکس شرکت حرف زدیم و آخر سر گفت که بیا این ده تا سوال را کتبی جواب بده، بیست دقیقه هم وقت داری. خودش هم رفت لپ‌تاپش را بیاورد که توی این بیست دقیقه بیکار نباشد و وقتی برگشت برگه را دادم دستش که بیا تمام شد! یعنی سوال‌هایش در حد اکابر بود ها! آنوقت‌ها که لینوکس درس می‌دادم اگر جوری بود که می‌خواستم همه پاس شوند و مدرک‌شان را بگیرند یک چنین سوال‌هایی می‌پرسیدم.

توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم برمی‌گشتم خانه که نیک زنگ زد و گفت طرف خیلی خوشش آمده و گفته که تو پنج دقیقه‌ای سوال‌ها را جواب دادی و برای هفته دیگر یک قرار مصاحبه داری با مدیر کارگزینی و مدیر عامل. مصاحبه بعدی را هم رفتیم و فردایش جواب دادند که اوکی حالا معرف‌هایت کی هستند و کپی ویزایت را بفرست و از این حرف‌ها. بعد که معرف‌ها حسابی ما را خجالت دادند و جمعه که دیروز باشد پیشنهاد کار را فرستادند و از دوشنبه شروع می‌کنم.