نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «درباره‌ی من»

سکرت سانتا

۱۲ دیدگاه

نمردیم و کادوی کریسمس هم گرفتیم! ذوقی هم کردیم جاتون خالی!درخت کریسمس

این اجنبیا یه رسمی دارن به اسم Secret Santa … مثلا بگیم بابا نوئل مخفی … جریانش اینجوریه که میان قرعه کشی میکنن، هر کسی میشه بابا نوئل یکی دیگه باید براش کادو بخره ولی کسی از قرعه دیگرون خبر نداره. یعنی توی مراسم شما یه کادویی میگیری که نمیدونی کی برات خریده و یه کادویی میدی که فقط خودت میدونی به کی دادی.

حتما جزئیاتش جا تا جا فرق میکنه ولی برای ما اینجوری بود که منشی شرکت ایمیل زد گفت مراسم سکرت سانتا روز جمعه ساعت پنج برگزار میشه و لطف کنید کادوی حدودا ۱۰ پوندی بخرید و بیزحمت شکلات و از این کادوهای «اوه وقت نکردم چیزی بخرم» هم نباشه.

قرعه‌ی من یکی از برنامه‌نویس‌های ارشد شرکت بود. یه آدم خیلی آروم و کم سر و صدا و همچین جدی‌ایه. کادوی همچین مراسمی معمولا یه چیز فانتزی‌ایه یا خلاصه جنبه شوخی‌ش بیشتر از جدیشه ولی خب من مطمئن نبودم مثلا یه چیز خنده‌داری برای این بنده خدا بخرم واکنشش چیه. برای همین در اوج محافظه‌کاری یه پولیور بافتنی براش خریدم و همه‌ش هم نگران بودم نکنه یقه‌ش براش تنگ باشه چون کله‌ش یه خورده گنده‌س میترسیدم از توی یقه رد نشه. از شانس ما هم خودش نیومد که ببینیم اصلا از بافتنیه خوشش اومد یا نه، حالا یقه و سایز به کنار.

خودم اما یه چیزی گرفتم که خیلی ذوق کردم و نیشم تا بنا گوش باز شد و کلا اولین کادوی کریسمس خیلی خاطره شد. اما کادوش یه خورده داستان داره …

Ben Tisdall wearing santa hatداستانش اینه که دو ماه پیش یکی از اینایی که اسپم میفرستن برای ملت، یه ضعف امنیتی توی سایت ما پیدا کرده بود که باهاش میتونست اسپم‌هاش رو از طریق سرویس‌دهنده ایمیل ما بفرسته. یعنی ملت میدیدن نامه دارن از فوتوباکس، بازش که میکردن میدیدن از همون اسپم‌هاییه که روزی صدتاش رو ندیده دور میریزن. یه همچین وضعی غیر از لطمه‌ای که به آبروی شرکت میزنه باعث میشه بعد یه مدت اسم فوتوباکس بره توی لیست سیاه‌های اینترنت و کلا هر نامه‌ای که میفرستیم به جای اینباکس صاف بره قاطی هرزنامه‌ها. مخصوصا برای ما که اصل بازاریابی‌مون از طریق ایمیله خیلی خطرناکه.

اون موقع یه یه هفته‌ای طول کشید تا تیم وب اشکال سایت رو پیدا کنن و حلش کنن. توی اون یه هفته کار من این بود که شبانه روز سرویس‌دهنده ایمیلمون رو بپّام اگه اسپم‌های این یارو رو دیدم پاک کنم. حالا البته نه اینجوری دستی … یه نیمچه برنامه‌ای نوشته بودم براش ولی طرف هی شکل ایمیلش رو عوض میکرد من هم باید برنامه رو عوض میکردم.

حالا چه ربطی به قضیه کادوی کریسمس من داشت؟ این بابا توی اسپم‌هاش یه جور دوربین فیلمبرداری رو تبلیغ میکرد که شکل ریموت کنترل ماشینه و اگه بخواید قایمکی از جایی فیلم بگیرید خیلی به درد میخوره. دیروز که کادوم رو باز کردم دیدم که بعله… سکرت سنتای عزیزم که از همینجا مراتب قدردانیم رو به زبون شیرین فارسی نثارش میکنم رفته از همون دوربینا برام سفارش داده! یعنی فکر میکنم هیچ کادویی به اندازه این غافلگیرم نمیکرد و باعث ذوق کردنم نمیشد!

Secret Santa

نوشته علی گنجه ای

۲۶ آذر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۴۹ ق.ظ

دفترمون

۹ دیدگاه

این دفترمونه:

به این مدل محیط کار که همه توی یه سالن بزرگ بدون دیوار و پارتیشن میشینن، میگن Open Plan.

یه جورایی من رو یاد مساجد صدر اسلام میندازه که اگه یه غریبه ای میامد تو باید سوال میکرد محمد کدومتونه؟ همه میز و صندلیا مثل همن و مدیرا کنار تیمشون میشینن. مهمترین آدم شرکت گراهامه که بنیانگذار و سهامدار عمده و مدیر فنی شرکته. این گراهام معمولا روی همون صندلی ای میشینه که روبروی دوربین خالیه. یعنی از پیرهن آبیِ ایستاده دو تا صندلی برید سمت راست! ردیف اول و دوم میزهای تیم وب هستن: برنامه نویس‌ها و تسترها و مدیراشون.  دو ردیف آخر بچه‌های بازاریابی و فروشن. میزهای ما که گروه Sysadmin باشیم پشت وایت بورد سمت راست تصویره.

غیر از این سالن، چهار تا اتاق کنفرانس نه چندان بزرگ داریم (یکیشون منتهی الیه سمت راست تصویر معلومه) و تیم حسابداری و کارگزینی و خود مدیر عامل هم دفترهای شیشه‌ای دارن.

اینجور محیط کار خوبیش اینه خیلی سریع با همکارات آشنا میشی و دسترسی به همه خیلی راحته. عیبش هم اینه که همیشه یه کمی همهمه و سر و صدا توی محیط هست که حواس آدمو پرت میکنه. گاهی که لازمه حواسم خیلی جمع کارم باشه لپ‌تاپمو برمیدارم میرم توی اتاق سرور میشینم کار میکنم، یا هدفون میزنم به گوشم صداش رو زیاد میکنم که صدای محیط رو نشنوم.

نوشته علی گنجه ای

۲۴ آذر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۲:۰۴ ب.ظ

عکس چاپ می‌کنیم

۱۰ دیدگاه

توی یه شرکتی کار می کنم به اسم Photobox. ملت میان عکس‌هاشون رو آپلود میکنن توی سایت‌مون و سفارش میدن که اینو برام اینجور و اونجور چاپ کنید، ما هم چاپ میکنیم و با پست براشون میفرستیم.

کلاً یه چهل جور محصول مختلف داریم که ملت میتونن از بین‌شون انتخاب کنن: از چاپ ساده بگیر تا چاپ روی بوم و تی‌شرت و ماگ و جاکلیدی و جلد آیفون و کلی چیزهای دیگه.

محصول اسمی‌مون که خیلی روش تبلیغ می‌کنیم و دوست داریم ملت سفارش بدن Photobook هستش. انگار آلبومی که عکس‌ها رو به جای چسبوندن، روی صفحه‌هاش چاپ کرده باشید. یه جور کتاب سفارشی از عکس‌هاتون که به سلیقه خودتون چیده شدن. هدف‌مون هم اینه که به جایی برسیم که روی هر «Coffee Table» توی انگلیس یه دونه از این فوتوبوک ما باشه. دفه قبل که اومده بودم ایران دو تا از این آلبوما درست کردم برای مادرم و مادر خانومم سوغاتی بردم که خیلی خوش‌شون اومد.

من توی دفتر مرکزی شرکت کار میکنم که توی لندنه. کم و بیش مرکز لندن. نزدیک ایستگاه Paddington. دو تا کارخونه بزرگ داریم یکی توی لندن و یکی حومه پاریس. غیر از اینا چند تا دفتر بازاریابی هم توی شهرهای دیگه اروپا داریم و یه کارخونه کوچیکتر توی جزیره Guernsey. چند ماه پیش یه سایتی به اسم Moonpig رو خریدیم که الان کارخونه و دفترهای اون هم جزء مجموعه فوتوباکس محسوب میشن.

 

نوشته علی گنجه ای

۲۲ آذر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۸:۱۳ ب.ظ

شکمتنگی

۹ دیدگاه

مصطفی می‌گفت مهاجر تا کار پیدا نکرده مثل آدمی است که (گلاب به روی‌تان) شاش دارد! فکر هیچ چیز دیگری را نمی‌تواند بکند. بعد که رفت سر کار شروع می‌کند به دلتنگ شدن. می‌گفت دلتنگ شدن هم با خوابِ وطن دیدن شروع می‌شود …

دیشب خواب دیدم KFC سر کوچه شده کله‌پزی! حلیم هم داشت. البته که کله‌پاچه سفارش دادم ولی بیست پوندی را که دادم یک پنی بیشتر پس نداد. نامرد! یک پرس کله پاچه ۱۹٫۹۹؟ چهل هزار تومن؟ توی همان خواب کوفتم شد! کلا لندن اینجوری است که همه چیز خوب است تا وقتی که برچسب قیمتش را ندیده باشی. البته گوشت و بیشتر مواد غذایی ارزانتر از ایران است.

نوشته علی گنجه ای

۱۶ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ

بالاخره کار!

۲۹ دیدگاه

کار پیدا کردن در انگلیس شوخی شوخی پنج ماه طول کشید.

چهار ماه اول را مگس می‌پراندم. کلا دو مصاحبه تلفنی ده دقیقه‌ای داشتم، هر دو ناموفق.

روز چهارماه و یکم نمی‌دانم چطور شد که ورق برگشت و ظرف سه هفته چهار قرار مصاحبه حضوری نصیبم شد. اولی ناموفق بود، دومی استخدامم کرد و سومی و چهارمی را کنسل کردم. نمی‌دانم فصلی بود و فصلش رسید یا نوبتی بود و نوبتم شد یا دعایی بالا رفت یا … خلاصه که ماه پنجم ماه دیگری بود …

حداقل در زمینه‌ی IT اینجوری است که فقط شرکت‌های خیلی بزرگ مثل گوگل و سیسکو و اینها خودشان مستقیم آگهی می‌دهند و استخدام می‌کنند. بقیه ترجیح می‌دهند کار را بسپرند دست بنگاه‌های کاریابی. خود بنگاه آگهی می‌دهد توی سایت‌های مربوطه و ملت رزومه و کاور لتر می‌فرستند و بنگاه از بین‌شان یک چندتایی را انتخاب می‌کند و معرفی می‌کند به کارفرما. در نهایت هم یک پورسانتی از کارفرما می‌گیرد وقتی طرف استخدام شد.

من همان روزهای اولی که آمدم، رزومه‌ام را گذاشتم توی سایت‌های کاریابی که تمرکزشان روی صنعت IT بود که کاریاب‌ها بگردند و پیدا کنند. از آن طرف هم توی شغل‌های فهرست شده، آنهایی که به درد می‌خورد را جدا می‌کردم و برایشان درخواست می‌فرستادم. خیلی‌ها، چه با پیدا کردن رزومه‌ام توی سایت‌ها، چه با دیدن درخواستم برای یک کار خاص به‌ام زنگ زدند ولی اصولا توی چهارماه اول چیزی از تماس‌هایشان در نیامد. حس می‌کنم بیشترشان کارمندهای بی‌انگیزه‌ای بودند که فقط میخواستند به رئیس‌شان آمار بدهند که من امروز به این تعداد رزومه زنگ زده‌ام. خصوصا اینهایی که کالر آیدی‌شان را مخفی می‌کردند معمولا اتلاف وقت بودند. این اواخر هر چه شماره Blocked زنگ می‌زد می‌گفتم «الان کار دارم نیم ساعت دیگه زنگ بزن» و یک بار هم نشد که یکی‌شان زنگ بزند.

آخر سر اما همین بنگاه‌ها برایم قرار مصاحبه گذاشتند و کار پیدا کردند.

یک روز یکی زنگ زد گفت من پل هستم از  فلان بنگاه شما لینوکس بلدی؟ گفتم آره، گفت iptables هم بلدی؟ گفتم آره، گفت خووب بلدی؟ گفتم آره. گفت باشه پس من رزومه‌ت رو به کاریاب ارشد خودم نشون میدم دوباره باهات تماس می‌گیرم. عصر ارشدش زنگ زد باز سوال کرد که چقدر iptables بلدم و گفت خب من دوباره تماس می‌گیرم. فردایش نیک زنگ زد و گفت یک جایی هست که توی مصاحبه‌شان امتحان کتبی می‌گیرند درباره iptables و اگه خوب بلدی معرفیت کنم. گفتم آره بکن. برای پس‌فردایش قرار مصاحبه گذاشت و من هم با خودم گفتم حالا ببین چه سوال‌هایی میخواهند بپرسند و نشستم قسمت‌های فضایی راهنمای iptables را که هیچ کاربردی ندارند و فقط به درد خیط کردن ملت در امتحان می‌خورند را حسابی خواندم و رفتم مصاحبه و نیم ساعتی با مدیر تیم لینوکس شرکت حرف زدیم و آخر سر گفت که بیا این ده تا سوال را کتبی جواب بده، بیست دقیقه هم وقت داری. خودش هم رفت لپ‌تاپش را بیاورد که توی این بیست دقیقه بیکار نباشد و وقتی برگشت برگه را دادم دستش که بیا تمام شد! یعنی سوال‌هایش در حد اکابر بود ها! آنوقت‌ها که لینوکس درس می‌دادم اگر جوری بود که می‌خواستم همه پاس شوند و مدرک‌شان را بگیرند یک چنین سوال‌هایی می‌پرسیدم.

توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم برمی‌گشتم خانه که نیک زنگ زد و گفت طرف خیلی خوشش آمده و گفته که تو پنج دقیقه‌ای سوال‌ها را جواب دادی و برای هفته دیگر یک قرار مصاحبه داری با مدیر کارگزینی و مدیر عامل. مصاحبه بعدی را هم رفتیم و فردایش جواب دادند که اوکی حالا معرف‌هایت کی هستند و کپی ویزایت را بفرست و از این حرف‌ها. بعد که معرف‌ها حسابی ما را خجالت دادند و جمعه که دیروز باشد پیشنهاد کار را فرستادند و از دوشنبه شروع می‌کنم.

نوشته علی گنجه ای

۱۱ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۴:۲۱ ب.ظ

ژن آهنربادوستی

۱۲ دیدگاه

ظاهرا گنجه‌ای‌ها یک ژنی دارند که باعث می‌شود خیلی در کودکی به آهنربای نعلی علاقه داشته باشند!

ما که کلاس دوم بودیم کتاب علوم یک صفحه داشت با عکس دو تا آهنربای میله‌ای و نعلی. من عاشق دومی بودم و گاهی کتاب را همینجوری باز می‌کردم و می‌نشستم مدت‌ها زل می‌زدم به این آهنربا و کیف می‌کردم.

یکبار که دایی‌ام آمده بود خانه‌مان (آن موقع اراک) و می‌خواست از من و برادرم عکس بگیرد، کلی حساب کردم که کتاب علوم را چطور پهن کنم که عکس آهنربا جان هم بیفتد.

عکسهای کودکی

 

حالا آرش پسر برادرم که کلاس اول است، دچار تاثیرات همین ژن شده و برداشته یک نامه برایم فرستاده که «عمو علی برایم از این آهنربا که کشیدم نلی هم واقعی بخر»

نامه کودکانه

نوشته علی گنجه ای

۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۳۰ ب.ظ

جوانست و جویای کار آمدست

۲۲ دیدگاه

۱- اینجا لندن است، من یک جوان جویای کار هستم، آی لاو یو پی ام سی!

۲- هیجان انگیزترین قسمت انگلیس سرعتش بود. درد و بلایش بخورد توی سر کانادا و استرالیا با آن صف های دو تا پنج ساله شان. از وقتی مدارک را تحویل سفارت دادم تا وقتی پاسپورت ویزا خورده را تحویل دادند چیزی کمتر از یک ماه طول کشید.

۳- فکرش را که میکنم میبینم کوفت ترین قسمت جوان جویای کار بودن، قسمت مصاحبه دادنش است. یعنی باید باشد. خوبی ایران این بود که هر وقت میخواستیم شغل عوض کنیم ندایی به دوستان میدادیم و به هفته نمی کشید که پای قرارداد بودیم.

۴- تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته. این کار هم اگر زود و راحت پیدا شود، میشود گفت انگلیس روی خوش به ما نشان داده و یک جور راحت و بی دردسری ما را به خودش پذیرفته.

نوشته علی گنجه ای

۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۹ ساعت ۸:۵۰ ق.ظ

به ترتیب صمیمیت – خاطرات شصت و هفت

۱۱ دیدگاه

دوره‌ی آموزشی، یک هم‌خدمتی داشتیم به اسم احد که صدایش می‌کردیم احد منجنیق؛ از بس که وقت بیکاری سنگریزه توی سر و کله‌ی بچه‌ها می‌زد. این احد تبریزی بود و اهل ادب و شعر و شاعری هم بود و طبع شعری هم داشت و دفتر خاطرات مفصلی هم همراهش بود که ریز و درشت وقایع یومیه‌ی پادگان را تویش ثبت می‌کرد.

یکبار صحبت گل انداخته بود درباره‌ی شهرهای مختلف آذربایجان و این که اهل هر کدام چه خصوصیاتی دارند و چه جور مردمی هستند. یکی از احد پرسید راست است که اردبیلی‌ها و شما تبریزی‌ها چشم دیدن هم را ندارید و سایه هم را با تیر می‌زنید؟ خیلی با قاطعیت انکار کرد و گفت اصلا اینطور نیست و حتی صمیمی‌ترین دوست من در پادگان یک اردبیلی است. بعد جوری که انگار بخواهد تاکید کند روی این سلسله مراتب دوستی و صمیمیت و کلا خیلی برایش مهم باشد، توضیح داد البته صمیمی‌ترین دوستم در زندگی اردبیلی نیست ولی در پادگان چرا.

آن موقع کمی جا خوردم از این که به این راحتی می‌توانست بگوید صمیمی‌ترین دوستش کیست. کاری است که من نمی‌توانم بکنم. نه این که فقط انتخاب صمیمی‌ترین دوست برایم سخت باشد، اصولا با انتخابِ «ترین» و مقوله‌ی مرتب‌سازی مشکل دارم. بهترین غذا و بهترین رنگ و بهترین سرگرمی و اینجور چیزها را هم نمی‌توانم انتخاب کنم.

حین مرور خاطرات شصت و هفت خیلی برایم جالب و عجیب بود که آن موقع می‌توانسته‌ام عین ۲۶ همکلاسی‌ام را «به ترتیب صمیمیت» مرتب کنم!

به ترتیب صمیمیت

۲۶/ ۱۰/ ۶۷

از امروز میخواهم شروع به نوشتن این دفترچه خاطرات بکنم اما قبل از این نام همشاگردیهایم را می نویسم تا همیشه در یادم بماند البته به ترتیب صمیمیت ۱-داعی ۲-باقری ۳-مهرمنش ۴-جعفرکرمانی ۵-عطایی ۶-مهاجرانی ۷-خسروی ۸-فراهانی ۹- ۱۰-برادران ۱۱-سهرابی ۱۲-پارسانژاد ۱۳-صاحب زمانی ۱۴-رحیمیان ۱۵-خلیلی ۱۶-روغنی ۱۷-رفیعی ۱۸-قاضی سعیدی ۱۹-گلستانی ۲۰-ناظری ۲۱-مهرپرور ۲۲-کامرانی ۲۳-سلیمی ۲۴-بابایی ۲۵-بابایی چاپلقی ۲۶-کاظمی ۲۷-جعفرآبادی

نوشته علی گنجه ای

۷ تیر ماه ۱۳۸۹ ساعت ۵:۵۲ ب.ظ

عکس آخوند – خاطرات شصت و هفت

۱۸ دیدگاه

خاطرات 67  شما کوچیک بودید، یادتون نمیاد، آنوقت‌ها وقتی به بچه مدرسه‌ای‌ها کتاب جایزه می‌دادند، یک عکس آخوند هم حتما لای کتاب بود.

این عکس اکبر هم لای یکی از کتاب‌هایی بود که به مناسبت اول شدن گروه سرود مدرسه در مسابقات مدارس اراک جایزه گرفتیم.

اکبر هاشمی رفسنجانی

نوشته علی گنجه ای

۲ تیر ماه ۱۳۸۹ ساعت ۶:۵۱ ق.ظ

معلم خصوصی – خاطرات شصت و هفت

۶ دیدگاه

سال شصت و هفت بود و ایرانِ تازه از جنگ درآمده هنوز کمی انقلابی و چپ بود و خیلی برایش قابل هضم نبود که معلمی برای امر مقدس تدریس پول هم بگیرد! تدریس خصوصی بود ولی خیلی رایج نبود و در عین حال هر روز رواجش بیشتر می‌شد و کم‌کم شاگردهای متوسط و زرنگ هم به جمع متقاضیان تدریس خصوصی می‌پیوستند و معلم‌ها هم موقع جذب شاگرد و اعلام نرخ کمتر خجالت می‌کشیدند.

شنبه ۸/ ۱۱/ ۶۷

ما شنبه بعد امتحان عربی داریم و بچه‌ها به آقای آخوندزاده گفته بودند که اشکالاتشان را حل کند. آقای آخوندزاده هم استفاده یا سوءاستفاده کرد و گفت همین جمعه کسانی که دلشان می‌خواهد می‌توانند به خانه من بیایند و من به آنها درس عربی بدهم و اشکالاتشان را برطرف کنم (نقشه خانه او در صفحه روبرو آمده است) آنهم از ساعت ۹ تا ۱۱ صبح چه کسانی می‌آیند؟

خیلی از بچه‌ها دستشان را بالا گرفتند. او به کرمانی گفت که اسم آنها را بنویس. بعد از آن گفت که ساعتی ۵۰ تومان میگیرم یعنی با خودتان ۱۰۰ تومان بیاورید و دیگر هم خارج از کتاب چیزی نمی‌گویم. همه دستها بجز دست جعفرکرمانی آمد پایین!

نوشته علی گنجه ای

۲۳ خرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۶:۰۰ ب.ظ