نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «درباره‌ی من»

معلم خصوصی – خاطرات شصت و هفت

۶ دیدگاه

سال شصت و هفت بود و ایرانِ تازه از جنگ درآمده هنوز کمی انقلابی و چپ بود و خیلی برایش قابل هضم نبود که معلمی برای امر مقدس تدریس پول هم بگیرد! تدریس خصوصی بود ولی خیلی رایج نبود و در عین حال هر روز رواجش بیشتر می‌شد و کم‌کم شاگردهای متوسط و زرنگ هم به جمع متقاضیان تدریس خصوصی می‌پیوستند و معلم‌ها هم موقع جذب شاگرد و اعلام نرخ کمتر خجالت می‌کشیدند.

شنبه ۸/ ۱۱/ ۶۷

ما شنبه بعد امتحان عربی داریم و بچه‌ها به آقای آخوندزاده گفته بودند که اشکالاتشان را حل کند. آقای آخوندزاده هم استفاده یا سوءاستفاده کرد و گفت همین جمعه کسانی که دلشان می‌خواهد می‌توانند به خانه من بیایند و من به آنها درس عربی بدهم و اشکالاتشان را برطرف کنم (نقشه خانه او در صفحه روبرو آمده است) آنهم از ساعت ۹ تا ۱۱ صبح چه کسانی می‌آیند؟

خیلی از بچه‌ها دستشان را بالا گرفتند. او به کرمانی گفت که اسم آنها را بنویس. بعد از آن گفت که ساعتی ۵۰ تومان میگیرم یعنی با خودتان ۱۰۰ تومان بیاورید و دیگر هم خارج از کتاب چیزی نمی‌گویم. همه دستها بجز دست جعفرکرمانی آمد پایین!

نوشته علی گنجه ای

۲۳ خرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۶:۰۰ ب.ظ

زنگ ورزش – خاطرات شصت و هفت

۱۲ دیدگاه

نمی‌دانم ابتکار چه کسی بود که گفت توی هر بیغوله‌ای می‌شود مدرسه تاسیس کرد؟

بعد از دوره‌ی ابتدایی (۶۱ تا ۶۵) که به خوبی و خوشی در مدرسه‌ای با حیاط و فضای سبز و سالن ورزش/اجتماعات و کلاس‌های دلباز سپری شد، از اول راهنمایی خوردیم به تور این بیغوله-مدرسه‌ها و از هفت سال راهنمایی و دبیرستان پنج سالش را جاهایی درس خواندم که آنقدر حیاط نداشتند که بشود یک دل سیر دزد و پلیس بازی کرد. کوچک بودن حیاط یک طرف، معمولا ساختمان یک خانه‌ی قدیمی را کرده بودند مدرسه و وسط حیاط حوض کوچکی بود و شیر آبی و باغچه‌ای و آن کنار هم ناظمی که نگران بود نکند بچه‌ها به این موانع بخورند و طوری‌شان شود.

سال شصت و هفت هم مدرسه‌ی تازه‌تاسیس‌مان در یک خانه‌ی مسکونی دو طبقه بود. کلاس ما در پذیرایی طبقه دوم تشکیل می‌شد و اول‌ها در پذیرایی طبقه اول (کلا دو کلاس بودیم). دفتر در اتاق خواب طبقه اول بود و اتاق خواب طبقه دوم هم نمی‌دانم چه کاربری‌ای داشت؟ برای زنگ‌های ورزش یادم است با معلم ورزش‌مان می‌رفتیم حیاط یک مدرسه‌ی دولتی یا گاهی هم یک زمین فوتبال خاکی همان دور و بر.

روز پنج‌شنبه ۲۹ دی شصت و هفت، برای مدرسه یک میز پینگ‌پنگ خریده بودند. ظاهرا همه ۲۰ نفر کلاس قرار بوده زنگ ورزش را با همین میز سرگرم باشند.

امروز ورزش پینگ پنگ بازی کردیم ...

پنج‌شنبه ۲۹/ ۱۰/ ۶۷

امروز زنگ ورزش پینگ‌پنگ بازی کردیم و میز آن را هم همین امروز آوردند و در این بازی یک نفر از اول دفتر و یک نفر از آخر با هم بازی می‌کردند و من با بابایی چاپلقی افتادم و ۹ به ۱۱ از او باختم.

نوشته علی گنجه ای

۱۹ خرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۵:۴۳ ب.ظ

آقای پیکان قرمزی – خاطرات شصت و هفت

۱۶ دیدگاه

این خاطره را از همان دفتر خاطرات شصت و هفت بخوانید و مخصوصا توجه کنید به نقش آقای پیکان قرمزی. من دو سه روز است که از دستش زندگی ندارم از بس که وقت و بی‌وقت یادش افتاده‌ام و از خنده غش کرده‌ام. یعنی اصلا درک نمی‌کنم این آدم از کجا پیدایش شده بود و با خودش چه فکر می‌کرد؟ حواس‌تان باشد که زمستان ۶۷ ما یک مشت بچه‌ی ۱۱-۱۲ ساله بوده‌ایم و اراک یکی از سخت‌ترین زمستان‌هایش را می‌گذرانده و در اخبار هواشناسی که آن سال‌ها تازه راه افتاده بود، معمولا اراک با حدود ۳۰ درجه زیر صفر سردترین جای ایران بود.

چهارشنبه ۲۸/۱۰/۶۷

امروز زنگ اول هنر داشتیم و قرار بود که زنگ دوم به بازدید برویم و رفتیم اما چه بازدیدی!

اول از همه وقتی که به جلو کارخانه شمس رسیدیم [فکر می‌کنم کارخانه پتوبافی بود] نمی‌دانم دربانش به چه خاطر اجازه نداد که داخل شویم و ما هم برگشتیم. تا اینجا که مسئله‌ای نبود اما مسئله از اینجا شروع می‌شود که آقای حسامی [راننده مینی‌بوس سرویس مدرسه‌مان] خواست که میانبر بزند از قضا راه را اشتباهی رفت یعنی می‌بایست از یک جاده بالاتر می‌رفت از جاده‌ پایین رفت و از جاده میانبر رفتن همان و بکسبات کردن هم همان البته ما دو بار بکسبات کردیم یکبار که به خیر گذشت و بچه‌ها (البته بجز من) ماشین را هل دادند و ماشین هم رد شد اما بار دوم خدا به خیر بیاورد رفتیم داخل برفها و دیگر هم در نیامدیم.

مقداری که هل دادیم و ماشین حرکت نکرد بچه‌ها کیفهایشان را برداشتند تا راه بیفتند و بروند ما هم دنبالشان رفتیم اما کسانی که جلو بودند برگشتند و گفتند که بیخود نیایید راه ندارد دوباره برگشتیم و شروع کردیم به هل دادن هی ماشین مقداری عقب و یا جلو می‌رفت و دوباره بکسبات می‌کرد (البته این اول‌ها من برای خودم رفته بودم دنبال بازی میان برفها که گاهی تا نیم متر هم می‌رسید و هل نمی‌دادم)

یکبار معلم حرفه و فن‌مان که همراهمان بود همه بچه‌ها را جمع کرد و همگی هل دادیم اما به این خاطر که ماشین در یک وضعیت بخصوصی قرار گرفته بود راه نمی‌افتاد و با یکی دو متر به عقب یا جلو می‌رفت و دوباره بکسبات می‌کرد یواش یواش بچه‌ها خسته شدند البته در این بین دو مرد روستایی هم به کمکمان آمدند ولی کاری از پیش نرفت.

مردی با پیکان قرمز

در همین اوقات که تعداد زیادی از بچه‌ها دیگر هل نمی‌دادند و پراکنده شده بودند مردی با یک پیکان قرمز به کمکمان آمد. آقای حسامی هم زنجیر چرخ را بست و وقتی که آقای حسامی داشت زنجیر را می‌بست دیدم آن آقا یک زنجیر نسبتا کلفت همراه خود دارد و آنرا داخل جیبش گذاشت. همین مرد بداخلاق همه بچه‌ها را جمع کرد (از جمله من) و در یک طرف ماشین که در گودالی شبیه به این گودال [شکل یک گودال را کشیده‌ام] مقداری به پایین رفته بود جمع کرد و گفت هل بدهید و هر کس هم که سستی می‌کرد یک یا دو ضربه زنجیر می‌خورد البته به من چیزی نخورد ولی برادران ۲ و سهرابی ۱ ضربه نوش جان کردند.

بگذریم با سخت‌گیری‌های این مرد و با زنجیر چرخ هم کاری از پیش نرفت که ماشین در حالت بکسبات ماند در نتیجه معلم حرفه و فن مان با چند تا از بچه‌ها به سراغ مینی‌بوس رفتند [یعنی رفتند که یک مینی‌بوس دیگر گیر بیاورند] و اینطور که من فهمیدم گلستانی به پدرش زنگ زد و گفت که یک مینی بوس بیاورند.

قبل از اینکه مینی‌بوس بیاید بچه‌ها آمدند و گفتند برویم سر جاده و ما هم با خوشحالی رفتیم که کیفهایمان را برداریم اما وقتی که وارد ماشین شدیم دیدیم که آنقدر ماشین کج است که ما با کفشهای برفی روی آن سر می‌خوریم در همین وقت فراهانی که می‌خواست از در ماشین بیرون برود پایش روی کف ماشین لیز خورد و با سر افتاد از ماشین بیرون حالا شانس آورد که زیرش برف بود و الا خدا می‌دانست که چه می‌شد.

خوب بالاخره به سر جاده رفتیم و بعد از مدتی ماشین هم آمد و من هم میدان ولیعصر از ماشین پیاده شدم و [...]

نوشته علی گنجه ای

۱۸ خرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۴:۲۵ ب.ظ

خاطرات شصت و هفت

۲۱ دیدگاه

در جریان اسکن کردن یادگاری‌هایم، برخوردم به یک جفت دفتر خاطرات مربوط به زمستان ۶۷٫ یعنی از ۲۶ دی ۶۷ تا ۴ فروردین ۶۸٫

از وقتی اول راهنمایی بودم (سال ۶۶) به این طرف، جسته و گریخته خاطره می‌نوشته‌ام. می‌گویم جسته و گریخته یعنی دو-سه ماه منظم و مرتب هر روز می‌نوشته‌ام و می‌نوشته‌ام تا اینکه دفترم پر می‌شد. آنوقت سرِ شروع کردن دفتر جدید حس خودآزاری‌ام گل می‌کرد و می‌گفتم باید حتما برای بالاتر بردن کیفیت دفتر خاطراتم فلان کارها را بکنم و آنقدر به خودم سخت می‌گرفتم که یکدفعه می‌بریدم و دو سه سالی نمی‌نوشتم تا دوباره به صرافت بیفتم.

امروز خاطره چندان جالبی نداشتم

اولین دفترم که مربوط می‌شد به پاییز ۶۶ و خیلی هم برایم عزیز بود، چند سالی است که گم شده و هر وقت یادش می‌افتم داغ دلم تازه می‌شود. اما این جفتی که تازه پیدا کرده‌ام را اصلا نمی‌دانستم که وجود دارند و قاطی یادگاری‌های دیگر ته یک کارتن خاک می‌خوردند برای خودشان.

دو سه روزی است که دارم این دفتر را می‌خوانم و هم از خنده غش و ضعف می‌کنم از بس موقعیت‌هایش عجیب و غریب است، هم نوستالژی می‌شوم از یاد آوردن دوران کودکی، هم حرصم می‌گیرد از دیدن این که چه بچه‌ی ناسازگار و ننر و از زیر کار در-رو ای بوده‌ام.

کوپن شامپو

معمولا جمله‌هایم با «امروز» شروع می‌شوند و فعل‌شان ماضی ساده است و خیلی خطی و بی آرایه و پیرایه روایت می‌کنند که فلان اتفاق‌ها افتاد. بیشتر از مدرسه روایت کرده‌ام اما همه‌اش مدرسه نیست. دعواهای دائمی‌ام با همه‌ی اطرافیانم را هم به همراه فحش‌های مربوطه منعکس کرده‌ام. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم با همه سر جنگ داشته‌ام؛ از برادرم محمد گرفته تا شبگرد محله و خانمی که می‌آمد کمک مادرم و معلم و مدیر و ناظم و همشاگردی‌ها و هم‌محلی‌ها و …. گهگاه به خبرهای مهم هم اشاره کرده‌ام.

نوشته علی گنجه ای

۱۷ خرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۲:۵۱ ب.ظ

ولیک بخون جگر شود!

۱۰ دیدگاه

ابتدایی که بودیم، من و برادرم یک دفتر داشتیم که تویش نوشته‌های پشت ماشین‌های باری را یادداشت می‌کردیم. گاهی به همراه مشخصات ظاهری ماشین و پلاکش و این که کجای ماشین چی نوشته، گاهی هم همینجوری خشک و خالی فقط خود عبارت را می‌نوشتیم. معمولا هم چیزی نوشته بودند در حد سلطان غم مادر و عشق من زلیخا و وطنم اهواز و یا ابوالفضل و از این جور چیزها. یکی‌مان (آن که نوبتش بود صندلی جلو بنشیند) نوشته را بلند می‌خواند و آن یکی توی دفتر می‌نوشت. غریبه‌ای هم اگر توی ماشین بود معمولا تشویق‌مان می‌کرد که چقدر آسان و روان می‌خوانیم و چقدر دست‌مان به نوشتن تند است و ….

هیچ وقت یادم نمی‌رود آن روز را که رسیدیم به وانتی که پشتش نوشته بود «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود و لیک به خون جگر شود»!

من توی زندگی‌ام با خیلی واقعیت‌های تلخ و هولناکی روبرو شده‌ام ولی هیچکدامشان به تلخی و هولناکی این نبوده که آن روز فهمیدم با همه‌ی چهار کلاس سوادی که دارم و با معدل ۲۰ و با آن همه احسنت و صد آفرینی که چپ و راست از معلم‌ها می‌گرفتیم، هنوز هم جمله‌هایی به زبان فارسی پیدا می‌شوند که نه تنها معنای‌شان را نمی‌فهمم، سهل است، از رو هم نمی‌توانم بخوانم‌شان!

سال‌ها بعد بود که فهمیدم «ولیک» یک کلمه نیست و «بخون» هم ربطی به خواندن ندارد!

پی نوشت: چه تصادفی! همین الان در گودر دیدم که گل آقا کتابی را معرفی کرده به نام «اتول نامه، فرهنگ ماشین نوشته ها در ایران»! نوشته سید جمال هادیان طبائی زواره. خودتان بخوانید: «ما که رسوای جهانیم غم عالم پشم است»

نوشته علی گنجه ای

۲ خرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۲:۴۰ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

سال سی و سوم

۳۷ دیدگاه

33logo تمام سال سی و دوم به علاوه چند روز اضافه صرف بالاخ شدن شد. امروز که نهم آبان باشد، یک سال و چند روز از خدمت‌مان گذشته و سی و دو سال از عمرمان. کلا از چس‌ماهی درآمده‌ایم …

بالاخ شدن

نوشته علی گنجه ای

۹ آبان ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۴ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

فال حافظ جدید …

۶ دیدگاه

«خیز و در کاسه‌ی زر آب طربناک انداز
پیشتر زان که شود کاسه‌ی سر خاک‌انداز» …

من اینطور تفسیر کردم که: «تا دیر نشده به همان فال قدیمی بچسب و عمل کن»

نوشته علی گنجه ای

۱۲ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۹:۴۳ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

فال حافظ قدیمی

۲۳ دیدگاه

«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»

سال هشتاد، در آن جو یاس و ناامیدی، فال از حافظ گرفتم که بمانم یا بروم. از این واضح‌تر نمی‌توانست بگوید که برو! نمی‌دانم چرا ماندم؟ ولی بعدها خودم را دلداری دادم که خودش هم تا لب دریا رفت و برگشت…

نوشته علی گنجه ای

۳۱ خرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۹:۲۱ ق.ظ

در دسته درباره‌ی من

نوروز ۸۸ از آقای ح تا آقای ح

۱۲ دیدگاه

طفلک نوروز ۸۸، خیلی در خانه‌ی من و همسر گرامی جدی گرفته نشد! نه هفت سین چیدیم و نه رخت نو خریدیم و نه خانه تکانی کردیم و نه حتی به هم عیدی دادیم! یعنی آنقدر سرگرم سر و سامان دادن خانه و راه انداختن نقاش و نجار و بنا و خرید خرده‌ریز و چیدن وسایل بودیم که نفهمیدیم اسفند کی تمام شد.

آخرهای سال ۸۷ همه بلاتکلیف بودند … پادگان بلاتکلیف بود و نمی‌دانست چه روزهایی را تعطیل اعلام کند و چه روزهایی را کاری… شرکت بلاتکلیف بود و نمی‌دانست چقدر می‌خواهد پاداش بدهد یا ندهد… پدر و مادرم بلاتکلیف بودند که آیا اصولا می‌خواهند نوروز را چگونه بگذرانند … ما هم بدمان نمی‌آمد برویم سفر اما نمی‌دانستیم از کی تا کی می‌خواهیم با چه کسی کجا مسافرت برویم یا نرویم!

از آن طرف من هم مثل همه‌ی سربازهای چس‌ماه در مصرف مرخصی استحقاقی خسیس‌ام و کلا توی ذهنم این بود که تا بیست و هشتم اسفند بروم پادگان و بعد، یک هفته برویم مسافرت و دوباره از هشتم فروردین برگردم پادگان و چند روز مرخصی استحقاقی بیشتر ذخیره شود برای آخر خدمت.

کسی که خیلی در تعیین شدن تکلیف نوروزمان تاثیر داشت، یک سرباز فراری بود به اسم آقای ح. این آقای ح، ۲۴ خرداد ۸۳ از پادگان فرار کرده بود و صبح روز ۲۴ اسفند برگشته بود و با نگرانی و اضطراب از هر کس که دم دستش بود می‌پرسید «حالا من باید چیکار کنم؟» چشم‌تان روز بد نبیند که هر چقدر توضیح می‌دادیم که باید بروی دادسرا و وقتی حکم قطعی گرفتی برگردی و ببینیم چکاره‌ای، توی مخش نمی‌رفت و هنوز جمله‌ی ما تمام نشده، با دستپاچگی و نگرانی می‌پرسید: «یعنی حالا من باید چیکار کنم؟»… حتی من یکی دوبار گفتم که «ببین آقای ح! ایندفه برات توضیح میدم، دیگه نمی‌گم، خوب گوش کن…» و وقتی توضیحاتم تمام می‌شد دوباره همان آش و همان کاسه…

خلاصه تا نزدیک ظهر همه‌مان را کلافه کرد و من به این نتیجه رسیدم که واقعا لازم است یک مدت طولانی از هر چه سرباز فراری و عفو انرژی هسته‌ای و اضافه دفترچه اعزام و کسر خدمت بسیج و برگ سبز و زرد و قرمز و آبی و نارنجی است دور باشم و گور پدر مرخصی استحقاقی که الان به درد من نخورد و همانجا برداشتم و ۹ روز مرخصی تقاضا کردم برای همه روزهای غیر تعطیل از ۲۵ اسفند تا ۱۵ فروردین …

در مورد هماهنگی با دیگران هم تصمیم گرفتیم به جای این که ما با دیگران هماهنگ شویم، آنها خودشان را با ما هماهنگ کنند. پس به همه اعلام کردیم که ما صبح روز ۲۸ اسفند راه می‌افتیم طرف شیراز و صبح روز ۱۰ فروردین هم برمی‌گردیم تهران. انعطاف‌پذیری هم که حرفش را نزن! حالا این وسط خیلی‌ها بودند که صد بار تصمیم‌شان را عوض کردند که با ما بیایند یا نیایند ولی ما روی برنامه‌ی خودمان بودیم.

توی شیراز هم این قضیه استقلال سر جای خودش بود. یعنی فکرش را بکنید که برای خانواده‌ی همسر گرامی، فقط از تهران ۱۵ نفر مهمان رسیده بود و خیلی طبیعی بود اگر سر سفره‌ی شام یا نهار ۴۰ نفر نشسته باشند (با حساب خود اعضاء خانواده و همسران و کودکان‌شان و گاهی هم اقوام نزدیک). این جمع هر وقت می‌خواست کاری بکند یا جایی برود حداقل دو سه ساعت رایزنی و بحث و جدل و دعوا و گیس و گیس‌کشی داشت و آخرش هم می‌دیدی که یکی قهر کرده و یکی دارد گریه می‌کند و … اما من و همسر گرامی برای خودمان می‌رفتیم و می‌آمدیم و کاری به کار کسی نداشتیم.

من خیلی توی این مدت سربازی عادت کرده‌ام به سحر خیزی. صبح‌ها بیدار می‌شدم و گاهی تنهایی و گاهی به اتفاق همسر گرامی می‌رفتم کوه و پیاده‌روی و گردش و ساعت ۹-۱۰ که برمی‌گشتم بقیه داشتند خمیازه می‌کشیدند و چشم‌هایشان را می‌مالیدند که سفره‌ی صبحانه را درست ببینند. یک سری جاها را هم از همان اول سفر قرار گذاشتیم که برویم و ببینیم که تقریبا به دیدن نصف‌شان رسیدیم.

خلاصه نوروز با اینکه خیلی غریبانه آمد اما خیلی خوش گذشت و پر از شادی و نشاط بود و کلی روحمان تازه شد و انرژی ذخیره کردیم برای سال ۸۸ که اول تا آخرش باید سرباز باشیم و قاعدتا کمی سخت می‌گذرد.

امروز روز تسویه حساب افسرهایی بود که درست یک سال قبل از من اعزام شده‌اند. تعدادشان زیاد بود و سرمان حسابی شلوغ شده بود …. وسط همین گیر و دار دوباره سر و کله‌ی آقای ح پیدا شد که از دادسرای نظامی برگشته بود و حالا باید حالی‌اش می‌کردیم که ۲۰ روز دیگر از خدمتش باقی مانده و هیچ راهی غیر از گذراندن این ۲۰ روز ندارد…

نوشته علی گنجه ای

۱۵ فروردین ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۳۵ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

ذوق رانندگی و خاطرات بی‌گواهینامگی!

۱۷ دیدگاه

پسرها از همان کودکی ذوق رانندگی دارند و معمولا فردای روز تولد هیجده سالگی باید پشت در آموزشگاه‌های رانندگی و توی شهرک آزمایش دنبال‌شان بگردید.

ذوق رانندگی

نمی‌دانم من خیلی بی‌ذوق بودم یا خیلی تنبل که تصدیق گرفتنم تا بیست و هشت سالگی به تاخیر افتاد و وقتی برای گرفتن گواهینامه‌ی صد تومانی سراغ یکی از آموزشگاه‌ها رفتم، بین بچه‌های هیجده ساله حکم پدربزرگ کلاس را داشتم! کمی هم از این بابت خجالت می‌کشیدم.

توی این فرجه‌ی ده‌ساله هم خیلی خاطره‌های بی‌گواهینامگی دارم! مثلا یکبار داشتم توی خیابان رد می‌شدم، آقایی جلویم را گرفت و گفت که ماشینش روشن نمی‌شود و از من خواست پشت فرمان بنشینم تا او هل بدهد و روشن شود! من هم رویم نشد که بگویم بلد نیستم و نشستم پشت فرمان و فقط شانس آورد که توی سرپایینی ماشینش را به یکی از ماشین‌های پارک شده کنار خیابان نزدم!

یکبار دیگر که همراه دوتا از دخترهای همکارم توی ترافیک گیر افتاده بودیم و در اثر ناشی‌گری راننده، راه یک ماشین دیگر را بسته بودیم، پیاده شدم و از راننده‌ی آن ماشین خواستم کمی عقب برود تا راه هر دومان باز شود! خیلی شاکی و عصبانی گفت «آقا خودت بشین پشت فرمون!» من هم بی اینکه خودم را از تک و تا بیندازم گفتم «نه! تازه گواهینامه گرفته، می‌خوره توی اعتماد به نفسش!»

توی آن آموزشگاه هر کس گیر می‌داد که «شما چند سالتان است؟» و «چطور تا حالا گواهینامه نگرفته‌اید؟» کمی دروغ و دلنگ تحویلش می‌دادم که آن وقت‌ها این آموزشگاه‌ها نبود و برای گواهینامه باید می‌رفتی شهرک آزمایش و از پنج صبح توی صف می‌ایستادی و … خلاصه اینکه کمی از خاطرات دوستان دوره‌ی دانشگاه را که مصیبت‌ها برای تصدیق‌گرفتن کشیدند، به جای خاطرات خودم تعریف می‌کردم و مساله درز گرفته می‌شد.

وقتی کلاس تئوری و شهر تمام شد و رفتیم برای امتحان شهر، (خانم سرهنگ بداخلاقی هم امتحان می‌گرفت) توی صف آقایی هم سن و سال خودم جلوی من بود که خیلی هم استرس داشت… یک دفعه بی‌مقدمه برگشت و مفصل تعریف کرد که هفته‌ی پیش امتحان شهر را داده و قبول شده و فقط شناسنامه همراهش نبوده (دروغ شاخداری است چون سه بار شناسنامه را چک می‌کردند) و سرهنگی که امتحان گرفته گفته هفته‌ی دیگر با شناسنامه‌ات بیا و من فقط مهر قبولی را برایت می‌زنم و برو! …چند خاطره دیگر هم تعریف کرد که چطور در سال‌های پیش هم چندین بار در امتحان شهر قبول شده ولی هر بار به دلیلی نتوانسته تصدیقش را بگیرد.

کاملا برایم قابل درک بود که مثل من (گیرم خیلی بیشتر از من) به خاطر سن بالایش خجالت می‌کشد و دروغ‌هایش هم به همین نسبت شاخدارتر از دروغ‌های من است! فقط کنجکاو بودم که امتحان دادنش را ببینم …

آنروز تا ظهر معطل شدیم و آخرین چهار نفری که توی ماشین نشستند برای امتحان شهر ما بودیم و این بنده‌ی خدا اولین نفر بود که پشت فرمان نشست… چشمتان روز بد نبیند که آنقدر دستپاچه و آشفته بود که فکر می‌کردی دفعه‌ی اولش است پشت ماشین می‌نشیند و ظرف ۲۰-۳۰ ثانیه هم توسط خانم سرهنگ مرخص شد!

نوشته علی گنجه ای

۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ ساعت ۵:۵۴ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من