نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «درباره‌ی من»

این شریفیا!

۲۳ دیدگاه

«آره من هم باید هم دانشکده‌ای شما می‌شدم اما خودم نخواستم… یعنی باورتون نمیشه من سال ۸۱ با رتبه ۱۷ دانشگاه قبول شدم و وقتی که نتایج اومد، همه اومدن بهم گفتن برو سازمان سنجش اعتراض کن و من باید به تک تکشون توضیح میدادم که خودم دانشگاه تهران رو اول زدم… آخه دوتا موضوع بود… هم یه سری رفیقام رفته بودن دانشگاه تهران و می‌خواستیم با هم باشیم… هم اینکه این شریفیا… می‌بینی پسره پیرهن و شلوار نخی پوشیده با کفش کتونی! من حاضرم بمیرم ولی با همچین آدمی همکلاسی نباشم!»

دیروز با سیاوش دیباج سوار خطی‌های سیدخندان-پونک شده بودیم و داشتیم می‌رفتیم خانه… این سیاوش خان دیباج یکی از محترم‌ترین و باشخصیت‌ترین و فرهنگی‌ترین همکاران ما است که تازگی‌ها، هم در شرکت به اتاق روبرویی من منتقل شده و هم فهمیده‌ایم که خانه‌هایمان خیلی به هم نزدیک است. خلاصه یکی دو روزی است که شب‌ها با هم می‌رویم خانه و کلی دیالوگ‌های فرهنگی لذت بخش داریم.

توی آن خطی کذایی هم داشتیم از کلاس ستاره‌شناسی که این روزها می‌رود صحبت می‌کردیم و از فریدون جنیدی یاد می‌کردیم و درباره خط پهلوی و امکان رواج مجددش می‌گفتیم… که رسیدیم به ته خط و موقع پیاده‌شدن، بغل دستی‌مان از سیاوش درباره‌ی کلاس ستاره‌شناسی پرسید و سیاوش هم که گفتم خیلی آدم مودبی است تعارف کرد که ایمیلت را بده تا جزوه‌هایش را برایت بفرستم… لای صحبت‌ها نمی‌دانم چه شد که طرف پراند که من کامپیوتر و حقوق می‌خوانم و سیاوش هم گفت که ما هم مهندس کامپیوتریم و من دانشگاه آزاد درس خوانده‌ام و ایشان (یعنی من) شریف!»

آقا اسم شریف که آمد انگار طرف را برق گرفته باشد! کمی مِن‌مِن کرد و آن پاراگراف اول را یک نفس (انگار که حفظ کرده باشد) ادا کرد!… من کمی هاج و واج شدم و کمی هم بدم آمد ولی جرات نکردم جلوی سیاوش (که خیلی اصول اخلاقی سفت و سختی دارد) چیزی بگویم!

فکر می‌کنم همه‌ی کسانی که دانشجو یا فارغ‌التحصیل شریف هستند، کلی خاطره دارند از پیشداوری‌ها و تصویرهای ذهنی که دیگران در مورد «شریفی‌ها» دارند و گهگاهی آن را بروز می‌دهند… من که همه جورش را دیده‌ام!

پ.ن: به سرم زده این پیشداوری‌ها و تصویرهای ذهنی را جمع‌بندی کنم و بنویسم. اگر خاطره‌ی مربوطی دارید برایم بفرستید لطفا!

نوشته علی گنجه ای

۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۲۳ ق.ظ

در دسته درباره‌ی من

در مصایب پزشک یا مهندس کامپیوتر بودن!

۲۷ دیدگاه

داشتیم بررسی می‌کردیم که ببینیم پزشک‌ها بدبخت‌ترند یا مهندسان کامپیوتر! محمد صادقی ادله‌ی قاطعی آورد و ثابت کرد که مهندسان کامپیوتر!

دکترها خیلی شاکی‌اند از این که به هر کس می‌رسند یاد دردهایش می‌افتد و انتظار ویزیت و مشاوره‌ی رایگان (به قول زبل‌خان مفتگانی) و سرپایی دارد. ولی به این نکته اشاره نمی‌کنند که معمولا سر و ته این ویزیت با یکی دو جمله‌ی عمومی و تجویز یکی دو پرهیز ساده از چربی و سرخ‌کردنی و چیپس و پفک هم می‌آید.

مهندسان کامپیوتر به هرکس می‌رسند باید برای کامپیوتر پسرش ویندوز نصب کنند و مشورت دهند که کدام کارت گرافیکی یا رم بهتر است و چه آنتی‌ویروسی بهتر در مقابل هکرها جواب می‌دهد و کجا لپ‌تاپ قسطی با شرایط خوب می‌فروشند! بعد هم کی جرات دارد بگوید من نصب ویندوز بلد نیستم و کامپیوتر خودم هم آنتی‌ویروس ندارد و لپ‌تاپم را هم نقدا از مجتمع پایتخت خریده‌ام! «چی؟ مگه تو مهندس کامپیوتر نیستی؟»

نوشته علی گنجه ای

۱۶ اسفند ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۴۶ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

رگه‌های جدید در آشفتگی نژاد ما و کشف نسبت فامیلی با «کوتول شاه شلمانی»

۱۸ دیدگاه

یکی از سخت‌ترین سوالاتی که گاهی مجبور می‌شوم جواب بدهم این است که «کجایی هستی؟»

اجداد ما (پدربزرگ جد بزرگ) زمان فتحعلی‌شاه قاجار که آران از ایران جدا شد، از گنجه مهاجرت کردند و آمدند رشت. یعنی ما یک جورهایی ترک رشتی هستیم. از آن طرف خانواده‌ی مادری اصفهانی هستند. و ما قم به دنیا آمده‌ایم و اراک بزرگ شده‌ایم. یعنی می‌شویم ترک رشتی اصفهانی قمی اراکی ساکن تهران! (ضایع‌تر از همه‌اش این است که توی شناسنامه‌مان نوشته متولد قم و صادره از قم و ما چقدر ذوق کردیم که وقتی گواهینامه گرفتیم دیدیم که محل تولد را ننوشته!)

امروز افتتاحیه‌ی نمایشگاه خطاطی و تذهیب زن‌عمو و خواهرش بود در آن گالری که توی خیابان ولیعصر کمی پایین‌تر از چهارراه طالقانی است. به همین مناسبت رفته بودیم آنجا و عمو را دیدیم که مطلع‌ترین فرد فامیل در رابطه با تاریخچه‌ی اجدادی محسوب می‌شود و آگاه شدیم که یک رگه‌ی خفیف عربی هم داریم (یکی از مادربزرگ‌ها سید بوده است) و زن جد بزرگ هم دختر «کوتول شاه شلمانی» بوده!

این «کوتول شاه» زمان قاجار کیا و بیایی داشته و پدر نقل می‌کند که زمان بچگی‌اش در رشت ضرب‌المثل بوده که به هرکس خودش را خیلی می‌گرفته می‌گفته‌اند :«انگار پسر کوتول خان شلمانی است». یک قلعه هم به اسم قلعه‌ی کوتول خان طرف‌های رشت هست که واجب شد برویم و ببینیم.

نوشته علی گنجه ای

۲ بهمن ماه ۱۳۸۶ ساعت ۸:۵۵ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

سربازگیری ۱۳۱۸

۴ دیدگاه

این عکس مربوط به مراسم سربازگیری بندرانزلی است در سال ۱۳۱۸٫ خوب، معلوم است که آن جوانان گردن‌شکسته‌ای که پشت تصویر ایستاده‌اند هم مشمول سربازگیری واقع شده‌اند. یک عکس کوچک رضاشاه بالای تصویر از ایوان خانه‌ی پشت صحنه آویزان است (احتمالا آن موقع در بندر انزلی از این بزرگتر پیدا نمی‌شده). پدبزرگ پدر ما (پسر جد بزرگ) هم نفر نشسته سمت چپی است. احتمالا اگر می‌دانست نبیره‌اش که ما باشیم چقدر باعث و بانی این خدمت سربازی را لعن و نفرین می‌کنیم نمی‌رفت اینجا بنشیند و با این جوانان گردن‌شکسته عکس یادگاری بیاندازد.

سربازگیری 1318

نوشته علی گنجه ای

۴ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱:۵۵ ب.ظ

یادمان میاورند…

۱۳ دیدگاه

سوتی یادمان می‌آید… هر چه هم که یادمان رفته باشد دوستان یادمان می‌آورند!

با کیوان برای سپنتا یک برنامه‌ی Accounting نوشته‌ایم که هنوز هم بعد از چهار سال دارد کار می‌کند… در مرحله تست برنامه، پیام‌های خطا و توضیحات برنامه، عبارات خیلی رکیکی بودند توی این مایه‌ها که مثلا: «[...] پسوردتو درست وارد کن» یا «کاربر [...] مورد نظر یافت نشد الاغ» و …

وقتی برنامه را می‌خواستیم زیر بار ببریم نشستیم و همه‌ی پیام‌های مستهجن را اصلاح کردیم و همه چیز را تست کردیم و برنامه‌ عملیاتی شد و همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا ساعت ۹ صبح که خانم ت. از بخش فروش زنگ زد…

خانم ت.: الو؟ آقای گنجه‌ای؟

من: جانم؟ سلام

خانم ت: این برنامه‌تون خیلی حرف‌های زشتی می‌زنه!

من (با رنگ پریده): چی مثلا؟

خانم ت: وقتی logout می‌کنم میگه برو گمشو!

من (با رنگ طبیعی و بعد از یک نفس راحت): ئه؟؟؟ جدی میگید؟؟ باشه باشه همین الان درستش می‌کنم!

نوشته علی گنجه ای

۱ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۰:۲۷ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

به یاد سوتی کیوان…

۷ دیدگاه

کیوان سیدی کامنتی برای «سوتی می‌دهییییییم …» گذاشت و مرا یاد جریانی انداخت که بعد از چهار سال، هنوز هم عرق شرم بر چهره‌مان می‌نشاند.

آن وقت‌ها خانه‌ی فعلی‌ام را تازه تحویل گرفته بودم و یکسالی کیوان خان همخانه‌ی من بود. همسایه‌ی دیوار به دیوارمان هم مادر و دختری بودند. خانه‌های آپارتمانی این روزها هم که می‌دانیم چقدر عایق‌بندی صوتی دارند.

یکبار با کیوان نشسته بودیم توی اتاق خواب و داشتیم در مورد مسائل انتزاعی صحبت می‌کردیم. کیوان بطور عادی حرف‌زدنش خیلی بلند است و وقتی که به هیجان می‌آید یا نکته‌ی بدیعی به ذهنش می‌رسد، دیگر تقریبا داد می‌زند. حالا وسط صحبت یک دفعه به ذهن کیوان خطور کرد که مصرف سیر (همان که بوی خوبش معروف است) چه تاثیر احتمالی بر مسائل انتزاعی مورد بحث می‌تواند داشته باشد و ایده‌اش را چنان داد زد که از توی کوچه هم شنیده می‌شد. من از تصور این که مادر و دختر همسایه صحبت‌های ما را شنیده باشند سرخ شده بودم و داشتم با خودم فکر می‌کردم که آنها این وقت روز خانه هستند یا نه؟ که صدایی از خانه‌ی همسایه آمد که نشان می‌داد هستند و اتفاقا درست جایی نشسته‌اند که صدای ما را به وضوح تمام می‌شنوند! خلاصه هر بار که با همسایه رودررو می‌شدیم، دلمان می‌خواست زمین دهان باز کند و …

نوشته علی گنجه ای

۱ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۴:۰۷ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

خاطرات پیرمردانه ما و وحید بهلول

۸ دیدگاه

خاطرات پیرمردانه‌ای که با پسردایی تعریف کرد، ما را یاد قضیه‌ی سر کار رفتن وحید بهلول انداخت … حالا که ایمیلی زده و اجازه داده که نقل کنم، برایتان می‌گویم…

سال هفتاد و سه بود و ما سال اول کامپیوتر بودیم و این وحید خان بهلول هم همکلاسی ما بود از سرخس. از همان موقع خیلی آدم فعال و اکتیوی بود و از یک پای ثابت «انجمن علمی دانشجویان کامپیوتر ۷۳» بود و در یکی از جلسات هم یک سخنرانی در مورد ویروس‌های کامپیوتری ارائه کرده بود. سایت دانشکده هم یک شبکه داشت با سیستم‌عامل Novel Netware. (آنوقت‌ها هنوز Windows NT نیامده بود و لینوکس هم داشت تازه پا می‌گرفت). توی شبکه‌ی دانشکده، دانشجویان سال بالایی شناسه داشتند و به جای نام کاربری، شماره دانشجویی خودشان را وارد می‌کردند ولی ما سال اولی‌های توسری‌خور شناسه نداشتیم و باید همه‌مان با کاربر Guest وارد می‌شدیم.

یک خانم چادری توی هم‌کلاسی‌های ما بود به اسم خانم ب. که خیلی مذهبی بود و حافظ نصف قرآن بود و فکر می‌کنم سهمیه‌ای هم بود چون وضع سوادی‌اش خیلی ضایع بود. ما یکروز توی سایت نشسته بودیم که دیدیم این خانم ب. آمد و به جای اینکه مثل همه سال اولی‌ها با guest وارد شود، شماره دانشجویی‌اش را زد و بعد هم به جای پسورد زد: tttyyy (هنوز بعد از ۱۳ سال یادمان است که رمزش چه بود!) خلاصه ما کلی حرص خوردیم که چه معنی دارد ما شناسه نداشته باشیم و این داشته باشد و چند روز بعد رفتیم به آقای مقدم که مسوول سایت بود رو انداختیم و یک شناسه برای خودمان گرفتیم. شناسه را که گرفتیم اولین کارمان‌ این بود که ببینیم از ۷۳ای‌ها غیر از ما چه کسانی اکانت دارند؟ من بودم و خانم ب. وحید بهلول و سهیل غیاثی.

رگ مردم‌آزاری ما جنبید و با شناسه خانم ب. وارد شدیم و یک ایمیل عاشقانه از قول او فرستادیم برای سهیل غیاثی (برای سیستم Netware یک برنامه‌ی ایمیل داخلی بود به اسم Pegasus Mail که روی سایت ما هم نصب شده بود). فردایش ایمیل خانم ب. را که چک کردیم دیدیم سهیل‌خان غیاثی یک ایمیل خیلی مودبانه فرستاده است و اصل ایمیل را هم ضمیمه کرده و نوشته که سرکار خانم ب. من چنین ایمیلی از شما دریافت کرده‌ام و مطمئنم که Fake است و لطفا رمز عبورتان را عوض کنید. خانم ب که ایمیل نمی‌دانست چیست، خودم به جایش جواب دادم که خیلی ممنون و رمزم را عوض کرده‌ام و از این حرف‌ها…

فردای آن روز وحیدخان بهلول با حمید ضرابی‌زاده توی سایت نشسته بودند و داشتند یک برنامه‌ی C می‌نوشتند که باز رگ مردم‌آزاری ما جنبید و یک ایمیل دیگر از خانم ب. برای وحید نوشتیم که Mr. Bohloul I Love you و از این حرف‌ها… بعد هم بلافاصله logout کردیم و رفتیم بالای سر وحید و همزمان ایمیل هم به دستش رسید. وحید اول ذوق کرد که ایمیل برایش آمده، برنامه را save کرد و خارج شد و ایمیل را که خواند گل از گلش شکفت! قیافه‌اش خیلی دیدنی شده بود. بعد هم یادش افتاد در فرم نظر سنجی آن کنفرانسی که در باره‌ی ویروس‌ها برگزار کرده، خانم ب. کلی تشکر و تقدیر برایش نوشته!! خلاصه یک چند روزی گذشت و ما هر روز ایمیل خانم ب. را چک می‌کردیم و خبری نبود تا اینکه یک ایمیل از وحید رسید که :«Be ware of account tiefs» (یک h توی thief جا انداخته بود). من هم جواب دادم که «tank you Mr. Bohloul» آن روز عصر باید می‌بودید و می‌دیدید که وحید با چه ذوقی داشت قضیه را برای من تعریف می‌کرد و چه حالی کرده بود که خانم ب. با این ظرافت غلط املایی‌اش را گوشزد کرده!

نوشته علی گنجه ای

۱ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۲۷ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

خاطرات پیرمردانه من و پسردایی

۱۲ دیدگاه

پسر دایی دیشب شام مهمان ما بود و دو نفری نشستیم و مثل پیرمردهایی که خاطرات دوران احمدشاه را برای جوانان تعریف می‌کنند، از خاطرات روزهای اول اینترنت برای همسر گرامی می‌گفتیم و او هم با علاقه و تعجب گوش می‌کرد…

آنوقت‌ها (سال ۷۴) دانشگاه شریف با یک خط ۹٫۶kbps به اینترنت وصل شده بود و یک خط dial-up هم داشت که فقط اساتید می‌توانستند شب‌ها از خانه به اینترنت دانشگاه وصل شوند. روی یک PC هم برنامه‌ای نصب کرده‌ بودند که کار Routing را انجام بدهد. به نگهبان مرکز محاسبات هم سپرده بودند که ساعتی یک بار به این PC سر بزند و «کلید بزرگه» را فشار دهد (Enter) اگر توی صفحه هیچ اتفاقی نیفتاد یعنی کامپیوتر «قفل کرده» و نگهبان باید «کلید قرمزه» را فشار دهد (Reset).

من شناسه و رمز آقای ر. را گرفته بودم و یک شب پنج‌شنبه با بهنام (پسردایی) با مودم ۲۴۰۰bpsاش از ساعت ۸ شب شروع کردیم به گرفتن شماره دانشگاه… حدود ساعت ۱۰ بالاخره صدای جیغ مودم را شنیدیم و وصل شدیم و تا ساعت سه بعدازظهر فردایش وصل بودیم. هیچ کار مهمی هم نداشتیم ولی ذوق اینترنت داشت ما را می‌کشت! شنبه که نرفتم دانشگاه ولی یک‌شنبه که رفتم دیدم اطلاعیه زده‌اند که از این به بعد اتصال تلفنی به اینترنت کوپنی شده است (فکر می‌کنم هرکسی ۲۰ دقیقه در روز وقت داشت)

یکی دو سال بعدش وضع اینترنت بهتر شده بود… فکر می‌کنم ICQ که جد بزرگ Messengerها محسوب می‌شود تازه آمده بود یا چیزی به آمدنش نمانده بود و چند تا چت‌روم HTML-based ایرانی هم پیدا شده بود که اسم یکی‌شان Arizona بود و دیگری گلستانه. این گلستانه برای خودش مجمع جالبی بود و پایه‌های ثابتی هم برای خودش داشت که صد البته یکی‌اش من بودم و یکی بهنام.

آن موقع شرکت‌هایی مثل ندا رایانه و البرز و شاید یکی دو تای دیگر اینترنت برای مصرف خانگی می‌فروختند ولی قیمت‌شان خیلی خیلی گران بود و بنابراین باز هم بهنام از حساب آقای ر. وصل می‌شد به دانشگاه و توی همین چت‌روم گلستانه با یک دختر اماراتی دوست شده بود و کلی کارشان بالا گرفته بود. خانم اماراتی خیلی هم عشق ایران بود و تمام فوتبالیست‌های ملی و باشگاهی ایران را می‌شناخت و برادرهای خیلی غیرتی‌ای هم داشت که خیلی کنترلش می‌کردند. خیلی هم خرپول بودند.

خلاصه روزها اینطور می‌گذشت تا محمد رضا س. (این شخصیتی بسیار جالبی است که باید یکبار مفصل درباره‌اش بنویسم) به من گیر داد که تو که با اینترنت سر و کار داری بیا و آدرس یک دختر خوشگل ایرانی خارج از کشور را به من بده و من دوست شوم و از این حرف‌ها…

من اول گشتم و آدرس ایمیل یک دختر افغانی به نام خورشید را پیدا کردم و گفتم بیا این هم آدرس ایمیل و س. هم ایمیلی نوشت به سبک نامه‌های عاشقانه روستاییان زمان صفویه، تقریبا اینجوری که «من به خورشید و طلوع و غروبش خیلی علاقه دارم پس بیا با هم دوست شویم» (نامه پینگلیش بود) جوابی که خورشید خانوم داد تا سال‌ها سوژه‌ی خنده‌ی ما و دست گرفتن برای جناب س. بود. فکر کنید به فارسی دری با حروف لاتین نوشته‌ بود که من خیلی خوشحالم از آشنایی‌تان و من به دانشگاه میروم شما به کجا می‌روید و از این حرف‌ها… خدا لعنت کند کسی را که ایمیل یاهوی مرا هک کرد و تمام این نامه‌ها از دستم رفت.

خلاصه خورشید و س. چند ایمیلی رد و بدل کردند و دوباره س. به من گیر داد که بیا و یک دختر ایرانی خارج از کشور دیگر برایم پیدا کن. توی همین چت‌روم گلستانه یک دختر شر و شلوغ ایرانی بود به اسم سارا (اگر اشتباه نکرده باشم). برای اینکه سوژه‌ی خنده‌ی چند سال دیگرمان هم مهیا شود به این سارا گفتم ایمیل بزند به س. و طرح دوستی بریزد و …

فردایش سارا توی روم گفت که این آقا رضای شما «خیلی با حاله» و من که ایمیل زدم تحویلم نگرفته و از این حرف‌ها. من هم گفتم که نه دوباره ایمیل بزن و کمی هم از مشخصات ظاهری س. برایش نوشتم و گفتم که بگو من تو را می‌شناسم و عاشق وجناتت شده‌ام و می‌خواهم دوست شویم و از این حرف‌ها…

چند روز بعد دوباره گفت که نه مرا تحویل نگرفته و اصلا «پا نداده». رفتم سراغ س. و پرسیدم که تو چرا ایمیل‌هایت را درست جواب نمی‌دهی؟ گفت من اصلا ایمیلم را چک نکرده‌ام و این چند روز قم بوده‌ام (قمی بود) بدو بدو رفتم دانشگاه و سارا را پیدا کردم و پرسیدم به چه آدرسی ایمیل زده‌ای؟ آدرس را که دیدم دو دستی زدم توی سر خودم! به آقای ر. ایمیل زده بود!

درست چند دقیقه بعد بهنام زنگ زد که من نمی‌توانم به اینترنت وصل شوم. معلوم شد که آقای ر. رمزش را عوض کرده است… خلاصه… یک ماهی سراغ آقای ر. نرفتم تا آب از آسیاب بیافتد و جریان یادش برود و تمام این یک ماه هم دختر اماراتی می‌آمد توی گلستانه و دنبال پسردایی می‌گشت و گریه و زاری راه می‌انداخت و مرا به تمام مقدسات قسم می‌داد که واقعا برای بهنام مشکل Account پیش آمده یا دلیل دیگری دارد؟ آخر سر هم برای بهنام پول حواله کرد تا یک Account شش‌ماهه نامحدود از ندارایانه بگیرد!

بعد از یک ماه رفتم سراغ آقای ر. و همین که از در رفتم تو، قبل از سلام و علیک پرسید: «علی تو آدرس ایمیل مرا به کسی داده‌ای؟» من هم حاشا کردم و تا همین حالا هم زیر بار این قضیه نرفته‌ام! خلاصه تعریف کرد که ایمیلی گرفته از دختر خانمی که بیا با هم دوست شویم، جواب داده که اشتباه گرفته‌اید، بعد دختر خانم دوباره ایمیل زده که نه اشتباه نگرفته‌ام تو اسمت محمدرضا است و ریش می‌گذاری و عینک می‌زنی و قدت متوسط است (این مشخصات در مورد هر دو نفر صدق می‌کرد) و من دیده‌ام و عاشقت شده‌ام و بیا دوست شویم! آقای ر. هم مطمئن شده بود که یکی از دشمنانش توی دانشگاه دارد برایش پاپوش درست می‌کند و رفته بود آموزش دانشگاه دنبال اسم سارا گشته بود و بعد هم کلی کارآگاه بازی دیگر در آورده بود تا مطمئن شد که اشتباهی رخ داده!

نوشته علی گنجه ای

۲۸ آذر ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۱۶ ب.ظ

در دسته درباره‌ی من

وقتی علی بیدار میشود…

۷ دیدگاه

یکبار فکر می‌کنم سال اول یا دوم دبیرستان بودم که صبح دیدم فرش توی پاگرد خانه کثیف است و انگار کسی گلاب به رویتان آنجا کمی بالا آورده باشد. پرس و جو که کردم فهمیدم نصفه شب چیزی توی گلوی خواهر کوچکم گیر کرده بوده و داشته خفه می‌شده، پدرم هم خانه نبود و مادرم مرا بیدار کرده بود که ببریمش بیمارستان، من آنقدر گیج‌بازی در آورده بودم که مادرم بی‌خیال شده بود و رفته بود سراغ برادر بزرگم و داشته‌اند خواهرم را بیرون می‌برده‌اند که توی پاگرد بالا می‌آورد و راه نفسش باز می‌شود…

خواب من اینجوری است، یعنی به این آسانی‌ها بیدار نمی‌شوم و وقت بیداری هم زبانم پنج دقیقه‌ای زودتر از مغزم بیدار می‌شود و شروع می‌کنم به پرت و پلا گفتن و اگر قبل از بیدار شدن مغزم دوباره بخوابم، اصلا چیزی یادم نمی‌ماند…

یکی از دوستان دوران جوانی تفریحش این بود که دور و بر ساعت دو نیمه‌شب زنگ می‌زد و مرا بیدار می‌کرد و غش‌غش به پرت و پلاهایی که می‌گفتم می‌خندید… مثلا یکبار گفته بودم که دارم یک کتاب را از روسی به انگلیسی ترجمه می‌کنم! یا یکبار احوال دریا را از او پرسیده بودم …

حالا همسر گرامی هم دارد به تدریج صاحب کلکسیونی از پرت‌وپلا گویی من می‌شود. مثلا یکبار خانه خیلی سرد شده بود و مرا که بیدار کرده بود که بگوید خیلی سردش است، گفته بودم «مگه من بخاری‌ام؟»

نوشته علی گنجه ای

۲۷ آذر ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۰۸ ق.ظ

در دسته درباره‌ی من

طیاره سواری پدربزرگ مرحوم ما

۱۴ دیدگاه

جزء اسناد و مدارک پدر در آلبوم قدیمی‌اش، یک سری نامه پیدا کردیم از مرحوم پدربزرگ‌مان که از سفر حج به مادرشان نوشته بوده‌اند. نامه‌ها مربوط به سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۲ میشوند. همه‌ی نامه‌ها روی یک کاغذ چاپی است که به عربی بالای آن نوشته شده الحمدلله به صحت و سلامتی در تاریخ (جای خالی برای تاریخ هجری) مطابق با (جای خالی برای تاریخ میلادی) به سلامتی به مکه رسیدیم و حالمان خوب است و آب زمزم می‌خوریم و به همه سلام برسانید و به اینها هم سلام برسانید … آخر نامه یک جای خالی است که جای نوشتن فهرست کسانی است که باید به آنها سلام رسانده شود و پدربزرگ مرحوم متن نامه‌اش را در این جای خالی نوشته است.

پدربزرگ متن همه نامه‌ها را به مادرشان نوشته‌اند و به مادر گرامی گفته‌اند که مثلا از قول من به همه فامیل و عمه خانم و والد (پدر) سلام برسانید. من نامه‌ای ندیدم که خطاب به پدرشان نوشته باشند (ظاهرا روابط پدر-فرزندی اصلا خوب نبوده) و هیچ اسمی هم از همسرشان (مادر بزرگ مرحوم ما) نبرده‌اند که مثلا به همسرم هم سلام برسانید (ظاهرا این کار خلاف غیرت‌ورزی مرسوم در آن سال‌ها بوده)

در یکی از نامه‌ها که تصویرش را می‌بینید، مرحوم پدر بزرگ برای بار اول سوار هواپیما می‌شده و با شوق و ذوق قضیه را برای مادرش تعریف کرده:

«۶۶ نفر در یک طیاره بودیم مخصوصا بنده بیشتر قدم می‌زدم صحبت می‌کردم شوخی می‌کردیم (یعنی اصلا نترسیده بودم) شام ما را در یک جعبه بسته بودند در مقابل هر یک صندلی یک جعبه گذاشته بودند توی جعبه خوراکی به شرح زیر بود خیار یک عدد پامدور یک عدد (فکر می‌کنم به روسی یعنی گوجه فرنگی) تخم‌مرغ پخته یک عدد زردآلو دو عدد سبزی کوکو یک تکه پنیر یک تکه کاتلیت (همان کتلت) یک عدد پیچنیک (؟) ۵ عدد ما هم نوش جان کردیم توی طیاره وضو گرفتم نماز مغرب و عشاء را در طیاره خواندم خلاصه از هر جهت از طرف بنده خواطر (مرحوم پدربزرگ در همه نامه‌ها خاطر را نوشته‌اند خواطر) جمع باشید»

نامه پدربزرگ به مادرش

نوشته علی گنجه ای

۲۴ آذر ماه ۱۳۸۶ ساعت ۷:۲۸ ق.ظ

در دسته درباره‌ی من