نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «دسته بندی نشده»

وصله های تخت جمشید

۱۸ دیدگاه

pathch خودتان را جای سازندگان تخت جمشید بگذارید و تصور کنید که به هزار زحمت یک تخته سنگ چندین تنی را از معدن استخراج کرده‌اید و به صفه‌ی تخت جمشید انتقال داده‌اید و الان در حال شکل دادن آن هستید. حالا تصور کنید چه حالی می‌شوید اگر وسط کار متوجه شوید که جایی وسط سنگ پوک است یا رگه‌ی ناجوری دارد؟!

سازندگان تخت جمشید چند بار با چنین احساس ناخوشایندی مواجه شده‌اند و در پاسخ عقلشان را به کار انداخته‌اند و تصمیم گرفته‌اند که به جای دور انداختن تخته سنگ و تحمل دوباره‌ی مصیبت انتقال یک سنگ دیگر از معدن، همان سنگ موجود را «وصله» کنند.

اگر در تخت جمشید با دقت به نقش برجسته‌ها توجه کنید، چندتایی از این «وصله‌»ها را می‌بینید.

مثلا به این وصله‌ی مثلثی در تنه‌ی مرد «خوزی» دقت کنید:

تخت جمشید - وصله در نقش مرد خوزی

تصویر بزرگتر:

تخت جمشید - وصله در نقش مرد خوزی

یا این وصله در سر سرباز هخامنشی:

تخت جمشید - وصله در سر سرباز هخامنشی

تصویر بزرگتر:

تخت جمشید - وصله در سر سرباز هخامنشی

در تصویر بالا، به سوراخ بالای سنگ دقت کنید. ظاهرا برای چفت کردن وصله به سنگ، سوراخی مانند این در سنگ و وصله ایجاد می‌کرده‌اند و توی سوراخ را با فلز مذاب پر می‌کرده‌اند.

به علاوه در نظر داشته باشید که روی نقش برجسته‌های تخت جمشید با رنگ پوشیده شده بوده است. بنابراین وصله‌ها به چشم بازدید کنندگان نمی‌آمده‌اند.

نوشته علی گنجه ای

۱۱ شهریور ماه ۱۳۸۷ ساعت ۵:۲۷ ب.ظ

تو چقدر زشتی!

۳ دیدگاه

 crow کس نیاید به پای دیواری / که بر آن صورتت نگار کنند
گر ترا در بهشت باشد جای / دیگران دوزخ اختیار کنند

(گلستان سعدی، باب پنجم، در عشق و جوانی)

نوشته علی گنجه ای

۲۶ مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۵:۳۶ ب.ظ

در باب استدلالهای غریب جناب علیرضا شیرازی

۵ دیدگاه

پیش از آنلاین شدن در فکر این بودم که کمی به دوستان وبلاگی خرده بگیرم که چرا لحن‌تان در مورد علیرضا شیرازی اینقدر تند است ولی وقتی نوشته‌ی اخیر خودش را خواندم و استدلال‌های عجیب و غریبش را چند بار مرور کردم سرم گیج رفت و به فکر افتادم که کاش من هم وارد موج «شیرازی‌کوبی» شده بودم و چندتا لقب زندان‌بان و استثمارگر نصیب آقای بلاگفا کرده بودم!

کاری که خیلی اعصاب من را به هم می‌ریزد و کفرم را درمی‌آورد، دست کم گرفتن مخاطب است و ارائه‌ی دلیل‌هایی که هم گوینده و هم شنونده می‌دانند بی‌ربط است.

توی قضیه‌ی «درون‌ریزی از سیستم بلاگفا»، گیرنده‌ی اطلاعات، یعنی کسی که در نهایت فایل XML تولید شده روی کامپیوترش ذخیره می‌شود، یک کاربر واقعی است که در بلاگفا حساب کاربری دارد و صاحب محتوای تولید شده در آن سرویس است. نوشته‌های توی آن وبلاگ بخصوص در بلاگفا مال این کاربر است و حق دارد هر جور که بخواهد با آن رفتار کند. موضوع اصلا این نیست که یک اسکریپت یا یک روبوت دارد اموال بلاگفا را میدزدد و به سایت رقیب منتقل میکند! حالا علیرضا شیرازی ۳۰ ساله، هزار مثال هم بزند که چطور فیس‌بوک جلوی گوگل را گرفته و فلیکر جلوی فلان سایت دیگر را، اصل موضوع هیچ تغییری نمی‌کند.

اصلا خود بلاگفا باید خیلی سال پیش سرویس Import/Export را به قابلیت‌های مدیریتی‌اش می‌افزود و الان که تیم وردپرس فارسی این زحمت را کشیده، شیرازی باید به جای لغز خواندن و آسمان به ریسمان بافتن، تشکر به زبان بیاورد و قدردانی. از کاربران هم عذرخواهی کند که چرا تابحال چنین امکانی برایشان فراهم نبوده و احیانا قول‌هایی بدهد که تا فلان موقع خودمان هم سرویس مذکور را راه می‌اندازیم.

نوشته علی گنجه ای

۲۱ مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۸ ق.ظ

آمار وبلاگ یعقوب مهرنهاد

نظرتان چیست؟

آمار وبلاگ مهرنهاد mehr-nahad-stats

نوشته علی گنجه ای

۲۰ مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۲:۵۱ ب.ظ

شهید لاوازیه!

۳۶ دیدگاه

همان کسی که پارسال انیشتین را مسلمان کرده بود و می‌گفت او در آخر عمر با آیت الله بروجردی مکاتبه‌ی محرمانه داشته و چه و چه … در این مدت بیکار ننشسته و وبلاگی ساخته و در آن جمع کثیری از دیگر مشاهیر علمی/فرهنگی/سیاسی مغرب‌زمین را نیز مسلمان (معمولا شیعه‌ی دوازده امامی) کرده است!

وبلاگش را بخوانید (اینجا و اینجا) و دریابید که:

جان اف کندی به این دلیل ترور شد که: «می‌خواست اسلام را به عنوان یک دین واحد جهانی معرفی کند و آیین‌های دیگر جهان را از بیخ و بن ریشه‌کن سازد!» (فعلا شهید جان اف کندی را داشته باشید تا بعد!)

لاوازیه به این دلیل زیر تیغ گیوتین انقلابیون فرانسه رفت که: «اشتباه لاوازیه‌ی بیچاره این بود که علنا ابراز می‌کرد که مسلمان و شیعه شده بوده است! و انقلاب فرانسه فقط بهانه‌ای بوده برای کشتن این بزرگمردان!» (این هم شهید لاوازیه! چیزی توی مایه‌های منصور حلاج فرانسه!)

الکساندر فلمینگ (کاشف پنی‌سیلین) هم از خواندن حدیثی در کتاب‌های علامه مجلسی به حقانیت اسلام پی می‌برد!

خلاصه … نیلز بور و انیشتین و فلمینگ و کندی قصد داشته‌اند به رهبری آیت الله بروجردی یک نهضت جهانی اسلامی راه بیاندازند که از بد حادثه آیت الله فوت می‌کند و این چهار نفر هم همگی به طرز مشکوکی می‌میرند!

نویسنده‌ی این اراجیف، شخصی است به اسم (قاعدتا مستعار) «اسکندر جهانگیری» که نمی‌دانم انگیزه‌اش چیست و با چه هدفی نزدیک دویست نوشته از این دست، در وبلاگش منتشر کرده؟

نوشته علی گنجه ای

۱۹ مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۵ ق.ظ

رفع کسالت با افاضات جناب فرج الله سلحشور

۲۱ دیدگاه

امروز، وقتی که در اوج کسالت پای گوگل ریدر نشسته بودیم و داشتیم وقت‌مان را با مرور خبرهای خبرگزاری‌های وطنی پر می‌کردیم، برخوردیم به یکی دو خبر در مورد سریال حضرت یوسف…

خلاصه‌ این که یکی به نام آقای رحیم‌زاده، کاره‌ای در مرکز پژوهش‌های اسلامی صدا و سیما، از سریال حضرت یوسف انتقادی کرده و فرج‌الله سلحشور هم که کارگردان و تهیه‌کننده‌ی سریال است و قبلا سریال آبکی اصحاب کهف را هم ساخته، جواب خیلی تندی به رحیم‌زاده داده که «آقای رحیم‌زاده از بی‌سوادی این مسائل را مطرح کرده است» یا «وقتی شما نمی‌دانید کدام سند است و کدام نیست پس چطور اظهار نظر می‌کنید؟» و از این صحبت‌ها. بعد هم گفته که برای نوشتن فیلم‌نامه «از نظر استادانی چون حبیب‌الله عسگراولادی و [علی اکبر؟] پرورش بهره بردیم» (متن کامل مصاحبه از سایت الف)

هم از بابت آن لحن تند و هم از بابت اینکه بین پیغمبرها سراغ جرجیس پیغمبر رفته و برای نوشتن فیلم‌نامه از چنین اساتید بزرگ و دست اولی کمک گرفته، لبخندی گوشه‌ی لبمان نشست و با خودمان گفتیم کمی بیشتر دنبال افاضات این کارگردان نام‌آور بگردیم، شاید چیزی گیرمان آمد و کسالت امروزمان بالکل برطرف شد!

گوگل ناامیدمان نگذاشت و چیزها برایمان پیدا کرد خواندنی و خندیدنی! دیدیم بد نیست برای بهتر شدن حال خوب دوستان، شمه‌ای هم اینجا نقل کنیم:

امدادهای غیبی برای ساخته شدن سریال حضرت یوسف:

«ده روز برای یک صحنه به افتاب نیازمند بودیم . این در حالی بود که تمام اطراف ما طوفان و برف و باران بود… باور کنید در چنین شرایطی جایی که صحنه در ان قرار بود فیلمبرداری شود به قطر یک کیلومتر افتاب بود»

«شبی که می خواستیم صحنه سجده خورشید و ماه و ۱۱ ستاره را فیلمبرداری کنیم از جایی تماس گرفتند که خواب دیده ایم که شما و همسرتان از جایی دارید عبور می کنید در لباس انبیا و ستاره ها از اسمان سر راهتان می ریزند»

انتقاد از کج‌اندیشی‌های مسوولان فرهنگی و ارائه‌ی راهکار:

«متاسفانه، برخی از مسئولان فرهنگی جایزه «کن» را به جایزه «کراچی» ترجیح می دهند»

«در حوزه سیما راهش این است که از تعداد شبکه ها بکاهند تا بتوانند با تولید اثار ارزشمند و فاخر و نظارت و کنترل دقیق تلویزیون را نجات دهند»

ارائه‌ی آمار و اطلاعات:

« فیلم اصحاب کهف طبق امار بیش از ۲ میلیارد بیننده در جهان داشته است»

«اگر سینمای ما همانطور که از اول انقلاب شروع کرده بود با توبه نصوح، پرواز در شب و فیلم هایی از این دست جلو آمده بودیم یقیین بدانید ما الان جای هالیوود را گرفته بودیم جای بالیوود را هم گرفته بودیم»

پی‌نوشت: همه‌ی نقل قول‌ها را از مصاحبه‌های سلحشور با قدسنا و رسالت آورده‌ام

نوشته علی گنجه ای

۵ مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۴:۳۹ ب.ظ

بدبیاری گوگلی!

۵ دیدگاه

فکرش بکنید چقدر ناگوار است اگر خانم محترمی باشید مثلا به نام هانیه ایکس و به هر دلیل توی گوگل دنبال اسم خودتان بگردید و اولین چیزی که پیدا شود این باشد که «بشتابید! عکس [...] هانیه ایکس، دو تومن!»

hanieh-X1

قضیه این است که آیدای پیاده‌رو چیزی نوشته در مورد عکس‌های لختی که از پسر بچه‌ها می‌اندازند و در آن هسته خرمای پسرها معلوم است. بعد بحث کرده در مورد اینکه چرا دختر بچه‌ها از این جور عکس‌ها ندارند و اگر داشتند، در فلان میدان تهران که رد می‌شدید می‌دیدید که دارند داد می‌زنند: «بشتابید! عکس [...] فلانی»! به جای فلانی هم اسم هانیه ایکس را بکار برده!

خلاصه هانیه ایکس (یا کسی از طرف او) شاکی می‌شود و کامنت خشمگینانه‌ای می‌گذارد و آیدای پیاده‌رو هم اسم را عوض می‌کند به «نونهال میش‌آبادی»! و زیرش هم توضیح می‌نویسد که اگر شما نونهال میش‌آبادی هستید لطفا فحش بدهید که این یکی اسم را هم عوض کنم!

نوشته علی گنجه ای

۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱:۲۶ ب.ظ

یک چیزی توی مایه های Don’t be tired!

۳ دیدگاه

چند وقت پیش، یکی از دخترخانم‌های فامیل بیمارستان بستری بود و نقاهت را که می‌گذراند، یک دختر خانم هندی در تخت کناری‌اش بستری شد.

همان اوایل بستری شدن دختر هندی، یکی از پرستارها به فامیل ما گفت: «خانم مهندس، از این هندیه بپرس ببین شکمش کار کرده یا نه؟». فامیل ما هم نه گذاشت و نه برداشت و پرسید: «is your stomach working?». طفلک دختر هندی کلی ترسیده بوده و با ترس پرسیده مگر من چه مریضی‌ای دارم؟

نوشته علی گنجه ای

۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۴۳ ب.ظ

بصیر

۳ دیدگاه

هرجا که محل تجمع و توقف مردم باشد، بچه‌های آدامس‌فروش هم هستند… پارکینگ تخت جمشید هم استثنای این قاعده نیست؛ آنجا هم چند تا بچه‌ی قد و نیم قد آدامس فروش دارد که دنبالتان راه می‌افتند و التماس می‌کنند که ازشان آدامس بخرید…

بصیر اما بیشتر از اینکه آدامس‌فروش باشد بازیگر است!

بصیر - آدامس فروش جلوی تخت جمشید

فکرش را بکنید، که جلوی تخت جمشید بصیر پاپیچ‌تان می‌شود و کمی دنبالتان راه می‌افتد که از او آدامس بخرید و شما هم نمی‌خرید؛ یکدفعه می‌بینید که جعبه‌ی آدامسش را پرت کرد و همه‌ی آدامس‌هایش پخش شد روی زمین و زد زیر گریه که: «خب تقصیر من چیه؟… خدا زده پس کله‌م که من اینجوری آدامس فروش شدم… من اگه بابا بالای سرم بود که نمیومدم به تو التماس کنم به خاطر یه آدامس که!… ایشالا خدا پس کله تو هم بزنه که بفهمی من چی میکشم …» خلاصه شما تحت تاثیر قرار می‌گیرید و حاضر می‌شوید که آدامسی بخرید ولی او راضی نمی‌شود و آنقدر به گریه و زاری ادامه می‌دهد تا قیمت حسابی بالا برود!

ببراز قسم می‌خورد که آدامس شش هزار تومانی هم دیده!

نوشته علی گنجه ای

۱۹ خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۲:۴۷ ب.ظ

لذت بردیم!

یک نظر

وقتی می‌بینم یک وبلاگ‌نویس (یا اصولا یک نویسنده) برای نوشته‌‌ی خودش ارزش قائل است و برای آن کلی وقت صرف می‌کند و زحمت می‌کشد، کلی لذت می‌برم.

امروز در جریان وبگردی، برخورد کردم به این پست لگو ماهی.

فکرش را بکنید! برای اینکه متوجه شود که تخت جمشید از ۷۰ سال پیش تا بحال چقدر آسیب دیده، رفته و تک تک عکس‌های موسسه شرقی دانشگاه شیکاگو را دانلود کرده (خیلی کار وقتگیری است) و با عکس‌های خودش مقایسه کرده و در اختیار من و توی خواننده قرار داده که بفهمیم مثلا فلان ریختگی فلان کتیبه‌ی تخت جمشید، همان هفتاد سال پیش هم وجود داشته و چیز جدیدی نیست!

نوشته علی گنجه ای

۱۲ خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۷:۲۶ ب.ظ