نوشته های بی خواننده

آرشیو برچسب «سربازی»

آقای علم و صنعت

۱۰ دیدگاه

دوره‌ی آموزشی که بودیم، پادگان خاتمی یزد سه گردان داشت. گردان یک برای لیسانس و بالاتر، گردان دو برای فوق‌دیپلم‌ها و گردان سه هم برای دیپلم و پایین‌تر. دوره‌ی ما تعداد لیسانسه‌ها بیشتر از پیش‌بینی بود و گردان یک پر شد و ما یکی دو روزی بلاتکلیف بودیم تا اینکه آخرش رفتیم توی گردان دو و اینجور شد که گردان دو همه گروهان‌هایش فوق دیپلم بودند الا گردان ۲۱ که ما بودیم.

در کلاس‌های تئوری، جلسه‌ی اول همیشه مدرس می‌پرسید «خوب همه‌تون فوق دیپلمید دیگه؟» و داد بچه‌ها در می‌آمد که نه ما لیسانسیم و نباید اینجا باشیم و از این حرف‌ها (گردان دو کمی سخت‌گیرتر از گردان یک بود و به همین خاطر بچه ها فکر میکردند با قرار گرفتن بین فوق دیپلم‌ها به شان اجحاف شده است). بعد مدرس می‌پرسید که «خوب پس حالا که لیسانسید بگید ببینم چه رشته‌ای هستید؟» آنوقت جواب‌هایی که می‌شنید اینجوری بود: «معدن…عمران…شیمی…بهداشت…فوق لیسانس مهندسی شیمی از دانشگاه علم و صنعت…علوم اجتماعی…شیمی…کامپیوتر…»

این آقای علم و صنعت خیلی به خودش افتخار میکرد و خیلی احساس نخبگی داشت و صبح تا شب هم دنبال گوش بی‌صاحب و مخ بیکار می‌گشت تا به کار بگیرد و روضه‌ی نخبگی‌اش را بخواند. مثلا شب که خسته و کوفته نشسته بودیم دم آسایشگاه و داشتیم پوتین واکس می‌زدیم آقا پیدایش می‌شد و اول کلی از خودش تعریف می‌کرد که چقدر من نخبه‌ام و بعد داستان‌هایی می‌بافت که نمی‌دانم فلان دانشگاه آنور آب برایم فرش قرمز پهن کرده بود که بیا اینجا پایت را بگذار روی تخم چشم ما و از این حرف‌ها. آخر سر هم کلی چس‌ناله تحویل می‌داد که چقدر اوضاع مملکت خراب است که نخبه‌ای مثل او باید بیاید پوتین بپوشد و رژه برود و چقدر جامعه‌ی علمی مملکت از سربازی رفتن چنین نخبه‌ای ضرر کرده است و ….

جلسه‌ی اول کلاس «هدایت سیاسی» هم سرهنگ مربوطه همان سوال «شما همه فوق دیپلمید؟» را پرسید و جواب‌ها را که شنید گفت «ئه! چه جالب! چقدر توی کلاس شما رشته‌ی شیمی زیاده؟». تا آقای علم و صنعت به خودش بجنبد و روضه‌اش را شروع کند، یکی از گوشه‌ی کلاس بلند شد و خیلی با طمائنینه جواب داد «استاد ببخشید رشته‌ی شیمی با مهندسی شیمی فرق داره. حتی توی دانشگاه شریف که ما بودیم، دانشکده‌هایشان هم جدا بود!» سرهنگ کنجکاو شد و ما هم همه داشتیم زیرچشمی آقای علم و صنعت را می‌پاییدیم که حین شنیدن این مکالمه قیافه‌اش چه شکلی می‌شود:

  • لیسانس هستید یا فوق لیسانس؟
  • فوق لیسانس.
  • لیسانس‌تون هم شریف بودید؟
  • بله
  • چطور ادامه تحصیل ندادید؟
  • قصدش رو داشتم که خارج از کشور ادامه بدم، پذیرش هم گرفتم ولی نتونستم برم
  • چه کشوری؟
  • آمریکا، دانشگاه UC Davis و Ohio State و Akron، میخواستم برم آکرون که ویزا نتونستم بگیرم

اینجا مکالمه تمام شد و سرهنگ رفت سراغ درسش (نگاه کنید به پست «هدایت سیاسی» درباره شمه‌ای از درس‌های همین سرهنگ) اما آقای علم و صنعت دیگر تا آخر آموزشی نخبگی یادش رفت.

قهرمان داستان ما هم «فراز فیلیپینی» بود که بعدا درباره‌اش بیشتر می‌نویسم.

نوشته علی گنجه ای

۵ اسفند ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۳۷ ق.ظ

توصیه هایی برای روز آخر خدمت

۲۶ دیدگاه

sarbazi-lastday-logo ۱- هیچ صبحانه‌ای کله‌پاچه نمی‌شود. روز آخر سربازی با دوستان‌تان کله‌پاچه بخورید.

sarbazi-4 

۲- اگر قیافه‌تان توی عکس‌ها خواب‌آلود است ناراحت نباشید. هیچ سربازی نمی‌تواند شب تسویه درست بخوابد.

sarbazi-2

۳- وقت عکس گرفتن، یاد همه بیندازید که روز آخرتان است. سربازها وقتی که اسم پایان خدمت بشنوند بهتر توی عکس می‌افتند.

sarbazi-1

نوشته علی گنجه ای

۲۳ دی ماه ۱۳۸۸ ساعت ۶:۱۵ ب.ظ

در دسته از سربازی

برچسبها: ,

کارت‌مان هم آمد

۳۱ دیدگاه

آخرهای سربازی است. امروز کارت پایان خدمتم را دیدم. با دقت همه‌ی جزئیاتش را چک کردم که اشتباهی نداشته باشد و گذاشتمش توی گاوصندوق تا اول اسفند. اما خون دلی خوردیم تا بالاخره چشم‌مان به زیبایی کارت‌مان افتاد…

قبلا سپاه برای سربازهای سپاه کارت صادر می‌کرد و ارتش برای ارتش و ناجا برای ناجا. حتی فکر میکنم مثلا دایره صدور کارت نیروی زمینی سپاه با نیروی هوایی و دریایی‌اش فرق داشت. هر کسی برای خودش بود اما سربازها اگر به موقع مدارک‌شان را تکمیل کرده بودند، روزی که خدمت‌شان تمام می‌شد کارت‌شان هم حاضر بود و می‌گرفتند و می‌رفتند. اوایل امسال نیروی انتظامی اعلام کرد که روال صدور کارت می‌خواهد عوض بشود و همه‌ی کارت‌ها را نظام وظیفه صادر کند و بعضی جزئیات دیگر.

سیستم متمرکز خوبی‌اش برای سرباز این است که پس‌فردا اگر نیاز به استعلام داشت، لازم نیست بکوبد و برود تا همان پادگانی که زمانی سربازی کرده است. مثلا الان کسانی که سه برادرِ سربازی‌رفته دارند و می‌خواهند از خدمت معاف شوند، باید کارت برادرها را بگیرند دست‌شان و دوره بیفتند دور مملکت و از هر سه پادگان استعلام بیاورند که بله، صحت مندرجات این کارت تایید می‌شود. المثنی گرفتن که داستان دیگری است.

اما توی جریان دست به دست شدن صدور کارت، حدود شش ماه هیچ کارت جدیدی صادر نشد و یک کار ثابت ما در این مدت جواب دادن به سربازهایی بود که سراغ کارت‌شان را می‌گرفتند و یک نگرانی خودمان هم این بود که نکند این روند حالاحالاها طول داشته باشد. مخصوصا که نظام وظیفه توی طرح تمرکز گنده‌گوزی‌هایی هم کرده بود که می‌خواهیم کارت‌های جدید هوشمند باشند و چه و چه … که فقط نگرانی ما را بیشتر می‌کرد.

خلاصه امروز کارت‌ها رسید و سربازهای بوی کارت شنیده یکی یکی سرمی‌رسیدند و به «ممدکارتی» خواهش و التماس می‌کردند که کارت ما را نشان‌مان بده و او هم کلی ناز می‌کرد و عشوه می‌ریخت و آخر سر کارت را می‌چسباند پشت شیشه تا گل از گل سرباز بشکفد و چشم‌هایش برق بزند و کمی احساسات ابراز کند و شاد و خندان برود …

نوشته علی گنجه ای

۲۱ آذر ماه ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ

معضل امیرحسین‌های اراکی

۹ دیدگاه

راهنمایی که بودم، سه تا همکلاسی داشتم به نام‌های امیر و حسین و امیرحسین؛ هر سه متولد ۱۳۵۵ در اراک و دارای شناسنامه صادره در همان سال از ثبت احوال همان شهر. در نظر داشته باشید که سال پنجاه و پنج اراک شهر کوچکی بوده و قاعدتا ثبت احوالش هم اداره محقری بوده با دو سه اتاق و شش-هفت کارمند.

خانواده‌ی امیرحسین که رفته بودند ثبت احوال برای بچه‌شان شناسنامه بگیرند، به هیچ مشکلی نخورده بودند و اسم نوزاد ثبت شده بود همان که خواسته بودند. والدین حسین هم می‌خواسته‌اند اسم بچه‌شان را بگذارند امیرحسین اما همان ثبت احوال گفته بوده که اسم دوتایی قدغن است و یا اسم بچه‌تان را بگذارید امیر یا حسین. اینها هم بالا رفته بودند و پایین آمده بودند و بالاخره راضی شده بودند به حسین خالی. اما به والدین امیر که می‌خواسته‌اند اسم پسرشان را بگذارند امیر، گفته بودند که امیر خالی نمی‌شود و حتما باید امیرعلی یا امیرحسین یا امیر-یه-چیزی بگذارید اسم بچه‌تان را! اینها کلی آشنا رو کرده بودند و پارتی تراشیده بودند تا بالاخره ثبت احوال به امیر خالی راضی شده!

من هر وقت می‌بینم اداره‌ای/سازمانی/نهادی/جایی برای ورودی‌های یکسان خروجی‌های متفاوت دارد یاد همان قضیه‌ی امیرحسین‌های اراکی می‌افتم. حالا این معضل امیرحسین های اراکی ربطی هم پیدا کرده به سربازی و پادگان ما …

سربازهایی که دیرتر از موعد مقرر بروند سراغ نظام وظیفه و اعلام آمادگی کنند برای اعزام به خدمت، ۹۰ روز اضافه خدمت می‌خورند. این جور اضافه خدمت مشهور است به «اضافه خدمت دفترچه‌ای». اخیرا اعلام کرده‌اند که هرکس یکی از یازده شرط اعلام شده از طرف نیروی انتظامی را داشته باشد، این ۹۰ روزش بخشیده می‌شود. از جمله این شروط یکی‌اش که «خدمت بیش از شش ماه در منطقه محروم» است به پادگان ما می‌خورد.

به سربازهایی که می‌آیند سراغ ما برای بخشش این ۹۰ روز، یک معرفی‌نامه می‌دهیم خطاب به نظام وظیفه شهرشان و اعلام می‌کنیم که فلانی دارد از فلان وقت تا بحال در این پادگان خدمت می‌کند و ته‌اش هم اضافه می‌کنیم که «نامبرده دارای ۹۰ روز اضافه دفترچه است و جهت بخشش معرفی می‌گردد. این یگان از خدمت نامبرده رضایت دارد و وی هیچ‌گونه سابقه غیبت و ترک خدمت ندارد و بیش از شش ماه در منطقه محروم خدمت نموده است».

کسانی که این نامه را برده‌اند نظام وظیفه تهران (میدان سپاه)، بی هیچ دردسری نامه‌ی عفو گرفته‌اند و آمده‌اند. نظام وظیفه کرج تقریبا همه را دست خالی برگردانده و حتی به بعضی‌ها گفته که قانون عوض شده و آنهایی که نامه‌ی عفو گرفته‌اند هم باید نامه‌شان را پس بیاورند! (این جور حرف‌ها را برای دست به سر کردن بعضی مراجعین سمج می‌زنند). اسلامشهر به بعضی‌ها نامه عفو داده و به بعضی‌ها نداده و …

توی این گیر و دار یکی از بچه‌های مرودشتی، معرفی‌نامه به دست رفته نظام وظیفه‌ی مرودشت. آنجا مسوول مربوطه پرسیده که پادگان‌تان کجاست؟ بنده‌ی خدا هم گفته قم! یعنی ترسیده اگر بگوید پادگان‌مان تهران است، بگویند که تهران منطقه محروم نیست و دست به سرش کنند. ترسش هم به جا بوده چون مسوول مربوطه ان قلت آورده که «مگه قم منطقه محرومه؟» و خلاصه آخرش پشت همان برگه‌ی معرفی یک نامه دستخطی نوشته خطاب به نظام وظیفه‌ی شیراز و استعلام کرده که «سرباز نامبرده در پادگانی در قم خدمت می‌کند و مشخص بفرمایید آیا جزو منطقه محروم محسوب می‌شود یا خیر؟». توی شیراز هم یک نفر بی‌امضاء زیر همان دستخط نوشته «منفی» و آخرش سربازمان دست از پا درازتر برگشته پادگان!

نوشته علی گنجه ای

۱ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷:۴۴ ب.ظ

دژبان

۱۲ دیدگاه

دژبان آچار فرانسه‌ی پادگان است! یعنی هر وضعیت ناخوشایندی که در پادگان پیش بیاید، مسوولین مربوطه با خودشان فکر می‌کنند که چطور می‌شود این وضعیت را با بکارگیری مناسب یک یا چند دژبان برطرف کرد!

امروز امام جمعه شهریار آمده بود پادگان و داشت به مناسبت فاطمیه سخنرانی می‌کرد. پیرمرد خیلی مهربان و بانمکی بود و خوب صحبت می‌کرد و به مجلس مسلط بود و همه فن سخنرانی‌اش را هم به کار برد که کسی چرت نزند. صدایش را بالا برد، پایین آورد، شعر فارسی خواند، شعر ترکی خواند، گفت که صلوات بفرستیم، گفت که بلندتر بفرستیم، گفت که باز هم بلندتر بفرستیم، یکی دو گوشه هم به آنها که خوابیده‌اند پراند … ولی باز هم یک عده کمبود خواب داشتند و همانطور چهارزانو که نشسته بودند، دستشان را زده بودند زیر چانه و داشتند چرت می‌زدند. اینجا بود که دیدیم چند دژبان راه افتادند بین صف‌ها و شروع کردند بیدار کردن آنها که چرت می‌زدند.

فعلا این ابتکاری‌ترین وظیفه‌ایست که دیده‌ام به یک دژبان محول می‌شود. البته شاید مبتکر محترم با خودش فکر نکرده بود که کارش یک جور توهین به سخنران به حساب می‌آید.

بنده خدا امام جمعه شهریار صدایش در آمد و –البته خیلی با لطف و مهربانی- گفت که اینکار لازم نیست و اینجا اگر کسی چرت می‌زند تقصیر من است و باز هم ترفندهای بیشتری بکار برد در بیدار کردن ملت!

نوشته علی گنجه ای

۱۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۰۴ ب.ظ

نبووووود؟

۱۳ دیدگاه

سربازها وقتی به پایان خدمت‌شان نزدیک می‌شوند، «نبود می‌کشند». «نبود کشیدن» اینجوری است که مثلا توی آسایشگاه نشسته‌اید و می‌شنوید یک نفر بیخ گوش‌تان عربده کشید که: «نبووووووود؟ ۱۵ روز دیگه!» یعنی که این سرباز ۱۵ روز دیگر ترخیص می‌شود. مخصوصا وقتی که به دلیل خاصی ترخیص یک سرباز جلو بیفتد، بازار نبود کشیدن خیلی داغتر می‌شود. مثلا سربازهایی که دنبال عفو جریمه هایشان می‌آیند و موفق هم می‌شوند، همین که از در معاونت نیروی انسانی (جایی که ما هستیم) بیرون می‌روند شروع می‌کنند به نبود کشیدن.

پس فکرش را بکنید که وقتی برای یک دسته از سربازها یا همه‌شان «کسر خدمت» اعلام شود دیگر توی پادگان چه بساطی به پا میشود. من که این هفته مرخصی بوده‌ام و از حال پادگان خبر ندارم ولی قاعدتا با اعلام رسمی کاهش خدمت افسران وظیفه (متن خبر در ایسنا) در یک جای بخصوص افسرهای مملکت عروسی باشد مثل ما!

حالا من هم باید نبود بکشم: «نبوووووود؟ ۹ ماه دیگه!»

نوشته علی گنجه ای

۱۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۳۶ ب.ظ

یادگاری های ته دفترچه سرباز

۸ دیدگاه

آخرهای خدمت، سربازها ته دفترچه‌های همدیگر یادگاری می‌نویسند. معمولا چیزهایی مثل این:

IMG_5569

و این:

IMG_5570_2

نوشته علی گنجه ای

۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۵:۱۳ ب.ظ

سرباز و دفترچه و هفتاد مهر سربازخانه

۸ دیدگاه

سرباز «دفترچه» دارد.

صفحه‌ی اول دفترچه نام سرباز را نوشته‌اند و عکسش را چسبانده‌اند. دفترچه کارت شناسایی سرباز است و دژبان که به سرباز می‌رسد اول دفترچه‌اش را بررسی می‌کند و سرباز که بخواهد چیزی از جایی امانت بگیرد معمولا دفترچه‌اش را گرو می‌گذارد.

سربازخانه ۷۰ مهر مختلف توی دفترچه‌ی سرباز ضرب می‌کند که بداند سرباز در طول خدمتش چکار می‌کرده و کجا بوده و اصلا «حضور» داشته یا نه؟ یادت باشد برای سربازخانه «حضور» سرباز از کارآیی و بهره‌وری و عملکرد و … از هر چیز دیگر مهمتر است.

۱ تا ۶۲: ورود و خروج: هر روزی که سرباز وارد سربازخانه می‌شود، مهر ورود آن روز را توی دفترچه‌اش ضرب می‌کنند. مثلا «ورود روز دهم» زیر ستون «ورود» جلوی روز یکشنبه دهم شهریور. هر روز که سرباز از سربازخانه خارج می‌شود مهر خروج آن روز را ضرب می‌کنند. پس تا اینجا سرباز روز نهم شهریور رفته و دهم برگشته. فعلا ۶۲ مهر برای ورود و خروج ۳۱ روز ماه.

IMG_5567

۶۳: نوبت حضور: شبی که سرباز از سربازخانه بیرون نمی‌رود مهر «نوبت حضور» می‌خورد.

۶۴: بازداشت: بازداشتگاه سربازخانه، جای بدتری از بقیه‌ی جاهای سربازخانه نیست. به همان اندازه کسالت‌آور و خسته‌کننده است. اشکالش این است که روزی که سرباز در بازداشتگاه سپری می‌کند و دفترچه‌اش مهر بازداشت می‌خورد، جزو خدمتش محسوب نمی‌شود و باید به جای آن یک روز اضافه خدمت کند. (اصطلاحا می‌گویند خلاء خدمتی است). یادم باشد موقع ترخیص مچ سرباز را بگیرم. چون روز چهارشنبه سیزده شهریور را بازداشت بوده و بعدا مهر بازداشت را لاک گرفته و جایش نوبت حضور زده!

۶۵ و ۶۶: تاخیر و غیبت: سرباز دیر آمده یا اصلا نیامده است.

۶۷ تا ۷۰: بیرون از پادگان: سرباز اصلا نیامده است اما نیامدنش را از قبل به یکی از این چهار روش هماهنگ کرده: «ماموریت» یا «مرخصی استحقاقی» یا «مرخصی تشویقی» یا «مرخصی استعلاجی».

نوشته علی گنجه ای

۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۶:۳۲ ب.ظ

در حسرت کاچی!

۵ دیدگاه

این که ۲۲ بهمن آمد و رفت و انقلاب سی ساله شد و هیچ خبر خوبی برای سربازها اعلام نشد، خیلی برای اهالی پادگان باورنکردنی بود.

بازار شایعه داغ بود و هر چه به ۲۲ بهمن نزدیکتر می‌شدیم داغتر هم می‌شد. اول‌ها شایعات خیلی متنوع‌تر بودند اما نزدیکی‌های ۲۲ بهمن شایعات متفرقه حذف شدند و یکی جای همه را گرفت که «۲۲ بهمن قراره ۴۵ روز کسر خدمت بیاد».

بعضی سربازها بودند که به روز بودن روز یا شب بودن شب شک داشتند ولی سربازی نبود که به کسر خدمت ۴۵ روز شک داشته باشد و همه روی آن حساب کرده بودند و کار من شده بود جواب کردن کسانی که با احتساب این ۴۵ روز ترخیص می‌شدند: «هنوز ابلاغیه اش نیومده». حتی معاون وظیفه عمومی نیروی انتظامی هم شایعه را رسما تکذیب کرد ولی کسی جدی نگرفت و می‌گفتند که کسر خدمت قبلی هم یک هفته قبل از اعلام رسمی تکذیب شده بود.

می‌گویم همه روی آن حساب کرده بودند یعنی واقعا همه حساب کرده بودند. مثلا بچه‌های شهرستانی که ۲۱ بهمن داشتند می‌رفتند خانه‌شان، با هم دست روبوسی می‌کردند که «من میذارم بعدِ عید میام برای تسویه حساب!» یا «فامیل ما توی ارتشه، اونا ابلاغ ۴۵ روز رو گرفتن، نمیدونم چرا اینجا هنوز نیومده» یا «مهندس خبر نداری اضافه‌ی ماده ۶۰ رو هم بخشیدن یا نه؟»

حالا تصور کنید وقتی که ۲۲ بهمن آمد و رفت و انقلاب سی ساله شد و هیچ خبر خوبی برای سربازها اعلام نشد، اهالی پادگان چه حالی شده بودند. همه‌ی شهرستانی‌ها با لب و لوچه‌ی آویزان برگشتند پادگان و تهرانی‌ها هر روز صبح با دقت بیشتری به اخبار رادیو گوش کردند و با حال گرفته‌تری رسیدند در دژبانی و … فعلا همه به خودشان امید می‌دهند که اعلام کسر خدمت به علت ایام محرم و صفر به تعویق افتاده و حداکثر تا ۲۵ اسفند (تولد پیامبر) آن ۴۵ روز کذایی اعلام می‌شود.

دیروز صبح یک فکس رسید به پادگان به این مضمون که به مناسبت ۲۲ بهمن، سربازانی که در نقاط مرزی و جنگی خدمت می‌کنند ۸ روز و بقیه‌ی سربازها ۶ روز مرخصی تشویقی می‌گیرند. به علاوه کسانی که تاریخ تولدشان ۱۲ تا ۲۲ بهمن باشد ۳ روز تشویقی اضافه می‌گیرند. طبق اصل «کاچی بعضِ هیچی» کلی خوشحال شدیم و گفتیم شش روز هم شش روز است و به همه خبر دادیم… فقط آن خطی که مربوط می‌شد به بقیه‌ی سربازها ناخوانا بود. زنگ زدیم به لشکر که قسمت ناخوانا را بخوانند. از پشت تلفن اینطور خواندند: «سربازانی که محل سکونت‌شان بیش از ۵۰ کیلومتر با محل خدمت فاصله دارد»!

خلاصه فعلا هنوز همان کاچی هم نصیب‌مان نشده است و منتظریم تا ۲۵ اسفند.

نوشته علی گنجه ای

۱۲ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۹:۱۶ ب.ظ

غیبت یکروز-سه روز

۱۰ دیدگاه

سربازی که غیبت می‌کند، باید هم یک روز به جای روزی که غایب بوده خدمت کند (اصطلاحا می‌گویند خلاء کشیدن) و هم دو روز دیگر به عنوان جریمه خدمت کند (اصطلاحا اضافه کشیدن). یعنی توی محاسبه‌ی زمان پایان خدمت، به ازای هر روز غیبت، پایان خدمت سرباز سه روز عقب می‌افتد.

اما فرمانده‌ی پادگان می‌تواند آن دو روز جریمه را ببخشد. روال بخشش هم اینجوری است که سرباز توی یک فرم چاپی، مشکلاتش را شرح می‌دهد و از فرمانده پادگان درخواست عفو می‌کند. به این فرم می‌گویند «برگه‌ی مشکلات» یا «عفو فرماندهی». بعد چند نفر مختلف باید این درخواست را تایید کنند تا برسد به دست فرمانده‌ی پادگان و او هم که تایید کرد، تمام یا بخشی از آن اضافه بخشیده می‌شود.

معمولا کسی آن قسمت از برگه‌ی مشکلات را که شرح مصائب سرباز و ضرورت زودتر ترخیص شدنش است را نمی‌خواند و بر اساس اینکه سرباز چقدر غیبت دارد تصمیم می‌گیرند. مثلا سربازی که کلا ۵-۶ روز بیشتر غیبت ندارد کل جریمه‌اش بخشیده می‌شود و کسی که ۳۰-۴۰ روز دارد نصفش بخشیده می‌شود. خیلی هم جای چانه زدن و پاچه‌خواری باز است و می‌توان با آویزان شدن به یکی از کسانی که باید نامه را پاراف کند، میزان عفو را بالا برد.

اما سربازها چون توجیه نیستند، معمولا خیلی روی شرح مشکلات وقت می‌گذارند و سعی می‌کنند متن پر سوز و گدازی بنویسند که اشک در چشم‌های خواننده‌ی احتمالی‌اش حلقه بزند و حتی اگر شده یک روز هم بیشتر از اضافه‌شان عفو شود.

دیروز یکی نامه‌ی عفوش را آورده بود و لابلای صحبت‌ها می‌گفت: «مهندس! نوشته‌م بابام معتاده! نه که فک کنی واقعا معتاده ها! ولی به خدا اگه خواهر داشتم، می‌نوشتم خواهرمم خرابه!»

نوشته علی گنجه ای

۱۱ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۹:۱۲ ب.ظ