نوشته های بی خواننده

آرشیو برچسب «مهاجرت»

سالی گذشت …

۹ دیدگاه

پارسال یه همچین روزی بود که اومدم لندن.

یه روز شنبه‌ای بود سردتر از امروز ولی برف نیومده بود.

کلا به قضیه مهاجرت که فکر می‌کنم یه خورده از خودم تعجب می‌کنم. یادم نمیاد توی زندگیم هیچ تصمیمی رو این جور قاطع و یک‌کلام گرفته باشم و یادم نمیاد هیچ تصمیم دیگه‌ای رو اینقدر با جدیت و سماجت دنبال کرده باشم. من اهل گرفتن تصمیم‌های سخت و برداشتن قدم‌های محکم نیستم. به روحیه‌م نمی‌خوره. آدم عافیت‌طلبِ محافظه‌کارِ تنبلی هستم.

کسی اگه ازم بپرسه چطور شد که رفتی؟ تعریف می‌کنم که قبل از انتخابات ۸۸ خیلی اعصابم خرد بود و فکر می‌کردم واقعا نمی‌تونم چهارسال دیگه یارو رو تحمل کنم و یه روز برگشتم به خانومم گفتم اگه این دوباره رییس جمهور شد می‌ذاریم می‌ریم. و بعد دیدیم انگار خیلی خوش‌بین بودیم که فکر می‌کردیم بدترین اتفاق ممکن اینه که یارو دوباره رییس جمهور بشه و گذاشتیم و رفتیم.

اون موقع سرباز بودم. بعد از انتخابات آماده‌باش صددرصد بودیم تا چهارشنبه ۱۰ تیر. عصر چهارشنبه از پادگان اومدیم بیرون و پنج‌شنبه و جمعه هم گذشت و شنبه صبح رفتم دانشگاه دنبال اصل مدرک لیسانسم. فکر کنم همون روز هم  ثبت نام کردم برای IELTS و افتادم دنبال جور کردن مدارک و اسفند که کارت پایان خدمتم رو گرفتم همه چیزهای دیگه آماده بود.

اما این همه‌ی ماجرا نیست. قبلا هم چند بار به این نتیجه رسیده بودم که امیدی به مملکت نیست و باید رفت. مشخصا یه بار سال ۸۰ بود که فال حافظ هم گرفتم و اومد «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» … ولی هیچوقت قدمی برنداشتم و حرکتی نکردم.

علی گنجه ای

حس می‌کنم عوض شده‌م.

توی چند سال اخیر یه تغییرایی کرده‌م که نمی‌دونم به خاطر بالا رفتن سنه یا ازدواج یا حتی سربازی.

نمی‌تونم دقیقا بگم چه تغییری کردم ولی نگاه می‌کنم به پشت سرم به نظرم میاد این علی گنجه‌ای که مهاجرت کرده انگار یه آدمیه غیر از اونی که من می‌شناسم و بهش عادت دارم.

به هر حال تا اینجاش که به نظرم میاد تصمیم درستی گرفتم و کار به‌جایی کردم.

تا بعد از این چی بشه…

نوشته علی گنجه ای

۱۶ بهمن ماه ۱۳۹۰ ساعت ۵:۰۲ ب.ظ

شکمتنگی

۹ دیدگاه

مصطفی می‌گفت مهاجر تا کار پیدا نکرده مثل آدمی است که (گلاب به روی‌تان) شاش دارد! فکر هیچ چیز دیگری را نمی‌تواند بکند. بعد که رفت سر کار شروع می‌کند به دلتنگ شدن. می‌گفت دلتنگ شدن هم با خوابِ وطن دیدن شروع می‌شود …

دیشب خواب دیدم KFC سر کوچه شده کله‌پزی! حلیم هم داشت. البته که کله‌پاچه سفارش دادم ولی بیست پوندی را که دادم یک پنی بیشتر پس نداد. نامرد! یک پرس کله پاچه ۱۹٫۹۹؟ چهل هزار تومن؟ توی همان خواب کوفتم شد! کلا لندن اینجوری است که همه چیز خوب است تا وقتی که برچسب قیمتش را ندیده باشی. البته گوشت و بیشتر مواد غذایی ارزانتر از ایران است.

نوشته علی گنجه ای

۱۶ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ

دعای خیر در حق تیم وردپرس فارسی و سپاس از کمانگیر

۳ دیدگاه

وبلاگ‌نویسی را با بلاگفا شروع کرده بودم و قبل از مهاجرت به وردپرس، ۱۳۱ پست آنجا نوشته بودم که خیلی دلم می‌خواست جوری منتقل‌شان کنم به همینجا. اما نه ابزار درست و حسابی وجود داشت و نه خودم همت برنامه نوشتن داشتم. خلاصه امروز به مدد اطلاع‌رسانی جناب کمانگیر خبردار شدم که تیم وردپرس فارسی ابزاری برای مهاجرت از بلاگفا به وردپرس ساخته و بلافاصله سراغش رفتم و ظرف ده دقیقه همه‌ی نوشته‌هایم را با عکس و کامنت و تاریخ صحیح، بی هیچ مشکلی منتقل کردم به وردپرس.

جا دارد دعای خیری نثار تیم وردپرس فارسی کنم و تشکری از جناب کمانگیر و بلافاصله بروم سراغ TAG زدن و تصحیح Slug نوشته‌های «درون‌ریزی» شده.

(حالا ما مخلص تیم وردپرس فارسی هم هستیم ولی آخر درون‌ریزی کجا معنی Import می‌دهد؟ آدم بیشتر یاد بیماری‌های پوستی می‌افتد!)

نوشته علی گنجه ای

۱۶ مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۹:۵۳ ق.ظ