ماه: نوامبر 2007

رفیق بد

چنگی به دل نمیزد… میخواست نشان بدهد که چطور پول میتواند دو رفیق را که از بچگی با هم بزرگ شده اند، به جان هم بیاندازد ولی کل داستان به اندازه یک اپیزود نیم ساعته کشش داشت و کلی به فیلمنامه آب بسته بودند تا شده بود یک فیلم تقریبا دو ساعته.

دیوانه بازی های حمید جبلی جالب بود و گاهی خنده دار

از خوبی های تخت جمشید…

از خوبی های تخت جمشید یکی این است که هیچ وقت از زیارتش دست خالی برنمیگردید! یعنی هر چندبار که زیارتش کرده باشید، در زیارت بعدی هم چیز جدیدی دارد که کشف کنید.

ما در این زیارت اخیرمان این دو نفر را کشف کردیم که لباس پارسی ها را تنشان کرده اند و یک چوب بلند (بگوییم عصا بهتر است؟) و ساده دست راستشان گرفته اند و دست چپشان را به طرز خاصی روی ساعد دست راست انداخته اند. ایستادنشان به نظرم خیلی با ابهت و در عین حال محترمانه است.

میزبان؟

شیراز بودیم …

سه شنبه تا جمعه هفته پیش را شیراز بودیم. خانواده همسر گرامی خیلی به دختر و دامادشان علاقه دارند و هر دفعه که به شیراز میرویم برایمان سنگ تمام میگذارند خصوصا پدر همسر گرامی که همیشه ما را شرمنده میکند.

چند وقتی بود که چشم چپ پدر همسر گرامی ناراحت بود و چهارشنبه ای که گذشت جراحی اش کردند و پنج شنبه مرخص شد. به خاطر حساسیتی که ایشان به داروهای بیهوشی دارد همه تا به هوش آمدن و مرخص شدنشان خیلی نگران بودند.

حالا فرض کنید که پدر همسر گرامی از بیمارستان مرخص شده اند و با ناراحتی های بعد از عمل چشم و بیهوشی کامل، دارند دوران نقاهت را در خانه میگذرانند و یکریز از داماد کوچکشان معذرت میخواهند که ببخشید ایندفعه اینطور شد و ما نتوانستیم «در خدمتتان باشیم» (عین عبارت پدر همسر گرامی است) و … بعد انتظار دارید اشک در چشم من و همسر گرامی حلقه نزند؟

در اقامت چهار روزه مان در شیراز کمی با دو قلوهای عموی همسر گرامی سرگرم بودیم (فقط کمی؟) و سری به «هفت تنان» و تخت جمشید و نقش رجب و نقش رستم زدیم و عکسهایی هم گرفتیم که به تدریج تقدیم میشود.

کفشهای هخامنشی

کفش شاه و شاهزاده این شکلی است: (ساده، ساق کوتاه، بی بند، احتمالا چرمی)

کفش شاه و شاهزاده

کفش سربازان و خدمه قصر این شکلی است (سه بنده، ساق کوتاه، خیلی شیک!)

کفش سرباز

اما رعایای شاه هر کدام برای خودشان کفشی دارند:

رعیت پابرهنه:

رعیت پابرهنه

رعیت کفش تابستانی پوش:

رعیت کفش تابستانی پوش

رعیت چکمه ساده پوش:

رعیت چکمه ساده پوش

رعیت چکمه سه بنده پوش:

رعیت چکمه سه بنده پوش

و این آخری هم از کفشش سر در نیاوردم (گیوه؟) ولی انگار شلوار کردی پایش کرده باشد

رعیت کرد

(برای تکمیل این نوشته باید عکسهای بیشتری بگیرم. فکر میکنم حدود 20 نوع کفش مختلف وجود داشته باشد. باشد برای دفعه دیگری که میروم شیراز …)

توفیق اجباری

در حدی که از یک فیلم گلزاری انتظار میرود فیلم بدی نبود. شوخی های فیلم بر خلاف قسمتهای احساسی اش خوب از آب در آمده بود و رضا عطاران با مزه بود (گاهی زیادی البته …) و گلزار هم دارد یواش یواش بازیگر متوسطی میشود و با آن بی استعدادی که در فیلمهای اولش نشان داد معلوم است که کار سینما را خیلی جدی گرفته و خیلی دارد تلاش میکند. به موضوع شهرت پرداخته بود و نشریات زرد که خیلی به آن پرداخته نشده و رضا عطاران زیر لب محسن نامجو زمزمه میکرد و یکی دوباری به سهمیه بندی سوخت تکه پراند و … خلاصه فیلمنامه نویس و کارگردان زحمتشان را کشیده بودند و در حد وسعشان سعی کرده بودند فیلم خوبی بسازند و بعض کلاغ پر بود که چون خیالش از فروش فیلم به خاطر بازی گلزار-افشار راحت شده بود دیگر بیخیال همه چیز شده بود و حتی به خودش زحمت نداده بود فیلمنامه را یکبار بازخوانی کند.

بعد از عمری دوباره سالن پر سینما دیدیم و صف بلیط و خانواده هایی با بچه های قد و نیمقد روی صندلی.

آغاز به کار پروژه بالن علمی-فرهنگی گنجه ای-بهمنی

دقایقی بعد از پست قبلی مخ علیرضا بهمنی خورد و پروژه بالن علمی فرهنگی ما کلید زده شد.

این پروژه ملی میهنی فعلا در فاز جمع آوری اطلاعات است (لعنت به قبر پدر هر سرور وبلاگ فارسی که non-breaking space نداشته باشد… زجری است برای یک آدم وسواسی مثل من). تقسیم کار در این فاز این است که من گوگل بازی را انجام میدهم و شماره تلفن پیدا میکنم و کارآگاه بهمنی تلفن میزند و اطلاعاتی به دست میآورد در این حد که مثلا از جهاز همسر سابق آدم نگون بختی که تلفنش را پیدا کرده ایم چند تا استکان لب پریده مانده است. خدا نصیبتان نکند که یکبار کارآگاه زنگ بزند و سوالی ازتان داشته باشد.

فعلا در این حد فهمیده ایم که بالنهای هلیومی تبلیغاتی که در بازار است، اگر چه به راحتی میتواند بار دو کیلوگرمی دوربین و بند و بساطش را تا ارتفاع 400-500 متری بالا ببرد ولی قیمتش در حد بضاعت ما نیست. یعنی یک بالن چهار متری هفت میلیون تومان آب میخورد و برای بالا رفتن سه کپسول هلیوم میخواهد یکی صد و هشتاد هزار تومان و تازه سه بار هم بیشتر نمیشود هوایش کرد و بعد از آن پارچه اش میگوزد.

یک انتخاب دیگر استفاده از هواپیماهای مدلی است که بعضیهایشان دوربین دیجیتال هم دارند و با یک کانال رادیویی اختصاصی میتوان به دوربین دستور داد که عکس بگیرد. هواپیماهای مدل الکتریکی به باند پرواز نیازی ندارند و از روی دست هم میشود هوایشان کرد ولی ارتفاع و مدت پروازشان محدود است و باید دید که آیا اصلا لنز دوربین دیجیتالشان آنقدر واید هست که بتواند از آن ارتفاع عکسی از همه قلعه رودخان و کوه و جنگلش بگیرد یا نه و آیا اصلا دوربینشان کیفیتی دارد که به زحمتش بیارزد یا نه. هواپیماهای بنزینی بیشتر ارتفاع میگیرند و بار بیشتری هم میتوانند حمل کنند ولی هم به باند پرواز نیاز دارند و هم قیمتشان ظاهرا به جیب ما نمیخورد.

حالا از یک طرف باید دنبال یک بالن خوش قیمت و پدرمادردار خارجی بگردیم و طرف دیگر برویم دوربین این هواپیماهای الکتریکی را تست کنیم ببینیم چه تحفه ای است.

بالون میسازیم…

ای علیرضا بهمنی… ای کارآگاه… ای لینوکس باز … ای رفیق … ای پایه … بیا که دست بکار شویم …

قضیه این است که در سایت جادی دیده ایم که کسی با یک سری تجهیزات ساده بالونی ساخته و آنرا فرستاده به ارتفاع سی و خورده ای کیلومتری زمین و یک سری عکس محشر گرفته که بیا و ببین. کل تجهیزاتش هم به نظرم بیشتر از دو هزار دلار آب نخورده.

خلاصه ما که از زمان برگشتن از سفر قلعه رودخان در کف این ایم که یک عکس هوایی از این قلعه بیندازیم و حتی پیه اش را به تنمان مالیده بودیم که اگر لازم شد از کوه همسایه قلعه هم بالا میرویم و اگر از آنجا هم دید نداشت از درختهای بالای کوه همسایه قلعه هم بالا میرویم … از همین امروز عصر به صرافت افتاده ایم که به جای این کارها بالون خودمان را بسازیم و از آن موقع داریم روی مخ علیرضا بهمنی کار میکنیم که دست یاعلی بدهد و از این حرفها…

راستی در جریان جستجوهای مربوط به بالون دیدیم که سایت مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان فیلتر است و نفهمیدیم که پارس آنلاین زده به سرش یا قوه قضائیه؟؟