ماه: ژانویه 2008

فاتحه از جانب سید اولاد پیغمبر بر مزار ویکتور هوگو!

باستانی پاریزی می‌نویسد:

«به خاطر دارم كه آن روزها كه در سيته يونيورسيتر در آن شهرك دانشگاهى، (كوى دانشگاه پاريس) منزل داشتم. (1349ش/1970م.) يك روز متوجه شدم كه نامه اى از پاريز از همين هدايت زاده [معلم سوم و چهارم ابتدایی دبستان پاریز] برايم رسيده. او در آن نوشته بود: نور چشم من، حالا كه در پاريس هستى، خواهش دارم يك روز بروى سر قبر ويكتور هوگو، و از جانب من سيد اولاد پيغمبر، يك فاتحه بر مزار اين آدم بخوانى.

تكليف مهمى بود و خودم هم شرمنده بودم كه چرا درين مدت من به سراغ قبر مردى كه اينهمه در روحيه من مؤثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پيدا كردم و رفتم و از پشت نرده ها، فاتحه معلم خود را خواندم. و در همان وقت با خود حساب كردم كه نه نيروى ناپلئون، و نه قدرت دو گل، و نه ميراژهاى دوهزار، هيچكدام آن توانائى را نداشته اند ـ كه مثل اين مشت استخوان ويكتور هوگو، از طريق بينوايان، فرهنگ فرانسه را به زواياى روستاهاى ممالك دنيا، از جمله ايران، خصوصاً كرمان و بالاخص پاريز برسانند.»

داشتم دنبال باستانی پاریزی می‌گشتم که متوجه شدم در ویکیپدیای فارسی مدخلی به اسم او نیست. فعلا یک مدخل موقت ایجاد کرده‌ام تا سر فرصت تکمیلش کنم.


خاطرات ما و خفاش شب‌های تهران!

خواندیم که «مجتبی راعی» قصد دارد مستندی در مورد «خفاش شب» بسازد و انگار قرار است نامش را هم بگذارد «پله پله تا ملاقات شیطان».

ما یک جورهایی این خفاش شب را می‌شناختیم. یعنی خودش را که هیچ وقت ندیدیم ولی مشتری برادرش بودیم که در طرشت سلمانی داشت. این برادر آدم خیلی زحمت‌کش و خوش‌خلقی بود و هر چند که استعداد چندانی در آرایشگری نداشت ولی مشتری را راضی از مغازه‌اش روانه می‌کرد.

اگر یادتان باشد اوایلی که این جناب خفاش را گرفته بودند، روزنامه‌ی ایران نوشت که طرف افغانی است و یک جو افغانی‌ستیزی خیلی داغ به وجود آمد و شنیدیم که چند افغانی را هم این طرف و آن طرف سر بریده‌اند (راست و دروغش گردن راوی) تا اینکه کسی زنگ زد به روزنامه‌ی ایران و گفت که طرف افغانی نیست و من می‌شناسمش و از این حرف‌ها. این کسی که تلفن روشنگرانه را زد «حسن» نامی بود که در همسایگی مغازه‌ی سلمانی، مغازه‌ی امانت فروشی داشت (دوستانش صدایش می‌کردند حسن کرکس!).

آخرین بار که رفتیم سلمانی برادر خفاش، اواخر اردیبهشت 76 بود، در کوران انتخابات هفتمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری بود (همان دوم خرداد) و ما به همراه عده‌ای از دانشجویان پلی‌تکنیک در یک ستاد انتخاباتی دانشجویی حوالی میدان انقلاب کار می‌کردیم و اواخر شب (بعد از 11 شب بود به گمانم) رسیدیم دم سلمانی و دیدیم که هنوز باز است و نشستیم به اصلاح.

گفتم که آدم خوش‌برخوردی بود. اول سوال کرد که رشته‌ات چیست؟ گفتم کامپیوتر، کلی از رشته‌ی کامپیوتر تعریف کرد که «تمیز» است و تعریف می‌کرد که قبلا در یک آزمایشگاه تشخیص طبی نظافتچی بوده و کسانی که با لیسانس علوم آزمایشگاهی آنجا کار می‌کرده‌اند همه افسردگی و دلمردگی داشته‌اند (واقعا هم سخت است چهار سال درس بخوانی و استخدام که شدی کارت هم‌زدن گه مردم باشد!)

گرم صحبت بود که یک نفر هیکلی با یک من ریش از در آمد تو و کمی تک و تعارف کرد که چقدر کار می‌کنی و خودت را نکشی و بعد هم سراغ برادرش را گفت (یعنی سراغ جناب خفاش را) که سلمانی جواب داد خبری ندارم و دیشب هم خانه نیامده و …

جناب ریش که رفت، صحبت کشید به انتخابات ریاست جمهوری و سلمانی پرسید که «دانشجوها به کی رای می‌دن؟» گفتم «خاتمی»، کلی گل از گلش شکفت و گفت که «آره خاتمی خوبه، باسواده، ناطق نوری قدّ گاو هم نمیفهمه [!]» و پشت بندش هم توضیح داد که آقای «ریش» پسرخاله‌اش است و در «حفاظت اطلاعات» کار می‌کند و خبر داده که انتخاب خاتمی قطعی شده است (چهار پنج روزی مانده بود به انتخابات).

من پرسیدم «حفاظت اطلاعات کجا؟». آخر حفاظت اطلاعات بخشی از سازمان نیروهای مسلح است که وظیفه‌ی جلوگیری از نفوذ اطلاعاتی و نشت اطلاعات را به عهده دارد و انتظار داشتم بگوید مثلا حفاظت اطلاعات ارتش، یا سپاه … گفت «حفاظت اطلاعات تهران!». قضیه را جدی نگرفتم و گذاشتم به حساب اینکه همه‌ی ایرانی‌ها ادعا می‌کنند فامیلی در یک جای حساس نظام دارند که خرش خیلی می‌رود و خیلی از پشت پرده می‌داند و ….

بعدا که جناب خفاش دستگیر شد، من خیلی با دقت قضایا را پیگیری کردم و قضیه‌ی این پسرخاله را هم برای خیلی‌ها تعریف کردم که همه هم تحریکم کردند که زنگ بزنم به ستاد خبری وزارت اطلاعات و خبر بدهم که من حوصله‌اش را نداشتم. ولی یکی از دوستانم (فکر می‌کنم اسماعیل قربانی) زنگ زد و خبر داد و همه‌ی جزئیاتی که از من شنیده بود را هم تعریف کرد.

دادگاه این جناب خفاش کاملا سرهم‌بندی شد. مثلا اگر یادتان باشد اوایل کار خفاش ادعا می‌کرد یک همدست هم داشته که لباس زنانه می‌پوشیده و باعث می‌شده زنان و دختران اعتماد کنند و سوار شوند. یک دختر دانشجوی اهوازی هم توی مقتولین بود که پدرش ادعا می‌کرد خفاش حتما یک همدست زن یا زن‌نما داشته و گرنه دخترش کسی نبوده که آن‌وقت روز سوار ماشین خالی یک غریبه شود. بعدا که دادگاه برگزار شد گفتند که نه، خفاش این همدست را در خیالش ساخته که مجازاتش را سبک‌تر کند. جالب بود که پدر اهوازی در جلسه‌ی دادگاه گفت که نه! حتما خفاش در ماشین تنها بوده و گرنه دختر من سوار نمی‌شد! (یعنی صد و هشتاد درجه مخالف چیزی که اول گفته بود)

حالا ما اهل خیال‌پردازی نیستیم و افسانه‌های علیرضا نوری‌زاده را هم قبول نداریم ولی معتقدیم که خفاش شب یک داستانی داشت که نگفته ماند. (آقای راعی؟ بی‌صبرانه منتظر فیلم‌تان هستیم!)

کشفیات تاریخی اعلیحضرت فینقیلی و نگرانی‌های زمستانه‌ی ما

1- اعلیحضرت فینقیلی، عکسی از ما در آرشیو عکس‌های تاریخی‌شان پیدا کرده‌اند که ملاحظه می‌کنید.


2- با مهدی مشک‌ریز تلفنی صحبت کردیم و کاشف به عمل آمد، صبح دوشنبه که از خانه‌ی ما بیرون رفتند به قصد ترمینال جنوب، تا شش عصر در همان ترمینال منتظر اتوبوس بوده‌اند و بالاخره یک بلیط «ایستاده» به مقصد بروجرد گیر می‌آورند و ساعت چهار صبح می‌رسند خانه‌شان.

3- طبق ضرب‌المثل «هر کی به فکر خویشه …» ما هم در این سرمای بی‌سابقه و مملکت نیمه تعطیل و چه و چه … فقط نگران این هستیم که نکند پنج‌شنبه به خاطر سرما تئاتر افرای بهرام خان بیضایی لغو شود.

باغ مارشال

پدر عادت دارد فیلم‌ها وسریال‌های بی‌سر و ته تلویزیون را از اول تا آخر می‌بیند و تمام که می‌شود شروع می‌کند به بد و بیراه گفتن به عوامل فیلم و مسوولان رسانه‌ی ملی!

حالا حکایت ماست که دیشب نشستیم و یک‌نفس رمان «باغ مارشال» را از اول تا آخر خواندیم و تمام که شد شروع کردیم به بد و بیراه گفتن به نویسنده و حروف‌چین و ناشر و حتی شخصیت‌های داستان! البته جالبی داستان به این بود که زمان‌ها و مکان‌هایش در شیراز و تهران، و بعضی شخصیت‌هایش واقعی بودند (لندن را که ما خبر نداریم). مثلا خسرو پسر مباشر یکی از قوامی‌ها است و در باغ قوام سعادت‌آباد عاشق سیما نامی می‌شود (باغ هنوز هم هست) و تهران که می‌آید، در میدان توپخانه دارند ساختمان شهرداری را خراب می‌کنند و ساختمان مخابرات را می‌سازند و آخر داستان هم در بیمارستان نمازی شیراز مشغول به کار می‌شود. ظاهرا آنقدر این اتفاق در رمان‌های فارسی بعید است که بعضی از دوستان شیرازی همسر گرامی فکر کرده‌ بودند ممکن است داستان واقعی باشد و رفته بودند بیمارستان نمازی و سراغ دکتر خسرو اسفندیاری را گرفته بودند.

برف و پسردایی و افرا و مهدی مشک‌ریز

بالاخره برف شهردارضایع‌کن تهران بارید و امروز پایتخت روی هوا بود. البته برای ما که تصمیم گرفته بودیم حتما همین امروز برویم تالار وحدت و بلیط افرای بیضایی را بگیریم، فرقی نداشت که برف می‌بارد یا سنگ (عکس این درخت‌ها مربوط به حوالی هفت‌تیر است البته).


خلاصه دست همسر گرامی را گرفتیم و دوربین و کوله را انداختیم کولمان و راه افتادیم به پیاده‌روی و عکس انداختن. بگذریم که وسط کار متوجه شدیم که کارت حافظه‌ی دوربین را تویش نگذاشته‌ایم و همه‌ی عکس‌هایی که در برف انبوه در خانه‌مان انداخته‌ایم، فقط باطری هدر دادن بوده است (عصبانیت همسر گرامی را می‌توانید در عکس زیر ببینید).


بعد پسردایی ارشد مثل فرشته نجات سر نیایش ظاهر شد و با او رفتیم تا مفتح و از آنجا هم رفتیم بلیط گرفتیم و برگشتیم. البته جایی بهتر از بالکن دوم گیرمان نیامد (پسردایی ارشد خوشحال از اینکه ما را نجات داده).


مهدی مشک‌ریز، دوست بروجردی ما و همسر گرامی، که یکی از دانشجویان سرشناس و کاردرست رشته‌ی زبان‌های باستانی هم به حساب می‌آید، برای ثبت نام در امتحان تافل دانشگاه تهران، آمده پایتخت. دیشب اتوبوس‌شان حوالی اراک مه‌گیر می‌شود و می‌زند به جدول کنار جاده و کلی معطل می‌شوند تا یک اتوبوس دیگر گیر بیاورند. بعد می‌رود دانشگاه تهران و می‌بیند که اصلا نیازی به مراجعه حضوری نبوده و باید اینترنتی ثبت‌نام می‌کرده! بعد می‌رود توی اینترنت و می‌بیند که سایت ثبت نام کار نمی‌کند! بعد می‌خواهد برگردد بروجرد که می‌بیند جاده‌ها بسته است و خلاصه از ترمینال جنوب می‌کوبد و می‌آید خانه‌ی ما. درست همان موقعی که مهدی خان رسیده بود نزدیکی‌های خانه‌مان و نیاز به وجود برق داشت تا با آسانسور بیاید بالا، برق ما رفته بود و یک ربع بعد از اینکه پله‌ها را نوردید، برق هم آمد!

نخوانده باور نکنیم

تا ما باشیم دیگر چیزی را نخوانده باور نکنیم!

قبلا در مورد حجاری ناتمام نقش رستم و نوشته‌ی فارسی‌ای که در آن حجاری کرده‌اند نوشته بودم. فکر می‌کنم توی تابلوی راهنمای خود نقش رستم نوشته‌اند که آن نوشته‌ی فارسی در مورد نحوه‌ی تقسیم آب بین زارعین منطقه است و همه هم به این تابلو استناد کرده‌اند و عین همین حرف را نقل کرده‌اند (از جمله خود من).

امروز به صرافت افتادم که ببینم این زارعین منطقه به چه مشکلی برخورده‌اند و به چه راه‌حلی رسیده‌اند که آنقدر مهم بوده که توی کتیبه‌ی ناتمام ساسانی حک کرده‌اند؟ خلاصه رفتم و کتیبه را خواندم و دیدم که ای دل غافل! این که سند تقسیم آب نیست؛ وقف‌نامه است!

قضیه این بوده که «محمد رفیعخان، ابن الخان العظیم، محمد خان المرودشتی، مد توفیقهما» نیت می‌کند که شش دانگ از مزرعه‌ی حسین‌آباد و دو دانگ از مزرعه‌ی حاجی‌آباد و … خلاصه یک سری ملک و املاک و قنوات را وقف روضه‌خوانی و برپا کردن تعزیه در «حسینیه احداثی واقف در قریه حاجی‌آباد» کند و «خادم و روشنایی مستمر» برای این حسینیه بگذارد و «هر قدر از مصارف مذکوره فاضل آمد صرف زایرین […] نماید». قضیه هم مال سال 1237 (قاعدتا قمری) است.

حالا گیریم کسی که آن تابلوی راهنمای گمراه‌کننده را نوشته به اندازه‌ی ما حوصله نداشته که متن وقف‌نامه را بخواند؛ ولی همان «هو الواقف» که بالای کتیبه نوشته داد می‌زند که وقف‌نامه است نه مثلا قرارداد یا صلح‌نامه.

پی‌نوشت: عکس خودم از وقف‌نامه خیلی واضح نبود و برای خواندن از عکس سایت آنوبانینی استفاده کردم. این سایت آنوبانینی را از دست ندهید. مرجع ارزشمندی است برای ایران‌شناسی.

پی‌نوشت 2: این دفعه که رفتیم شیراز برویم حاجی‌آباد و ته و توی حسینیه و محمد رفیعخان المرودشتی را در بیاوریم.

تاجر ونیزی

«تاجر ونیزی» چرند بود. نمی‌دانم اصل نمایشنامه‌ی شکسپیری‌اش هم به همین چرندی است یا نه؟ ولی فیلمش … انگار مهران مدیری رفته باشد هالیوود و یک قسمت از یکی از نودقسمتی‌هایش را آنجا ساخته باشد. (از اینها که یک جوک سی ثانیه‌ای را ظرف یک ساعت تعریف می‌کنند و وسطش هم کلی مزه‌ی بی‌ربط می‌پرانند).


اصل جوک این بود که یک رباخوار یهودی سه هزار سکه به کسی قرض می‌دهد به این شرط که اگر نتوانست بازپرداخت کند به اندازه‌ی یک پوند از گوشت تنش را ببرد. خلاصه طرف نمی‌تواند و موقع بازپرداخت که می‌شود می‌روند پیش قاضی و او هم حکم می‌کند که باشد بیا ببر ولی حتی یک قطره خونش هم نباید بریزد و نه حق داری یک سر سوزن بیشتر ببری و نه یک سر سوزن کمتر!

آنوقت دو سه تا عشق و یک فرار و یک تغییر دین و دو لباس مردانه پوشیدن زنان و دعواهای زن و شوهری و شیخ عرب و پرنس فرانسوی و خانه‌ی بدنام و مصائب یهودستیزی در اروپای قرون وسطی و چه و چه … کرده بودند چاشنی همین جوک که بشود یک فیلم بلند با شرکت آل پاچینو!

فعلا اصل نوشته‌ی شکسپیر را گیر آورده‌ام که بخوانم و ببینم چی به چی است.

مرحله‌ی نیمه‌نهایی مسابقات پارالمپیک بریزبن

همایون خان خیری که معرف حضور هستند؟ جناب خان و پلنگ صورتی و دیگر اعوان و انصار دانشگاه بریزبن یک مسابقه‌ی پارالمپیک راه انداخته‌اند به این ترتیب که شرکت‌کنندگان روی صندلی می‌نشینند و زباله‌های خشک را از فاصله‌ای توی سطل مربوطه در آشپزخانه‌ی دانشکده می‌اندازند. مسابقه فعلا در مرحله‌ی نیمه‌نهایی است و چه بهتر که شرح و تفصیلش را از زبان یک خوزستانی بخوانید.

Top Weblogs, Top Posts

وردپرس صد تا وبلاگ و صد تا پست را انتخاب می‌کند به عنوان برترین‌ها و به قول خودش این برترین‌ها را بر اساس یک «Special Formula» انتخاب می‌کند. حدس می‌زنم این فرمول ویژه چیز بی‌ربطی باشد چون معمولا این برترین‌ها چرندترین‌ها هستند. (احتمال می‌دهم یک جور فرمول آماری/واژگانی باشد که فقط برای زبان انگلیسی جواب می‌دهد)

پنج‌شنبه‌ی ناتمام

پنج‌شنبه‌ی خوبی بود. کلی از کارهای عقب‌مانده را انجام دادیم و پایان‌نامه‌ی استاد کرمانی را بعد از دو ماه و خرده‌ای که از دفاع‌مان می‌گذرد اصلاح کردیم و به خواهرمان در نوشتن برنامه‌ی موش و پنیر کمک کردیم و عصر هم با مهران و سولماز بعد از مرور برنامه‌ی سینماها و زنگ زدن به تک‌تک‌شان و پرسیدن سئانس‌ها، آخرش تصمیم گرفتیم که برویم پارک ارم و «قلعه‌ی اسرار آمیز». این قلعه‌ی بخصوص یک جای سرپوشیده است توی مایه‌های «سرزمین عجایب» با سرگرمی‌های کودکانه. یاد کودکی خیلی مزه داد. حتی سوار این ماشین برقی‌ها هم شدیم. یعنی اول همسر گرامی و سولماز بیگدلی متلک‌های ما را نادیده گرفتند و رفتند و سوار شدند و بعد ما هم خجالت را کنار گذاشتیم و یک دور چهار نفری ماشین‌هایمان را از اول تا آخر سئانس کوبیدیم به هم. کلی از این بازی‌های تیراندازی کردیم و یک سینمای به قول خودشان «چهاربعدی» هم داشت با این عینک‌های پولاریزه و کمی افکت فیزیکی بصورت پایین و بالا رفتن صندلی و …. اما جایی که خیلی خوش گذشت سیمولاتور صخره نوردی بود. اول مهران را فرستادیم که وقتی از آن بالا می‌افتد بخندیم و عکس بگیریم. ولی هم شارژ دروبین‌مان تمام شد و هم مهران مقاومت نشان داد و تا آخرش سقوط نکرد. یک دور دیگر هم دو نفری رفتیم که البته من همه‌اش نگران بودم نکند بلایی سر شلوارم بیافتد و وسط کار هم اینقدر دستم درد گرفت که بی‌خیال شدم.


آما آخر شب که مهران و سولماز آمدند خانه‌مان و داشتیم می‌گفتیم و می‌خندیدیم، تلفن همسر گرامی زنگ زد و خبر دادند آن دوستش که در کما بود و می‌گفتند حالش دارد بهتر می‌شود، چند ساعتی است فوت کرده.