ماه: آوریل 2009
عمو سیبیل!
یادگاری های ته دفترچه سرباز
سرباز و دفترچه و هفتاد مهر سربازخانه
صفحهی اول دفترچه نام سرباز را نوشتهاند و عکسش را چسباندهاند. دفترچه کارت شناسایی سرباز است و دژبان که به سرباز میرسد اول دفترچهاش را بررسی میکند و سرباز که بخواهد چیزی از جایی امانت بگیرد معمولا دفترچهاش را گرو میگذارد.
سربازخانه 70 مهر مختلف توی دفترچهی سرباز ضرب میکند که بداند سرباز در طول خدمتش چکار میکرده و کجا بوده و اصلا «حضور» داشته یا نه؟ یادت باشد برای سربازخانه «حضور» سرباز از کارآیی و بهرهوری و عملکرد و … از هر چیز دیگر مهمتر است.
1 تا 62: ورود و خروج: هر روزی که سرباز وارد سربازخانه میشود، مهر ورود آن روز را توی دفترچهاش ضرب میکنند. مثلا «ورود روز دهم» زیر ستون «ورود» جلوی روز یکشنبه دهم شهریور. هر روز که سرباز از سربازخانه خارج میشود مهر خروج آن روز را ضرب میکنند. پس تا اینجا سرباز روز نهم شهریور رفته و دهم برگشته. فعلا 62 مهر برای ورود و خروج 31 روز ماه.
63: نوبت حضور: شبی که سرباز از سربازخانه بیرون نمیرود مهر «نوبت حضور» میخورد.
64: بازداشت: بازداشتگاه سربازخانه، جای بدتری از بقیهی جاهای سربازخانه نیست. به همان اندازه کسالتآور و خستهکننده است. اشکالش این است که روزی که سرباز در بازداشتگاه سپری میکند و دفترچهاش مهر بازداشت میخورد، جزو خدمتش محسوب نمیشود و باید به جای آن یک روز اضافه خدمت کند. (اصطلاحا میگویند خلاء خدمتی است). یادم باشد موقع ترخیص مچ سرباز را بگیرم. چون روز چهارشنبه سیزده شهریور را بازداشت بوده و بعدا مهر بازداشت را لاک گرفته و جایش نوبت حضور زده!
65 و 66: تاخیر و غیبت: سرباز دیر آمده یا اصلا نیامده است.
67 تا 70: بیرون از پادگان: سرباز اصلا نیامده است اما نیامدنش را از قبل به یکی از این چهار روش هماهنگ کرده: «ماموریت» یا «مرخصی استحقاقی» یا «مرخصی تشویقی» یا «مرخصی استعلاجی».
شاه شجاع
طفلک شاه شجاع … با این مقبرهی بیقوارهی سنگی-بتنی خیلی غریب افتاده و فکر نمیکنم سال تا سال کسی به زیارتش برود.
آرامگاهش خیلی از آرامگاه شاعر محبوبش، حافظ، دور نیست. وارد شیراز که میشوید، بعد از دروازه قرآن، سمت چپ، اوایل خیابان هفتتنان.
نگاهی هم بیندازید به صفحهی شاه شجاع در دانشنامه رشد
باغ عفیف آباد شیراز
حتی در تعطیلات نوروزی هم باغ عفیف آباد چندان شلوغ نمیشود (یادتان باشد که در نوروز گردشگران جلوی بلیط فروشیهای حافظیه و سعدیه و تخت جمشید و ارگ کریمخانی و جاهای دیگر شیراز صف کشیدهاند به چه بلندی). علت خلوتی همیشگی عفیفآباد فکر کنم مسیر پرپیچ-و-خماش باشد؛ برخلاف بقیهی جاهای دیدنی شیراز که معمولا آدرس سرراستی دارند.

چیزی که در عفیفآباد چشمانتان را نوازش خواهد داد، یک باغ بزرگ و آراستهی 13 هکتاری است و یک ساختمان مجلل در وسط باغ.
مجموعه از سال 41 تا بحال در اختیار ارتش است و مفصلا مرمت شده است و تا قبل از انقلاب به عنوان تفریحگاه امرای ارتش استفاده میشده است و بعد از انقلاب هم تبدیل شده به موزهی نظامی. یعنی زیرزمین ساختمان موزهی نظامی است و در طبقهی بالا مبلمان سابق را به همان صورت حفظ کردهاند که مردم بیایند و مثلا میزهای قمار یا وسایل تجملی امرای ارتش شاهنشاهی را ببینند.
به نظرم کلکسیون اسلحهی عفیفآباد از کلکسیون مشابه در موزهی نظامی کاخ سعدآباد مفصلتر و غنیتر باشد. اما جای اسناد و یادگاریها و مجسمه و از این جور چیزها خالی است.
چون مجموعه دست ارتش است، همهی نگهبانها و کادر و راهنماها هم ارتشیاند. یعنی جلوی در ورودی دژبان ایستاده است و بلیطفروش استوار است و راهنماها ستوان دوم و مدیر هم لباس شخصی پوشیده بود ولی فکر کنم سرهنگی چیزی بود چون یک سروان را دیدم که برایش پا کوبید.
بابا کوهی
«رسول پرویزی» داستان کوتاهی دارد به نام «درویش باباکوهی آرام مرد». من این داستان را خیلی سال پیش خواندهام و فقط طرح خیلی محوی از آن یادم است که راوی داستان نقل گفتگوهای خودش را میآورد با درویشی که در بابا کوهی اعتکاف کرده است. از جمله از درویش میپرسد که آب و غذا را چکار میکنی و درویش هم از توکل به خدا میگوید و راههای مختلفی که در روزی رساندن به بندگانش دارد. از جمله نقل میکند که یک بار توی چلهی زمستان بی آب و غذا و عاجز مانده بوده وسط کوه و توی برف که میبیند جاهلی وسط آن برف و بوران با یک قابلمه غذا از راه رسید. قضیه این بوده که جاهل با رفقا شرط بندی کرده بوده سر اینکه چه کسی میتواند توی این هوا قابلمهی غذا ببرد برای درویش و از او میخواهد که بعدا برای دوستانش شهادت بدهد که او واقعا قابلمه را آورده است و از این حرفها…
(عکس رسول پرویزی از سایت روزنامه کارگزاران)
نمیدانم که رسول پرویزی کوه و برف و بورانش را خیلی آب و تاب داده بود یا من توی ذهنم برای شرطبندی جاهل ابعاد حماسی تراشیده بودم؟ به هر حال تصورم از بابا کوهی جایی بود بالای قله یک کوه خیلی بلند و صعب العبور! و توی این مدت که داماد شیراز شدهام و گذرم زیاد به این شهر میافتد، همیشه فکر میکردم باید برای رسیدن به باباکوهی، یکی از کوههای طرف جادهی یاسوج را بگیرم و چند ساعتی بالا بروم. این که میگویم طرف جادهی یاسوج (میشود شمال غرب شیراز) به خاطر این که کوههای آن طرف خیلی مرتفعتر از کوههای شمال و شمال شرق هستند.
نوروز امسال داشتم توی گهوارهی دید با یکی از همشهریهای همسر گرامی گپ میزدم. شیرازیها خیلی غریبنوازند و خصوصا هر وقت کسی را با تیپ گردشگری ببینند، حتما پیشنهاد میکنند که فلان جا و بهمان جا را هم برو و ببین. این همشهری هم گفت که بابا کوهی چشمانداز بهتری به شهر دارد و سری هم به آنجا بزن و جایی را با دست نشان داد که اصلا با تصور من سازگاری نداشت!
خلاصه این که بابا کوهی هم مثل گهوارهی دید یکی از پاتوقهای پیادهروی صبحگاهی شیرازیها است و از پای کوه یک ربع تا بیست دقیقه راه است؛ همهاش پله یا سنگفرش.
در مورد تاریخچهی بابا کوهی نگاه کنید به صفحهی مربوطه در ویکیپدیا: «بابا کوهی»
بنای فعلی را سال 1376 ساختهاند و الان هم در حال توسعهی آن هستند و متولی توسعه هم اوقاف است و فکر میکنم در مجموع چیز قناس و بیتناسبی از آب در بیاید مثل این امامزادههای بازسازی شده. از داخل آرامگاه هم به عنوان کارگاه و انبار کارگران طرح توسعه استفاده میشود و چنین منظره ای دارد:
من هر چه گشتم نتوانستم عکسی از بنای قدیمی باباکوهی پیدا کنم. اگر کسی سراغ دارد ممنون میشوم خبری دهد.
چاه مرتاض علی
نزدیکیهای گهوارهی دید، جایی هست به نام «چاه مرتاض علی». بعضیها میگویند «چاه مرتضی علی» ولی همان اولی درست است.
آسانترین راه رسیدن به چاه اینطوری است که بروید تا گهوارهی دید و جاده اسفالتهی پشت گهواره را بگیرید و بروید تا انتهایش که برسید به چ.م.ع. و چنین ساختمانی را ببینید:
ساختمان تازه مرمت شده ولی قدمت دارد. توی سایت مدارک میراث فرهنگی، یکی عکس قدیمی از بقعه هست به این شکل:
خودِ چاه داخل این ساختمانِ تازه-بازسازی-شده است و یک سردر نسبتا قدیمی دارد این شکلی:
زیر آن فرش ماشینی «بسم الله الرحمن الرحیم» یک کتیبه هست به تاریخ 1328 قمری (کمی کمتر از 100 سال پیش. یک سال بعد از پیروزی مجاهدین و فتح تهران و فرار محمدعلی شاه قاجار). چند کتیبهی دیگر هم دور تا دور ورودی و اطراف آن هست که معمولا خیلی محو شدهاند و به سختی خوانده میشوند. فهرست کتیبههای بنا را در همان سایت مدارک میراث فرهنگی ببینید: «چاه مرتضی علی در شیراز»
طبق نوشتهی این مقاله قدیمیترین کتیبه این بنا مربوط به سال 1012 قمری است (دوران صفوی) اما من آن را ندیدم.
اما خود چاه یک غار طبیعی است با شیب خیلی تند که در حال حاضر پله برایش ساختهاند و برای تامین روشنایی معمولا دور و بر ورودی شمع نذری پیدا میشود و از طنابهایی که به دیوارهای اطراف نصب شده هم میتوان برای پایین رفتن کمک گرفت.
یک عکس دیگر هم از چاه ببینید که با نور شمع روشن شده (زمان نوردهی را خیلی زیاد گرفتهام وگرنه با این شمعها به زور میتوانید جلوی پایتان را ببینید). تقریبا 15 پلهی تند رو به پایین و بعد یک راهروی مسطح رو به جلو.
ته آن راهرو مسطح، فضای نه چندان بزرگی هست به ارتفاع 150 تا 180 سانتیمتر که وسطش یک سنگ یادبود نصب است. معمولا روی سنگ چند شمع روشن میبینید.
روی سنگ نقش یک شمع کشیدهاند. توی شعله نوشته است : «یا هو/ ای تو را با هر دلی رازی دگر». بالای تنه شمع نوشته: «حضرت مرتاضعلی شاه که در قرن دوم هجری در این مکان بوصال معشوق رسید». زیر این نوشته هم غزلی از حافظ هست با مطلع: «گلغذاری ز گلستان جهان ما را بس» پایین سنگ تاریخ نصب آن را نوشته اند: «به تاریخ 26 تیرماه 1372».
البته «قرن دوم هجری» نباید درست باشد و نامهای «ایکس-علی-شاه» بیشتر از 300-400 سال قدمت ندارند. یا چاه مربوط به دوران صفوی است (احتمالا همان سال 1012 قمری) یا قبل از آن زمان اسم و کاربری دیگری داشته است.





