از روزمره‌ی زندگی Archive

امتحان شهروندی

کسایی که می‌خوان ویزای اقامت دائم بگیرن باید یه امتحان بدن به اسم Life in the UK test. یه کتاب مرجعی داره به همین عنوان که وزارت کشور منتشر می‌کنه و هر چند سال یه بار هم یه ویرایش جدیدش میاد.
ثبت نام می‌کنی و پنجاه پوند می‌دی و با دو تا مدرک شناسایی در دست می‌ری محل امتحان و پشت کامپیوتر ۲۴ تا تست می‌زنی که اگه ۱۸ تاش رو درست جواب دادی قبولی. ۴۵ دیقه وقت داره ولی بیشتر از چهار-پنج دیقه طول نمی‌کشه و جوابش رو هم بلافاصله بعد از امتحان می‌دن.
مسوول پذیرش مدارک شناسایی رو همچین خیلی چارچشمی بررسی می‌کنه و چند تا سوال هم از جزئیات‌شون می‌پرسه که مطمئن بشه خودِ خودتی و کسی رو جای خودت نفرستادی.
کتابش در مجموع کتاب مفیدی بود. خب آدم توی یه کشوری که چند سال زندگی کنه به هر حال یه چیزایی در موردش یاد می‌گیره ولی یه چیزایی هم هست که یا سر و کار آدم به‌شون نمی‌افته (مثلا سیستم قضایی) یا به‌شون علاقه نداره (مثلا افتخارات ورزشی) یا جسته گریخته یه چیزایی در موردشون می‌دونه ولی باز هم یه خلاصه جامع به درد می‌خوره (مثلا تقسیمات کشوری و کجا می‌شه بریتانیا کجا می‌شه UK و کامن‌ولس چیه و این حرفا).
من قسمت تاریخش رو خیلی خوشم اومد و از همه بیشتر به شخصیت هنری هشتم علاقه پیدا کردم و الان از سر جوگیری دارم یه رمان تاریخی در موردش می‌خونم به اسم Wolf Hall
چند سال پیش یکی از دوستام توی ایران یه آپارتمان خریده بود از تعاونی مسکن محل کارش. هیات مدیره‌ی ساختمون یه برگه A4 به عنوان خوشامدگویی و یادآوری قوانین ساختمون داده بودن دستش. چند بند اولش مسائل مربوط به ساختمون بود که مثلا آشغالا رو کی بذارید بیرون و از آسانسور چه جور استفاده کنید و اینا. بعد هر چی می‌رفتی جلوتر حرف‌هاش نامربوط‌تر می‌شد مثلا وسطاش گفته بود که توی خونه از پرده‌ی توری استفاده کنید که از آفتاب بیشتر بهره ببرید و دیگه آخرش رفته بود توی این مایه‌ها که با بچه‌هاتون مهربون باشید و باهاشون با محبت رفتار کنید و این حرف‌ها.
این کتاب زندگی در انگلستان هم آخراش یه کم رفته بود توی باقالی‌ها. مثلا توضیح داده بود که مردم انگلستان از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی برای چی استفاده می‌کنن یا توصیه کرده بود که به همسایه‌هاتون احترام بذارید و باهاشون دوست باشید که اگه خواستید برید مسافرت روتون بشه کلید خونه رو بدین به‌شون که بیان گلدوناتون رو آب بدن!

همکار جدید

وقتی که خبردار می‌شیم یه نفر جدید استخدام شده و قراره به تیم‌مون اضافه بشه اولین کاری که می‌کنیم می‌ریم اسمش رو سرچ می‌کنیم. معمولا اولین نتیجه‌ی گوگل، پروفایل لینکدین طرفه. یه نگاهی می‌ندازیم ببینیم طرف چه شکلیه و قبلا کجا بوده و به نظر میاد چه جور آدمی باشه.

هفته‌ی پیش گفتن که یه نفر استخدام شده به عنوان مسوول امنیت «مونپیگ». این مونپیگ یکی از شرکت‌های زیرمجموعه‌مونه که از خود فوتوباکس معروف‌تره و کارش چاپ کارت پستال‌های سفارشیه. کسی از من بپرسه کجا کار می‌کنی اگه بگم فوتوباکس یکی در میون باید توضیح بدم که چه شرکتیه و چیکار می‌کنه ولی مونپیگ رو همه می‌شناسن. دو-سه ماه پیش سایت مونپیگ هک شد و یه سری اطلاعات کاربراش لو رفت و خیلی رسوایی به بار اومد و به خاطر همین مسوول امنیت قبلی رو کنار گذاشتن و این جدیده رو استخدام کردن.

خلاصه ما هم طبق عادت رفتیم اسم طرف رو سرچ کردیم، چون اسمش هم خیلی خاصه مطمئن بودیم دیگه صاف می‌ریم توی لینکدین ولی دیدیم یا ابالفضل! چشم‌مون چارتا شد از دیدن نتایج جستجو!

طرف یه مسلمون سریلانکایی ئه که به عنوان همجنس‌گرا پناهنده شده به انگلیس. بعد با یکی که بهش توهین جنسیتی کرده گلاویز شده و همچین زده طرف رو ناکار کرده که محکوم شده به ۸ سال زندان. پنج سال از زندان رو گذرونده و آزاد که شده ادعا کرده من دیگه گرایش جنسیم عوض شده و الان به جنس مخالف علاقه دارم و رفته زن گرفته و بچه دار هم شده. بعد اداره مهاجرت می‌خواسته به خاطر سابقه‌ی جنایی از کشور اخراجش کنه رفته شکایت کرده و اعتراض کرده به حکم اخراج و دادگاه تجدید نظر حکم رو لغو کرده و بر مبنای موازین حقوق بشر بهش پناهندگی داده. این حکم خیلی زمان خودش سر و صدا کرده توی روزنامه‌ها مخصوصا دست راستی‌ها که حالت عادی هم یه مقدار ضد مهاجر هستن صداشون در اومده که این چه وضعیه که یکی که همچین جرم خشنی انجام داده رو نمی‌تونیم از کشور اخراج کنیم! وزارت کشور هم اعلام کرده که اصلا ما قانون مهاجرت رو عوض می‌کنیم که دیگه دادگاه همچین حکمی نتونه بده!

تازه این همه‌ش نیست … یه خبرهایی هم درباره‌ی نقش همکار جدیدمون توی بحران لیبی و ادعاش که تهدید به قتل شده و این جور چیزا هست که هنوز فرصت نکرده‌م بخونم.

 

گزارش ایران

رژیم

از شهریور پارسال نزدیک ۸ کیلو وزن کم کرده بودم. امروز که چک کردم دیدم تا گرم آخر برگشته سر جاش! شونزده روزی که تهران بودم خیلی پرخوری نکردم (از دیزی سالاری که نمی‌شه گذشت البته) ولی چهار روز شیراز همچین می‌خوردم که نفسم بند می‌اومد.

یه روز صبح کله‌پاچه خونگی خوردم، ظهر روش یه پلو ماهی مفصل، شب با باجناقم رفتیم شام بیرون، فردا صبحش پدرخانومم رفته بود آش گرفته بود برادر کوچیکه خانومم هم دعوت کرده بود که صبحونه بریم هفت خوان. با خودم گفتم هفت‌خوان یه صبحونه‌ی سبک می‌خورم بعد میام خونه آش رو هم می‌خورم که حیفه.

توی هفت‌خوان برادر کوچیکه وسوسه کرد که بابا صبحونه‌ی بوفه همه جا گیر میاد بیا کله پاچه بخوریم که اونجا گیرت نمیاد! خلاصه «نصف صورت» با آبگوشت و مغز خوردم و دیگه کم آوردم … بعدش با برادر بزرگه‌ی خانومم رفته بودیم سمت بیضاء، هوا هم گرم بود، عطش و تنگی نفس گرفته بودم اصلا از ماشین نمی‌تونستم پیاده شم. برادر بزرگه که فهمید مشکلم چیه گفت دوات ماءالشعیر «چهار اسب» ئه. رفت یکی خرید و خوردیم و ده دیقه که گذشت اصلا انگار نه انگار که تا ده دیقه پیش نمی‌تونستم نفس بکشم! از اونجا هم رفتیم خونه‌ی عمه‌ی خانومم و یه ناهار مفصل هم اونجا خوردم!

دوستان

خیلی از دوستام رو نتونستم ببینم. هم درگیر عروسی خواهرم بودیم، هم یه سری کار اداری داشتم (مثل تمدید پاسپورت)، هم چند سال بود توی خرما‌پزون مرداد ایران نبودم گرما اذیتم می‌کرد و سعی می‌کردم تا می‌شه وسط روز از خونه بیرون نرم.

از اون طرف چندتا از دوستام رو که چندین سال بود ندیده بودم امسال دیدم.

فرزین تعریف می‌کرد که چطور خوندن خاطرات سربازی من تهییجش کرده که به غیبت خاتمه بده و بره خدمت (معاف شد البته) و هوشیار و فرگل منتظر دوقلوها بودن که یه ماه دیگه به دنیا بیان و با علی سرزعیم قرار گذاشتیم که ایده‌ی «میلان نامه» ش رو یه کم گسترش بدیم و یه وبلاگ جمعی درست کنیم درباره سیستم‌های اجتماعی که زندگی توی خارج رو آسون‌تر می‌کنه و با رامین قرار شد کتاب ترجمه کنیم و فرامرز هم داوطلب شد کمک‌مون کنه. حمید مهربان محض دیدن من از قم اومد تهران و رضوانه هم یه باقلا قاتق غیرآبکی برام پخت که اختراع خودش بود.

از همه جالب‌تر حامد قدوسی رو برای اولین بار از نزدیک دیدم. ما همدیگه رو سال‌هاست که دورادور می‌شناسیم و کلی دوست مشترک داریم منتها بار اول توی دفتر علی سرزعیم همدیگه رو دیدیم. حامد یه سخنرانی داشت درباره آینده‌ی بازار انرژی تا سال ۲۰۵۰ که خیلی شنیدنی بود و من بارها خلاصه و نکات کلیدیش رو برای دیگرون بازگو کردم.

ایران

تا جایی که من دیدم یه خوش‌بینی محتاطانه‌ای در مورد توافق هسته‌ای (و کلا آینده) بین مردم بود. حالا حداقل کسایی که من باهاشون حرف زدم احتمال بهتر شدن اوضاع در آینده رو رد نمی‌کردن. ولی کسی هم خیلی حسابی باز نکرده بود.

فیلترینگ هنوز دیوانه‌کننده بود ولی فیلترشکن خوب پیدا می‌شد. ایرانسل روزی ۲-۳ تا پیغام تبلیغاتی برای من میفرستاد، همراه اول روزی ۲۰-۳۰ تا واسه بابام. یکی دو تا کار اداری که داشتم خیلی سریع و بی‌دردسر انجام شدن. پاسپورت جدید خیلی شیک شده و صدورش هم دو-سه روز بیشتر طول نمی‌کشه.

 

همسایه فلوریان

فلوریان تازه خونه‌ش رو عوض کرده.

یه روز نشسته بوده توی اتاقش روی تخت پای لپ‌تاپ، می‌بینه یکی پشت پنجره‌ی خونه‌ی پشتی واستاده و داره بربر اینو نگاه می‌کنه. بیشتر که دقت می‌کنه می‌بینه طرف فقط یه تی‌شرت تن‌شه و پایین‌تنه لخته. بعد یارو در همون حال که زل زده بوده به فلوریان شروع می‌کنه به ور رفتن با خودش! یه صحنه‌ی خیلی حال به هم زنی! فلو عصبانی می‌شه و با دست یه اشاره‌ای می‌کنه که یعنی برو گمشو، طرف هم از پشت پنجره کنار می‌ره.

چند دیقه بعد متوجه می‌شه که طرف سرش رو یواشکی از گوشه‌ی پنجره آورده بیرون داره با دوربین دوچشمی توی اتاق رو نگاه می‌کنه! فلو روی صفحه‌ی لپ‌تاپش بزرگ می‌نویسه «فاک آف» و می‌گیره رو به پنجره. طرف هم میره پی کارش.

چند روز بعد دوست دخترش پیش‌ش بوده دوباره همون بساط تکرار می‌شه. یعنی طرف اول تمام قد پشت پنجره بوده بعد که عصبانیت فلو رو می‌بینه میره و با دوربین دوچشمی برمی‌گرده.

خلاصه دیگه خیلی شاکی می‌شه اول می‌ره خونه‌ی طرف رو توی کوچه پشتی پیدا می‌کنه هر چی در می‌زنه کسی در رو باز نمی‌کنه. بعد از همسایه‌ها سراغ می‌گیره می‌بینه کسی نمی‌شناسدش. آخر سر زنگ می‌زنه به پلیس. یه مقدار با تردید البته چون مطمئن نبوده که این کار جرمه یا نه.

پلیس که میاد، تا فلو شروع کنه توضیح بده که جریان چیه افسره می‌گه خودم می‌دونم مستاجر قبلی هم از این یارو شکایت داشته ولی بعدا که ما دستگیرش کردیم حاضر نشده شهادت بده و خلاصه پرونده نرفته دادگاه. حالا تو اگه شهادت-بده هستی بریم بگیریمش. فلو هم خیال‌شون رو راحت می‌کنه که آره هم خودم شهادت می‌دم هم دوست دخترم! خلاصه ریختن توی خونه و یارو رو توی حموم دستگیر کردن.

دو هفته دیگه دادگاه‌شونه ببینیم چی می‌شه

کنسرت ستار در لندن افتضاح بود

من تا حالا برنامه‌ی فرهنگی هنری به این آشفتگی و شلختگی ندیده بودم.

سالنش البته سالن آبرومندی بود، خود ستار هم که خب. ولی وای از برگزاری! وااای از برگزاری!

عمق فاجعه رو می‌خواهید بدونید، آخرای برنامه یکی از برگزارکننده‌ها یه کاغذ داد دست ستار. برنامه که تموم شد می‌خواست نوازنده‌ها رو معرفی کنه اسم‌شون رو از روی اون کاغذه خوند! حالا کلا با خودش ۱۰ نفر بیشتر نبودنا …! توی اسم خوندن هم اسم دخترایی که ویالون می‌زدن رو قاطی کرد مجبور شد تصحیح کنه.

یعنی فکر می‌کنم با ارکسترش دم در سالن آشنا شده بودن و گرنه آدم آلزایمر هم داشته باشه اسم ۹ نفر رو بعد از یه نصفه روز کار گروهی یاد می‌گیره. هی هم وسط بعضی آهنگ‌ها برمی‌گشت به یکی از نوازنده‌ها می‌گفت اینجاش رو اینجوری بزن اونجوری نزن.

در مجموع اگه مثل این خواننده دوزاریا با خودش نوار میاورد روی آهنگ ضبط شده می‌خوند سنگین‌تر بود.

ولی تازه صدابرداریش رو می‌دیدی می‌گفتی باز صد رحمت به ارکسترش!

ما ارزون‌ترین بلیط موجود رو خریده بودیم جامون دقیقا ردیف آخر بود و صدابردار با دم و دستگاهش درست به فاصله‌ی نیم‌متری سمت چپ من بود…

دو سه تا آهنگ اول رو که ما هیچی نفهمیدیم چی خوند. آدم وقتی بلیط ارزونه رو خریده هر اشکالی باشه فکر می‌کنه حتما برگزارکننده مخصوصا اینجوری کرده که دفعه‌ی دیگه بیشتر خرج کنی. ولی بین آهنگ سوم و چهارم صدای ملت از چارگوشه سالن بلند شد که آقای صدای تو رو نمی‌شنویم! ستار هم رو کرد به آقای مهندس گفت که صدای من رو زیاد کنید صدای سازها رو کم کنید.

این لحظه‌ش خیلی دیدنی بود! طرف یه کمی به پنل جلوش خیره شد، یه دکمه‌ی رو زد،  بلندگوهای سالن شروع کرد سوت کشیدن! یه دکمه دیگه رو زد سوت‌شون قطع شد. ستار شروع کرد خوندن باز هم صداش نمیومد. بین دو تا آهنگ که دیگه صدای ساز هم نبود اومد جوک تعریف کنه، نه تنها صداش نمیومد، یه افکتی هم روش بود انگار میکس کرده باشن با صدای مودم!

تقریبا تا وسطهای نیمه‌ی دوم کنسرت طول کشید تا قلق کار دست یارو بیاد و این وسط یه ده پونزده باری جیغ بلندگوها رو در آورد.

سر یه آهنگی ساز اصلی فلوت بود. ستار وسط خوندن رو به آقای مهندس گفت فلوت و با دستش هم ادای فلوت زدن در آورد که لابد یعنی صدای فلوت رو زیاد کن. کیبردیست هم از گوشه‌ی سن یه کمی بالا پایین پرید هی فلوت‌نواز رو با دست نشون داد که اینو می‌گه. من تو دلم گفتم نه نه گوش نکن! مهندس باز یه کم خیره شد به پنل، یه دکمه‌ای رو زد … بعله یکی از موارد سوت کشیدن بلندگوها هم به قصد خیر بالا بردن صدای فلوت بود.

بعد یارو اصلا یه جوری بود. دیدید صدابردارا هدفون می‌زنن و شیش دنگ حواس‌شون به کنسرته؟ بالاخره چون مردم به‌شون می‌گن Sound Engineer، اینام یه حداقلی از کلاس حرفه‌ای رو رعایت می‌کنن. این همینجوری واسه خودش واستاده بود بلند بلند با دور و بری‌ها حرف می‌زد. یا ستار که از روی سن یه چیزی بهش می‌گفت این از همونجا با داد جواب می‌داد. حتی نکرده بود موبایلش رو سایلنت کنه. زنگ که می‌خورد جواب هم می‌داد قاطی سلام علیک خیلی با افتخار می‌گفت ما الان وسط کنسرت ستاریم!

دنبال عکس کنسرت می‌گشتم توی تگ #sattar توی اینستاگرام آقای مهندس رو پیدا کردم.

اول این عکس رو ببینید که می‌گم نوازنده‌ها ۹ نفر بودن دروغ نمی‌گم:

A photo posted by @2mix_sound_light on

این هم خود آقای مهندس:

A photo posted by @2mix_sound_light on

بعضی ریزه کاری ها

پارسال آخرای تابستون که اومدیم توی خونه‌ی فعلی اولین نامه‌ای که رسید نامه‌ی اداره‌ی گاز بود خطاب به مستاجر قبلی که: بعله ما کنتور رو به خاطر بدهی ۴۵۰ پوندی کارتی کردیم و لطفا از این به بعد اگه می‌خواهید گاز مصرف کنید، این کارت ضمیمه رو شارژ کنید. هفته‌ای ۱۲ پوند بابت بدهی‌تون کم می‌شه و بقیه‌ش رو می‌شه گاز بسوزونید.

تا چند ماه بعدش هم همینطور نامه‌ی اخطاریه و خط و نشون شرکت‌های وصول مطالبات (شرخرهای قانونی) به اسم طرف میامد دم خونه. فکر کنم طرف دانشجو بوده و از وقتی تصمیم گرفته که برگرده کشورش دیگه هیچ‌کدوم از قبض‌هاش رو نپرداخته. حتی یه ده-بیست پوند هم به دانشگاه بدهکار بود.

اون ریزه‌کاری که می‌خوام بهش اشاره کنم اینه که نه من به عنوان مستاجر جدید، نه صابخونه، لطمه‌ای از بابت بدحسابی یارو نخوردیم. فقط به شرکت‌های آب – برق – گاز و شهرداری و دیگرون اعلام کردیم که از تاریخ فلان من ساکن این آدرس ام و شماره کنتور هم اینه (فقط واسه برق. آب که کنتور نداره شارژش ثابته، گاز هم که کارتی بود). دیگه خودشون می‌دونن و طلب‌شون از مستاجر سابق.

شرکت گاز هم یه کارت جدید برام صادر کرد که اون قضیه‌ی ۱۲ پوند کسری بابت بدهی رو نداشته باشه. یه کمی که گذشت و دیدم شارژ کردنش دردسره، شکایت کردم که بدهی مستاجر قبلی به من ربطی نداره بیایید این کنتور رو عوض کنید کنتور معمولی بذارید، که کردن.

یه سری ریزه‌کاری‌های اینطوری توی تار و پود یه جامعه‌ اصطکاک رو بین آدم‌ها کم می‌کنه و باعث می‌شه آدم احساس کنه زندگی راحت‌تره.

چیزی که باعث شد یاد این قضیه بیفتم این بود که یکی از دوستام یه آپارتمان کوچیک به عنوان سرمایه‌گذاری خریده و اجاره‌ش داده. مستاجرش که می‌خواسته بره ۱۰۰ تومن به عنوان علی‌الحساب قبض‌های سری آخر ازش گرفته بعد قبض‌ها که اومدن دیده که طرف چند ماه آخر رو اصلا نپرداخته و همه قبض‌ها اخطار قطع دارن و مجموعا ۲۵۰ تومن باید بپردازه.

 

لینکدین

رییس سابقم، عمران، امروز آخر وقت منو کشید کنار گفت علی تو دنبال شغل جدید می‌گردی؟ گفتم نه، چطور مگه؟ گفت همینجوری … خواستم بگم اگه توی تیمت راضی نیستی ما خیلی خوشحال می‌شیم برگردی تیم خودمون، راجع به حقوق و شرح وظایفت هم می‌شینیم صحبت می‌کنیم …

گفتم نه همینجا راضی‌ام ولی چطور به این فکر افتادی که من می‌خوام از شرکت برم؟ نمی‌خواست بگه. کلی از من اصرار و از اون انکار … خلاصه گفت که رییس خودش، مایکل، توی لینکدین دیده که من با چل پنجا‌ه تا کاریاب دوستم هی هم به تعدادشون اضافه می‌شه، به عمران گرا داده که چه نشستی؟ علی داره شبانه روزی دنبال کار جدید می‌گرده!

رفتم نگاه کردم دیدم آره! نصف بیشتر دوستام یه ربطی به کاریابی دارن!

قضیه اینه که هر از گاهی از طرف بنگاه‌های کاریابی یا شرکت‌های دیگه برام توی لینکدین پیشنهاد شغل میاد، تهشون دو تا لینک داره: یکی که باشه بیا صحبت کنیم، یکی که نه علاقه ندارم. بعد روی اون که علاقه ندارم که کلیک می‌کنی یه لیست دیگه میاد که چرا علاقه ندارم؟

گزینه‌ی پیش‌فرضش اینه که حالا به این کاره علاقه ندارم ولی بیا با هم دوست باشیم (یعنی با فرستنده‌ی پیشنهاد)!  من هم هر دفه روی همون پیش فرض کلیک می‌کرده‌م و می‌رفته‌م جلو! البته الان یکی دو هفته‌س که این پیشفرض رو برداشته ولی من حسابی کلکسیون جمع کرده‌م!

شیر مرغ

لهستانیا یه شیرینی معروفی دارن به اسم «Ptasie_mleczko» که معنی می‌ده «شیر مرغ»!

ولی انگار اصطلاح شیر مرغ یه عنوان یه چیز کمیاب یا عجیب، خیلی توی خود لهستان رایج نیست. اون طور که ویکیپدیا می‌گه هم مخترع شیرینی اصطلاح رو توی یه سفر به فرانسه شنیده و خوشش اومده.

یه بار با چن تا دوستای لهستانی‌م دور هم نشسته بودیم این شیرینیه هم وسط بود صحبت پیش اومد اونا گفتن که معنی اسمش چیه و ما هم گفتیم که توی ایران همچین اصطلاحی هست به این معنی. اونا هم کلی خندیدن گفتن که آره واقعا توی دوران کمونیستی اسم با مسمایی بوده چون اصلا پیدا نمی‌شده و هر کی دستش بهش می‌رسیده خیلی احساس خوشبختی می‌کرده.

کلا دهه‌ی شصت که ما درگیر جنگ بودیم، اروپای شرقی هم درگیر حکومت‌های رو به زوال کمونیستی بود که دیگه کفگیرشون به ته دیگ خورده بود و همه چیز کوپنی و نایاب بود و یه شکلات یا موز خیلی تجمل حساب می‌شد. برای همین با اروپای شرقیا وقتی صحبت می‌کنیم خیلی خاطرات کودکی‌مون شبیه همه.

وسط مزه‌پرونیا درباره‌ی مرغ و شیر و دوشیدنش و این حرف‌ها، یکی جدی شد و گفت ولی وقتی ما بچه بودیم با یه شکلات یا یه لباس نو کلی ذوق می‌کردیم و شاد می‌شدیم ولی بچه‌های الان رو هیچی خوشحال نمی‌کنه.

بچه‌ها

با «نورا»، دخترِ دخترخاله‌م (دو سالشه) کلی صحبت کرده بودن درباره کمبود آب و خشکسالی و اینکه اسراف چیه و چرا نباید اسراف کنیم و چه جوری اسراف نکنیم … دو سه روز بعدش سرما خورده بود، به مامانش و خاله‌ش گفته بود بدویید بدویید دستمال بیارید آب دماغ من داره اسراف می‌شه!

کیان، برادرزاده‌ی خانومم (چار سالشه) قاطی کارتون‌هاش یه سری کارتون مستر بین هم داره، عروسک مستر بین و ماشین مینی و اینجور چیزا هم براش خریدن و هر وقت حرف مستر بین می‌شه می‌گن ببین مستر بین لندنه پیش آتا (یعنی خانوم من) و علی آقا… یه بار با ماشین اومده بودن تهران، خیلی دیروقت رسیدن دم خونه بابام اینا. کیان همچین خواب آلود از باباش پرسید بابا اینجا کجاس؟ گفت خونه‌ی علی آقاست … بچه چشاش برق زد خواب از سرش پرید با یه هیجانی گفت: ئه؟ لندنه؟

دورکاری از تهران

این دفعه که می‌خواستم بیام ایران رییسم رو راضی کردم که دو هفته از تهران دورکاری کنم. یعنی مجموعا چهار هفته بمونم که دو هفته‌ش مرخصی باشه و دو هفته‌ش دورکاری. برنامه‌ام هم این بود که اگه جواب داد ماه‌های خلوت‌تر سال (از ژانویه تا عید خودمون) رو بیام از ایران کار کنم.

فکر می‌کردم مشکل اصلی سرعت اینترنت باشه. از خیلی قبلش با دوستام توی سپنتا هماهنگ کردم که سرعت ADSL خونه پدر مادرم رو بالا ببرن. بعدا که دیدیم خط‌‌ جواب نمی‌ده یه لینک وایرلس برام نصب کردن و سرعت و کیفیت اینترنتم خیلی عالی بود.

فیلترینگ ولی داستان شد. از یه طرف شرکت ما خیلی به Google Apps وابسته‌ست که توی ایران تحریمه. از اون طرف تونل‌ها و فیلترشکن‌هایی که رایج هستن یا با لینوکس سازکار نبودن (روی لپ‌تاپم لینوکس دارم) یا سرعت‌شون کم بود یا گوگل می‌شناخت‌شون یا خلاصه یه درد دیگه‌ای داشتن.

من اون موقع که ایران کار می‌کردم یه ترفندی بلد بودم برای دورزدن فیلترینگ که خوب جواب می‌داد. همون رو امتحان کردم یه روز خیلی عالی جواب داد ولی روز دوم مخابرات ردش رو گرفت! اول سرعتش رو کم کرد و بعد از چند ساعت کلا قطعش کرد. خلاصه فهمیدیم سیستم فیلترینگ توی این سال‌ها باهوش‌تر شده.

این دو هفته رو به هر بدبختی بود با عوض کردن پورت و پروتکل و مدخل تونل و پریدن از این vpn به اون vpn سر کردیم ولی فعلا ایده‌ی دورکاری رو گذاشتم کنار تا وقتی که تحولی توی این وضع بشه.