از روزمره‌ی زندگی Archive

عدول از اصول صاحبخانه گری!

صابخونه‌م مهندس کامپیوتره. سیسکو کاره. اینجا رو که خرید من اولین مستاجرش بودم. وقتی می‌خواستیم قرارداد اجاره رو ببیندیم  یه کمی صبر کردیم تا قرارداد خریدش نهایی بشه تا بعد امضا کنیم. یعنی که توی صنعت صابخونه‌گری تازه‌کاره.

دیدید آدم دفعه اول که می‌خواد یه کاری بکنه خیلی سعی می‌کنه مطابق استاندارد و اصول پیش بره، بعد یه کم که پیش می‌ره، واقعیت که روی زشت خودش رو نشون می‌ده، اصول و استانداردها هم واقع‌بینانه‌تر می‌شن؟ حالا حساب صابخونه‌گری صابخونه‌ی ماست …

همون روزهای اول دومی که اومده بودیم توی این خونه (تقریبا پارسال این موقع‌ها) دیدیم شوفاژ پذیرایی نشت می‌ده. زنگ زدم بهش که بیا یه نگاه به این بنداز. عصرش یه دختره اومد شوفاژ رو ببینه. من اول فکر کردم زنشه یا مثلا یکی از فامیلاشونه که این دور و بر زندگی می‌کنه … ازش پرسیدم گفت نه من «اجنت»ش هستم! خلاصه خانوم اجنت زنگ زد یه لوله کش اومد، لوله کشه آچار انداخت یه واشر رو یک چهارم دور سفت کرد نشتی بند اومد، رادیاتورها رو هم هواگیری کرد، مجموعا مثلا یه ربع کار کرد ۱۳۰ پوند فاکتور نوشت براش!

یه مدت بعد دیدیم اتاق خواب خیلی مرطوبه و دیوارش شروع کرد به کپک زدن. بهش گفتیم رفت یه «متخصص رطوبت» برداشت آورد، طرف ۲۰۰ پوند واسه بازدید گرفت نتیجه کارشناسیش هم این بود که رطوبت مال اینه که ما لباس‌هامون رو توی اتاق خشک می‌کنیم! به عنوان راه حل هم پیشنهاد کرد که ماشین لباسشویی رو عوض کنه یه چیزی بخره که خشک‌کن داشته باشه! یه سری توصیه بی نفع و ضرر دیگه هم کرد. خلاصه تا ما بتونیم به صابخونه بقبولونیم که این همه رطوبت نمی‌تونه مال لباس خشک کردن باشه، کل دیوار و سقف و نصف وسایل و لباس‌های ما کپک زدن و مجبور شد یه سری بیاد کل خونه رو رنگ ضد کپک بزنه.

حالا بعد یه سال دیگه اصول و استاندارد رو که گذاشته کنار، هیچ، از اونور بام هم افتاده و هر مشکلی پیش بیاد خودش و زنش آستینا رو می‌زنن بالا می‌پرن وسط!

این سری که داشتیم می‌رفتیم تهران (نمی‌دونم باید بگم می‌رفتیم تهران یا میامدیم تهران؟) باهاش هماهنگ کردیم که یه سری اشکالای خرده ریز خونه رو توی این مدت که نیستیم درست کنه. حالا اومدم می‌بینم دوتایی در غیاب ما مشغول جهاد سازندگی بودن! از جمله اون جایی که دیوار اتاق خواب نشتی داشت رو خودشون شکافتن و سیمان کردن به یه وضع خنده‌داری. کج و کوله و نا هموار. یه جوری که هرچی هم رنگ و بتونه کنن باز معلومه یکی این دیوار رو گاز گرفته!

این دفه دیدمش باید نصیحتش کنم بگم بابا خونه‌ت رو نابود نکن به خاطر یه کم صرفه‌جویی. یه کارهایی رو هم آدم باید بده دست کننده‌ش که انجام بده.

دو مساله ریاضی

برادرزاده‌ام آرش ایمیل زده و دو تا سوال ریاضی-فلسفی پرسیده. سوال‌ها و جواب خودم رو اینجا میارم. توضیح بهتری اگه می‌تونید بدید دریغ نکنید لطفا:

سوال آرش:
سلام
من دوسوال ریاضی داشتم. میشه کمکم کنید؟
سن من 9 سال است و سن پدرم 37 است. وقتی من به دنیا آمدم سن پدرم 28 برابرسن من بود و الان تقریبا 4 برابر سن من است. میشه برای من توضیح بدهید که چرا نسبت سن من به پدرم کمتر شده است؟
چرا پلاک ماشین ها صفر ندارد؟ چون عدد زوج سازیا غیر طبیعی  است؟*:-/ confused*:-/ confused
آرش
30/4/1392
جواب من:

سلام عمو جان،

این که عدد صفر توی پلاک ماشین‌ها نمیگذارند به خاطر این است که خواندنش سخت است. مثلا برف یا باران بیاید و پلاک ماشین کثیف بشود دیده نمی‌شود. اگر دقت کنی می‌بینی که توی پلاک ماشین‌ها حروفی که به هم شبیه هستند هم نمی‌گذارند. مثلا حرف ب اگر در پلاک ماشین‌ها استفاده شود حرف پ استفاده نمی‌شود.

سوال اولی که پرسیدی اما خیلی سوال جالبتری بود. ببین فرض کن من یک تومان دارم و تو دو تومان، تو چند برابر من پول داری؟ دو برابر. حالا فکر کن من صد تومان پول داشته باشم و تو صد و یک تومان. حالا چند برابر من پول داری؟ باز هم دوبرابر؟ نه! یعنی وقتی تو یک تومان از من بیشتر داشته باشی، اگر هر دو مان فقیر باشیم این یک تومان بیشتری که تو داری خیلی به چشم می‌آید ولی اگر هر دومان پولدار باشیم یک تومان دیگر خیلی فرقی ندارد.

در مورد سن تو و بابا هم همینطور است. بابایت ۲۸ سال از تو بزرگتر است. وقتی که تو خیلی کوچک بودی این ۲۸ سال خیلی تفاوت زیادی بود ولی هر چقدر که بزرگتر می‌شوی (مثل آن پولدار شدن) اهمیتش کمتر می‌شود. مثلا فرض کن تو که هزار ساله بشوی بابا هم هزار و بیست و هشت ساله است و یک نفر اگر توی خیابان با هم ببیندتان شاید نفهمد کدام پسر است کدام پدر!

بی حریمی

همکار تازه‌م لهستانیه و قراره من ظرف چهار هفته همه کارهام رو تحویلش بدم و خودم منتقل بشم به یه تیم دیگه. یه جور ارتقاء محسوب می‌شه برای من.

بنده خدا خیلی پسر خوبیه ولی حریم خصوصی منو رعایت نمی‌کنه. یعنی مثلا به جای این که بره ۹۰ سانت اونورتر سر جای خودش بشینه، صندلی‌ش رو می‌چسبونه به صندلی من و دائم هم یه چشمش به مانیتور منه.

یا مثلا من معمولا یه ساعت قبل از بقیه می‌رسم شرکت و تا دیگرون برسن یه مدت وقت دارم که به کارهای خودم برسم، همکار تازه از روز دوم کارش ساعت هفت و نیم دم در شرکت بود چون رمز در رو هم بلد نبود زده بود به شیشه نظافتچی در رو براش باز کنه. من کلی حالم گرفته شد وقتی رسیدم دیدم اونجا نشسته داره برام دست تکون می‌ده.

نهار هم با من میاد، چایی هم می‌خوام بریزم می‌گه صبر کن با هم بریم، بعد از شرکت هم یه قسمت از مسیرمون مشترکه باهام میاد … خلاصه غیر از دستشویی همه جا همراه‌مه.

سه روز که از هفته گذشت، روز چهارم دیگه داشت احساس خفگی می‌کردم از بی‌حریمی، گفتم یه جوری حداقل سر نهار بپیچونمش. خودش گیاه‌خواره، همراه من میاد رستوران غذای گیاهی سفارش می‌ده. پنج‌شنبه بهش گفتم آقا من هوس جوجه کردم می‌خوام برم KFC (که هیچ غذای گیاهی نداره). گفت باشه من تا اونجا میام خودم می‌رم یه رستوران دیگه. خلاصه من رفتم غذامو سفارش دادم و هنوز ننشسته بودم که دیدم یه ساندویچ علف از مغازه بغلی گرفته و اومد سر میز KFC روبروی من نشست شروع کرد به خوردن!

روز جمعه که روز آخر هفته بود با خودم عزم کردم که دیگه امروز هر جوری شده باید بپیچونمش و تنهایی غذا بخورم. با هم رفتیم بیرون من جلوی یه مغازه‌ی نسبتا کوچیک افغانی که اونم فقط جوجه داره واستادم، گفتم من امروز دوباره هوس مرغ کرده‌م، تو برو دو تا چارراه اونورتر نبش چارراه یه ساندویچی هست به اسم لنا غذاهای گیاهی خوبی داره بخور حالش رو ببر. اینجا هم نیا مغازه‌شون کوچیکه خوششون نمیاد کسی غذای خودشو بیاره.

سه-چهار دیقه‌ای طول کشید تا غذام حاضر شه، هنوز شروع نکرده بودم دیدم پیداش شد، ساندویچش رو گذاشت روی میز جلوی من گفت بذار من برم از اینا اجازه بگیرم که غذای خودم رو آوردم! گفتم بشین بابا لازم نیست …

خوبه هفته دیگه ماه رمضونه به بهانه نماز اول وقت می‌تونم بپیچونمش!

تولد بابام

برای خانواده‌م، تاریخ تولد خیلی مناسبت مهمی نیست. من و برادر و خواهرام یه خط در میون یه تبریکی به هم می‌گیم اگه یادمون باشه ولی نگفتیم هم کسی از کسی دلخور نمی‌شه. مامانم هم معمولا زنگ می‌زنه تبریک می‌گه، ولی دیگه این که جشن بگیریم و کادو بدیم و اینا اصلا.

توی این زمینه بابام از همه افراطی‌تره یعنی تاریخ تولد اصلا براش موضوعیت نداره. نه تا حالا شده به من تبریک بگه نه من توی این سی و خورده‌ای سال بهش تبریک گفته‌م. حتی اصلا نمی‌دونم تولدش کی هست. در این حد می‌دونم که نیمه‌ی اول سال ۲۵ ئه!

جمعه‌ی پیش به روایت فیس بوک تولدش بود. با خودم گفتم یه زنگ بهش بزنم سورپریز بشه!

بعد کلا بابام اهل چاق سلامتی و اینام نیست. بهش که زنگ می‌زنم هیچوقت «خب دیگه چه خبر …؟» و «حالا اصل حالت چطوره …؟» و از این چیزا نمی‌شنوم. معمولا هم مکالمه‌مون زیر یه دیقه و در مورد یه موضوع خاصه. خودش هم که زنگ می‌زنه سلام علیک می‌کنه و صاف می‌ره سر اصل مطلب و بعد هم خدافظی می‌کنه. کلا بجز یه بار سال چهل و دو که خیلی حالم خراب بود و زنگ زده بود حالم رو بپرسه، دیگه یادم نمیاد برای احوالپرسی و اینا زنگ زده باشه.

خلاصه زنگ زدم و گفتم سلام بابا تولدت مبارک! یه کمی فکر کرد گفت تولد من که الان نیست دو سه هفته دیگه‌س! گفتم فیس بوک گفته. گفت ها! حتما توی تبدیل به تاریخ میلادی اشتباه کردم. یه نفر هم امروز بهم اس‌ام‌اس زده حتما از همونجا دیده!

بعد هم یکی دوتا سوال اینترنتی-فیلترشکنی کرد و خدافظی کردیم!

من کی‌ام؟ اینجا کجاس؟

دو هفته‌ای ایران بودم. چقدر خوش گذشت. ایران همینجوری الکی بهم خوش می‌گذره. اول تا آخرش بی این که زحمت خاصی بکشم یا برنامه خاصی بریزم شنگولم.

اینترنت بدجوری ترکیده بود. همه از یکی دو هفته قبل از عید دادشون به هوا بود از وضعیت اینترنت ولی آدم تا خودش نبینه عمق فاجعه رو درک نمی‌کنه. فیلتر شکنا همه از کار افتاده بودن و فقط سایفون کار می‌کرد. سایت‌های به درد بخور یا فیلتر بودن یا کار نمی‌کردن یا انقدر کند شده بودن که نمی‌شد ازشون استفاده کرد.

مادربزرگم یکی دو هفته قبل از عید خورد زمین و لگنش شکست. توی این سن بالای نود سال رفت اتاق عمل و همه خیلی نگران بودن اما به خیر گذشت. هنوز خیلی ضعیفه و درد داره و حال جسمیش خوب نیست اما هوش و حواسش کامل سر جاست. روز آخر که رفته بودم دیدنش برای خدافظی یه نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت شنبه‌ها یادت نره! یعنی می‌گفت فکر نکنی من حواسم نیست و تلفن احوالپرسی شنبه‌ها رو بپیچونی!

شیش-هفت روزی شیراز بودم. خونه‌ی پدرخانومم نزدیک حافظیه‌س. قبل از عید شهرداری خیابون جلوی حافظیه رو مسدود کرده و اسمش رو گذاشته پیاده‌راه نمی‌دونم چی‌چی. بعد هم توش غرفه زدن آش و شال و مجسمه مولاژ و پوستر و کتاب و از این خرت و پرتا می‌فروختن. شیراز همینجوریش عیدا شلوغه. دیگه سر این ابتکارای ترافیکی ازدحام سر چهارراه ادبیات دیوونه می‌کرد آدمو.

توی همین پیاده راه کذایی چندتا شتر هم آورده بودن که ملت سوار می‌شدن و عکس می‌گرفتن هزار تومن یا یه دور کوتاهی می‌زدن پنج هزار تومن. شترها رو هم برای پیاده-سوار کردن ملت نمی‌خوابوندن، به جاش نردبون گذاشته بودن ملت از شتر میرفتن بالا.

چقدر خوردم! عین دو هفته همه‌ش مشغول لمبوندن بودم! شبای آخر دیگه درست خوابم نمی‌برد از سنگینی ولی ول‌کن نبودم. مخصوصا یه روز صبح یه صبحونه مفصلی خوردم بعدش نهار کله‌پاچه خوردم (بعله نهار!) شام هم رفتیم رستوران. بعد شبش در عین این که خوابم نمی‌برد داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش یه کمی از کلبچ مونده باشه صبح که بیدار شدم بخورم.

دزدی خیلی مایه‌ی نگرانی بود. با هرکی صحبت می‌کردم یه خسارتی به خودش یا دوستی-آشنایی-کسی‌ش خورده بود. ضبط و زاپاس ماشین دیگه جزو آمار دزدی حساب نمی‌شن که کسی تعریف کنه. سرقتا به این سطح رسیده که مثلا یه عده مسلح ریختن توی گاوداری یه بابایی گاوهاش رو با اره برقی شقه کردن بار زدن بردن.

درباره انتخابات انقدر نظر و تحلیل و تصمیم مختلف و متناقض شنیدم که سرم گیج رفت. به نظرم چون انتخابات شوراها با ریاست جمهوری همزمان برگزار میشه، ضریب مشارکت بالا باشه.

من یه‌شنبه برگشتم لندن. دوشنبه هم تعطیل بود و خونه گرفتم خوابیدم. سه‌شنبه که رفتم سر کار یه جوری بودم انگار مخم ایران جا مونده بود، هیچی یادم نمیومد. شماره موبایلم، کد پستی خونه‌م، نصف پسوردهام، حتی اسم بعضی همکارام رو یادم رفته بود! یه ایمیل اومده بود از هایلی، ما دو تا هایلی داریم توی دفتر، من هر چی به فامیلیش نگاه می‌کردم یادم نمیومد این کدومشونه. با خودم گفتم بذار متن ایمیلشو بخونم شاید یادم اومد… نوشته بود: جنیفر فلان مشکل رو داره تو می‌تونی حل کنی؟ دیدم اصلا جنیفر رو هم یادم نیست کیه!

تصدیق

امروز امتحان شهر داشتم.

امتحانش حدودا ۴۵ دیقه طول می‌کشه. نیم ساعت اولش افسره یه سری کارها رو می‌گه بکن مثلا اینجا بپیچ و اونجا پارک کن و اینا. بعد یه مسیر بهت میده می‌گه خودت این مسیر رو برو که ببینه مثلا تابلو خوندن و واکنش‌ت به علائم کنار خیابون چه جوریه. (به این می‌گن رانندگی مستقل) توی کل مدت هم یه برگه گرفته دستش هر اشتباهی که بکنی توش علامت می‌زنه. اگه اشتباه «جدی» یا «خطرناک» داشته باشی ردی. اما اگه اشتباه «رانندگی» داشته باشی یه امتیاز منفی می‌گیری و تا منفی ۱۵ جا داری. بیشتر چیزایی هم که توی ایران اشتباه ناموسی‌ان و باعث می‌شن افسر از ماشین پرتت کنه بیرون اینجا اشتباه رانندگی‌ان. مثلا خاموش کردن ماشین یا راهنما نزدن یا کج پارک کردن و …

من خب خیلی حواسم جمع بود که با احتیاط برم و به قوانین با دقت عمل کنم و توی مدت امتحان هم همه چی به خوبی و خوشی پیش رفت و آب توی دل کسی تکون نخورد و افسره هم عملا بیکار نشسته بود. شیش-هفتا اشتباه داشتم البته مثلا یه جا قبل از ترمز توی آینه نگاه نکردم یا یه کمی کج پارک کردم و این جور چیزا ولی معلوم بود قبولم. خلاصه یه جایی افسره گفت خب دیگه رانندگی مستقل هم تموم شد و حالا دوباره حواست به من باشه که یعنی برگردیم دم دفترشون و پیاده شه و خلاص.

اینجا من گاردم باز شد و برگشتم به همون حال و هوای رانندگی طبیعی خودم. بلافاصله هم رسیدیم به یه جا که از فرعی باید می‌پیچیدم توی یه اتوبان نسبتا شلوغ.

سر تقاطع یه کمی صبر کردم حوصله‌م سر رفت … یه موقعیتی پیش اومد که توی لاین کنار یه وانت داشت از دور میومد ولی من اگه فرز بودم می‌تونستم راه بگیرم. خلاصه زدم دنده یک و پیچیدم توی اتوبان و گازشو گرفتم و سریع سرعتم رو رسوندم به سرعت اتوبان ولی وانته که دید یکی با تابلوی آموزش رانندگی بالای سقفش اینجوری پیچید جلوش شاکی شد، اونم گازش رو گرفت اومد ازم جلو زد یه چپ‌چپی هم نگا کرد … افسره هم اخماش رفت تو هم، گفت وانتو می‌بینی؟

اینجا به خودم گفتم گنجه‌ای خیط کردی و حالا اشتباه جدی یا خطرناک برات حساب می‌کنه و رد می‌شی و برو شیش هفته دیگه بیا!

دم دفترشون که رسیدیم شروع کرد روضه خوندن که کارت اصلا خوب نبود و باید وامیستادی وانت بره و من اصلا تعجب کردم چرا این کارو کردی و … حالا من دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که آخر چی قبولم یا رد؟ و این برای خودش داشت اصول رانندگی ایمن مرور می‌کرد. ولی آخرش مرام گذاشت و گفت چون سرعتت رو به موقع زیاد کردی و وانت مجبور نشد ترمز کنه قبولت می‌کنم و واکنش صحیحت هم نشون می‌ده که به ماشین مسلطی و اینا. سه امتیاز منفی بهم داد که خب باز هم به ۱۵ نرسیدم و تاثیری توی نتیجه نداشت.

خلاصه گواهینامه رو گرفتیم.

در مجموع این که می‌گن خارج گواهینامه گرفتن سخته و باید شیش بار رد شی تا یه بار قبول شی و اینا شلوغ بازیه.

امتحان چه تئوری چه عملی خیلی معقول بود و البته مفصل‌. همه چی رو امتحان گرفتن و اینجوری نبود که یه چیزی رو بلد نباشی شانس بیاری توی امتحان نیاد. توی جفت امتحانا هم آرامش داشتم و همه چی خیلی روشن بود. بعد هم چه قبول بشی چه رد یه گزارش بهت می‌دن که اینجاها رو اشتباه کردی و اینا.

جواز ماندن

ویزای اولی که گرفته بودم برای انگلیس دوساله بود و حدود یه ماه پیش منقضی شد. برای تمدیدش اقدام کرده بودم که امروز جوابش اومد.

اون چیزی که همه بهش می‌گن ویزا، انگلیس می‌گه Leave to Enter یا Leave to Remain.  اون Leave هم اینجا معنی می‌ده جواز یا اجازه.

یعنی اگه شما خارج انگلیس هستید و می‌خواید ویزا بگیرید باید درخواست «جواز ورود» بدید و اگه داخل انگلیس هستید و می‌خواهید بیشتر بمونید باید «جواز ماندن» بگیرید.

ویزا رو هم وزارت کشور صادر می‌کنه نه وزارت خارجه. یعنی سفارت انگلیس نقشی توی صدور ویزا نداره، فقط مدارک و درخواست شما رو می‌گیره می‌ده به دفتر نمایندگی وزارت کشور توی اون منطقه و بعد هم جواب و مدارک رو پس می‌گیره می‌ده به شما.

حالا اگه شما داخل انگلیس باشید و بخواهید ویزاتون رو تمدید کنید، سه تا راه دارید

روش عادی اینه که پول رو آنلاین می‌دید بعد مدارک و تقاضاتون رو پست می‌کنید برای Home Office، بعد چند وقت اونا یه نامه می‌دن که برید اداره پست اونجا ازتون عکس و اثر انگشت بگیرن، بعد یه مدت هم نتیجه رو براتون پست می‌کنن. اینجوری معمولا جواب‌تون یک تا سه ماه بعد میاد و توی این مدت هم چون اصل پاسپورت‌تون رو فرستادید برای اونا دست‌تون از همه جا کوتاهه. من اینجوری اقدام کردم و دقیقا دو ماه طول کشید.

روش ویژه اینجوریه که ۲۰۰ پوند اضافه می‌دید می‌رید یه سری مراکزی که همه‌شون هم بیرون لندن هستن اونجا مدارک رو تحویل می‌دید و همونجا عکس و اثر انگشت هم می‌گیرن و معمولا فرداش جواب می‌دن. این خیلی به اون ۲۰۰ پوند اضافه‌ش می‌ارزه ولی معمولا وقت این مراکز تا شیش ماه بعد پره.

روش خیلی ویژه‌ش اینه که  (قابل شما رو نداره) ۵۰۰۰ پوند می‌دید، مامور وزارت کشور میاد هر جا آدرس بدید، عکس و اثر انگشت‌تون رو می‌گیره همراه مدارک‌تون می‌بره بعدا با جواب بر می‌گردونه خدمت‌تون!

در باب عادی و غیر‌عادی بودن هیبت

یه همکاری داریم این شکلیه:

یعنی واقعا با همین هیبت میاد سر کار. اگر هم یه روز خرابکاری کنه و مجبور بشه کلاه شهرت رو بذاره سرش این شکلی میشه:

اما امروز توی اینترنت یه عکس ازش دیدم این شکلی:

این عکسه رو به هر کی نشون میدم کلی حیرت میکنه. یه جوری که انگار هیبت جوونی‌ش غیر عادی باشه و هیبت الانش عادی

شاشیکار اخراج شد

حدود یه ماه پیش چند نفر جدید اضافه شدن به تیم ما. اینا توی یه ساختمون دیگه کار می‌کنن و من یکی دو هفته اول از نزدیک ندیده بودم‌شون و ایمیلی-چتی می‌شناختم. بعدا که اومدن ساختمون ما برای معارفه و اینا صحبت شد که هر کی اسم کاملش چیه … مثلا عبدل اسمش عبدالرئوف بود و بن که فکر میکردیم بنجامین باشه بنوآ بود (Benoit) و باب اسم واقعیش اگیدیجوس بود که چون هیچکی نتونسته بود تلفظ کنه گفته بود باشه بابا اشکال نداره بگید باب.

یکی هم بین‌شون بود که صداش می‌کردیم سَس (Sas) پرسیدم تو اسمت چیه؟ گفت من اسم کاملم هست شاشیکار.

حالا اون سه تای دیگه یه آدم‌های فرز و زبر و زرنگی‌ان و خیلی روحیه‌ی «می‌شود، ما می‌توانیم» دارن. به قول آگهی‌های شغلی Can-Do Attitude دارن. این سس دقیقا نقطه مقابل‌شون بود: یه آدم بی‌انگیزه‌ی گشادِ بی‌حالی که اعصاب همه رو خورد می‌کرد.

حالا من خودم چون آدم تنبلی‌ام خیلی نسبت به آدم‌های تنبل حس همدردی و تساهل و تسامح دارم ولی این دیگه یه چیزی بود که کفر منو هم در آورده بود.

بعد هم معمولا آدم‌های تنبل یه برجستگی‌ای دارن که تنبلی‌شون رو می‌پوشونه یا قابل تحمل می‌کنه. یکی می‌بینی خیلی باهوشه… یکی خیلی خوش صحبت و چرب زبونه … یکی خیلی دقیق و نکته‌سنجه … یکی خیلی خوش‌شانسه … این بنده خدا هیچ از این امتیازها هم نداشت. بدشانس هم بود چون افتاده بود کنار سه نفر دیگه که تنبلی‌ش در برابر زبر و زرنگی اونا خیلی بیشتر به چشم میامد.

خلاصه به ماه نکشید که اخراج شد.

یکی دو تا کار که بهش سپرده بودن رو پشت گوش انداخت، یکی دو تا رو گفت من بلد نیستم ولی نرفت توی اینترنت و مستندات داخلی شرکت بگرده پیدا کنه ببینه چه جوری باید انجام بده، یکی دوتای دیگه رو هم خراب‌کاری کرد رئیس‌مون مجبور شد تا دیروقت بمونه شرکت درست‌شون کنه. آخرش جمعه پیش آخر وقت یه جلسه گذاشتن با کارگزینی نامه اخراجش رو گذاشتن جلوش و گفتن به سلامت.

 

 

عین ملکه

ملکه دو تا تاریخ تولد داره. یکی روزی که به دنیا اومده و یکی تولد رسمی که براش جشن میگیرن. این تولد رسمی‌ش توی هر کشوری از باقیمونده‌ی امپراتوری فرق می‌کنه. بستگی داره که چه روزی راه‌دست‌شون باشه که جشن‌شون رو برگزار کنن. توی خود انگلیس یه روز شنبه‌ایه توی ماه ژوئن.

حالا من هم مثل خیلی از «نیمه دومی‌ها»ی دیگه، از این نظر شبیه ملکه هستم. امروز تولد رسمی‌م بود ولی تولد واقعی‌م نهم آبانه.  البته تولد رسمی‌م هم دیروز بوده ولی چون امسال سال میلادی یه روز جلو افتاده همه امروز بهم تبریک میگن.