از روزمره‌ی زندگی Archive

رمضان کردیم …

روزه گرفتن خب به انگلیسی میشه to fast اما عملا فعلی که به کار میبرن رمضان کردنه یعنی به جای این که بپرسن are you fasting? میپرسن are you doing Ramadan?

انگلیس چون مدار شمالی‌تریه نسبت به ایران، روز و شبش هم افراطی‌تره یعنی زمستون کوتاه‌تره و تابستون بلندتر. روز اول ماه رمضون اذان صبح شیعه‌ها توی لندن ساعت ۳ صبح بود، مغرب ۹:۲۰، بگو تقریبا دو ساعت طولانی‌تر از تهران. اینجوری اگه بخوای صبح بری سر کار عملا نمی‌تونی برای سحر بیدار شی و ما ریا نشه عین ۲۸ روز رو بی‌سحری رمضان کردیم و یه ۱۰ کیلویی هم وزنم کم شد.

مسجدها معمولا بعد از نماز افطاری میدن. خیلی تعریفش رو از این و اون شنیده‌م که این افطاری‌ها چه جو خوب و برادرانه‌ای دارن ولی باز هم به ملاحظه بیدار شدن صبح فردا نمی‌تونستم برم یه مسجد دور. یکی دو شب رفتم مرکز ساندیس‌خوری لندن که نزدیک خونه‌مونه ولی از بس آخوندش شله و سر فرصت نماز می‌خونه اعصاب واسه آدم نمیذاره. بعنی بعد از یه روز به این درازی داری له‌له می‌زنی که زودتر نماز تموم شه به افطارت برسی اونوقت می‌بینی حاج آقا بین دو نماز داره سر فرصت مستحبات به جا میاره …

نمی‌دونم همه‌جای انگلیس اینجوری باشه یا نه ولی حداقل کسایی که من باهاشون سر و کار دارم اطلاعات عمومی‌شون درباره رمضان کردن و جزئیات فنی و فرهنگ و آدابش خوبه. جایی که کم آوردم اونجا بود که داشتم با یکی از همکارای فرانسویم چت می‌کردم یه فحشی دادم، گفت ئه؟ مگه تو رمضان نمی‌کنی؟ پس چرا داری فحش می‌دی؟ گفتم که نه! فحش انگلیسی اشکالی نداره.

کی یادشه؟

منشی‌مون، همون مایی که درباره‌ش نوشته بودم، هر وقت بخواد بره مسافرت طولانی مدت یه نفر موقت میاد جاش. یعنی هر وقت ببینیم که یه دختر غریبه‌ای صندلی گذاشته نشسته کنار دست مایی و داره به دقت به حرفاش گوش میده می‌فهمیم که قراره به زودی بره سفر (این دفه میره مراکش)

حالا برای این منشی موقت دیگه اکانت ایمیل و ویندوز و اینا درست نمی‌کنیم. یه اکانت عمومی هست به اسم «منشی دفتر» که از همون استفاده می‌کنن.

امروز مایی اومد سراغ من که پسورد این اکانته رو یادم رفته، تو میدونی چیه؟ من هم نمی‌دونستم، از فلوریان و عمران هم پرسیدم اونا هم نمیدونستن. گفتم پسورد رو عوض میکنم یه جدید میذارم. پسورد جدید رو گذاشتم «کی یادشه؟» یعنی «whoremembers?». اینو روی یه تیکه کاغذ نوشتم و دادم دست مایی و رفتم برای خودم چایی ریختم و موقع برگشتن دیدم مایی همینطور این کاغذه رو گرفته دستش داره هاج و واج نگاه میکنه؟ گفتم چیه؟ خط منو نمیتونی بخونی؟ گفت نه! خودت بخون…

معلوم شد خودش خونده بوده whore-members و کلی جا خورده که ما با علی از این شوخیا نداشتیم و …

یه ماجرای مشابهی هم قبلا پیش اومده بود. کاربرای ما یه اکانتی دارن به اسم خودشون برای همه سیستما که معمولا نام و نام خانوادگی‌شونه. مثلا مال من هست ali.ganjei. یه سیستم قدیمی‌ای هم داریم اسمش هست NIS که فقط بعضی‌ها نیاز دارن بهش دسترسی داشته باشن. برای این یه کاربر جداگانه تعریف میشه که معمولا اسم طرفه با حرف اول نام خانوادگیش با nis. یعنی مال من میشه alignis.

دو-سه ماه پیش یه برنامه‌نویس جدید اومد توی توی شرکت به اسم سایمون (Simon) این اکانته رو که براش ساخته بودن شده بود simonis. اومد به من گفت آقا نمیشه اینو عوضش کنی با همون فرمول بقیه برای من هم بسازی؟ گفتیم چرا که نه، کاربرش شد simonpnis. از شانسش همون ده دیقه بعد کارش گیر افتاده بود پیش لوده‌ترین آدم شرکت، بهش گفته بود آره یوزرنیم من هم هست Saaymn-PeeNees (یه لهجه اسکاتلندی خیلی غلیظی هم داره). غافل از این که قسمت دوم اسمش خیلی شبیه آلت مردونه تلفظ میشه.

خلاصه تا مدتی براش دست گرفته بودن و هر وقت که لاگین میکرد یه چیزی میامد روی صفحه که «Aye Pnis!»

سود بانکی

من یه حساب جاری دارم یه حساب سپرده. بانک به دومی سود میده. حالا من روی سودش هم حساب نکرده‌م ولی پولم رو میذارم توی سپرده، هر چقدرش رو لازم داشته باشم منتقل میکنم به جاری. چون کارت نقدی‌م (Debit) وصله به حساب جاری و به اون سپرده‌هه هیچ کارتی وصل نیست. احتیاط می‌کنم که اگه یکی  خواست از کارتم سوء استفاده کنه پولی توش نباشه.

سودی که تعلق می‌گرفت حدود دو درصد در سال بود، ماهیانه‌ش می‌شد یه رقمی در حد صدقه که تازه از همونم یه چیزی کم می‌شد به عنوان مالیات.

حالا بانک یه نامه فرستاده که آقای گنجه‌ای خیلی ممنون که پیش ما حساب دارید و خیلی افتخار دادید و مشرف فرمودید و اینا و ضمنا اطلاع داشته باشید این مدت چون سال اول‌تون بود ما داشتیم یه درصد سود تشویقی به‌تون می‌دادیم و از تاریخ فلان دیگه نمی‌دیم و سود خالص‌تون (بعد از مالیات) میشه سالی هفتاد و پنچ صدم درصد!

Service-level agreement

آسانسورمون یه ده روزیه خرابه. ما هم طبقه اولیم. سر قضیه Rack عزا گرفته بودم که چه جوری از پله بیاریمش بالا.  از مدیر ساختمون پرسیدیم کی درست میشه؟ گفت نمی‌دونم ولی اگه برای رک می‌پرسی چون تعمیر آسانسور بیشتر از ۴۸ ساعت طول کشیده وظیفه‌شونه کارگر بفرستن براتون بیارنش بالا. خودش هماهنگ کرد همون جمعه بعد از ظهر چهارتا کارگر فرستادن.

کارگرا که اومدن نماینده شرکت آسانسور دبه کرد که نه این رک خیلی بزرگه و اگه آسانسور سالم بود هم توش جا نمیشد و طبق قرارداد ما وظیفه‌ای نداریم واسه بالا بردنش. مدیر ساختمون یه کمی کله‌ش رو خاروند و رفت یه متر آورد رک رو اندازه کرد دیدیم ارتفاعش ۱۹۶ سانته ارتفاع در آسانسور دو متره. خلاصه کول کردن آوردن.

حالا این هفته یه UPS میاد که خیلی سنگینه. امیدواریم هنوز آسانسور درست نشده باشه حمالیش بیفته گردن خودشون!

زبان قاصری دارم – ۱

جمعه یه Rack برامون آورده بودن میخواستیم با فلوریان ببریمش توی اتاق سرورها. پلاستیک و کارتن دورش رو که باز کردیم دیدیم رک رو پیچ کردن به پالت چوبی زیرش و برای باز کردنش آچار فرانسه لازم داریم. بعد رفتیم توی جعبه ابزارهامون رو گشتیم دیدیم نه، آچار فرانسه نداریم. گفتیم که میریم از تاسیساتی‌هایی که دارن توی ساختمون کار میکنن آچار فرانسه می‌‌گیریم ولی نمی‌دونستیم اسمش به انگلیسی چی میشه. به فرانسوی میشه Clé à molette که تقریبا معنی میده کلید چرخون. به فارسی هم که تکلیفش روشنه.

گفتیم خوب اشکال نداره می‌ریم می‌گیم یه چیزی می‌خوایم که باهاش پیچ شیش‌گوش باز کنیم ولی شک داشتیم که انگلیسی‌ش میشه شیش‌گوش؟ یا شیش‌ضلعی؟ یا شیش‌سر؟ یا شیش‌زاویه حتی؟

خلاصه رفتیم یکی از تاسیساتیا رو پیدا کردیم بنده خدا خودش لهستانی بود انگلیسیش به انگلیسی ما گفته بود زکی! بعد از اینکه کلی با لال بازی و پانتومیم حالیش کردیم چی می‌خوایم گفت آهان! و رفت از ته جعبه ابزارش یه آچار شلاقی در آورد! ما هم خسته شده بودیم از توضیح دادن همون رو گرفتیم رفتیم سروقت پیچ‌ها گفتیم بالاخره یه کاریش می‌کنیم.

هنوز آچار شلاقی رو تنظیم نکرده بودیم که دیدیم لوله‌کش ساختمون داره از اونجا رد میشه. دیگه خودمون درگیر زبان نکردیم، پیچ رو نشونش دادیم گفتیم آقا یه چیزی بده اینو بازش کنیم! آچار فرانسه رو که درآورد پرسیدیم شما به این چی می‌گید؟ گفت Adjustable Spanner!

البته بعدا که فکرش رو کردم دیدم درستش این بود که از اول میرفتیم سراغ ویکیپدیا: http://en.wikipedia.org/wiki/Wrench

چایی قند پهلو

منشی‌مون اسمش «مایی» ئه. یه دختر ریزه میزه سیاه فرانسویه که حالا من میگم منشی ولی اصولا همه کارهای دفتری‌مون رو انجام میده. یعنی تلفن جواب میده، قرارهای ملاقات مدیرا رو هماهنگ میکنه، کسی بخواد بره مسافرت ویزا و بلیط و هتلش رو ردیف میکنه، کارت اعتباری شرکت دستشه خرج‌های موردی رو می‌پردازه، و … ولی در عین این که این همه کار سرش ریخته و به ندرت می‌بینید بیکار برای خودش نشسته باشه، بازم حواسش به همه چی هست.

اون اوایل یه بار من چایی ریخته بودم برای خودم داشتم شیرینش میکردم (من چایی رو خیلی داغ خیلی شیرین میخورم) یه دفه توجه‌ش جلب شد گفت علی چند تا پاکت شکر میریزی توی چایی‌ت؟ من با یه لحن طلبکاری گفتم «شیش‌تا» که یعنی این چه وضعشه پاکت های شکرتون اینقد کوچیکه آدم باید شیش تا بریزه تا چاییش شیرین بشه؟ ولی به جای این که خجالت بکشه تازه شاکی شد که آخه این چه کاریه میکنی و مگه نمیدونی چقدر ضرر داره و به جوونیت رحم کن و خلاصه همونجا فی‌المجلس ازم قول گرفت که چهارتا بیشتر نریزم. هر از گاهی هم تعداد پاکت‌ها رو چک میکنه چارتا بیشتر نباشه و از اونور هم روی مخم کار میکنه که برسونم به دو پاکت.

امروز ظهر یه جور چایی نعنایی خریده بود می‌گفت بیا علی تو هم از این بخور اصلا شکر نمی‌خواد. من هم گفتم این که شکر نمی‌خواد که دیگه چایی نیست و بحث کشید به عادت‌های مربوط به چایی خوردن. حالا این مایی توی فرانسه یه دوست مراکشی داره که اونا هم خیلی چایی غلیظ و شیرین میخورن میخواست بدونه که اینجور چایی خوردن من توی ایران رسمه یا فقط عادت منه؟ ما هم از دهن‌مون پرید که نه، توی ایران ملت چایی قند پهلو میخورن! یعنی گفتم که به جای این که قند رو توی چایی حل کنن میذارنش توی دهن‌شون و چایی تلخ می‌خورن!

حالا از ظهر کارمون در اومده توضیح دادن این که کله قند چیه و قند شکسته کدومه و چه جوریه که قند به حلق‌مون نمی‌پره و چه‌جوریه که چایی از گوشه دهن‌مون نمیریزه و کلی جزئیات دیگه! بدبختی یه حبه قند هم این دور و بر پیدا نمیشه یه کارگاه عملی برگزار کنم سوالا برطرف بشه!

سال نو (میلادی) خود را چگونه تحویل کردید؟

گفته بودم که یه سرگرمیم عکس گرفتنه. یه کتاب هم دارم به اسم «چه جوری از همه چی عکس بگیریم» … یعنی اسمش هست How to Photograph Absolutely everything ولی من نمیدونم این Absolutely رو چه جوری باید ترجمه کنم. مثلا میشه «چه جوری از همه‌ی همه چی عکس بگیریم» یا مثلا «چه جوری از همه چی عکس بگیریم عین سّگ»!

9781405319850

خلاصه مناسبتی برنامه‌ای چیزی باشه یا جایی بخوایم بریم با خودم فکر میکنم که اونجا احتمالا چه صحنه‌های قابل عکس گرفتنی پیدا بشه و مطلب مربوط به اون صحنه‌ها رو از توی این کتابه میخونم و دوربین به دست میرم سراغ‌شون. معمولا هم سر صحنه که عکس‌ها رو توی دوربین نگا میکنم با خودم میگم ایول چه شاهکارهایی شدن ولی بعد توی کامپیوتر و صفحه‌ی بزرگ که میبینمشون حالم گرفته میشه. خوبیش اینه که با تکنولوژی دیجیتال تفنگچی‌های ناشی هم میتونن زیاد تیر بندازن و بالاخره یکی دو تا تیرشون به هدف بخوره.

دیشب هم مطلب مربوط به آتیش‌بازی رو خوندم و رفتیم ساحل رودخونه تیمز دیدن آتیش‌بازی بوریس.

چشم لندن کمی قبل از آغاز 2012

از قبلش میدونستیم که خیلی شلوغ میشه و سایت مراسم هم پیش‌بینی کرده بود که ۲۵۰ هزار نفر بیان و از صبح هم خیابون‌های اطراف رو مفصل نرده کشی کرده بودن و حتی یه جور دروازه درست کرده بودن که اگه خیلی شلوغ شد ببندن و نذارن دیگه کسی بره لب رودخونه و بقیه دورتر واستن از تلویزیون‌هایی که مراسم رو زنده نشون میداد نگاه کنن. دیگه به همه تیرهای چراغ و راهنمایی رانندگی و هر چیز قابل بالا رفتنی هم یه اعلان چسبونده بودن که مواظب باشید ما به این «رنگ ضد بالا رفتن» زدیم! حالا نمیدونم همچین رنگی وجود داره یا نه ولی میشد تصور کرد که اونقدر شلوغ میشه که ملت از هر چی دستشون بیاد میرن بالا.

یه چراغ راهنمایی رانندگی در میدان ترافالگار با اخطار «رنگ ضد بالا رفتن»

ولی با همه این حرفا با خودم گفتم ما زود میریم اونجا یه جای خوب میگیریم دم رودخونه سه‌پایه رو علم میکنم یه سری عکس میدازم مثل عکس‌های همین کتابه که انعکاس آتیش بازی توی آب افتاده و اینا.

زودمون ساعت هشت بود و سال که قرار بود ساعت ۱۲ تحویل بشه فکر میکردم یعنی چار ساعت زودتر رفته بودیم ولی همچین ملت چارپشته واستاده بودن که اصلا نزدیک رودخونه نمیشد بشی. سه‌پایه علم کردن که پیشکش. ساعت ۹ هم اون دروازه‌ها رو که گفتم بستن و دیگه کسی رو راه نمیدادن.

خود آتیش بازی و جو مراسم و شور و حال ملت به چار ساعت علافیش می‌ارزید البته ولی خوب طبعا عکس‌هام چیز خوبی از آب در نیومد.

آتش بازی سال نو در لندن

اون سه چار ساعتی که منتظر آتیش‌بازی بودیم، رادیو یک بی‌بی‌سی داشت توی بلندگوها پخش میشد و دی‌جی فلانی هی صدا و حرکت ملت رو در میاورد، وسطش هم بلندگو اعلام میکرد که حواستون باشه بعد از مراسم ایستگاه‌های مترو نزدیک رودخونه خیلی شلوغ میشن و فکر این باشید که تا ایستگاه‌های دورتر پیاده برید. بعد از آتیش بازی هم دی‌جی فلانی، اومد یه کلکی بزنه عین صدا و سیما که بعد فوتبال میگه صبر کنید صبر کنید نرید توی خیابون الان مصاحبه زنده داریم با بازیکنا! گفت که پا نشید برید خونه‌تون ها! ما تا صبح اینجا برنامه داریم ولی هر چی تا حالا کلک صدا و سیما گرفته کلک اینم گرفت!

چشمتون روز بد نبینه شیرتوشیری شد بعد از مراسم. خصوصا که ملت هم یه خورده مست بودن حالشون دست خودشون نبود. ما رفتیم یه ده دیقه‌ای دم در یکی از ایستگاه‌های مترو واستادیم که بسته بود ولی ما نمیدیدیم که بسته‌س. یه پلیس فداکاری با زحمت خودش رو رسوند جلو جمعیت داد زد که این در باز نمیشه باید از اون یکی در برید. رفتیم بریم اون یکی در یه جایی داشتیم وسط جمعیت خفه میشدیم نه راه پیش داشتیم نه راه پس. خلاصه قید مترو رو زدیم و به بدبختی برگشتیم و  یه مسافت طولانی رو پیاده رفتیم تا رسیدیم به اتوبوس‌ها و یه‌لنگه‌پا سوار اتوبوس شدیم برگشتیم خونه. مسیری که روزای عادی با مترو ۲۰ دیقه طول میکشه رو دو ساعت و نیمه برگشتیم.

ولی کلا خوش گذشت. جاتون خالی!

کلیاتی درباره تقویم میلادی و کریسمس

اوایل اسم ماه‌های میلادی رو نمیدونستم. یعنی اسمشون رو میدونستم ترتیبشون رو نمیدونستم. همینقدر اطلاع داشتم که ژانویه-فوریه اول-دومن و نوامبر-دسامبر یازدهم-دوازدهم. دیگه حالا یکی میگفت آگوست میخوام فلان کار رو بکنم نمیدونستم تابستونه یا زمستون.

اسم ماه‌ها رو که یاد گرفتم مشکل داشتم توی تشخیص این که کدوم چند روزه. فکرش رو که میکنی میبینی تقویم خورشیدی خودمون خیلی شسته رفته و اتو کشیده‌س. اول شیش تا ماه سی و یه روزه درست و مرتب چیده شده‌ن بعد پنج‌تا سی روزه، بعد هم یه ۲۹ روزه که کبیسه‌ها میشه سی روز. یه بار به یکی بگی یاد میگیره. میلادی رو اول فکر میکردم یکی در میونه. یعنی ماه‌های فرد سی و یه روزه زوج سی روزه. ولی به فوریه نگاه میکنی که میبینی ۲۸ روزه‌س میدونی که یه جای کار میلنگه.

اینم یکی از فرانسویای شرکت یه شگردی یاد داد که حل شد. نکته انحرافیش اینه که اون ترتیب یکی در میون درست پیش میره تا ماه هشت، ماه آگوست، که باید سی روزه باشه ولی سی و یه روزه‌س. اینم انگار تقصیر یکی از امپراتورای رومه که از آگوست خوشش میامده یه روز از فوریه گرفته اضافه کرده بهش. شگرد فرانسویش یه کمی بصریه و سخته اینجا بنویسم.

همه اینا که حل شد رسیدیم به معضل کریسمس. یکی دو ماه پیش همکارم (اسمش فلوریانه، اینم فرانسویه) پرسید علی کریسمس چکار میکنی؟ من میخوام مرخصی رد کنم (باید هماهنگ کنیم که یه دفه همه نریم مرخصی). گفتم اصلا کریسمس جریانش چیه؟ فکر کرد دارم میپرسید تعطیلی‌ها چه روزی از هفته‌س و چه روزهایی رو باید مرخصی بگیریم، یه کمی توضیح داد گفتم نه! یعنی چه تاریخیه؟! حالا بگذریم که بعدش کلی توضیح باید میدادم که تقویم ما چه جوریه و الان توی ایران سال چنده و سال کی شروع میشه کی تموم میشه و چند تا ماه داریم و کلی جزئیات دیگه که تا نخوای به یکی دیگه توضیح بدی نمیدونی که چقدر طول تفصیل دارن … (حتی یه جاش پرسید هفته‌هاتون هفت روزن؟!) ولی خلاصه بعدش اون هم یه توضیحاتی داد که دستم اومد کریسمس چی به چیه.

خیابان آکسفورد شبهای قبل از کریسمس

کریسمس دو سری تعطیلیه که چون خیلی به هم نزدیکن میتونی وسطشون رو مرخصی بگیری و ازش یه تعطیلی بزرگ بسازی.

سری اولش حول محور تولد عیسی مسیحه که ۲۵ دسامبر بوده یا اگر هم نبوده به هر حال اون روز رو پاش نوشتن. خود این روز ۲۵ دسامبر که همین امروزیه که من دارم اینو مینویسم تعطیله و خیلی هم تعطیله. یعنی توی لندن امروز غیر از محله عرب‌ها جای دیگه یه بقالی هم باز نبود که خرت و پرت ازش بخریم. فکر کنم تنها روز ساله که حتی اتوبوس قرمزا هم تعطیلن. اگه میخواین جای دوری برید و ماشین ندارید باید مینی کب بگیرید (فرض کن همین آژانس خودمون) که اونا هم کرایه‌شون امروز دو برابر روزهای عادیه. این اسمش میشه Christmas Day

پلاکارد فارسی تبریک کریسمس در مرکز اسلامی انگلیس

حالا یه روز قبل از بیست و پنجم که بهش میگن Christmas Eve و یه روز بعدش که میگن Boxing Day هم تعطیلن. اولی آخرین روز فروش قبل از کریسمسه و دومی حراجی بزرگ بعد از کریسمسه و جفتشون حراج به پاس و فروشگاه‌ها غلغله‌ن و اینا. انگار که فردا حراج بزرگتری باشه. یکی دو تا فروشگاه دیدم که گفته بودن باکسینگ دی از شیش صبح بازیم و ۷۰ درصد تخفیف داریم و اینا.

ویترین یک فروشگاه با وعده تخفیف 70 درصدی در روز بعد از کریسمس

یه نکته حاشیه‌ای هم اینه که ما کارمندا همیشه نگرانی داریم که نکنه مثلا تعطیلی تقویمی بیفته جمعه ضرر کنیم، اینجا اگه یه سالی مثل امسال کریسمس یا اون دو روز دیگه بیفته شنبه-یه‌شنبه دولت اولین روز کاری هفته بعدش رو هم تعطیل رسمی میکنه. یعنی امسال ۲۷ دسامبر که سه‌شنبه باشه هم تعطیله. فکر میکنم این رسم رو برای همه تعطیلی‌های مناسبتی دارن.

سری دوم شروع سال نو میلادیه که اول ژانویه باشه. باز هم روز قبلش که میشه ۳۱ دسامبر و بهش میگن New Year’s Eve تعطیله. باز هم اگه این دو تا افتاده باشن آخر هفته مثل امسال، یه تعطیلی طلب کارمندا میشه از دولت توی هفته بعدش.

حالا سری اول بیشتر مراسم خانوادگی و بری خونه بزرگتر فامیل دور درخت کریسمس بشینی کادو بدی بگیری و ایناس.  سری دوم بری توی خیابون و بزنی برقصی و آتیش بازی و شلوغ‌کاری و اینا. تقویم ما هرچی شسته رفته‌تره اینا بجاش تحویل سال‌شون سرراست‌تره: ساعت دوازده شب ۳۱ دسامبر که وارد اول ژانویه میشیم.

ما امروز که اون قسمت خانوادگیش برامون موضوعیت نداشت رفتیم یه کمی پیاده‌روی و یه کمی دوچرخه سواری توی شهر که هیچوقت دیگه اینقدر خلوت نیست. هفته دیگه که اون قسمتشه اگه خدا قسمت کنه و مخصوصا خیلی سرد نباشه (چون خانومم خیلی سرماییه) بریم یه کمی از نزدیک ببینیم این کریسمس کریسمس که میگن چه شکلیه.

احساسات ارزی

ارز که گرون میشه من یه جورایی خوشحال میشم. حالا خوشحال خیلی کلمه دقیقی نیست … اینجوریه که  یه لبخندی میشینه گوشه لبم که یعنی «دیدی گفتم؟»

قضیه اینه که زمستون ۸۸ من و مصطفی و رضا هر سه مون تصمیم قطعی گرفته بودیم برای مهاجرت و یه دغدغه‌مون این بود که چیکار کنیم ارزش پس‌انداز کارمندی‌ای که داریم تا زمان مهاجرت (که دقیقا نمیدونستیم کی باشه) حفظ بشه. خصوصا خیلی نگران یارانه‌های نقدی بودیم که اون موقع اجراش قطعی شده بود ولی هیچ‌کی نمی‌دونست جزئیاتش چیه یا چه تاثیری روی قیمت ارز میذاره. سود سپرده بانک‌ها هم هنوز بالا بود. یعنی یه راه این بود که پس‌اندازمون رو بذاریم توی حساب سپرده ریالی.

مصطفی صفی پور و رضا قشقایی

اون موقع تحلیل‌مون این شد که تا بهار ۹۰ (تخمین میزدیم تا ۹۰ وضع مهاجرت هرسه‌مون مشخص شده باشه) اولا که قیمت ارز اونقدر بالا رفته که سود سپرده بانکی و اینا تفاوت قیمت رو نمی‌پوشونه، و دوما چون دولت بالا رفتن قیمت ارز رو شکست برای خودش میدونه ارز دو نرخی میشه. بنابر این سیاست درست مالی اینه که تمام پس‌اندازمون رو ارز بخریم و خارج از سیستم بانکی نگه داریم.

بعدا که رفتیم به تحلیل‌مون عمل کنیم یه اتفاقای خنده‌داری افتاد مثلا من و مصطفی درست یه هفته قبل از کله‌پا شدن اقتصاد یونان یورو خریدیم. یوروی ۱۵۰۰ تومنی ظرف سه ماه شد ۱۲۵۰ تومن و ما دوتا هم شدیم مایه ریشخند دوستان! یا اصلا هر وقتی میخریدیم فرداش قیمتها میرفت پایین هر وقت میفروختیم برعکس. آخرش هم یه مقدار از پول‌مون رو گذاشتیم توی حساب ارزی پارسیان و بعدا که خورد به دونرخی شدن ارز و بخشنامه‌های ضد و نقیض بانک مرکزی، بانک یه مقدار از ارزمون رو به نرخ رسمی حساب کرد به‌مون ریال داد ….

ولی توی بلند مدت که حساب میکنم، می‌بینم که تحلیل‌مون کاملا درست بوده و علیرغم اشتباه‌هایی که کردیم باز هم در مقایسه با سپرده بانکی سود کردیم. یعنی از دو سال پیش تا حالا شوخی شوخی ارز بیشتر از ۵۰ درصد گرون شده. هنوز هم انگار ادامه داره.

بعد که اومدیم انگلیس خانومم خیلی ناراحت بود که زیاد خرج کردیم و شاید اگه می‌نشستیم سر جامون به صرفه تر بود و اینا. نشستم براش حساب کردم که اگه پوند بشه 2140 تومن همه ضررمون جبران میشه. یعنی ما یه مقداری پول به تومن داشتیم، بخشی رو خرج کردیم و باقیمونده رو تبدیل کردیم به پوند. اگه پوند برسه به 2140، ارزش ریالی این باقیمونده از پول اولیه‌مون بیشتر میشه. این حساب کتابا مال سه ماه پیشه که پوند 1800 تومن بود و به نظر خانومم خیلی غیر ممکن میومد که یه روزی برسه به این رقما!

عکس چاپ می‌کنیم

توی یه شرکتی کار می کنم به اسم Photobox. ملت میان عکس‌هاشون رو آپلود میکنن توی سایت‌مون و سفارش میدن که اینو برام اینجور و اونجور چاپ کنید، ما هم چاپ میکنیم و با پست براشون میفرستیم.

کلاً یه چهل جور محصول مختلف داریم که ملت میتونن از بین‌شون انتخاب کنن: از چاپ ساده بگیر تا چاپ روی بوم و تی‌شرت و ماگ و جاکلیدی و جلد آیفون و کلی چیزهای دیگه.

محصول اسمی‌مون که خیلی روش تبلیغ می‌کنیم و دوست داریم ملت سفارش بدن Photobook هستش. انگار آلبومی که عکس‌ها رو به جای چسبوندن، روی صفحه‌هاش چاپ کرده باشید. یه جور کتاب سفارشی از عکس‌هاتون که به سلیقه خودتون چیده شدن. هدف‌مون هم اینه که به جایی برسیم که روی هر «Coffee Table» توی انگلیس یه دونه از این فوتوبوک ما باشه. دفه قبل که اومده بودم ایران دو تا از این آلبوما درست کردم برای مادرم و مادر خانومم سوغاتی بردم که خیلی خوش‌شون اومد.

من توی دفتر مرکزی شرکت کار میکنم که توی لندنه. کم و بیش مرکز لندن. نزدیک ایستگاه Paddington. دو تا کارخونه بزرگ داریم یکی توی لندن و یکی حومه پاریس. غیر از اینا چند تا دفتر بازاریابی هم توی شهرهای دیگه اروپا داریم و یه کارخونه کوچیکتر توی جزیره Guernsey. چند ماه پیش یه سایتی به اسم Moonpig رو خریدیم که الان کارخونه و دفترهای اون هم جزء مجموعه فوتوباکس محسوب میشن.