از روزمره‌ی زندگی Archive

شیراز بودیم به یک وضعی …

اوایل ازدواجمان، شیراز که می‌رفتیم من توی خانه بند نمی­‌شدم و دائم یا توی شهر ولو بودم یا دور و برش. نقطه عطف برنامه سفرمان پارسال تابستان بود که داشتم برای آیلتس آماده می­‌شدم و شیراز هم که رفته بودیم بیشتر توی خانه ماندم و خواندم و چرت زدم و انگار زیر زبانم مزه کرد که چرت زدن در شیراز هم کیفی دارد برای خودش!

از آن به بعد فعالیتم در شیراز کمتر و کمتر شد تا همین هفته‌ی پیش که عین شنبه تا پنج‌شنبه را در خانه پدر همسر گرامی مشغول خوردن و خوابیدن بودم و جز یکی دو بار برای خریدن کارت اینترنت از بقالی سر کوچه، دیگر به پای خودم از خانه بیرون نرفتم. یعنی اگر هم بیرون رفتم جوری نرفتم که زحمت راه رفتن یا رانندگی کردن و خسته شدن داشته باشد.

بجز خوردن و خوابیدن، کارهای مهمی که کردم عبارت بود از: نگهداری از کوچولوی بامزه 10 ماهه‌­ای به نام کیانمهر، تماشای تلویزیون (شکنجه‌­ای که در تهران از آن معافم)، خواندن روزنامه خبر جنوب، تماشای چند قسمت از قهوه تلخ (مهوع بود به نظرم)، فحش دادن به یکی از ISPهای شیراز و بازی با PSP (شارژش همان شنبه یکشنبه تمام شد و شارژرش هم گم شده بود).

دفعه قبل که رفته بودیم اردیبهشت بود و فرماندار شیراز تازه عوض شده بود و به نظر می آمد فرماندار جدید خیلی آدم سوژه‌­ای باشد.

حسین قاسمی فرماندار شیراز

حسین قاسمی فرماندار شیراز (عکس از سایت استانداری فارس)

اینبار دیدم که حدسم درست بوده و عین شش روز هفته روزنامه خبر جنوب حداقل نصف صفحه درباره جناب فرماندار و بیاناتش خبر داشت. یکبارش رفته بود بالای سر پیمانکاران راه‌آهن اصفهان-شیراز و یقه‌­شان را گرفته بود که بیجا کرده‌­اید کم‌کاری می‌­کنید و اصلا باید سه‌­شیفته کار کنید تا زودتر افتتاح شود و من خودم سرکشی می­‌کنم و از این حرف‌­ها. یکبار دیگر از قولش تیتر زده بودند «آقایان یا شان خود را نمی‌­دانند، یا عظمت برق را»! منظورش این بود که باشگاه برق چرا رفته دسته یک و باید برگردد لیگ برتر و این وسط کلی هم درباره ضعف مدیریت و خیانت و حیف و میل بیت المال و نان شب پیرزن روستایی و لزوم غیرتمندی پیشکسوتان و این چیزها سروده بود. یک روز هم چیزهایی درباره زمین­‌خواری افشا کرده بود با تعبیری شبیه به این که «قانون‌­شکنان قانون‌­شناس به قانون خیانت کردند» و گفته بود که آقای «م» و «ر.ز» و «س.ش» آدم‌های خیلی بدی هستند و کارهای خیلی زشتی در رابطه با خوردن زمین­‌های قصرالدشت کرده‌اند.

خلاصه شیرازی­‌ها هر روز خدا سرگرمی­‌ای دارند با این فرماندار.

ارزهایی همه سبز!

اگر ارزش ریال ثابت بود، امروز باید قیمت دلار حدود هزار و ده تومان می‌شد، چون دلار توی بازار جهانی دارد ارزان می‌شود و مثلا نسبت برابری‌اش به یورو از 0.735 در صبح پنج‌شنبه به 0.725 در صبح شنبه رسید.اما ساعت نه صبح که قیمت‌های بانک مرکزی اعلام شد، دلار به جای 1010 تومان، 1070 تومان بود. آنوقت چون همه‌ی ارزهای دیگر هم بر اساس دلار محاسبه می‌شوند، قیمت همه‌ی آن‌ها هم بالا رفت و حالا صفحه‌ی «نرخ ارز مرجع» بانک مرکزی خیلی دیدنی است: فلش روبروی همه نرخ‌ها سبز است و رو به بالا!

صفحه نرخ ارز مرجع بانک مرکزی در تاریخ شنبه دهم مهر 89، وقتی که نرخ همه ارزها بالا رفته بود

خلاصه که داشته‌های ریالی‌تان هرچقدر تا حالا می‌ارزید، از امروز صبح 5 درصد کمتر می‌ارزد.

خداحافظ اراک

سال شصت بود که رفتیم اراک.

من چهارساله بودم و پدرم مهندس جوانی بود تقریبا هم سن و سال الان من و قرار بود در کارخانه‌ی هپکو مشغول به کار شود. سی سالی خانه‌ی پدری اراک بود. حالا دقیق می‌توانم حساب کنم بیست و چند سال و چند ماه و چند روز اما چه فرقی می‌کند؟ بگو یک عمر. اولین خاطره‌ی روشنی که از اراک دارم این است که برق درست سر برنامه کودک رفته بود و من داشتم از مادرم که مشغول روشن کردن چراغ گردسوز بود می‌پرسیدم حالا که خانه روشن می‌شود آیا تلویزیون هم روشن می‌شود که ادامه‌ی نخودی را ببینم؟

هیچ وقت توی این سی سال خودمان را اراکی حساب نکردیم. مهاجر بودیم. مادرم و برادرم خودشان را همیشه تهرانی می‌دانستند و پدرم هم تا همین چند سال پیش توی فکر این بود که برگردد شمال و رشت زندگی کند. من اما تکلیفم با خودم روشن نبود که کجایی‌ام و هر کس که می‌پرسید اهل کجایی کلی برایش توضیح می‌دادم که اجدادم از کجاها مهاجرت کرده‌اند و به کجاها رسیده‌اند و من تقریبا چند درصد کجایی هستم. هیچ وقت توی این سی سال قرار نبود اراک بمانیم. ولی همیشه بهانه‌ای داشتیم.

وقتی که درس همه‌ی فرزندان خانواده تمام شد و پدر و مادرم هم هر دو بازنشسته شدند، فقط یک بهانه ماند و آن هم خانه بود که خورده بود به رکود کار ملک و فروش نمی‌رفت و سه سالی هم سخت‌جانی کرد تا آخرش اوایل مرداد بود که مشتری‌ای که به قیمت بخرد پیدا شد و خرید و پولش تبدیل شد به آپارتمانی در تهران و پنج‌شنبه اول مهر 89 دیگر با اراک خداحافظی کردیم.

من برای اسباب‌کشی نرفته بودم اراک. تهران ماندم منتظر کامیون که بیاید و کارگرها را راهنمایی کنم کارتون‌هایی که روی‌شان نوشته آشپزخانه را بگذارند توی آشپزخانه و مبل‌ها و فرش‌ها را توی هال و کتاب‌ها را توی اتاق خواب دوم و رختخواب‌ها و بقیه‌ی چیزها را توی اتاق خواب اول. به خواهرهایم که رفته بودند برای کمک به بسته‌بندی و جمع‌آوری وسایل سپردم که از همه‌ی زوایای خانه‌ی اراک عکس بگیرند برای یادگاری و خاطره‌هایش؛ اما نگرفتند. توی خانواده‌مان هیچکس اندازه‌ی من به خاطره‌هایش اهمیت نمی‌دهد.

بد عکس ها

رامین و مصطفی خیلی بدعکس‌اند و هر وقت عکس دسته جمعی می‌اندازیم، می‌بینیم که یکی‌شان کج و کوله افتاده است و کل عکس را خراب کرده است.

امروز روز خداحافظی مصطفی بود که مهاجر استرالیا است و از فردا دیگر نمی‌آید شرکت. جایتان خالی … جمع شدیم دیزی‌سرای سالاری و دیزی‌ای زدیم و گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت.

آخر سر می‌خواستیم همه‌مان تک به تک با مصطفی عکس یادگاری بیندازیم. وقتی نوبت رامین رسید عکس‌ها اینجوری شد:

عکس اول:

 رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

عکس دوم:

 رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

عکس سوم:

 رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

عکس چهارم:

رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور 

عکس پنجم:

رامین شرفکندی و مصطفی صفی پور

علیرضا که داشت عکس می‌گرفت به همین پنجمی راضی شد و نفر بعدی را صدا کرد.

وقتی فارغ التحصیلان شریف Reply to all میکنند

انجمن فارغ التحصیلان شریف هر از چند گاهی ایمیلی به اعضاء می‌فرستد که مثلا فلان کنفرانس قرار است فلان روز برگزار شود یا اگر سررسید سال دیگر را می‌خواهید بخرید زودتر بجنبید و از این جور حرف‌ها. برای فرستادن این ایمیل‌ها هم ده-دوازده تا mailing list دارد توی هر کدام فهرست فارغ‌التحصیلان چند سال.

پریروز (جمعه هفتم اسفند) یکی برداشته بود و به همه‌ی این لیست‌ها یک ایمیل زده بود که آقا بیایید فلان کتاب ترجمه‌ی فلان دکتر را بخرید این هم فهرست مطالبش. قاعدتا تنظیمات لیست باید طوری باشد که چنین چیزی را برای اعضاء فوروارد نکند ولی کسی لابد در تنظیم لیست‌ها سهل‌انگاری کرده بود و لیست‌ها باز بودند و ایمیل آن آقا رسید به دست تک‌تک اعضاء.

این تازه اول ماجرا بود …

یکی از اعضاء محترم انجمن که خیلی به پرایوسی‌اش برخورده بود و احساس می‌کرد حریم شخصی‌اش نقض شده، با دیدن تبلیغات توی صندوق پستی‌اش برآشفت و خواست که دیگر عضو چنین لیستی نباشد و ایمیل زد که این چه وضعش است و اسم مرا از این لیست حذف کنید… اما به جای این که این درخواستش را به مدیر لیست بفرستد به اعضاء فرستاد. یعنی همان ایمیل ناخواسته تبلیغاتی را Reply to all کرد و تک تک اعضاء یک ایمیل دریافت کردند که «لطفا اسم مرا از این لیست حذف کنید».

آن وقت یک عده‌ی دیگر با دیدن ایمیل آقای پرایوسی جوگیر شدند و آنها هم Reply to all کردند که بعله! ما را هم از لیست حذف کنید. پس تا اینجا اعضاء انجمن یک ایمیل تبلیغاتی گرفته‌اند، یک ایمیل از آقای پرایوسی، بیست-سی تا ایمیل از دوستان جوگیر شده.

بعد نوبت آی‌تی‌دان‌های انجمن رسید که به این عده خبر بدهند که آقای عزیز! خانم محترم! اگر می‌خواهید عضویت‌تان در لیست لغو شود باید به مدیر ایمیل بزنید نه به اعضاء. اما… باورتان نمی‌شود که آی‌تی‌دان‌ها هم این ایمیل در باب آداب لغو عضویت را بصورت Reply to all فرستادند و بیست-سی تا ایمیل هم اینجوری گرفتیم.

بعد یک عده دیگر از اعضاء از دریافت این همه ایمیل کلافه شدند و ایمیل زدند به زبان‌های مختلف خواهش کردند که لطفا دیگر Reply to all نکنید! بدیهی است که خود این عده‌ی اخیر هم درخواست نفرستادن Reply to all را بصورت Reply to all می‌فرستادند. بعضی‌ها حتی عذرخواهی هم می‌کردند. مثلا یکی توی نامه‌اش نوشته بود Please don’t reply to all و زیرش اضافه کرده بود Sorry for sending this email to all.

خلاصه شوخی شوخی نزدیکی‌های ظهر دیروز، فهرست ایمیلی انجمن شده بود دیوانه‌خانه‌ای که دقیقه‌ای چهار-پنج ایمیل بی‌سر-و-ته به اعضاء می‌فرستاد. ناگفته نماند یک عده هم این وسط شروع کرده بودند به فرستادن ایمیل‌های سیاسی و بحث‌های فلسفی و داشتند همینجوری Reply to all به همدیگر جواب می‌دادند.

خدا خیرش دهد خانم موسوی (رئیس دفتر انجمن) را که بالاخره ساعت دوازده و نیم دیروز فورواردینگ لیست را کلا تعطیل کرد و همه را خلاص کرد وگرنه نمی‌دانم الان لیست چه وضعیتی پیدا کرده بود.

اینویجیلاتور

نشسته بودیم توی سالن باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران و منتظر بودیم که امتحان آیلتس شروع شود. دختر خانمی هم داشت به انگلیسی خیلی خیلی شمرده و واضح توضیح می‌داد که حین امتحان چه باید بکنیم و چه نباید. قسمت آخر صحبت‌هایش، درست قبل از شروع امتحان، توضیحات مبسوطی داد در مورد دستشویی رفتن. یعنی شاید ده دقیقه توضیح داد که زمان پخش صدای لیسنینگ کسی نمی‌تواند دستشویی برود و پنج دقیقه اول و آخر هر بخش هم همینطور و در فاصله بین دو بخش هم همینطور و بقیه‌ی اوقات هم هر کس که خواست دستشویی برود باید حواسش باشد که وقتش را از دست می‌دهد و نمی‌تواند آخر کار دبه کند که مثلا من دستشویی رفته‌ام و حالا باید پنج دقیقه وقت تلف‌شده داشته باشم و از این حرف‌ها. کلا خلاصه صحبت‌هایش در یک کلام این بود که فکر دستشویی رفتن را از سرتان بیرون کنید تا آخر امتحان.

بحث دستشویی که تمام شد و نوبت شروع امتحان که رسید، همان دختر خانم گفت «حالا اینویجیلاتورهایی که قرار است بیرون از سالن باشند لطفا سالن را ترک کنند». حالا ما موقع ورود به جلسه دیده بودیم که عوامل برگزاری روی سینه‌شان کارتی نصب شده با عنوان « Invigilator» و فهمیدیم منظورش آنها است … اما پیرو فرمایش دختر خانم یکدفعه هفت هشت نفر از شرکت‌کنندگان هم راه افتادند که بروند بیرون که البته با جیغ و دادهای او متوجه اشتباه‌شان شدند و برگشتند سر جایشان نشستند. بنده‌های خدا لابد بعد از آن همه توضیح درباره دستشویی، فکر کرده بودند اینویجیلاتور یک جور کلمه مودبانه است برای شاشو!

یک معما با Word

فرض کنید توی Word یک جدول دارید شبیه به این:

حالا قصد دارید که در ستون اول، عدد سمت چپی را حذف کنید. یعنی مثلا 48.2.8 بشود 48.2 ؛ فکر حذف دستی هم نیستید چون کلا بالای بیست هزارتا از این عددها دارید. خواب انتقال فایل به یک ویرایشگر دیگر را هم نبینید که با قالب فایل‌های ورد این کار تقریبا غیر ممکن است. (یعنی در کار انتقال خیلی از ریزه‌کاری‌های فایل به هم می‌ریزد که بعدا درست کردن‌شان از حذف دستی آن عددها سخت‌تر است). با همان امکان Replace ورد و با بکار بردن کمی خلاقیت می‌شود این کار را کرد ولی چه جوری؟

راه حل پیشنهادی‌تان را روی این فایل ورد 2003 یا این فایل ورد 2007 امتحان کنید.

در هر صورت، چه توانسته باشید این مساله را حل کنید و چه نتوانسته باشید، یادتان باشد که محصولات دسک‌تاپی مایکروسافت، فقط تا جایی به درد می‌خورند که بخواهید کارهای روتین و امتحان‌شده را به دست‌شان بسپارید و اگر کارتان کمی (فقط کمی) غیر عادی است، از همان اول بروید سراغ یک نرم‌افزار حرفه‌ای‌تر وگرنه جایی وسط کار دست‌تان توی پوست گردو گیر می‌کند و نه راه پیش دارید نه راه پس. (فرض کنیم که برای این مساله یک راه حل خلاقانه پیدا کرده‌اید، برای بعدی چه؟)

در تکاپو

چهارشنبه‌ی هفته‌ی پیش برگ سفید نظام وظیفه آمد و زیرش نوشته بود که باید ساعت شش صبح اول آبان (پس فردا) خودم را معرفی کنم به معاونت وظیفه‌ی عمومی در میدان سپاه. نسخه‌ی دوم برگ واکسیناسیون هم باید همراهم باشد. کد مرکز آموزشی را نوشته‌اند 87 که یعنی پادگان خاتمی سپاه یزد. جای بدی نیست و معروف است به هتل خاتمی. مهمتر این که 18 ماه آینده را بصورت «برادر علی گنجه‌ای» در خدمت دوستان و آشنایان هستم!

ممکن است چهارشنبه صبح که می‌روم میدان سپاه، همانجا خفت‌مان را بچسبند و سوار اتوبوس کنند و بفرستند یزد. ممکن هم هست که بگویند فلان روز خودتان را به پادگان معرفی کنید. فرض را گذاشته‌ام روی این که چهارشنبه خفت‌گیر می‌شوم و این چند روزه را به شدت مشغول جمع و جور کردن وسایل و بستن کارهای ناتمام و مشورت گرفتن از دوستان سربازی رفته و دلداری دادن به همسر گرامی و نوشتن و Schedule کردن پست‌های مربوط به سفر اصفهان و شیراز هستم! نمی‌خواهم وسط پادگان آموزشی غصه‌ی این را بخورم که الان بر و بچ دیگر وبلاگ مرا فراموش کرده‌اند و فیدم در حد شیر پاستوریزه رقیق شده است!

وسط این همه تکاپو و بیم و امید، دیروز کارآگاه بهمنی داشت مرا نصیحت می‌کرد و توصیه می‌کرد که در دوره‌ی آموزشی حتما داوطلب ارشدیّت شوم. توضیح هم می‌داد که هر چیزی توی آموزشی برای خودش ارشدی دارد: ارشد آشپزخانه، ارشد انبار، ارشد گروهان، ارشد نظافت، و …. ما که در این مدت ختم روزگار شده‌ایم و دیگر رامین و کارآگاه نمی‌توانند سر کارمان بگذارند، به تغییر لحن کارآگاه زمان ادای «ارشد نظافت» حساس شدیم و بعد از پرس و جو فهمیدیم که منظورش همان ارشد دستشویی است و این هم کسی است که صبح تا شب باید مواظب باشد که دستشویی‌ها خوب تمیز شده باشند و سربازها همه جای خودشان را خوب شسته باشند و از این مسائل! خلاصه که اگر خام شده بودیم و حرف‌های کارآگاه باورمان شده بود، سوژه‌ای می‌شد که این دو نابکار، یک عمر به ریش‌مان بخندند. کلا آدم‌های موثق توصیه می‌کنند که در طول خدمت سربازی، علی‌الخصوص حین آموزشی، داوطلب هیچ چیز نشوید و فقط یک سرباز عادی باشید.

گزارش یک دفاع

چهارشنبه‌ای که گذشت روز دفاع همسر گرامی و مینا اقمشه بود. آخر مطلب توضیحاتی در مورد موضوع پایان‌نامه‌ها داده‌ام. گفتم اگر اینجا توضیح بدهم حوصله‌تان سر می‌رود و اصل داستان را نمی‌خوانید 😉

در حضور استادانی که گوش تا گوش آن طرف میز نشسته بودند …

pres2

فاطمه و مینا نیم ساعتی توضیح دادند که چکار کرده‌اند.

مینا اقمشه - فاطمه بوذرجمهر

دکتر مصطفی عاصی که داور دوم بود شروع کرد به ایراد گرفتن و یکی از ایرادهایش هم این بود که «آیا اصلا چنین کاری در حد یک پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد بود؟»

دکتر مصطفی عاصی

دکتر عاصی پارسال داور دوم پایان‌نامه‌ی من و محمد کرمانی هم بود و چیزی در همین حد هم در مورد ما گفت. یعنی گفت «قبول دارم این کار در حد یک Data Entry دقیق است!» (تصور کنید من و محمد کرمانی آن موقع چه قیافه ای شده بودیم)

دکتر کتایون مزدا پور (استاد راهنمای هر دو پروژه) کمی در دفاع از پایان‌نامه‌ها صحبت کرد و به دکتر عاصی که میان صحبت‌هایش پرسید «یعنی این کار را یک تایپیست نمی‌توانست انجام دهد؟» توضیحاتی داد که بعدا معلوم شد دکتر عاصی را قانع نکرده است.

 دکتر کتایون مزداپور

نوبت داور اول، دکتر زهره زرشناس که شد، کار خیلی ظریفی کرد که من خیلی اساسی حال کردم. در نظر بگیرید که داور نمی‌تواند از دانشجو دفاع کند و اصولا جایش روبروی دانشجوست نه کنارش. دکتر زرشناس از همین جایگاه سوالی پرسید که مینا اقمشه مجبور شد بعضی جزئیات تکنیکی کارش را توضیح بدهد تا بطور غیر مستقیم به دکتر عاصی نشان داده شود که کار کاری نبوده است که یک «تایپیست» بتواند انجام دهد.

دکتر زهره زرشناس - دکتر کتایون مزداپور

اصولا بین استادهای پژوهشگاه هیچ‌کس اندازه‌ی دکتر زرشناس قضیه‌ی دفاع را جدی نمی‌گیرد. تمام چهارصد صفحه واژه‌نامه‌ای که پایان‌نامه‌ی مینا بود را خوانده بود (یا حداقل نیم‌نگاهی انداخته بود) و خیلی ایرادهای جدی و دقیق و سازنده‌ای گرفت.

بعد از اینکه دکتر زرشناس جلسه‌ی دفاع را ترک کرد تا در یک جلسه‌ی اداری شرکت کند، باز هم دکتر عاصی حمله‌هایش را ادامه داد و به اعتبار اینکه کارهای کامپیوتری پروژه‌ها را من انجام داده بودم، یواش یواش پای من هم وسط کشیده شد.

یک جا دکتر عاصی پیشنهاد کرد که یک واژه‌نامه‌ی فارسی به پهلوی هم ضمیمه‌ی پایان‌نامه شود و بعد رو به من کرد و توضیح داد که برای این کار باید داده‌ها را باید توی Excel بریزیم و بر اساس ستون فارسی مرتب کنیم! یک جا دیگر هم (باز رو به من) توضیح داد که برای عوض کردن فونت در Word باید select all کنیم و از آن بالا فونت را عوض کنیم! برای اولین بار در زندگی‌ام آرزو کردم کاش مدرک شاخ شکسته‌ی لیسانس کامپیوترم دم دست بود و آویزانش می‌کردم به گردنم و به همه نشان می‌دادم! این عکس مرا در حالت چهارشاخ‌مانده نشان می‌دهد:

علی گنجه ای

در نظر داشته باشید که دکتر عاصی عضو گروه «زبان‌شناسی» است و بقیه عضو گروه «زبان‌های باستانی». رابطه‌ی این دو گروه هم تا حدی شبیه رابطه‌ی «گروه سخت‌افزار کامپیوتر» و دانشکده‌ی «مهندسی برق» است در دانشگاه‌های فنی. یعنی با هم خیلی مودبانه و با رعایت احترام متقابل بگومگو دارند. توی جلسه‌ی دفاع اتفاقی افتاد که این رابطه خودش را نشان داد. دکتر عاصی ایراد گرفت که توی مقدمه‌ی پایان‌نامه از کلمه‌ی «واژگان» استفاده شده است که به جای آن باید از «واژه‌ها» استفاده می‌شد. استدلالش هم این بود «واژگان» یک اصطلاح پذیرفته شده در زبان‌شناسی است به معنای Lexicon و اگر می‌خواهید به جمع واژه اشاره کنید باید با «ها» جمع ببندید. اینجا استادهای این طرف خصوصا دکتر منظر رحیمی (مشاور مینا) و دکتر امید بهبهانی (مشاور فاطمه) شاکی شدند که نه اینطور نیست و آن «ه» که ته واژه چسبیده بازمانده‌ی پسوند –aka- باستانی است و در فارسی نو این پسوند در حالت جمع به گ تبدیل می‌شود و واژگان را کاملا می‌شود به عنوان جمع واژه بکار برد. خلاصه ده دقیقه‌ای بحث کردند و هیچکس حرف طرف مقابل را قبول نکرد.

دکتر
 امید بهبهانی - دکتر منظر رحیمی

در آخرین دقایق جلسه دکتر عاصی از من پرسید که از چه نرم‌افزاری برای ساختن واژه‌نما استفاده کرده‌ام و من هم با گردن کج توضیح دادم که برنامه‌اش را خودم نوشته‌ام. بعد پرسید که چرا از نرم‌افزارهای آماده استفاده نکرده‌ام؟ من هم توضیحاتی در مورد ارتباط واژه‌ها با معادل‌شان در دستنویس پهلوی دادم که سری تکان داد و فکر کنم بالاخره پذیرفت که کار کاری نبوده که یک تایپیست هم بتواند از پسش بر بیاید.

خلاصه بحث تمام شد و ما را از سالن بیرون کردند تا اساتید به شور بنشینند.

بالاخره در سالن را باز کردند و همه قیام کردند تا خانم جواهری رای داوران را اعلام کند و برای فاطمه و مینا دست زدیم و جلسه‌ی دفاع به پایان رسید.

pres11