اطلاع‌رسانی می‌کنیم Archive

آواتار شهر اصفهان

اصفهان این تابلو را که کنار شهرداری اصفهان دیدم، به فکرم افتاد جان می‌دهد برای این که آواتار این شهر باشد. بعدا که می‌گشتم تا ببینم آن «مرد/شیر/اژدها»ی روی تابلو کیست، در پورتال شهر اصفهان برخورد کردم به توضیحاتی که می‌گوید این موجود در یکی از کاشی‌کاری‌های سردر قیصریه (در میدان نقش‌جهان تصویر) شده و «…تصوير تيراندازي را با سر انسان و تنه ببر يا شير و دم اژدها نشان مي دهد و مي تواند همواره نشانه مخصوص شناسايي اين شهر افسانه ايي دنيا باشد.»

Isfahan-avatar

عکس کاشی‌کاری اصلی از پورتال شهر اصفهان:

پی‌نوشت:

یک مجسمه هم از این نقش در میدان بزرگمهر اصفهان وجود دارد. در وبلاگ نقش جهان ببینید: مجسمه زایچه اصفهان (با تشکر از هومن به خاطر راهنمایی)

مهرگان خودمانی

سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش (شانزدهم مهر) ساعت هفت شب دعوت بودیم به تخت جمشید برای جشن مهرگان. برگزار کننده هم که … خوب معلوم است، ببراز و دوستان!

آنروز صبح رفته بودیم به قلات و چله‌گاه (گزارش‌شان را بعدا تقدیم می‌کنم 😉 ) و هر چه تلاش کردیم که به موقع برسیم نشد و کلی ذوق جشن را داشتیم و همه‌اش نگران بودیم که نکند به خاطر تاخیر قسمت مفرحی از جشن را از دست بدهیم یا نکند باطری دوربین‌مان که همه‌ی روز را در کار عکاسی بوده، تا آخر شب دوام نیاورد و به خودمان دلداری می‌دادیم که هیچ مراسمی در ایران سر ساعت برگزار نمی‌شود و توی تخت جمشید هم حتما یک پریز برق پیدا می‌شود که باطری را شارژ کنیم و از این جور چیزها.

خلاصه به هر ترتیب که بود ساعت هفت و نیم رسیدیم به تخت جمشید و به جای مراسم و جشن و صورت‌های خندان و از این چیزها، مواجه شدیم با جوّ نسبتا متشنجی مرکب از حدود 70-80 نفر در حال متفرق شدن و چند افسر و سرباز نیروی انتظامی در حال متفرق کردن. بعدا فهمیدم که پیرارسال در جشن مشابهی نیروی انتظامی همه‌ی شرکت‌کنندگان را دستگیر کرده و یک شب در بازداشتگاه خوابانده و آتشدان و ساز و اوستا و شاهنامه‌شان را هم توقیف کرده و هنوز هم پس نداده.

ما هم مثل بقیه متفرق شدیم و دنبال ماشین ببراز راه افتادیم طرف مرودشت و از دفتر ببراز سر درآوردیم و به همراه کسانی که در عکس می‌بینید، یک جشن مهرگان خودمانی همانجا برگزار کردیم و آجیل‌ها را تا جایی که توانستیم خوردیم و هر چه نتوانستیم را هم بردیم و تا حدود دوازده شب مشغول گپ زدن و شعر خواندن/شنیدن و بحث کردن بودیم.

در مجموع شب به یاد ماندنی‌ای بود و با دوستان جالبی آشنا شدم.

 

ببراز که با آن ریش و مو و سدره‌ای که پوشیده تابلو است. من و همسر گرامی هم که سمت چپ عکس هستیم.

دست راست ببراز، آن که عینک زده، محمد ذنوبی است، گل سرسبد جمع و حافظِ بی‌شمار شعر معاصر و کهن و اهل هرگونه فعالیت ادبی-هنری که فکرش را بکنید.

بغل دستی او پیام جهانگیری است، او هم اهل ادب و موسیقی است و دستی هم در وبلاگ‌نویسی دارد. یعنی یکی از نویسندگان فعال وبلاگ روزنامک است که لابد دیده‌اید و خوانده‌اید. نیوشا نیستانی همسرش است و خانمی که سمت راست همه ایستاده هم خانم نیستانی، مادر نیوشا است که در جریان شعرخوانی‌ها فهمیدیم اسمش لیلا است. کلا خانواده‌ی جهانگیری-نیستانی خیلی کم‌حرف و خجالتی بودند و جز به ضرورت چیزی نمی‌گفتند.

آن که از همه بلندتر است، هادی معتضدیان، اهل بوانات است و پسر یکی از خان‌های ایل خمسه و قوم و خویش نزدیک کلانتر ایل. هادی در راه بازگشت اطلاعات جامعی درباره ایل و تاریخچه‌ی آن و مسائل مربوطه داد که خیلی برایم جالب بود. خیلی هم اصرار داشت که هیچ نسبتی با خسرو معتضد ندارد و هر رابطه ای بجز تشابه اسمی را به شدت انکار میکرد!

مازیار جعفری، پسر جوانی که کنار من ایستاده، دانشجوی سال اول دانشگاه شیراز است (جامعه شناسی می‌خواند اگر درست یادم مانده باشد). به قول خودش، ساعت هشت شب، بی وسیله و بی همراه و بی آنکه اصلا خبر داشته باشد برنامه دقیقا چیست، «به امید اهورامزدا» راه افتاده طرف تخت جمشید و از مرودشت که می‌گذشته دیده که ماشین ببراز جلوی دفترش پارک است. (ببراز یک سمند سیاه تابلو دارد) و کلی هم پشت در دفتر گیر کرده و به صرافت افتاده بوده که سنگی به شیشه بزند تا ما بفهمیم یکی پشت در گیر کرده و زنگ در کار نمیکند، که یکی از واحدهای دیگر در را باز می‌کند و کلی خوشحال می‌شود که اهورامزدا امیدش را ناامید نکرده 😉 ….

کنار دستی مازیار، وحید دهقان را درست نشد که بشناسم. چند نفر دیگر هم بودند که زودتر رفتند و به عکس یادگاری نرسیدند.

صدور حکم شکنجه برای محمد مایلی کهن!

mayeli-kohan زمانی که دایی از مایلی‌کهن شکایت کرد و مایلی کهن جلوی قاضی شروع کرد به معلق بازی، مطلبی نوشتم به عنوان مایلی‌کهن: زندان یا شلاق و به عموم خلق الله توصیه کردم که اگر به کسی توهینی کردید و او هم ازتان شکایت کرد، توی دادگاه خودتان را بزنید به موش مردگی و بگویید که منظوری نداشته‌اید و غلط کرده‌اید و از این حرف‌ها، نه اینکه مثل مایلی کهن تازه طلبکار هم باشید.

خلاصه مدتی گذشت و دادگاه رای به برائت مایلی کهن داد و همینطور شاخ بود که روی سر ما و دیگران سبز شد که این دیگر چه جور حکمی است؟

حالا نتیجه‌ی دادگاه تجدید نظر آمده (خبر سایت الف) و جناب مایلی کهن محکوم شده به سه ماه زندان (تبدیل به سیصد هزار تومان جریمه نقدی) و یک سال ممنوعیت مصاحبه!

اما این یک سال ممنوعیت مصاحبه خیلی مجازات هوشمندانه‌ای است در حد شکنجه‌ی آن رزمنده‌ی اسیر آبادانی در اردوگاه عراقی‌ها، که جلوی چشمش جفت‌پا می‌پریده‌اند روی عینک ری‌بن، یا می‌بسته‌اندش به درخت و آهنگ بندری پخش می‌کرده‌اند!

وصله های تخت جمشید

pathch خودتان را جای سازندگان تخت جمشید بگذارید و تصور کنید که به هزار زحمت یک تخته سنگ چندین تنی را از معدن استخراج کرده‌اید و به صفه‌ی تخت جمشید انتقال داده‌اید و الان در حال شکل دادن آن هستید. حالا تصور کنید چه حالی می‌شوید اگر وسط کار متوجه شوید که جایی وسط سنگ پوک است یا رگه‌ی ناجوری دارد؟!

سازندگان تخت جمشید چند بار با چنین احساس ناخوشایندی مواجه شده‌اند و در پاسخ عقلشان را به کار انداخته‌اند و تصمیم گرفته‌اند که به جای دور انداختن تخته سنگ و تحمل دوباره‌ی مصیبت انتقال یک سنگ دیگر از معدن، همان سنگ موجود را «وصله» کنند.

اگر در تخت جمشید با دقت به نقش برجسته‌ها توجه کنید، چندتایی از این «وصله‌»ها را می‌بینید.

مثلا به این وصله‌ی مثلثی در تنه‌ی مرد «خوزی» دقت کنید:

تخت جمشید - وصله در نقش مرد خوزی

تصویر بزرگتر:

تخت جمشید - وصله در نقش مرد خوزی

یا این وصله در سر سرباز هخامنشی:

تخت جمشید - وصله در سر سرباز هخامنشی

تصویر بزرگتر:

تخت جمشید - وصله در سر سرباز هخامنشی

در تصویر بالا، به سوراخ بالای سنگ دقت کنید. ظاهرا برای چفت کردن وصله به سنگ، سوراخی مانند این در سنگ و وصله ایجاد می‌کرده‌اند و توی سوراخ را با فلز مذاب پر می‌کرده‌اند.

به علاوه در نظر داشته باشید که روی نقش برجسته‌های تخت جمشید با رنگ پوشیده شده بوده است. بنابراین وصله‌ها به چشم بازدید کنندگان نمی‌آمده‌اند.

چاه سنگی تخت جمشید

persepolis-well کاخ‌های تخت جمشید، درست پای کوه جا خوش کرده‌اند و صاحبِ خانه‌ای که پای کوه جا خوش کرده است، باید تدبیری هم برای روز بارانی و سیلابی که از کوه سرازیر می‌شود بیندیشد…

این چاه سنگی، یکی از تدبیرهای طراح تخت جمشید است برای هدایت سیلاب.

تخت جمشید - چاه سنگی

دهانه‌ی چاه تقریبا مربعی است به ضلع 5 متر و عمقش هم حداقل 25 متری می‌شود. در کنار چاه، جویبارهایی یافته‌اند که  سیلاب را به داخل آن هدایت می‌کرده‌است. حدس می‌زنند شاید چاه نقش آب انبار هم داشته و برای ذخیره‌ی آب آشامیدنی هم از آن استفاده می‌کرده‌اند.

تخت جمشید - چاه سنگی

عکس‌های پرسپکتیوی من هیچوقت خوب از آب در نمی‌آید. اگر پای چاه بروید، ابهتش برای چند دقیقه میخکوبتان می‌کند.

در همین زمینه:

صفحه مربوط به چاه سنگی تخت جمشید در سایت بنیاد پارسه

یک عکس دیگر از سایت ایران ویو

درخت انجیر و بناهای باستانی

ficus  درخت انجیر، کابوس کسانی است که باید از بناهای باستانی نگهداری کنند. انجیر خیلی راحت لابلای صخره‌های سنگی ریشه می‌دواند و ریشه‌اش پس از مدتی باعث خرد شدن سنگ و ریزش آن می‌شود. برای همین در گزارش‌های مرمت آثار باستانی چنین عبارت‌هایی می‌خوانیم: «راهساز يادآور شد: ۱۰ قطعه سنگ ديگر در پي عوامل طبيعي و به خصوص رشد درختان انجير از محل اصلي خود بر روي بناي آرامگاه جابجا شده بودند كه آنها نيز پس از جداسازي دوباره بر سر جاي اوليه خود قرار داده شدند.» (به نقل از روزنامه ایران)

درخت انجیر در تخت جمشید

بعضی باستان‌شناسان حدس می‌زنند، شیوه‌ی استخراج سنگ در معادن باستانی مصر اینطور بوده که اول سوراخ‌هایی در سنگ ایجاد می‌کرده‌اند و در این سوراخ‌ها ریشه‌ی انجیر می‌چپانده‌اند، بعد این ریشه‌ها را خیس می‌کرده‌اند و با این کار از داخل به سنگ فشار می‌آمده و در نتیجه بخشی از سنگ از روی رگه‌های طبیعی خودش جدا می‌شده.

واقعا نمی‌دانم این شیوه عملی است یا نه؟ ولی ایده‌ی جالبی است!

مناظره میکنیم! حتی با شما دوست عزیز!

abbas salimi namin این عباس سلیمی‌نمین، خیلی عشق مناظره است! هر وقت موضوعی در کشور داغ می‌شود، سلیمی نمین هم می‌پرد وسط و اعلام می‌کند آماده است تا با یکی از طرفین دعوا مناظره کند. حالا این موضوع می‌خواهد دانشگاه آزاد باشد، نامه‌ی انصار حزب‌الله باشد، تهاجم فرهنگی باشد، ازدواج دوم عطاءالله مهاجرانی باشد، خاطرات هاشمی رفسنجانی باشد، تخت جمشید باشد، … مهم نیست! داغ باشد، کوفت باشد!

امروز هم عباس آقا پریده وسط و اعلام آمادگی کرده تا با اسفندیار رحیم مشایی مناظره کند در مورد اسرائیل و این حرف‌ها…

خبر مربوطه به نقل از خبرگزاری فارس: آمادگی سلیمی نمین برای مناظره با مشایی

ابراهیم میرزایی در هفته نامه شهروند امروز

jamshid hashempour شهروند امروز، در شماره‌ی اخیرش (27 مرداد) گزارشی دارد از ستاره‌های سینمای بعد از انقلاب. اولین ستاره‌ای که معرفی کرده هم جمشید هاشم‌پور است.

jamshid hashempour

جایی وسط معرفی‌نامه‌ی جمشید هاشم‌پور می‌نویسد: «همان‌قدر که فیلم تاراج فروش می‌کرد، کتاب‌های آموزش فنون رزمی دست به دست می‌چرخید، و همان‌قدر که مردم درباره‌ی کچلی مادرزاد جمشید آریا شایعه می‌ساختند، آمار یخ‌هایی که ابراهیم میرزایی (با ابراهیم میرزاپور اشتباه نشود) در فلان محفل با مشت شکسته بود بالا می‌رفت.»

کمی ماندم که خدایا چقدر اسم این «ابراهیم میرزایی» برایم آشناست… و یادم افتاد که همان «آقا پرفسور ابراهیم میرزایی راهبر» است!

دعای خیر در حق تیم وردپرس فارسی و سپاس از کمانگیر

وبلاگ‌نویسی را با بلاگفا شروع کرده بودم و قبل از مهاجرت به وردپرس، 131 پست آنجا نوشته بودم که خیلی دلم می‌خواست جوری منتقل‌شان کنم به همینجا. اما نه ابزار درست و حسابی وجود داشت و نه خودم همت برنامه نوشتن داشتم. خلاصه امروز به مدد اطلاع‌رسانی جناب کمانگیر خبردار شدم که تیم وردپرس فارسی ابزاری برای مهاجرت از بلاگفا به وردپرس ساخته و بلافاصله سراغش رفتم و ظرف ده دقیقه همه‌ی نوشته‌هایم را با عکس و کامنت و تاریخ صحیح، بی هیچ مشکلی منتقل کردم به وردپرس.

جا دارد دعای خیری نثار تیم وردپرس فارسی کنم و تشکری از جناب کمانگیر و بلافاصله بروم سراغ TAG زدن و تصحیح Slug نوشته‌های «درون‌ریزی» شده.

(حالا ما مخلص تیم وردپرس فارسی هم هستیم ولی آخر درون‌ریزی کجا معنی Import می‌دهد؟ آدم بیشتر یاد بیماری‌های پوستی می‌افتد!)

کجکی ابروت nēš کژدم است!

اول این تکه از ترانه‌ی «زیم زیم» را با صدای نوش‌آفرین گوش کنید و ببینید «نیش» را چطور تلفظ می‌کند:

زیم زیم (نوش آفرین)

بعد همین تکه را با صدای «ولی» (خواننده‌ی افغانی) گوش کنید و باز هم به تلفظ «نیش» دقت کنید:

زیم زیم (ولی)

نیشِ نوش‌آفرین، دقیقا صدای «ای» دارد، مثل صدای «ای» در میز و زمین و پنیر.

اما نیشِ ولی صدای «ای» ندارد. به جایش صدایی شبیه به کسره‌ی کشیده دارد. این صدا را توی آوا نویسی با ē نشان می‌دهند، یعنی نوش‌آفرین می‌گوید nīš و ولی می‌گوید nēš. (البته ریتمِ ولی کمی تند است و این تفاوت کمی کمرنگ شده. اگر همین ترانه را با صدای احمد ظاهر بشنوید تفاوت تلفظ واضحتر است. من نتوانستم فایلش را پیدا کنم)

ما الان در لهجه‌ی تهرانی، صدای ē نداریم ولی این صدا در خیلی لهجه‌های زبان فارسی و خیلی از زبان‌های ایرانی موجود است و اصولا خیلی از واژه‌هایی که الان برای ما صدای ī دارند، قبلا با ē تلفظ می‌شده‌اند. حتی «ایران» تلفظ می‌شده ērān

جالب است بدانید که شیر جنگل در قدیم تلفظ می‌شده šēr و شیر خوراکی تلفظ می‌شده šīr! یعنی الان این دو کلمه هم یک جور نوشته می‌شوند و هم یک‌جور خوانده می‌شوند، ولی قدیم فقط نوشتن‌شان یکسان بوده و تلفظ‌شان با هم فرق داشته!

با توجه به این نکته، این چند بیت از مولانا را دوباره بخوانید:

«کار خوبان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن šēr، شیر

آن یکی šērیست اندر بادیه
واندگر شیریست اندر بادیه

آن یکی šērیست کادم می‌خورد
وان دگر شیریست کادم می‌خورد»