معرفی می‌کنیم Archive

یک باوند غیر از داوود هرمیداس

توی حسینیه پادگان مراسم بود به مناسبت نیمه شعبان و تازه رفته بودیم توی وضعیت آماده-به-چُرت و دست‌مان را حائل سر کرده بودیم و چشم‌ بسته‌مان داشت تازه گرم می‌شد که بلندگو گفت: «حالا از جناب آقای دکتر باوند دعوت می‌کنیم تشریف بیاورند برای سخنرانی»!

چرت‌مان پاره شد… پاره که چه عرض کنم دریده شد… جرواجر شد و با ناباوری پریدیم که ببینیم آیا می‌شود که چنین کسی را توی حسینیه‌ی پادگان سپاه ببینیم؟

bavand

اما کسی که دیدیدم این قیافه‌ای بود و بعدا فهمیدیم که اسم کوچکش «نعمت‌الله» است!

fake-bavand

برای این که بدانید در یک ساعت و نیم سخنرانی‌اش چه کشیدیم و چندبار دل‌مان خواست سرمان را به دیوار بکوبیم یا زمین را گاز بگیریم، نگاهی کنید به این اثرش: تمدن غرب، قربانی بی‌خدایی

بازار گل خاوران (امام رضا)

تهران سه بازار گل دارد که بزرگترین و معروفترین‌شان توی اتوبان خاوران (امام رضا) است. دوتای دیگر، یکی‌شان نزدیک بهشت زهرا است و آن یکی انگار طرف‌های اتوبان آهنگ باشد (محلاتی).

برای رسیدن به بازار گل خاوران باید اتوبان آزادگان را بروید تا منتهی الیه شرقی یعنی میدان بسیج و بعد هم بپیچید سمت راست (جنوب) داخل اتوبان امام رضا و کمی جلوتر بازار گل سمت راست‌تان حسابی تابلو دارد و مشخص است.

عکس هوایی: بازار گل خاوران در گوگل مپ

ما بازار گل را صبح خیلی زود دیدیم. نمی‌دانم ساعت چند راه افتادیم و ساعت چند رسیدیم ولی وقتی که رسیدیم تازه آفتاب زده بود. اما همان ساعت روز هم بازار حسابی شلوغ بود و بعضی‌ها خریدشان را کرده بودند و داشتند برمی‌گشتند و جای پارک هم بود ولی خیلی نبود.

عکس بازار گل خاوران

توی خنکی صبح، دیدن آن همه گل که به جای شاخه‌شاخه و دسته‌دسته، بغل‌بغل و گاری‌گاری خرید و فروش می‌شوند، لطف خاصی دارد برای خودش.

عکس بازار گل امام رضا

غیر از گل همه چیز مربوط به گل و گلفروشی هم داشتند: گلدان و روبان و سبد و کود و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید.

عکس بازار گل تهران

من البته انتظار داشتم جای با سر و سامان‌تری ببینم. بازار گل امام رضا خیلی حلبی‌آبادی بود و بیشتر مغازه‌هایش با مصالح موقتی ساخته شده بودند و ظاهر خوشایندی نداشتند. از ظواهر هم اینطور به نظر می‌رسید که حداقل بعضی قسمت‌های بازار اینجوری است که هر کس زودتر از خواب بیدار شود جای بهتری گیرش می‌آید. در هم لولیدن آدم و ماشین و گاری هم واقعا کلافه کننده بود و گاهی هم تنش‌زا.

عکس بازار گل

اما چیزی که خیلی برایم عجیب بود این که انگار هیچ کس توی بازار گل دوربین ندیده بود! یعنی هم فروشنده‌ها و هم خریدارها نسبت به دوربین عکس‌العمل مثبت یا منفی نشان می‌دادند. بعضی‌ها درخواست می‌کردند ازشان عکس بگیریم. بعضی‌ها به بهانه‌ای خودشان را توی کادر جا می‌کردند. بعضی‌ها پیشنهاد می‌کردند که از این زاویه یا آن یکی عکس بگیریم که بهتر بشود. بعضی‌ها متلک می‌انداختند که مثلا «عکس انداختنش مجانیه» و … آخر سر هم یک جا که سر یک تقاطع ایستاده بودم و داشتم از خریدارانی که گل زیر بغل‌شان زده بودند و می‌رفتند عکس می‌گرفتم، با یکی از فروشنده‌ها حرفم شد و کمی بگو مگو کردیم تا نگهبان آن حوالی آمد و بین‌مان را گرفت و البته از من خواست که دیگر عکس نگیرم.

 عکس بازار گل

چند تا از عکسهایم را گذاشته‌ام توی این آلبوم: بازار گل خاوران (امام رضا)

چاه مرتاض علی

نزدیکی‌های گهواره‌ی دید، جایی هست به نام «چاه مرتاض علی». بعضی‌ها می‌گویند «چاه مرتضی علی» ولی همان اولی درست است.

آسانترین راه رسیدن به چاه اینطوری است که بروید تا گهواره‌ی دید و جاده اسفالته‌ی پشت گهواره را بگیرید و بروید تا انتهایش که برسید به چ.م.ع. و چنین ساختمانی را ببینید:

عکس بقعه چاه مرتاض علی شیراز

ساختمان تازه مرمت شده ولی قدمت دارد. توی سایت مدارک میراث فرهنگی، یکی عکس قدیمی از بقعه هست به این شکل:

عکس مرتاض علی

خودِ چاه داخل این ساختمانِ تازه-بازسازی-شده است و یک سردر نسبتا قدیمی دارد این شکلی:

عکس غار مرتاض علی

زیر آن فرش ماشینی «بسم الله الرحمن الرحیم» یک کتیبه هست به تاریخ 1328 قمری (کمی کمتر از 100 سال پیش. یک سال بعد از پیروزی مجاهدین و فتح تهران و فرار محمدعلی شاه قاجار). چند کتیبه‌ی دیگر هم دور تا دور ورودی و اطراف آن هست که معمولا خیلی محو شده‌اند و به سختی خوانده می‌شوند. فهرست کتیبه‌های بنا را در همان سایت مدارک میراث فرهنگی ببینید: «چاه مرتضی علی در شیراز»

طبق نوشته‌ی این مقاله قدیمی‌ترین کتیبه این بنا مربوط به سال 1012 قمری است (دوران صفوی) اما من آن را ندیدم.

اما خود چاه یک غار طبیعی است با شیب خیلی تند که در حال حاضر پله برایش ساخته‌اند و برای تامین روشنایی معمولا دور و بر ورودی شمع نذری پیدا می‌شود و از طناب‌هایی که به دیوارهای اطراف نصب شده هم می‌توان برای پایین رفتن کمک گرفت.

عکس چاه مرتضی علی

یک عکس دیگر هم از چاه ببینید که با نور شمع روشن شده (زمان نوردهی را خیلی زیاد گرفته‌ام وگرنه با این شمع‌ها به زور می‌توانید جلوی پایتان را ببینید). تقریبا 15 پله‌ی تند رو به پایین و بعد یک راهروی مسطح رو به جلو.

عکس غار مرتضی علی

ته آن راهرو مسطح، فضای نه چندان بزرگی هست به ارتفاع 150 تا 180 سانتیمتر که وسطش یک سنگ یادبود نصب است. معمولا روی سنگ چند شمع روشن می‌بینید.

روی سنگ نقش یک شمع کشیده‌اند. توی شعله نوشته است : «یا هو/ ای تو را با هر دلی رازی دگر». بالای تنه شمع نوشته: «حضرت مرتاضعلی شاه که در قرن دوم هجری در این مکان بوصال معشوق رسید». زیر این نوشته هم غزلی از حافظ هست با مطلع: «گلغذاری ز گلستان جهان ما را بس» پایین سنگ تاریخ نصب آن را نوشته اند: «به تاریخ 26 تیرماه 1372».

مرتاضعلیشاه

البته «قرن دوم هجری» نباید درست باشد و نام‌های «ایکس-علی-شاه» بیشتر از 300-400 سال قدمت ندارند. یا چاه مربوط به دوران صفوی است (احتمالا همان سال 1012 قمری) یا قبل از آن زمان اسم و کاربری دیگری داشته است.

مقبره شهدای گمنام در کنار گهواره دید

از پله‌ها که به سمت گهواره‌ی دید می‌روید، قدم به قدم دیوار‌نوشته‌هایی شبیه به این می‌بینید:

به طرف مقبره شهدا

قضیه این است که درست کنار گهواره‌ی دید، هشت شهید گمنام جنگ ایران-عراق را دفن کرده‌اند …

مقبره شهیدان گمنام در گهواره دید

و همان نزدیکی محوطه‌ای ساخته‌اند برای برگزاری دعای ندبه …

محل برگزاری دعای ندبه

و تابلو زده‌اند که هر جمعه ساعت هفت صبح دعای ندبه برگزار می‌شود به همراه صرف صبحانه …

دعای ندبه در گهواره دید

صاحببازنامهناصری

وب لاگ نوشتن را خیلی دوست دارم. به خیلی دلیل‌ها اما مهمتر از همه این که حین آماده کردن یک پست، خیلی چیزها یاد می‌گیرم و با خیلی وادی‌ها آشنا می‌شوم که قبلا برایم غریبه بوده‌اند. اصلا از وقتی که وبلاگ می‌نویسم دقتم به دور و برم بیشتر شده و وبلاگ خیلی تشویقم می‌کند که بخوانم و بپرسم و بگردم و یاد بگیرم.

پارسال عید، من و همسر گرامی به اتفاق باجناق جان و خانواده‌اش رفته بودیم بوشهر. در راه برگشت، بعد از کازرون و نزدیکی‌های دریاچه پریشان چشم‌مان افتاد به این نقش برجسته و من یکی دو عکس شتابزده گرفتم.

عکس نقش برجسته تیمور میرزا نزدیک کازرون

بعدا که عکس‌ها را سر فرصت مرور کردم، دیدم که نور دوربین درست تنظیم نبوده و شعر بالای مجلس را نمی‌شود خواند. تنها چیز قابل خواندن آن عکس، یکی دو مصراع از شعری بود که کنار سر فرد وسط مجلس نوشته شده است: «بر کوه مثال شاه تیمور این است/…».

خوب قطعا منظور از شاه تیمور این نقش برجسته، تیمور لنگ که نیست! سبک حجاری به وضوح قاجاری است و اصلا آن را با بعضی کارهای سنگی قاجاری دیگر که مقایسه می‌کنی، حدس می‌زنی کار یک سنگتراش باشند.

دست به نقد یک پست نوشتم با عنوان «جاذبه‌ی کوه‌های فارس» و اشاره کردم که نمی‌دانم نقش مال کیست و تمام سال 87 دنبال این بودم که یک بار دیگر این راه را بروم و این سنگ را ببینم و عکس‌های بهتری بیندازم و شعرش را بخوانم و خلاصه سر از کارش در بیاورم.

آن فرصت نوروز امسال دست داد که یک روز صبح زود ساعت 4:30 راه افتادیم و سری به غار شاپور و تنگ چوگان زدیم و سر راه برگشت این نقش را هم با حوصله‌ی بیشتر دیدیم و عکس‌های بهتری هم انداختیم.

از خواندن شعر بالای سر نقش برجسته دست‌مان آمد که حجاری مربوط است به کسی به نام تیمور ملقب به حسام الدوله و در عهد فتحعلی شاه قاجار ساخته شده است. با دانستن این نام‌ها، گوگل ما را رساند به وبلاگ آقای «اسماعیل صنفی آزاد» و توضیحات این نقش برجسته با عنوان «نقش برجسته پل آبگینه».

تا اینجا دانسته‌ایم که آن تیمور، تیمور میرزا پسر حسن قلی فرمانفرما والی فارس و نوه‌ی فتحعلی شاه قاجار است و والی کازرون بوده و اشاره به بعضی جزئیات که من در عکس‌ها دقت نکرده بودم.

اما این تازه اول ماجرا است و قسمت‌های هیجان‌انگیزش هنوز در راه‌اند!

اگر توی نقش برجسته دقت کنید، یک شیر را می‌بینید (من به جای هنرمند سنگ‌تراش از شما و شیر به خاطر کج و معوج بودن نقش‌اش عذر می‌خواهم!) که پیش پای شازده ایستاده و دست شازده روی گردنش است. سمت چپ مجلس هم یک پرنده‌ی شکاری روی یک پایه نشسته است.

شیر حسام الدوله

حالا من دیگر به شازده علاقمند شده بودم و داشتم بیشتر دنبالش می‌گشتم که رسیدم به وبلاگ «پرندگان شکاری» و شکار با آنها (اصطلاح انگلیسی‌اش Falconry است). اینجا حکایتی نوشته در مورد همان شیری که پیش پای شازده ایستاده و از مراتب انس و الفت این دو نفر به هم گفته که جالب است (توی لینک، تیتر «شیر حسام الدوله» را بخوانید).

اما از قضیه‌ی شیر جالب‌تر این بود که در معرفی شازده گفته: «صاحب بازنامه ناصری معتبرترین منبع فارسی در نامگذاری و بازداری است که به بسیاری زبانهای دیگر هم ترجمه شده»! فکرش را بکنید که شازده کتابی نوشته باشد در مورد «باز» شکاری و اصولا کتاب‌هایی در مورد پرورش باز وجود دارد که این معتبرترین‌شان است!

عکس باز شکاری تیمور میرزا

دنبال «بازنامه» گشتم و رسیدم به مدخل بازنامه در دایره المعارف اسلامی و دیدم که چقدر مفصل کتاب در این زمینه هست و این بازنامه بخصوص هم در سال 1285 (قمری) در تهران چاپ سنگی شده است.

باز هم جالبتر این که یک نظامی انگلیسی به نام D. C. Phillott این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده است و ترجمه‌اش در سال 1905 در لندن به چاپ رسیده است و این هم فایل PDFاش: «The BAZ-NAMA-YI NASIRI»!

کتاب: تاریخ خط میخی

کتاب «تاریخ خط میخی» یکی از جذاب‌ترین کتاب‌هایی است که تازگی خوانده‌ام. از همان عنوان و طرح روی جلدش برایم جالب و جذاب بود تا کلمه‌ی آخر از فصل آخرش!

کتاب تاریخ خط میخی 

تاریخ در تاریخ

از عنوان کتاب شروع کنیم …. خوب همه می‌دانیم که «خط میخی» یک چیز باستانی است و حدود 2000 سال است که دیگر کسی به این خط چیزی ننوشته است. (ظاهرا جدیدترین نوشته به خط میخی که تا بحال کشف شده، مربوط می‌شود به حوالی سال 80 میلادی). اما همین پدیده‌ی باستانی برای خودش حداقل 3000 سال تاریخ دارد و از سال 3000 پیش از میلاد تا سال 80 پس از میلاد کلی دچار تحول و پیشرفت شده و دوره‌های مختلف دارد. کتاب این تاریخ را بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که اولین نمونه‌های خط میخی چه شکلی بودند (یکی‌شان همان لوحه‌ی روی جلد کتاب) و در دوره‌های مختلف، میخی‌نویسی چه پیشرفت‌هایی کرد و به کجاها رسید…

مختصر و مفید

کتاب 90 صفحه بیشتر نیست ولی در همین 90 صفحه تقریبا هر چه لازم است را گفته. هفت فصل مختصر و مفید دارد: منشاء و تکامل/الواح و یادبودها/کاتبان و کتابخانه‌ها/گسترش جغرافیایی/رمزگشایی/متن‌های نمونه/الواح جعلی

من شخصا از فصل‌های «کاتبان و کتابخانه‌ها» و «الواح جعلی» بیشتر خوشم آمد. اولی بعضی نکات فنی کتابت را شرح می‌دهد و دومی هم که از عنوانش معلوم است.

در کتابی تا این حد مختصر و مفید، نویسنده مجبور است بعضی چیزها را جزء معلومات خواننده فرض کند. قاعدتا متن را باید خیلی با دقت بخوانید و یک ویکیپدیا هم دم دست‌تان داشته باشید.

ترجمه

کتاب ترجمه‌ای است از عنوان زیر:

cuniform

متن اصلی سال 1985 منتشر شده است و نویسنده‌اش، C. B. F. Walker از کارشناسان موزه‌ی بریتانیا است و چند کتاب دیگر هم در زمینه‌ی خطوط میخی نوشته است.

ترجمه‌ی نادر میرسعیدی خیلی روان و خوانا است و فکر می‌کنم آقای میرسعیدی خیلی برای ترجمه وقت صرف کرده است و سلیقه به خرج داده. من، هم عنوان ترجمه را به عنوان اصلی ترجیح می‌دهم و هم طرح جلدش را!

کتاب‌شناسی

تاریخ خط میخی (ترجمه از Cuniform)
کریستوفر واکر/نادر میرسعیدی
ققنوس 1386؛ 96 صفحه؛ 1800 تومان

فصل گل

گل شراب و گل عارض و گل آتش / اگر غلط نکنم فصل گل زمستان است

شومینه در کاخ گلستان

این شومینه توی یکی از تالارهای شمس العماره جا خوش کرده است. شرط میبندم انتخاب شعرش به عهده خود ناصرالدین شاه بوده است. شنیده ام در مورد شعر خیلی خوش سلیقه بوده.

شمس العماره

golestan-palace-logo2 نتوانستم از شمس العماره عکسی بهتر از این بگیرم. بهترین جا برای عکس گرفتن، بام ساختمانهای همسایه است که من دسترسی نداشتم.

shamsolemareh

سایت کاخ گلستان یک عکس قدیمی و یک نقاشی از شمس العماره دارد که البته خیلی سایزشان کوچک است (لینک)

توضیحات جامعی را هم در سایت تبیان ببینید: «تاریخچه شمس العماره و زندگینامه سازنده آن»

باز هم از سنگ قبر ناصرالدین شاه

دورتادور سنگ قبر ناصرالدین شاه، شعری دوازده بیتی در سوگ او حک شده که خواندن دارد. خصوصا این یک بیتش خیلی چشمم را گرفت: (بیت هشتم است و زیر پای راست شاه حک شده)

در چه کیش اندر حرم و آنکار در ماه حرام / اینچنین خونی مباحست این چنین صیدی حلال

از ایجازش خیلی خوشم می‌آید و با خودم فکر می‌کنم من اگر می‌خواستم پیام این بیت را منتقل کنم حداقل باید دو سه پاراگراف می‌نوشتم.

میرزا رضا کرمانی

(میرزا رضای کرمانی، عکس از ویکیپدیا)

* روایت مسعود بهنود از ترور ناصرالدین شاه را اینجا بخوانید: صغم الحلوم

قضیه این است که حتی اگر بپذیریم که ترور شاه کار بدی نبوده است، باید قبول کنیم که میرزا رضای کرمانی، بدترین زمان و بدترین مکان را برای این کار انتخاب کرد. زمانش (17 ذی‌القعده) بد بود چون ماه ذی‌القعده یکی از ماه‌های حرام است و مسلمان‌ها آنقدر جنگ و خونریزی در ماه‌های حرام را بد می‌دانند که حتی بعضی فقها اعتقاد دارند شکار کردن هم در این چهار ماه حرام است. مکانش (حرم عبدالعظیم) هم بد بود چون آن وقت‌ها اماکن مذهبی خیلی بیشتر از الان حرمت و قداست داشتند و حتی اگر مجرمی خودش را به حرم می‌رساند و آنجا اصطلاحا «بست می‌نشست» تا وقتی که بست‌نشین بود حکومت کاری به کارش نداشت. جالب است که خود میرزا رضا از دست حکومت فراری بود و مدت‌ها بود که در حرم شاه عبدالعظیم بست نشسته بود و توی این مدت هم شاه مزاحمتی برایش ایجاد نکرده بود. حالا این که یک بست نشین حرمت حرم را بشکند و کسی را توی همان حرم بکشد، کار خیلی ناجوانمردانه‌ای است در مایه‌های «نمک خوردن و نمکدان شکستن»

خلاصه این بیت از خواننده سوال می‌کند که کسی که در چنین ماهی و چنین جایی، چنین خونی را می‌ریزد، واقعا چه دینی دارد؟

پی نوشت:

شیشه‌ای که از سنگ محافظت می‌کند، کمی عکس‌هایم را خراب کرده است و نتوانسته‌ام همه‌ی شعر را درست بخوانم. چیزی که خوانده‌ام این است:

1: در حضور حضرت عبدالعظیم ابن الحسن/ سوی شاخ سدره مرغ روح شه بگشود بال

2: […]

3: ناصرالدین شاه ذوالقرنین کاو را آفرید/ بی همال از جمله شاهان کردگار بی همال

4: […]/[…] زوال

5: در زمانی اینچنین و در مکانی آنچنان/ بود شه گرم نیاز از دل […] با ذوالجلال

6: کز کمان آتشین آتش نژادی برگشود/ بر دل او تیری و گردید دیگر گونه حال

7: شد قتیل ضرب ناگاهی شه آگاه دل/ شد شکار تیر پرّانی شه شاهین خصال

8: در چه کیش اندر حرم وآنکار در ماه حرام/ اینچنین خونی مباحست اینچنین صیدی حلال

9: بود سال عمر شاه اندر شمار شصت و هفت / بوده در شاهی بپایان زین شمر پنجاه سال

10: چرخ بی پروا بجای جشن قرن دومینش/ کرد سور او همه سوگ و سرور او ملال

11: کوش [؟] شاهی کو به سن پنجاه یا صد یا هزار/ عاقبت گویند می بایست […] ارتحال

12: الغرض کلک بقا تاریخ شه را زد رقم / آقتابی چهره پنهان کرد در گاه زوال

سنگ قبر ناصرالدین شاه

ناصرالدین شاه که به تیر میرزا رضای کرمانی کشته شد، در همان حرم عبدالعظیم حسنی (شاه عبدالعظیم) دفنش کردند و بعدها سنگ قبری از مرمر برایش تراشیدند که جزو شاهکارهای سنگتراشی قاجاری به حساب می‌آید. یعنی سنگ را که می‌بینید، ظرافت و زیبایی‌اش را تحسین می‌کنید و یادتان می‌آید که تا حالا هر چه از هنر سنگتراشی قجرها دیده اید، در حد «سیبیل سرباز قاجاری» بوده و با تعجب از خودتان می‌پرسید مگر اینجور سنگتراشی هم از قاجاری جماعت برمی‌آمده؟

سنگ قبر ناصرالدین شاه

اوایل انقلاب که خلخالی برای تخریب مقبره‌ی رضا شاه به حرم عبدالعظیم رفت، این سنگ قبر هم غیبش زد و تا مدتی همه فکر می‌کردند که خلخالی این یکی را هم خراب کرده. خیلی خوب یادم است که در یکی از سال‌های آخر دهه‌ی شصت، خاله‌ام برای ما که دانش آموز راهنمایی یا دبیرستان بودیم، با آب و تاب از وصف این سنگ مرمر و زیبایی‌هایش می‌گفت و افسوس می‌خورد از خراب شدنش.

اما اوایل دهه‌ی هفتاد که کاخ-موزه‌ی گلستان بازگشایی شد، چشم بازدید کنندگان به جمال این سنگ روشن شد که توی «خلوت کریمخانی» جا خوش کرده است. هنوز نفهمیده‌ام بیرون کشیدن این سنگ از زیر دست خلخالی و انتقالش به کاخ گلستان کار کدام شیر پاک خورده‌ای بوده است.

 سنگ قبر ناصر الدین شاه

چند سال پیش که سنگ را برای بار اول دیدم، محافظ شیشه‌ای را نداشت و آسانتر می‌شد از آن عکس گرفت.