متن

چون یک پاس از شب بماند آلتونتاش با خاصگان خود برنشست و برفت، و فرموده بود که کوس نباید زد تا بجا نیارند که او برفت. و در شب امیر را بر آن آورده بودند که ناچار آلتونتاش را فرو باید گرفت و این فرصت را ضایع نباید کرد. تا خبر یافتند ده دوازده فرسنگ جانب ولایت خود بر فته بود. عبدوس را بر اثر وی بفرستادند و گفتند «چند مهم دیگر است که ناگفته مانده است. و چند کرامت است که نیافته است، و دستوری داده بودیم رفتن را و برفت و آن کارها مانده است.» و اندیشه‌مند بودند که باز گردد یا نه. و چون عبدوس بدو رسید او جواب داد که «بنده را فرمان بود برفتن و بفرمان عالی برفت و زشتی دارد باز گشتن، و مثالی که مانده است بنامه راست می توان کرد و دیگر که دوش نامه رسیده است از خواجه احمد عبدالصمد کدخداش که کجات و جقراق و خفچاق می‌جنبند، از غیبت من ناگاه خللی افتد.» و عبدوس را حقی نیکو بگزارد تا نیابت نیکو دارد و عذر بازنماید. و آلتونتاش هم در ساعت برنشست و عبدوس را یک دو فرسنگ با خویشتن برده یعنی که با وی سخنی چند فریضه دارم، و سخنان نهفته با او گفت، و آنگاه {ص۱۱۵} بازگردانید.

و چون عبدوس بلشکرگاه بازرسید و حالها بازراند مقرر گشت که مرد سخت ترسیده بود، و آن روز بسیار سخن محال بگفته بودند و بوالحسن عقیلی را که در میان پیغام آلتونتاش بود خیانتها نهاده و و بجانب آلتونتاش منسوب کرده و گفته که این پدریان نخواهند گذاشت تا خداوند را مرادی برآید و یا مالی بحاصل شود و همگان زبان در دهان یکدیگر دارند، و امیر بانگ بر ایشان زده و خوار و سرد کرده. پس امیر رحمه الله علیه مرا بخواند و خالی کرد و گفت: چنان می نماید که آلتونتاش مستوحش رفته است. گفتم «زندگانی خداوند دراز باد، بچه سبب؟ و نه همانا که مستوحش رفته باشد، که مردی سخت بخرد و فرمانبردار است، و بسیار نواخت یافت از خداوند. با ما بندگان شکر بسیار کرد.» گفت چنین بود، اما میشنویم که بدگمانی افتاده است. گفتم سبب چیست؟ قصه کرد و گفت اینها نخواهند گذاشت که هیچ کاری بر قاعده راست بماند. و هر چه رفته بود با من بگفت. گفتم بنده این بهرات باز گفته است، و بر لفظ عالی رفته است که ایشان را این تمکین نباشد. اکنون چنانکه بنده میشنود و می‌بیند ایشان را تمکین سخت تمام است. وآلتونتاش با بنده نکته‌یی چند بگفته است در راه که میراندیم. شکایتی نکرد اما در نصیحت امیر سخنی چند بگفت که شفقتی سخت {ص۱۱۶} تمام دارد بر دولت، و سخن برین جمله بود که «کارها بر قاعده راست نمی‌بیند، خداوند بزرگ‌نفس است و نیست‌همتا وحلیم و کریم است، ولیکن بس‌شنونده است و هر کسی زهره آن دارد که نه باندازه و پایگاه خویش با وی سخن گوید، و او را بدو نخواهند گذاشت. و از من که آلتونتاشم جز بندگی و طاعت و راست نیاید. و اینک بفرمان عالی میروم و سخت غمناک و لرزانم برین دولت بزرگ چون بندگان و مشفقان، ندانم تا این حالها چون خواهد شد.» این مقدار با بنده گفت، و درین هیچ بدگمانی نمی‌نماید، خداوند دیگر چیزی شنوده است؟ آنچه رفته بود و او را بران داشته بودند بتمامی باز گفت. گفتم: من که بونصرم ضمانم که از آلتونتاش جز راستی و طاعت نیاید. گفت هرچند چنین است، دل او در باید یافت و نامه نبشت تا توقیع کنیم و بخط خویش فصلی در زیر آن بنویسیم، که بر زبان عبدوس پیغام داده بودیم که با وی چند سخن بود گفتنی، و وی جواب برین جمله داد که شنودی، و چون این سخنان نبشته نیاید وی بدگمان بماند. گفتم: آنچه صلاح است خداوند با بنده باز گوید تا بنده را مقرر گردد و داند که چه میباید نبشت. گفت از مصالح ملک و این کارها که داریم و پیش خواهیم گرفت آنچه صواب است و بفراغ دل وی بازگردد بباید نبشت چنانکه هیچ بدگمانی بنماند او را. پس بسر کار شدم، گفتم: من بدانستم که نامه چون نبشته باید، فرمان عالی کدام کس را بیند که برد؟ گفت وکیل درش را باید داد تا با عبدوس {ص۱۱۷} رود. گفتم چنین کنم. و بیامدم، و نامه نبشته آمد برین نسخت که تعلیق کرده آمده است:

«بسم الله الرحمن الرحیم. بعد الصدر والدعاء، ما با دل خویش حاجبِ فاضل عم خوارزمشاه آلتونتاش را بدان جایگاه یابیم که پدر ما و امیر ماضی بود، که از روزگار کودکی تا امروز او را بر ما شفقت و مهربانی بوده است که پدران را باشد بر فرزندان. اگر بدان وقت بود که پدر ما خواست که وی را ولیعهدی باشد و اندران رای خواست از وی و دیگر اعیان، از بهر ما را جان بر میان بست تا آن کار بزرگ با نام ما راست شد، و اگر پس از آن چون حاسدان و دشمنان دل او را بر ما تباه کردند و درشت تا ما را بمولتان فرستاد و خواست که آن رای نیکو را که در باب ما دیده بود بگرداند و خلعت ولایت عهد را بدیگر کس ارزانی دارد، چنان رِفق نمود و لطایف حیل بکار آورد تا کار ما از قاعده بنگشت و فرصت نگاه میداشت و حیلت میساخت و یاران گرفت تا رضای آن خداوند را بباب ما دریافت و بجای باز آورد، و ما را از مولتان باز خواند و بهرات باز فرستاد. و چون قصد ری‌ کرد و ما با وی بودیم و حاجب از گرگانج بگرگان آمد و در باب ما برادران بقسمت ولایت سخن رفت. چندان نیابت داشت و در نهان سوی ما پیغام فرستاد که «امروز البته روی گفتار نیست، انقیاد باید نمود به هرچه خداوند بیند و فرماید»، و ما آن نصیحت پدرانه قبول کردیم، و خاتمت آن برین جمله بود که امروز ظاهر است؛ و چون پدر ما فرمان یافت و برادر ما را بغزنین آوردند، نامه یی که نبشت ونصیحتی که کرد و خویشتن را که پیش ما داشت و از ایشان باز کشید بر آن جمله بود که مشفقان و بخردان و دوستانِ بحقیقت {ص۱۱۸} گویند و نویسند، حال آن جمله با ما بگفتند و حقیقت روشن گشته است. و کسی که حال وی برین جمله باشد توان دانست که اعتقاد وی در دوستی و طاعت داری تا کدام جایگاه باشد. و ما که از وی بهمه روزگارها این یکدلی و راستی دیده‌ایم، توان دانست که اعتقاد ما به نیکو داشت و سپردن ولایت و افزون کردن محل و منزلت و برکشیدن فرزندانش را و نام نهادن مر ایشان را تا کدام جایگاه باشد. و درین روزگار که بهرات آمدیم وی را بخواندیم تا ما را ببیند و ثمرت کردارهای خوب خویش بیابد. پیش از آنکه نامه بدو رسد حرکت کرده بود و روی بخدمت نهاده. و میخواستیم که او را با خویشتن ببلخ بریم یکی آنکه در مهمات ملک که پیش داریم با رای روشن او رجوع کنیم که معطل مانده است چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان و عهد بستن و عقد نهادن، و على تگین را که همسایه است و درین فَتَرات که افتاد بادی در سر کرده است، بدان حد و اندازه که بود باز آوردن و اولیا و حشم را بنواختن و هریکی را از ایشان بر مقدار و محل و مرتبت بداشتن و بامیدی که داشته‌اند رسانیدن، مراد میبود که این همه بمشاهدت و استصواب وی باشد، و دیگر اختیار آن بود تا وی را بسزاتر باز گردانیده شود. اما چون اندیشیدیم که خوارزم ثغری بزرگ است و وی از آنجای رفته است و ما هنوز بغزنین نرسیده، و باشد که دشمنان تاویلی دیگر گونه کنند و نباید که در غیبت او آنجا خللی افتد، دستوری دادیم تا برود. و وی را چنانکه عبدوس گفت نامه‌ها رسیده بود که فرصت جویان می بجنبند، و دستوری باز گشتن افتاده بود، در وقت بتعجیل‌تر برفت. {ص۱۱۹} و عبدوس بفرمان ما بر اثر وی بیامد و او را بدید و زیادت اکرام ما بوی رسانید و باز نمود که چند مهم دیگر است بازگفتنی با وی، و جواب یافت که «چون برفت مگر زشت باشد بازگشتن، و شغلی و فرمانی که هست و باشد بنامه راست باید کرد.»، و چون عبدوس بدرگاه آمد و این بگفت، ما رای حاجب را درین باب جزیل یافتیم، و از شفقت و مناصحت وی که دارد بر ما و بر دولت هم این واجب کرد، که چون دانست که در آن ثغر خللی خواهد افتاد چنانکه معتمدان وی نبشته بودند، بشتافت تا بزودی بر سر کار رسد، که این مهمات که می بایست که باوی بمشافهه اندران رای زده آید بنامه راست شود.

«اما یک چیز بر دل ما ضُجرت کرده است و میاندیشیم که نباید که حاسدان دولت را – که کار این است که جهد خویش میکنند تا که برود و اگر نرود دل مشغولیها می افزایند، چون کژدم که کار او گزیدن است بر هر چه پیش آید – سخنی پیش رفته باشد، و ندانیم که آنچه به دل ما آمده است حقیقت است یا نه، اما واجب دانیم که در هر چیزی که از آن راحتی و فراغتی به دل وی پیوندد مبالغتی تمام باشد. رای چنان واجب کرد که این نامه فرموده آمد و بتوقیع ما مؤکد گشت. و فصلی بخط ما در آخر آن است. عبدوس را فرموده آمد، وبوسعد مسعدی را که معتمد و وکیل در است از جهت وی، مثال داده شد تا آنرا بزودی نزدیک وی برند و برسانند و جواب بیارند تا بر آن واقف شده آید.

«و چند فریضه است که چون ببلخ رسیم در ضمانِ سلامت آن را {ص۱۲۰} پیش خواهیم گرفت چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان و آوردن خواجه فاضل ابوالقاسم احمد بن الحسن ادام الله تأییده تا وزارت بدو داده‌اید و حدیث حاجب آسیفتگین غازی که مارا بنشابور خدمتی کرد بدان نیکویی و بدان سبب محل سپاه سالاری یافت. و نیز آن معانی که پیغام داده شد باید که بشنود و جوابهای مُشبَع دهد تا بران واقف شده آید. و بداند که ما هر چه از چنین مهمات پیشگیریم، اندر آن با وی سخن خواهیم گفت چنانکه پدر ما امیر ماضی رضی الله عنه گفتی، که رأی او مبارک است. باید که وی نیز هم برین رود و میان دل را بما می نماید و صواب و صلاح کارها میگوید بی‌حشمت‌تر، که سخن وی را نزدیک ما محلی است سخت تمام، تا دانسته آید.»

خط امیر مسعود رضی الله عنه :«حاجب فاضل خوارزمشاه ادام الله عزّه برین نامه اعتماد کند و دل قوی دارد که دل ما بجانب وی است. والله المعین لقضاء حقوقه.»

چون عبدوس و بوسعد مسعدی باز آمدند ما ببلخ رسیده بودیم. جواب آوردند سخت نیکو و بندگانه با بسیار تواضع و بندگی، و عذر رفتن بتعجیل سخت نیکو باز نموده، و امیر خالی کرد با من و عبدوس، گفت نیک جهد کردیم تا آلتوناش را در توانستیم یافت بمویی، که وی را نیک ترسانیده بودند و بتعجیل میرفت، اما بدان نامه بیارامید و همه نفرتها زایل گشت و قرار گرفت و مرد بشادمانگی برفت .

و جواب نامه ما برین جمله داد که «حدیثِ خانان ترکستان، {ص۱۲۱} از فرایض است با ایشان مکاتبت کردن بوقت آمدن ببلخ در ضمان سلامت و سعادت، وانگاه بر اثر رسولان فرستادن و عقد و عهد خواستن، که معلوم است که امیر ماضی چند رنج برد و مالهای عظیم بذل کرد تا قدر خان خانی یافت بقوت مساعدت او و کار وی قرار گرفت، و امروز آن را ترتیب باید کرد تا دوستی زیادت گردد، نه آنکه ایشان دوستانِ بحقیقت باشند، اما مجاملت در میانه بماند و اغوائی نکنند. و على تگین دشمن است بحقیقت و مار دم کنده که برادرش را طغان خان از بلاساغون بحشمت امیر ماضی برانداخته است، و هرگز دوست دشمن نشود. با وی نیز عهدی و مقاربتی باید، هر چند بر آن اعتمادی نباشد ناچار کردنی است، و چون کرده آمد نواحی بلخ و تخارستان و چغانیان و ترمذ و قبادیان و ختلان بمردم آگنده باید کرد که هر کجا خالی یافت و فرصت دید غارت کند و فرو کوبد. و اما حدیث خواجه احمد، بنده را با چنین سخنان کاری نیست و بر طرفی است ، آنچه رای عالی را خوشتر و موافق‌تر آید می‌باید کرد که مردمان چنان دانند که میان من و آن مهترِ نیست‌همتا ناخوش است. و حدیث آسیفتگینِ حاجب: امیر ماضی چون ارسلان جاذب گذشته شد بجای ارسلان مردی بپای کردن او را پسندید از بسیار مردم شایسته که داشت، و دیگران را میدید و میدانست، اگر شایسته شغلی بدان نامداری نبودی نفرمودی، و خداوند را خدمتی سخت نیکو کرده است. بگفتار مردمان مشغول نباید بود و صلاح مُلک نگاه باید داشت ، و چون خداوند در نامه‌یی که فرموده است به بنده دستوری {ص۱۲۲} داده است و مثال داده تا بنده بمکاتبت صلاحی باز نماید یک نکته بگفت با این معتمد – و خداوند را خود مقرراست، بگفتار بنده و دیگر بندگان حاجت نیاید – که امیر ماضی مدت یافت و دولت و قاعده ملک سخت قوی و استوار پیش خداوند نهاد و برفت، اگر رای عالی بیند باید که هیچ کس را زهره و تمکین آن نباشد که یک قاعده را از آن بگرداند، که قاعده همه کارها بگردد، و بنده بیش از این نگوید و این کفایت است.»

امیر را این جوابها سخت خوش آمد، و ما بازگشتیم. دیگر روز مسعدی نزدیک من آمد و پیغام خوارزمشاه آورد و گفت که «دشمنان کار خویش بکرده بودند و خداوند سلطان آن فرمود در باب من بنده یگانه مخلص بی‌خیانت که از بزرگی او سزید، و من دانم که تو این دریافته باشی، من لختی ساکن‌تر گشتم و رفتم، اما یقین بداند خویشتن را که اگر بدرگاه عالی پس ازین هزار مهم افتد و طمع آن باشد که من به تن خویش بیایم، نباید خواند، که البته نیایم. ولکن هر چند لشکر باید بفرستم و اگر بر طرفی خدمتی باشد و مرا فرموده آید تا سالار و پیشرو باشم آن خدمت بسر برم و جان و تن و سوزیان و مردم را دریغ ندارم، که حالهای حضرت بدیدم و نیک بدانستم، نخواهند گذاشت آن قوم که هیچ کار بر قاعده راست برود و یا بماند. از خداوند هیچ عیب نیست. عیب از بدآموزان است، تا این حال را نیک دانسته آید.» من که بونصرم امانت نگاه نداشتم و برفتم و با امیر بگفتم و در خواستم که باید پوشیده بماند، و نماند. و تدبیری دیگر ساختند در برانداختن خوارزمشاه آلتونتاش سخت واهی و سست، و نرفت، و بدگمانی مرد زیادت شد، و پس ازین {ص۱۲۳} آورده آید بجایگاه.

و هم درین راه بمر والرود خواجه حسن ادام الله سلامته، کدخدای امیر محمد، بدر گاه رسید، و از گوزگانان میامد، وخزانه بقلعت شادیاخ نهاده بود بحکم فرمان امیر مسعود و بمعتمد او سپرده تا به غزنین برده آید، و درین باب تقربی و خدمتی نیکو کرده، چون پیش آمد با نثاری تمام و هدیه‌یی بافراط و رسم خدمت را بجای آورد امیر وی را بنواخت و نیکویی گفت و براستی و امانت بستود. و همه ارکان واعیان دولت او را بپسندیدند بدان راستی و امانت و خدمت که کرد در معنی آن خزانه بزرگ، که چون دانست که کار خداوندش بود دل در آن مال نبست و خویشتن را بدست شیطان نداد و راه راست و حق گرفت، که مرد با خردِ تمام بود گرم و سرد چشیده و کتب خوانده و عواقب را بدانسته، تا لاجرم جاهش بر جای بماند.

و درین راه خواجه بوسهل حمدوی می‌نشست به نیم ترکِ دیوان و در معاملات سخن میگفت که از همگان او بهتر دانست و نیز حشمت وزارت گرفته بود و امیر [وی را] بچشمی نیکو مینگریست. و خواجه بوالقاسم کثیر نیز بدیوان عرض می‌نشست و در باب لشکر امیر سخن با وی میگفت. و از خواجگان درگاه و مستوفیان چون طاهر و بوالفتح رازی و دیگران نزدیک بوسهل حمدوی می‌نشستند، و شغل وزارت {ص۱۲۴} بوالخیر بلخی میراند که بروزگار امیر ماضی عامل ختلان بود. و طاهر و عراقی بادی در سر داشتند بزرگ. و بیشتر خلوتها با بوسهل زوزنی بود و صارفات او می‌برید و مرافعات را او می‌نهاد ومصادرات او میکرد، و مردمان از وی بشکوهیدند. و پیغامها بر زبان وی میبود، و بیشتر از مهمات ملک، و نیز عبدوس سخت نزدیک بود، بمیانه همه کارها در آمده.

و حاجب بزرگ علی را مؤذن، معتمد عبدوس، بقلعت کُرک برد که در جبال هرات است و بکوتوال آنجا سپرد که نشانده عبدوس بود. و سخن علی پس از آن، همه امیر با عبدوس گفتی، و نامه‌ها که از کوتوال کرک آمدی همه عبدوس عرضه کردی، آنگاه نزدیک استادم فرستادی و جواب آن من نبشتمی که بوالفضلم بر مثال استادم. و بیارم پس ازین که در باب على چه رفت تا آنگاه که فرمان یافت، و منگیتراک را نیز ببردند و ببوعلی کوتوال سپردند و بقلعت غزنین بازداشتند. و دیگر برادران و قومش را بجمله فروگرفتند و هر چه داشتند همه پاک بستدند. و پسر على را، سرهنگ محسن، بمولتان فرستادند، و سخت جوان بود اما بخرد و خویشتن‌دار تا لاجرم نظر یافت و گشاده شد از بند و محنت و بغزنین آمد و امروز عزیزاً مکرماً بر جای است بغزنین وهمان خویشتن‌داری را با قناعت پیش گرفته و بخدمت مشغول و در طلب زیادتی نه، بقاش باد با سلامت.

و سلطان مسعود رضی الله عنه بسعادت و دوستکامی میامد تا بشبورقان و آنجا عید اضحی بکرد و بسوی بلخ آمد، و آنجا رسید روز سه‌شنبه نیمه ذی الحجه سنه احدی و عشرین و اربعمائه و بکوشک درِ عبدالاعلى فرود آمد بسعادت، و جهان عروسی آراسته را مانست در آن روزگار {ص۱۲۵} مبارکش، خاصه بلخ بدین روزگار. دیگر روز باری داد سخت با شکوه، و اعیانِ بلخ که بخدمت آمده بودند با نثارها، با بسیار نیکویی و نواخت باز گشتند. و هر کسی بشغل خویش مشغول گشت. و نشاط شراب کرد.

و اخبار این پادشاه بردم تا اینجا و واجب چنان کردی که از آنروز که او را خبر رسید که برادرش را بتکیناباد فروگرفتند من گفتمی او بر تخت ملک نشست، اما نگفتم، که هنوز این ملک چون مُستَوفزی بود، و روی ببلخ داشت، و اکنون امروز که ببلخ رسید و کارها همه بر قرار باز آمد راندن تاریخ از لونی دیگر باید، و نخست خطبه‌یی خواهم نبشت و چند فصل سخن بدان پیوست آنگاه تاریخ روزگار همایون او براند، که این کتابی خواهدبود على حده. و تو فیق اصلح خواهم از خدای عز و جل و یاری بتمام کردن این تاریخ، انه سبحانه خیر موفِّقٍ و معین، بمنه و سعه رحمته و فضله، وصلى الله على محمد وآله اجمعین.

[پایان مجلد پنجم]

{ص۱۲۶}

[ آغاز مجلد ششم ]

آغاز تاریخ امیر شهاب الدوله مسعود بن محمود رحمه الله علیهما

همی گوید ابو الفضل محمد بن الحسین البیهقی رحمه الله علیه، هر چند این فصل از تاریخ مسبوق است بدانچه بگذشت، در ذکر، لکن در رتبه سابق است. ابتدا باید دانست که امیر ماضی رحمه الله علیه شکوفه نهالی بود که ملک ازان نهال پیدا شد، و در رسید چون امیر شهید مسعود بر تخت ملک و جایگاه پدر بنشست. و آن افاضل که تاریخ امیر عادل سبکتگین را رضی الله عنه براندند از ابتدای کودکی وی تا آنگاه که بسرای البتگین افتاد، حاجب بزرگ و سپاه‌سالار سامانیان، و کار های درشت که بر وی بگذشت تا آنگاه که درجه امارت غزنین یافت و در آن عِز گذشته شد و کار بامیر محمود رسید چنانکه نبشته‌اند و شرح داده، و من نیز تا آخر عمرش نبشتم، آنچه بر ایشان بود کرده‌اند و آنچه مرا دست داد بمقدار دانش خویش نیز کردم تا بدین پادشاه بزرگ رسیدم. {ص۱۲۷} و من که فضلی ندارم و در درجه ایشان نیستم چون مجتازان بوده‌ام تا اینجا رسیدم. و غرض من نه آن است که مردم این عصر را باز نمایم حال سلطان مسعود انار الله برهانه، که او را دیده‌اند و از بزرگی و شهامت و تفرّدِ وی در همه ادوات سیاست و ریاست واقف گشته. اما غرض من آن است که تاریخ پایه‌یی بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم چنانکه ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند. و توفیق اتمام آن از حضرت صمدیت خواهم والله ولی التوفیق. و چون در تاریخ شرط کردم که در اول نشستن هر پادشاهی خطبه‌یی بنویسم پس براندن تاریخ مشغول گردم اکنون آن شرط نگاه دارم بمشیّه الله و عونه.

فصل

 چنان گویم که فاضل‌تر ملوک گذشته گروهی‌اند که بزرگتر بودند. و از آن گروه دو تن را نام برده‌اند یکی اسکندر یونانی و دیگر اردشیر پارسی. چون خداوندان و پادشاهان ما از این دو بگذشته‌اند بهمه چیزها باید دانست بضرورت که ملوک ما بزرگترِ روی زمین بوده اند، چه اسکندر مردی بود که آتش‌وار سلطانی وی نیرو گرفت و بر بالا شد روزی چند سخت اندک و پس خاکستر شد. و آن مملکتهای بزرگی که گرفت و در آبادانی جهان که بگشت سبیل وی آنست که کسی بهر تماشا بجایها {ص۱۲۸} بگذرد. و از آن پادشاهان که ایشان را قهر کرد چون آن خواست که او را گردن نهادند و خویشتن را کهتر وی خواندند راست بدان مانست که سوگند گران داشته است و آن را راست کرده است تا دروغ نشود. گرد عالم گشتن چه سود؟ پادشاه ضابط باید، که چون ملکی و بقعتی بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد و زود دست بمملکت دیگر یازد و همچنان بگذرد و آن را مهمل گذارد، همه زبانها را در گفتن آنکه وی عاجز است مجال تمام داده باشد. و بزرگتر آثار سکندر را که در کتب نبشته‌اند آن دارند که او دارا را که ملکِ عجم بود و فور را که ملک هندوستان بود بکشت. و با هر یکی ازین دوتن اورا زلّتی بوده دانند سخت زشت و بزرگ. زلت او با دارا آن بود که بنشابور در جنگ خویشتن را بر شبه رسولی بلشکر دارا برد، وی را بشناختند و خواستند که بگیرند اما بجست. و دارا را خود ثِقات او کشتند و کار زیر و زبر شد. و اما زلت با فور آن بود که چون جنگ میان ایشان قائم شد و دراز کشید فور اسکندر را بمبارزت خواست و هر دو با یکدیگر بگشتند، و روا نیست که پادشاه این خطر اختیار کند. و اسکندر مردی محتال و گربز بود، پیش از آنکه نزدیک فور آمد حیلتی ساخت در کشتن فور بآنکه از جانب لشکر فور بانگی به‌نیرو آمد و فور را دل مشغول شد و از آن جانب نگریست واسکندر فرصت یافت و وی را بزد و بکشت. پس اسکندر مردی بوده است با طول و عرض و بانگ و برق و صاعقه، چنانکه در بهار و تابستان ابر باشد، که بپادشاهان روی زمین بگذشته است و بباریده و باز شده، فکانَّه سحابه صیف عن قلیلٍ تقشَّع. و پس از وی پانصد سال ملک یونانیان که بداشته و بر روی زمین بکشید بیک تدبیر راست بود که ارسطاطالیس استاد اسکندر کرد و گفت مملکت قسمت باید کرد میان {ص۱۲۹} ملوک تا بیکدیگر مشغول می‌باشند و بروم نپردازند. و ایشانرا ملوک طوائف خوانند.