متن

و خیلتاشان که رفته بودند سوی غزنین باز آمدند و باز نمودند که چون بشارت رسید بغزنین، چند روز شادی کردند خاص و عام و وضیع و شریف، و قربانها کردند و صدقات بسیار دادند که کاری قرار گرفت و یکرویه شد، و سرهنگ بوعلی کوتوال گفته بود تا نامه‌ها نبشتند باطراف ولایات بدین خبر، و یاد کرد در نامهٔ خویش که چون نامه از تگیناباد برسید مثال داد تا نسختها برداشتند و بسند و هند فرستادند و همچنان بنواحی غزنین و بلخ و تخارستان و گوزگانان، تا همه جایها مقرر گردد بزرگی این حال و سکون گیرند. و خیلتاشانِ مُسرع که فرستاده بودند گفتند که «اعیان و فقها و قضاه و خطیب برباط جرمق بمانده بودند از آن حال که افتاد، چون ما از تگیناباد آنجا رسیدیم شاد شدند و سوی غزنین بازگشتند و چون ما بغزنین رسیدیم ونامه سرهنگ {ص۶} کوتوال را دادیم، در وقت مثال داد تا بر قلعت دهل و بوق زدند و بشارت بهر جای رسانیدند و ملکهٔ سیده والدهٔ سلطان مسعود از قلعت بزیر آمدند با جمله حُرّات و بسرای ابوالعباس اسفراینی رفتند که برسمِ امیر مسعود بود بروزگار امیر محمود، و همه فقها و اعیان وعامه آنجا رفتند بتهنیت، و فوج فوج مطربان شهر و بوقیان شادی‌آباد بجمله با سازها بخدمت آنجا آمدند، و ما را بگردانیدند و زیادت از پنجاه هزار درم زر و سیم و جامه یافتیم. و روزی گذشت که کس مانند آن یاد نداشت. و ما بامداد در رسیدیم و نیمه‌شب با جواب‌های نامه‌ها بازگشتیم.»

و حاجب بزرگ على بدین اخبار سخت شادمانه شد و نامه نبشت بامیر مسعود و بر دست دو خیلتاش بفرستاد و آن حالها بشرح باز نمود و نامه‌ها که از غزنین رسیده بود بجمله گسیل کرد.

روز شنبه نیمهٔ شوال نامهٔ سلطان مسعود رسید بر دست دو سوار از آنِ وی، یکی ترک ویکی اعرابی – و چهار اسبه بودند و بچهار روز و نیم آمده بودند – جواب آن نامه که خیلتاشان برده بودند بذکر موقوف کردن امیر محمد بقلعت کوهتیز. چون على نامه‌ها برخواند، برنشست و بصحرا آمد و جمله اعیان را بخواند در وقت بیامدند و بوسعیدِ دبیر نامه را برملا {ص۷} بخواند، نامه‌یی با بسیار نواخت و دل‌گرمی جملهٔ اولیا و حشم و لشکر را، بخط طاهر دبیر صاحب دیوان رسالت امیر مسعود، آراسته بتوقیع عالی و چند سطر بخط امیر مسعود بحاجب بزرگ علی، مخاطبه حاجب فاضل برادر، و نواختها از حد و درجه بگذشته بلکه چنانکه اکفاء باکفاء نویسند. چون بوسعید نام سلطان بگفت همگان پیاده شدند و باز برنشستند و نامه خوانده آمد، و فوج فوج لشکر می‌آمد و مضمون نامه معلوم ایشان می‌گردید و زمین بوسه می‌دادند و باز می‌گشتند. و فرمان چنان بود علی را که «باید که اولیا و حشم و فوج فوج لشکر را گسیل کند چنانکه صواب بیند، و پس بر اثر ایشان با لشکر هندوستان و پیلان و زرادخانه و خزانه بیاید تا در ضمان سلامت بدرگاه رسد، و بداند که همه شغل ملک بدو مفوض خواهد بود و پایگاه و جاه او از همه پایگاه‌ها گذشته.»

حاجب بزرگ گفت نقیبان را باید گفت تا لشکر بازگردند و فرود آیند که من امروز با این اعیان و مقدمان چند شغل مهم دارم که فریضه است تا آن را برگزارده آید، و پس از آن فردا تدبیر گسیل کردن ایشان کرده شود فوج فوج چنانکه فرمان سلطان خداوند است. نقیب هر طایفه برفت و لشکر بجمله بازگشت و فرود آمد و حاجب بزرگ علی بازگشت و همه بزرگان سپاه را از تازیک و ترک با خویشتن برد و خالی بنشستند، {ص۸} على نامه‌یی بخط امیر مسعود که ایشان ندیده بودند به بوسعید دبیر داد تا برخواند، نبشته بود بخط خود که: «ما را مقرر است و مقرر بود در آن وقت که پدر ما امیر ماضی گذشته شد و امیر جلیل برادر ابواحمد را بخواندند تا بر تخت ملک نشست که صلاح وقت ملک جز آن نبود. و ما ولایتی دور سخت بانام بگشاده بودیم و قصد همدان و بغداد داشتیم، که نبود آن دیلمان را بس خطری، و نامه نبشتیم با آن رسول علوی سوی برادر بتعزیت و تهنیت و نصیحت، اگر شنوده آمدی و خلیفت ما بودی و آنچه خواسته بودیم در وقت بفرستادی ما با وی بهیچ حال مضایقت نکردیمی و کسانی را که رای واجب کردی از اعیان و مقدمان لشکر بخواندیمی و قصد بغداد کردیمی تا مملکت مسلمانان زیر فرمان ما دو برادر بودی. اما برادر راه رشد خویش بندید و پنداشت که مگر با تدبیر ما بندگان تقدیر آفریدگار برابر بود. اکنون چون کار بدین جایگاه رسید و بقلعت کوهتیز میباشد گشاده با قوم خویش بجمله چه او را بهیچ حال بگوزگانان نتوان فرستاد و زشت باشد با خویشتن آوردن چون بازداشته شده است که چون بهرات رسد ما او را بر آن حال نتوانیم دید، صواب آن است که عزیزاً مکرماً بدان قلعت مقیم میباشد با همه قوم خویش و چندان مردم که آنجا با وی بکار است بجمله، که فرمان نیست که هیچکس را از کسان وی بازداشته شود. و بگتگین حاجب {ص۹} در خرد بدان منزلت است که هست، در پای قلعت می‌باشد با قوم خویش، و ولایت تگیناباد و شحنگی بُست بدو مفوض کردیم تا به بُست خلیفتی فرستد و ویرا زیادت نیکویی باشد که در خدمت بکار برد، که ما از هرات قصد بلخ داریم تا این زمستان آنجا مقام کرده آید، و چون نوروز بگذرد سوی غزنین رویم و تدبیر برادر چنانکه باید ساخت بسازیم که ما را از وی عزیزتر کس نیست. تا این جمله شناخته آید ان شاء الله عز وجل.»

و چون این نامه بشنودند همگان گفتند که خداوند انصاف تمام بداده بود بدان وقت که رسول فرستاد و اکنون تمامتر بداد، حاجب چه دیده است در این باب؟ گفت این نامه را اگر گویید باید فرستاد بنزدیک امیر محمد تا بداند که وی بفرمان خداوند اینجا می‌ماند وموکَّل و نگاهدارنده وی پیدا شد و ما همگان از کار وی معزول گشتیم. گفتند ناچار بباید فرستاد تا وی آگاه شود که حال چیست و سخن خویش پس ازین با بگتگینِ حاجب گوید. گفت کدام کس بَرَد نزدیک وی؟ گفتند: هر کس که حاجب گوید. دانشمند نبیه و مظفر حاکم را گفت: نزدیک امیر محمد روید و این نامه بر وی عرضه کنید و او را لختی پند دهید و سخن نیکو گویید و باز نمایید که رای خداوند سلطان بباب وی سخت خوب است و چون ما بندگان بدرگاه عالی رسیم خوبتر کنیم، و در این دو سه روز این قوم بتمامی از اینجا بروند و سر و کار تو اکنون با بگتگین حاجب است و وی مردی هشیار و خردمند است و حق بزرگیت را نگاه دارد، تا آنچه باید گفت با وی میگوید.

و این دوتن برفتند با بگتگین بگفتند که به چه شغل آمده‌اند، که {ص۱۰} بی‌مثال وی کسی بر قلعت نتوانستی شد. بگتگین کدخدای خویش را با ایشان نامزد کرد و بر قلعت رفتند و پیش امیر محمد شدند و رسم، خدمت را بجای آوردند، امیر گفت: خبر برادرم چیست و لشکر کی خواهد رفت نزدیک وی؟ گفتند: «خبر خداوند سلطان همه خیر است، و در این دو سه روز همه لشکر بروند و حاجب بزرگ بر اثر ایشان، و بندگان بدین آمده‌اند»، و نامه بامیر دادند. برخواند و لختی تاریکی در وی پیدا آمد. نبیه گفت «زندگانی امیر دراز باد، سلطان که برادر است حق امیر را نگاه دارد و مهربانی نماید، دل بد نباید کرد و بقضای خدای عزوجل رضا باید داد»، و ازین باب بسیار سخن نیکو گفت، وفذلک آن بود که بودنی بوده است، بسر نشاط باز باید شد که گفته‌اند المقدّرُ کائن والهمُّ فضل. و امیر ایشان را بنواخت و گفت «مرا فراموش مکنید.» و بازگشتند و آنچه رفته بود با حاجب بزرگ علی گفتند.

و قوم بجمله بپراکندند و ساختن گرفتند تا سوی هرات بروند که حاجب دستوری داد رفتن را. و نیز مثال داد تا از وظایف و رواتبِ امیر محمد حساب برگرفتند. و عامل تگیناباد را مثال داد تا نیک اندیشه دارد چنانکه هیچ خلل نباشد. و بگتگین حاجب را بخواند و منشور توقیعی بشحنگی بُست و ولایت تگیناباد بدو سپرد، حاجب برپای خاست و روی سوی حضرت کرد و زمین بوسه داد. حاجب على وی را دستوری داد و بستود و گفت: خیل خویش را نگاه دار، و دیگر لشکر که با تو بپای قلعت است بلشکرگاه باز فرست تا با ما بروند. و هشیار و بیدار باشید تا خللی نیفتد. گفت سپاس دارم، و بازگشت و لشکر را که با وی بود بلشکرگاه فرستاد و کوتوال قلعت را بخواند و گفت که: «احتیاط از {ص۱۱} لونی دیگر باید کرد اکنون که لشکر برود، و بی مثال من هیچکس را بقلعت راه نباید داد.» و همه کارها قرار گرفت، و قوم سوی هرات بخدمت رفتن گرفتند.

ذکر ماجرى على یدی الامیر مسعود بعد وفاه والده الامیر محمود رضوان الله علیهما فی مده ملک اخیه بغزنه الى ان قبض علیه بتکیناباد وصفا الامر له و الجلوس على سریر الملک بهراه رحمه الله علیهم اجمعین

در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست، که احوال را آسانتر گرفته‌اند و شمه‌یی بیش یاد نکرده‌اند، اما من چون این کار پیش گرفتم می‌خواهم که دادِ این تاریخ بتمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند. و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از خواندن ملالت افزاید، طمع دارم بفضل ایشان که مرا از مبرمان نشمرند، که هیچ چیز نیست که بخواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت از نکته‌یی که بکار آید خالی نباشد.

و آنچه بر دست امیر مسعود رفت در ری و جبال تا آنگاه که سپاهان بگرفت، تاریخ آن را بر اندازه براندم در بقیّت روزگار پدرش امیر محمود، و آن را بابی جداگانه کردم چنانکه دیدند و خواندند. و چون مدت ملک برادرش امیر محمد بپایان آمد و وی را بقلعت کوهتیز بنشاندند، چنانکه شرح کردم، و جواب نامه‌یی که بامیر مسعود نبشته بودند باز رسید فرمود تا به هرات بدرگاه حاضر شوند و ایشان بسیج رفتن کردند، {ص۱۲} چگونگی آن و بدرگاه رسیدن را بجای ماندم که نخست فریضه بود راندن تاریخ مدت ملک امیر محمد که در آن مدت امیر مسعود چه کرد تا آنگاه که از ری بنشابور رسید و از نشابور بهرات، که اندرین مدت بسیار عجایب بوده است و ناچار آن را ببایست نبشت تا شرط تاریخ تمامی بجای آید. اکنون پیش گرفتم آنچه امیر مسعود رضی الله عنه کرد و بر دست وی برفت از کارها در آن مدت که پدرش امیر محمود گذشته شد و برادرش امیر محمد بغزنین آمد و بر تخت ملک نشست تا آنگاه که او را بتگیناباد فرو گرفتند تا همه مقرر گردد، و چون ازین فارغ شوم آنگاه بسر آن باز شوم که لشکر از تکیناباد سوى هرات بر چه جمله باز رفتند و حاجب براثر ایشان، و چون بهرات رسیدند چه رفت و کار امیر محمد بکجا رسید آنگاه که وی را از قلعت تگیناباد بقلعت مندش برد بگتگین حاجب و بکوتوال سپرد و بازگشت.

امیر مسعود بسپاهان بود و قصد داشت که سپاہ‌سالار تاش فراش را آنجا یله کند و بر جانب همدان و جبال رود، و فراشان سرای‌پرده بیرون برده بودند و در آن هفته بخواست رفت روز سه‌شنبه ده روز مانده بود از جمادى الأولى سنه احدى وعشرین و اربعمائه ناگاه خبر رسید که «پدرش امیر محمود رضی الله عنه گذشته شد و حاجب بزرگ على قریب در پیش کار است و در وقت سواران مُسرع رفتند بگوزگانان تا امیر محمد بزودی بیاید و بر تخت ملک نشیند.» چون امیر رضی الله عنه برین حالها واقف گشت تحیّری سخت بزرگ در وی پیدا آمد و {ص۱۳} این تدبیرها که در پیش داشت همه بر وی تباه شد.

از خواجه طاهر دبیر شنودم – پس از آنکه امیر مسعود از هرات ببلخ آمد و کارها یکرویه گشت – گفت چون این خبرها بسپاهان برسید امیر مسعود چاشتگاه این روز مرا بخواند و خالی کرد و گفت پدرم گذشته شد و برادرم را بتخت ملک خواندند. گفتم خداوند را بقا باد. پس ملطفهٔ خود بمن انداخت گفت بخوان، باز کردم خط عمتش بود، حرهٔ خُتّلی، نبشته بود که: «خداوند ما سلطان محمود نماز دیگر روز پنجشنبه هفت روز مانده بود از ربیع الآخر گذشته شد، رحمه الله، و روز بندگان پایان آمد و من با همه حرم بجملگی بر قلعت غزنین میباشیم و پس فردا مرگ او را آشکارا کنیم. و نماز خفتن آن پادشاه را بباغ پیروزی دفن کردند و ما همه در حسرت دیدار وی ماندیم که هفته‌یی بود تا که ندیده بودیم. و کارها همه بر حاجب علی میرود. و پس از دفن سوارانِ مُسرع رفتند هم در شب بگوزگانان تا برادر محمد بزودی اینجا آید و بر تخت ملک نشیند، و عمّه‌ت بحکم شفقت که دارد بر امیر فرزند هم در این شب بخط خویش ملطّفه‌یی نبشت و فرمود تا سبک‌تر دو رکابدار را که آمده‌اند پیش ازین بچند مهم نزدیک امیر، نامزد کنند تا پوشیده با این ملطفه از غزنین بروند و بزودی بجایگاه رسند. و امیر داند که از برادر این کار بزرگ برنیاید و این خاندان را دشمنان بسیارند و ما عورات و خزائن بصحرا افتادیم. باید که این کار بزودی بدست {ص۱۴} گیرد، که ولی عهد پدر است، و مشغول نشود بدان ولایت که گرفته است، و دیگر ولایت بتوان گرفت، که آن کارها که تا اکنون میرفت بیشتر بحشمت پدر بود و چون خبر مرگ وی آشکارا گردد کارها از لونی دیگر گردد، و اصل غزنین است و آنگاه خراسان، و دیگر همه فرع است. تا آنچه نبشتم نیکو اندیشه کند و سخت بتعجیل بسیج آمدن کند تا این تخت ملک و ما ضایع نمانیم، و بزودی قاصدان را بازگرداند که عمه‌ت چشم براه دارد. و هر چه اینجا رود سوی وی نبشته می آید.»

چون بر همه احوالها واقف گشتم گفتم زندگانی خداوند دراز باد، بهیچ مشاورت حاجت نیاید، بر آنچه نبشته است کار میباید کرد، که هر چه گفته است همه نصیحت محض است، هیچ کس را این فراز نباید [گفت]. گفت: «همچنین است و رای درست این است که دیده است، و همچنین کنم اگر خدای عزوجل خواهد. فاما از مشورت کردن چاره نیست، خیز کسان فرست و سپاہ‌سالار تاش را و التون‌تاش حاجب بزرگ را و دیگر اعیان و مقدمان را بخوانید تا با ایشان نیز بگوییم و سخن ایشان بشنویم آنگاه آنچه قرار گیرد بر آن کار میکنیم.»

من برخاستم و کسان فرستادم و قوم حاضر آمدند، پیش امیر رفتیم چون بنشستیم امیر حال با ایشان باز گفت و ملطفه مرا داد تا بر ایشان خواندم. چون فارغ شدم گفتند زندگانی خداوند دراز باد، این ملکه نصیحتی کرده است و سخت بوقت آگاهی داده، و خیر بزرگ است که این خبر {ص۱۵} اینجا رسید که اگر رکاب عالی بسعادت حرکت کرده بودی و سایه بر جانبی افکنده و کاری برناگزارده و این خبر آنجا رسیدی ناچار باز بایستی گشت زشت بودی، اکنون خداوند چه دیده است در این باب؟ گفت: شما چه گوئید که صواب چیست ؟ گفتند ما صواب جز بتعجیل رفتن نبینیم. گفت ماهم برینیم، اما فردا مرگ پدر را بفرماییم تا آشکارا کنند، چون ماتم داشته شد رسولی فرستیم نزدیک پسر کاکو و او را استمالتی کنیم، و شک نیست که وی را این خبر رسیده باشد زودتر از آنکه کس ما باو رسد، و غنیمت دارد که ما از اینجا بازگردیم، و هر حکم که کنیم بخدمت مال ضمانی اجابت کند و هیچ کژی ننماید، که از آنچه نهاده باشد چیزی ندهد، که داند که چون ما بازگشتیم مهمات بسیار پیش افتد و تا روزگار دراز نپردازیم، و لکن ما را باری عذری باشد در بازگشتن. همگان گفتند سخت صواب و نیکو دیده آمده است و جز این صواب نیست، و هر چند رکاب عالی زودتر حرکت کند سوی خراسان بهتر، که مسافت دور است و قوم غزنین بادی در سر کنند که کار بر ما دراز گردد. امیر گفت شما بازگردید تا من اندرین بهتر نگرم و آنچه رأی واجب کند بفرمایم. قوم بازگشتند.

و امیر دیگر روز بار داد با قبائی و ردائی و دستاری سپید، و همه اعیان و مقدمان و اصناف لشکر بخدمت آمدند سپیدها پوشیده، و بسیار جزع بود. سه روز تعزیتی ملکانه برسم داشته آمد چنانکه همگان بپسندیدند.

و چون روزگار مصیبت سر آمد امیر رسولی نامزد کرد سوی بوجعفر کاکو علاءالدوله، و فرستاده آمد، و مسافت نزدیک بود سوی {ص۱۶} وی. و پیش از آن که این خبر رسد امیرالمؤمنین بشفاعت نامه‌یی نبشته بود تا سپاهان بدو باز داده آید و او خلیفت شما باشد و آنچه نهاده آید از مال ضمانی میدهد، و نامه‌آور بر جای مانده و اجابت می‌بود و نمی‌بود بدو، لکن اکنون بغنیمت داشت امیر مسعود این حال را و رسولی فرستاد. و نامه و پیغام بر این جمله بود که: «ما شفاعت امیرالمومنین را بسمع و طاعت پیش رفتیم که از خداوندان بندگان را فرمان باشد نه شفاعت و با آنکه مهمات بزرگتر از مهمات سپاهان در پیش داشتیم، و هیچ خلیفه شایسته‌تر از امیر علاءالدوله یافته نیاید. و اگر اول که ما قصد این دیار کردیم و رسول فرستادیم و حجت گرفتیم آن ستیزه و لجاج نرفته بودی این چشم‌زخم نیفتادی. لیکن چه توان کرد، بودنی می‌باشد. اکنون مسئله دیگر شد و ما قصد کردن بر آن سو یله کردیم که شغل فریضه در پیش داریم و سوی خراسان میرویم که سلطان بزرگ گذشته شد و کار مملکتی سخت بزرگ مهمل ماند آنجا، و کار اصل ضبط کردن اولیتر که سوى فرع گراییدن، خصوصا که دوردست است و فوت میشود. و به ری و طارم و نواحی که گرفته آمده است شحنه‌یی گماشته خواهد آمد چنانکه بغیبت ما بهیچ حال خللی نیفتد. و اگر کسی خوابی بیند و فرصتی جوید خود آن دیدن و آن فرصت چندان است که ما بر تخت پدر نشستیم دیگر بهیچ حال این دیار را مهمل فرونگذاریم، که ما را بر نیک و بد این بقاع چشم افتاد و معلوم گشت، و از سر تخت پدر تدبیر آن دیار از لونی دیگر پیش گرفته آید، که بحمدالله مردان و عُدّت و آلت سخت تمام است آنجا. اکنون باید که امیر این کار را سخت زود بگزارد و در سوال و جواب نیفگند تا بر کاری پخته ازینجا {ص۱۷} بازگردیم. پس اگر عشوه دهد کسی، نخرد که او را گویند «با سستی باید ساخت که مسعود بر جناح سفر است و اینجا مقام چند تواند کرد؟» نباید خرید و چنین سخن نباید شنید که وحشت ما بزرگ است و ما چون بوحشت بازگردیم دریافت این کار از لونی دیگر باشد. والسلام.»

این رسول برفت و پیغامها بگزارد و پسر کاکو نیکو بشنید و بغنیمتی سخت تمام داشت و جوابی نیکو داد. و سه روز در مناظره بودند تا قرار گرفت بدانکه وی خلیفت امیر باشد در سپاهان در غیبت که وی را افتد، و هر سالی دویست هزار دینار هریوه و ده هزار طاق جامه از مستعملات آن نواحی بدهد بیرون هدیه نوروز و مهرگان از هر چیزی و اسبان تازی و استران با زین و آلت سفر از هر دستی و امیر رضی الله عنه عذر او بپذیرفت و رسول را نیکو بنواخت و فرمود تا بنام بوجعفر کاکو منشوری نبشتند بسپاهان و نواحی و خلعتی فاخر ساختند و گسیل کردند.

و پس از گسیل کردن رسول امیر از سپاهان حرکت کرد با نشاط و نصرت – پنج روز باقی مانده بود از جمادى الأخرى – بر طرف ری. چون بشهر ری رسید مردمان آنجا خبر یافته بودند و تکلّفی کرده و شهر را آذین بسته بودند آذینی از حد و اندازه گذشته، اما وی بر کران شهر که خیمه زده بودند فرود آمد و گفت رفتنی است. و مردم ری خاص و عام بیرون آمدند و بسیار خدمت کردند، و وی معتمدان {ص۱۸} خویش را در شهر فرستاد تا آن تکلّفی که کرده بودند بدیدند و با وی گفتند و وی مردم ری را بدان بندگی که کرده بودند احماد کرد.

و اینجا خبر بدو رسید از نامه‌های ثقات که امیر محمد بغزنین آمد و کارها بر وی قرار گرفت و لشکر بجمله او را مطیع و منقاد شد، که گفته‌اند اهل الدنیا عبید الدینار و الدرهم. امیر مسعود رضی الله عنه بدین خبر سخت دل‌مشغول شد و در وقت صواب آن دید که سید عبدالعزیز علوی را که از دهاه الرجال بود برسولی بغزنین فرستد، و نامه نبشتند از فرمان او ببرادرش بتهنیت و تعزیت و پیغامها داد در معنی میراث و مملکت چنانکه شرح داده آمد این حال را در روزگار امارت امیر محمد و آن کفایت باشد.

و پس از آنکه این علوی را برسولی فرستاد نامه امیرالمؤمنین القادر بالله رضی الله عنه رسید به ری بتعزیت و تهنیت على الرسم فی مثله، جواب نامه‌یی که از سپاهان نوشته بودند بخبر گذشته شدن سلطان محمود و حرکت که خواهد بود بر جانب خراسان و خواستن لوا و عهد و آنچه با آن رود از نعوت و القاب که ولی عهد محمود است. و امیرالمؤمنین او را مثال داده بود در این نامه که «آنچه گرفته است از ولایت ری و جبال و سپاهان بر وی مقرراست، بتعجیل سوی خراسان باید رفت تا در آن ثغر بزرگ خللی نیفتد. و آنچه که خواسته آمده است از لوا و عهد و کرامات با رسول بر اثر است.» امیر مسعود بدین نامه سخت شاد و قوی‌دل شد و فرمود تا آن را بر ملا بخواندند و بوق و دهل بزدند و از آن نامه نسختها برداشتند {ص۱۹} و بسپاهان و طارم و نواحی جبال و گرگان و طبرستان و نشابور و هراه فرستادند تا مردمان را مقرر گردد که خلیفت امیرالمؤمنین و ولیعهد پدر وی است.

و هم درین مدت قاصدان مسرع رسیدند از غزنین و نامه‌ها آوردند از آنِ امیر یوسف و حاجب بزرگ على و بوسهل حمدوی و خواجه على میکائیل رئیس و سرهنگ بوعلی کوتوال، و همگان بندگی نموده و گفته که «از بهر تسکینِ وقت را امیر محمد را بغزنین خوانده آمد تا اضطرابی نیفتد، و بهیچ حال این کار از وی برنیاید که جز بنشاط و لهو مشغول نیست. خداوند را که ولی عهد پدر بحقیقت اوست باید شتافت به دلی قوی و نشاطی تمام تا هرچه زودتر بتخت ملک رسد، که چندان است که نام بزرگ او از خراسان بشنوند بخدمت پیش آیند.» و والده امیر مسعود و عمتش حره ختلی نیز نبشته بودند و باز نموده که بر گفتار این بندگان اعتمادی تمام باید کرد که آنچه گفته‌اند حقیقت است.

امیر رضی الله عنه بدین نامه‌ها که رسید سخت قوی‌دل شد و مجلس کرد و اعیان قوم خویش را بخواند و این حالها با ایشان بازراند و گفت «کارها برین جمله شد، تدبیر چیست؟» گفتند رای درست آن باشد که خداوند بیند . گفت «اگر ما دل درین دیار بندیم کار دشوار شود، و چندین ولایت بشمشیر گرفته‌ایم و سخت با نام است آخر فرع است و دل در فرع بستن و اصل را بجای ماندن مُحال است، و ما را صواب آن می‌نماید که بتعجیل سوی نشابور و هراه رانیم و قصد اصل کنیم. و اگر چنین که نبشته‌اند بی جنگی این کار یکرویه گردد و بتخت ملک رسیم و منازعی {ص۲۰} نماند باز تدبیر این نواحی بتوان کرد.» گفتند رای درست‌تر این است که خداوند دیده است، هر چه از اینجا زودتر رود صواب‌تر. گفت ناچار اینجا شحنه‌یی باید گماشت، کدام کس را گماریم و چند سوار؟ گفتند خداوند کدام بنده را اختیار کند که هر کس که بازایستد بکراهیت باز ایستد. و پیداست که اینجا چند مردم می‌توان گذاشت، و اگر مردم ری وفا خواهند کرد، نام‌را کسی بباید گذاشت، و اگر وفا نخواهند کرد اگر چه بسیار مردم ایستانیده آید چیزی نیست. گفت راست من هم این اندیشیده‌ام که شما میگویید، و حسن سلیمان را اینجا خواهم ماند با سواری پانصد دل‌انگیز. فردا اعیان ری را بخوانید تا آنچه گفتنی است در این باب گفته آید، که ما بهمه حالها پس فردا بخواهیم رفت که روی مقام کردن نیست. گفتند چنین کنیم. و بازگشتند. و کسان فرستادند سوی اعیان ری و گفتند فرمان عالی بر آن جمله است که فردا همگان بدر سرای‌پرده باشند. گفتند فرمان‌برداریم.

 دیگر روز فوجی قوی از اعیان بیرون آمدند، علویان و قضاه و ائمه و فقها و بزرگان، و بسیار مردم عامه و از هر دستی اتباع ایشان. و امیر رضی الله عنه فرموده بود تا کوکبه‌یی و تکلفی ساخته بودند سخت عظیم و بسیار غلام بر در خیمه ایستاده و سوار و پیاده بسیار در صحرا در سلاح غرق. و بار دادند و اعیان و بزرگان لشکر در پیش او بنشستند و دیگران بایستادند. و پس اعیان ری را پیش آوردند، تنی پنجاه و شصت از محتشم‌تر، و امیر اشارت کرد تا همگان را بنشاندند دورتر، و پس سخن {ص۲۱} بگشاد. و چون این پادشاه در سخن آمدی جهانیان بایستی که در نظاره بودندی که دُر پاشیدی و شکر شکستی، و بیاید در این تاریخ سخنان وی چه آنکه گفته و چه نبشته تا مقرر گردد خوانندگان را که نه بر گزاف است حدیث پادشاهان، قال الله عز و جل و قوله الحق: و زاده بسطه فی العلم و الجسم و الله یوتی ملکه من یشاء. پس اعیان را گفت سیرت ما تا این غایت بر چه جمله است؟ شرم مدارید و راست بگویید و محابا مکنید. گفتند زندگانی خداوند دراز باد، تا از بلا و ستم دیلمان رسته‌ایم و نام این دولت بزرگ که همیشه باد بر ما نشسته است در خواب امن غنوده‌ایم و شب و روز دست بدعا برداشته که ایزد عز ذکره سایه رحمت و عدل خداوند را از ما دور نکند، چه اکنون خوش میخوریم و خوش میخسبیم و بر جان و مال و حُرَم و ضیاع و املاک أیمنیم که بروزگار دیلمان نبودیم.

امیر گفت ما رفتنی‌ایم که شغلی بزرگ در پیش داریم و اصل آن است، و نامه‌ها رسیده است از اولیا و حشم که سلطان پدر ما رضی الله عنه گذشته شده است و گفته‌اند که بزودی بباید آمد تا کار ملک را نظام داده آید که نه خرد ولایتی است خراسان و هندوستان و سند و نیمروز و خوارزم، و بهیچ حال آنرا مهمل فرو نتوان گذاشت که اصل است. و چون از آن کارها فراغت یابیم تدبیر این نواحی بواجبی ساخته آید چنانکه با فرزندی محتشم از فرزندان خویش فرستیم یا سالاری بانام و عدّت و لشکری {ص۲۲} تمام ساخته و اکنون اینجا شحنه‌یی می‌گماریم باندک مایه مردم آزمایش را تا خود از شما چه اثر ظاهر شود؛ اگر طاعتی بینیم بی‌ریا و شبهت ،در برابر آن عدلی کنیم و نیکوداشتی که از آن تمام‌تر نباشد، و پس اگر بخلاف آن باشد از ما دریافتن ببینید فراخور آن، و نزدیک خدای عزوجل معذور باشیم که شما کرده باشید. و ناحیت سپاهان و مردم آن جهانیان را عبرتی تمام است. باید که جوابی جزم قاطع دهید، نه عشوه و پیکار ، چنانکه بر آن اعتماد توان کرد. چون ازین سخن فارغ شد اعیان ری در یکدیگر نگریستند، و چنان نمودند که دهشتی و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر – و مردی پیر و فاضل و اسن و جهان‌گشته بود – او برپای خاست و گفت: زندگانی ملک اسلام دراز باد، اینها در این مجلس بزرگ و این حشمت از حد گذشته از جواب عاجز شوند و مُحجِم گردند، اگر رای عالی بیند فرمان دهد یکی را از معتمدان درگاه تا بیرون بنشیند و این بندگان آنجا روند که طاهر دبیر آنجا نشیند و جواب دهند. امیر گفت نیک آمد. و اعیان ری را بخیمه بزرگی آوردند که طاهر دبیر آنجا می نشست – و شغل همه بر وی میرفت که وی محتشم‌تر بود – و طاهر بیاید بنشست و پیش وی آمدند این قوم و با یکدیگر نهاده بودند که چه {ص۲۳} پاسخ دهند. طاهر گفت سخن خداوند شنودید جواب چیست؟ گفتند زندگانی خواجه عمید دراز باد، همه بندگان سخن بر یک فصل اتفاق کرده‌ایم و با خطیب بگفته و او آنچه از زبان ما بشنود با امیر بگوید. طاهر گفت نیکو دیده‌اید تا سخن دراز نشود، جواب چیست؟ خطیب گفت این اعیان و مقدمان گروهی‌اند که هر چه ایشان گفتند و نهادند اگر دوبار هزار هزار درم در شهر و نواحی آن باشد آن را فرمان بردار باشند. و میگویند قریب سی سال بود تا ایشان در دست دیلمان اسیر بودند و رسوم اسلام مدروس بود – که کار ملک از چون فخرالدوله و صاحب اسمعیل عباد به زنی و پسری عاجز افتاد – و دستها بخدای عز و جل برداشته تا مَلِکِ اسلام را، محمود، در دل افگند که اینجا آمد و ایشان را فریاد رسید و از جور و فساد قرامطه و مفسدان برهانید و آن عاجزان را که مارا نمیتوانستند داشت برکند و از این ولایت دور افکند و ما را خداوندی گماشت عادل و مهربان و ضابط چون او خود بسعادت بازگشت. و تا آن خداوند برفته است این خداوند هیچ نیاسوده است و نمد اسبش خشک نشده است، جهان میگشاد و متغلبان و عاجزان را می‌برانداخت، چنانکه اگر این حادثه بزرگ مرگ پدرش نیفتادی اکنون ببغداد رسیده بودی و دیگر عاجزان و نابکاران را برانداخته و رعایای آن نواحی را فریاد رسیده و همچنین حلاوت عدل بچشانیده. و تا این غایت که رایت وی بسپاهان بود معلوم است که اینجا در شهر و نواحی ما حاجبی بود شحنه با سواری دویست و کسی را از بقایای مفسدان زهره نبود که بجنبیدی که اگر کسی قصد {ص۲۴} فسادی کردی و اینجا آمدی و شوکتش هزار یا دو هزار یا کمتر و بیشتر بودی تا ده هزار ، البته جوانان و دلیران ما سلاح برداشتندی و بشحنه خداوندی پیوستندی تا شر آن مفسدان به پیروزی خدای عز و جل کفایت کردندی. و اگر این خداوند تا مصر میرفتی ما را همین شغل میبودی، فرق نشناسیم میان این دو مسافت. و اگر خداوند چون از شغلها که پیش دارد فارغ گشت – و زود باشد که فارغ گردد چه پیش همت بزرگش خطر ندارد – و چنان باشد که بسعادت اینجا باز آید و یا سالاری فرستد، امروز بنده و فرمان بردارند آن روز بنده‌تر و فرمانبردارتر باشیم، که این نعمت بزرگی را که یافته‌ایم تا جان در تن ماست زود زود از دست ندهیم. و اگر امروز که نشاط رفتن کرده است تازیانه‌یی اینجا بپای کند او را فرمانبردار باشیم. سخن ما این است که بگفتیم. و خطیب روی بقوم کرد و گفت این فصل که من گفتم سخن شما هست؟ همگان گفتند هست بلکه زیاده ازینیم در بندگی.