متن

سلطان گفت: که سخن خوارزمشاه ما را برابر سخن پدر است و آن برضا بشنویم و نصیحت مشفقانه او را بپذیریم. و کدام وقت بوده است که او مصلحت جانب ما نگاه نداشته است؟ و آنچه درین روزگار کرد بر همه روشن است، و هیچ چیز از آنچه گفت و نبشت برما پوشیده نمانده است، و بحق آن رسیده آید.

خوارزمشاه برپای خاست و زمین بوسه داد و بازگشت هم از آن در که آمده بود. و حاجب على نیز برخاست که باز گردد سلطان اشارت کرد که بباید نشست، و قوم بازگشتند، و سلطان با وی خالی کرد چنانکه آنجا منگیتراکِ حاجب بود و بوسهل زوزنی و طاهر دبیر وعراقی دبیر ایستاده و بدرِ حاجب سرای ایستاده، و سلاح‌داران گرد تخت، و غلامی صد وثاقیان. سلطان حاجب بزرگ را گفت: برادرم محمد را آنجا بکوهتیز {ص۸۰} بباید داشت و یا جای دیگر؟ که اکنون بدین گرمی بدرگاه آوردن روی ندارد. و ما قصد بلخ داریم این زمستان، آنگاه وقت بهار چون بغزنین رسیدیم آنچه رای واجب کند در بابِ وی فرموده آید. على گفت فرمان امروز خداوند را باشد و آنچه رای عالی بیند میفرماید. کوهتیز استوار است و حاجب بگتگین در پای قلعت منتظر فرمان است. گفت آن خرده که با کدخدایش حسن گسیل کرد سوی گوزگانان حال آن چیست؟ علی گفت زندگانی خداوند دراز باد، حسن آن را بقلعت شادیاخ رسانیده است، و او مردی پخته و عاقبت نگر است، چیزی نکرده است که از عهده آن بیرون نتواند آمد. اگر رای عالی بیند مگر صواب باشد که معتمدی بتعجیل برود و آن خزانه را بیارد. گفت بسم الله باز گرد و فرودآی تا بیاسایی که با تو تدبیر و شغل بسیار است. علی زمین بوسه داد و برخاست و هم از آن جانب باغ که آمده بود راه کردند مرتبه داران و برفت.

سلطان عبدوس را گفت بر اثرِ حاجب برو و بگوی که پیغامی دیگر است، یکساعت در صفه‌ای که بما نزدیک است بنشین. عبدوس برفت. سلطان طاهر دبیر را گفت حاجب را بگوی که لشکر را بیستگانی تا کدام وقت داده است و کدام کس ساخته‌تر باشد؟ که فوجی بمکران خواهم فرستاد تاعیسی مغرور را براندازند که عاصی گونه شده است و بوالعسکر برادرش که مدتی است تا از وی گریخته آمده است و بر درگاه است بجای وی بنشانده آید. طاهر برفت وباز آمد و گفت حاجب بزرگ میگوید که بیستگانی لشکر تا آخر سال بتمامی داده آمده است و سخت ساخته‌اند، هیچ عذر {ص۸۱} نتوانند آورد، و هر کس را که فرمان باشد برود. سلطان گفت: سخت نیک آمده است، باید گفت حاجب را تا بازگردد.

ومنگیتراکِ حاجب زمین بوسه داد و گفت: خداوند دستوری دهد که بنده علی امروز نزدیک بنده باشد و دیگر بندگان که با وی اند، که بنده مثال داده است شوربایی ساختن. سلطان بتازه‌رویی گفت: سخت صواب آمد، اگر چیزی حاجت باشد خدمتکاران ما را بباید ساخت. منگیتراک دیگر باره زمین بوسه داد و بنشاط برفت. و کدام برادر و علی را میهمان میداشت! که علی را استوار کرده بودند و آن پیغامِ بر زبانِ طاهر بحدیثِ لشکر و مکران ریحٌ فی القفص بوده است. راست کرده بودند که چه باید کرد و غازی سپاہ سالار را فرموده که «چون حاجب بزرگ پیش سلطان رسد در وقت ساخته با سواری انبوه پذیره بنه او روی و همه پاک غارت کنی» و غازی سپاہ سالار رفته بود. منگیتراکِ حاجب چون بیرون آمد او را بگفتند «اینک حاجب بزرگ در صفه است»، چون بصفه رسید سی غلام اندر آمدند و او را بگرفتند و قبا و کلاه و موزه از وی جدا کردند چنانکه از آنِ برادرش کرده بودند، و در خانه‌ای بردند که در پهلوی آن صفه بود. فراشان ایشان را بپشت برداشتند که با بند گران بودند، و کان آخر العهد بهما.

این است حال على و روزگارش و قومش که بپایان آمد. و احمق کسی باشد که دل درین گیتی غدار فریفتکار بندد و نعمت و جاه و ولایتِ {ص۸۲} او را بهیچ چیز شمرد. و خردمندان بدو فریفته نشوند. و عتّابی سخت نیکو گفته است، شعر:

ذرینی تجئنی میتتی مطمئنه                                               و لم اتجشّم هولَ تلکَ المواردِ

فان جسیماتِ الأمورِ منوطهٌ                                               بمستودعاتٍ فی بطونِ الأواردِ

و بزرگا مردا که او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست. و پسر رومی درین معنی نیز تیر بر نشانه زده است و گفته است، شعر:

اذا ماکساک الله سِربالَ صحهٍ                                            واعطاک من قوتٍ یحلّ ویعذُبُ

فلا تغبطنّ المُکثرینَ فانّما                                                 على قدر ما یُعطیهمُ الدهرُ یسلبُ

و استاد رودکی گفته است و زمانه را نیک شناخته است و مردمان را بدو شناسا کرده، شعر:

این جهان پاک خواب‌کردار است                                         آن شناسد که دلش بیدار است

 نیکی او بجایگاهِ بد است                                                  شادی او بجای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار؟                                            که همه کار او نه هموار است

{ص۸۳}

دانش او نه خوب و چهرش خوب                                       زشت‌کردار و خوب‌دیدار است

و على را که فرو گرفتند ظاهر آن است که بروزگار فرو گرفتند چون بومسلم و دیگران را چنانکه در کتب پیداست. و اگر گویند که در دل چیزی دیگر داشت، خدای عزوجل تواند دانست ضمیر بندگان را، مرا با آن کاری نیست و سخن راندن کار من است، و همگان رفتند و جایی گرد خواهند آمد که رازها آشکارا شود. و بهانه خردمندان که زبان فرا این محتشم بزرگ توانستند کرد آن بود که گفتند «وی را بامیر نشاندن و امیر فرو گرفتن چه کار بود؟» و چون روزگار او بدین سبب بپایان خواست آمد با قضا چون برآمدی؟ نعوذ بالله من القضاء الغالب السوء.

و چون شغل بزرگ على بپایان آمد و سپاه‌سالار غازی از پذیره بنه وی بازگشت و غلامان و بنه هرچه داشت غارت شده بود و بیم بود که از بنه اولیا و حشم و قومی که با وی می‌آمدند نیز بسیار غارت شدی اما سپاہ سالار غازی نیک احتیاط کرده بود تا کسی را رشته تایی زیان نشد. و قوم محمودی ازین فرو گرفتن على نیک بشکوهیدند و دامن فراهم گرفتند. و سلطان عبدوس را نزدیک خوارزمشاه التونتاش فرستاد و پیغام داد که علی تا این غایت نه آن کرد که اندازه و پایگاه او بود، چرا بخوارزمشاه ننگریست و اقتدا بدو نکرد؟ و او را باوردن برادرم چه کار بود؟ صبر بایست کرد تا ما هم آمدیمی و وی یکی بودی از اولیا و حشم، آنچه ایشان کردندی وی نیز بکردی. و اگر برادرم را آورد بیوفائی چرا کرد؟ و خدای را عز وجل چرا بفروخت بسوگندان گران که بخورد؟ و وی در دل خیانت داشت و آن همه مارا مقرر گشت تا او را نشانده آمد که صلاح نشاندن او بود. بجان او آسیبی نخواهد بود و جایی {ص۸۴} بنشانده‌اندش و نیکو میدارند تا آنگاه که رای ما در باب او خوب شود. این حال با خوارزمشاه از آن گفته آمد تا وی را صورت دیگر گونه نبندد.

و خوارزمشاه آلتونتاش جواب داد که صلاح بندگان در آن است که خداوندان فرمایند و آنچه رای عالی بیند که بتواند دید؟ و بنده على را بدان نصیحت کرده بود از خوارزم چه بنامه و چه به پیغام که آن مبالغتها نمی باید کرد. اما در میانه کاری بزرگ شده بود، نیکو بنشنود، و قضا چنین بود. و مرد هم نام دارد و هم شهامت دارد، و چنو زود بدست نیاید، و حاسدان و دشمنان دارد، و خویشاوند است، خداوند بگفتار بدگویان او را بباد ندهد که چنو دیگر ندارد. و امیر جواب فرستاد که «چنین کنم، و على مرا بکار است شغلهای بزرگ را، و این مالشی و دندانی بود که بدو نموده آمد.»

از مسعَدی شنودم، وکیلِ در، که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد اما تجلدی تمام نمود تا بجای نیارند که وی از جای بشده است. و پیغام داد سخت پوشیده سوی بونصر مشکان و بوالحسن عقیلی که «این احوال چنین خواهد رفت، علی چه کرده بود که بایست با وی چنین رود؟ و من برویِ کار بدیدم این قوم نوخاسته نخواهند گذاشت که از پدریان یک تن بماند. تدبیرِ آن سازند و لطایف الحیل بکار آرند تا من زودتر بازگردم، که آثار خیر و روشنایی نمی‌بینم.» و بوالحسن چنانکه جوابهای زفت او بودی گفت « ای مسعدی مرا بخویشتن بگذار که سلطان مرا هم از پدریان می داند. اما چون مقرر است سلطان را که {ص۸۵} غرض من اندر آنچه گویم جز صلاح نیست، این کار را میان ببستم و هم امروز گرد آن برآیم تا مراد حاصل شود وخوارزمشاه بمراد دل دوستان باز گردد، و هرچند که این قوم نوخاسته کار ایشان دارند، آخر این امیر در این ابواب سخن با پدریان میگوید که ایشان را بروزگار دیده و آزموده است.» و بونصر مشکان گفت «سپاس دارم و منت پذیرم. و سلطان مرا نیکو بنواخته است و امیدهای نیکو کرده، و از ثِقات شنودم که راه نداده است کسی را که بباب من سخن گوید. و این همه رفته است و گفته اما هنوز با من هیچ سخن نگفته است در هیچ باب، اگر گوید و از مصلحتی پرسد نخست حدیث خوارزمشاه آغاز کنم تا بر مراد باز گردد. و اما بهیچ حال روی ندارد که با وی از حدیث رفتن فرو نهند و بردارند، و اگر با وی درین باب سخنی گویند، صواب آن است که گویند وی پیر شده است و از وی کاری نمی آید، مراد وی آن است که از لشکری توبه کند و بتربت امیر ماضی بنشیند و فرزندی از آنِ خداوند بخوارزمشاهی رود تا فرزندان من بنده و هرکه دارد پیش آن خداوند زاده بایستند، که آن کاری است راست بنهاده. چون برین جمله گویند در وی نه‌پیچند و وی را بزودی بازگردانند چه دانند که آن ثغر جز بحشمت وی مضبوط نباشد.» خوارزمشاه آلتونتاش بدین دو جواب، خاصه بسخن خواجه بونصر مشکان، قوی‌دل و ساکن گشت و بیارامید و دم درکشید. {ص۸۶} و سلطان منشوری فرستاد بنام سپاہ سالار غازی بولایت بلخ و سمنگان، و کسان وی آنرا ببلخ بردند بزودی تا بنام وی خطبه کنند. و کارها پیش گرفتند. و سخن همه سخن غازی بود، و خلوتها در حدیث لشکر با وی میرفت. و پدریان را نیک از آن درد میآمد و می‌ژکیدند، و آخر بیفگندندش چنانکه بیارم پس از این. و سعید صراف کدخدای غازی بآسمان شد، و لکلّ قومٍ یومٌ. والحق نه نازیبا بود در کار، اما یک چیز خطا کرد که او را بفریفتند تا بر خداوندش مُشرِف باشد و فریفته شد بخلعتی و ساخت زر که یافت این مشرفی بکرد و خداوندش در دلو شد و او نیز. و چاکر پیشه را پیرایه بزرگتر راستی است. و از پسِ برافتادنِ سپاه سالار غازی، سعید در آسیای روزگار بگشت و خاست و افتاد و بر شغل بود و نبود تا بعد العز و الرفعه صار حارس الدجله. اکنون در سنه خمسین بمولتان است در خدمت خواجه عمید عبدالرزاق که چندسال است که ندیمی او میکند بیغوله‌یی و دُمِ قناعتی گرفته. و شمایان را ازین اخبار تفصیلی دارم سخت روشن چنانکه آورده آید ان شاء الله تعالی.

و کار وزیر حسنک آشفته گشت که بروزگار جوانی ناکردنیها کرده بود و زبان نگاه ناداشته و این سلطان بزرگ محتشم را خیر خیر بیازرده. و شاعر نیکو میگوید، شعر:

احفظ لسانک لا تقولُ فتُبتلى                                              انَّ البلاء موکَّل بالمنطقِ

و دیگر در باب جوانان بغایت نیکو گفته است، شعر:

{ص۸۷}

انّ الامور اذ الإحداثُ دبّرها                                               دون الشیوخِ ترى فی بعضها خللا

و از بوعلی اسحق شنودم گفت بومحمد میکائیل گفتی «چه جای بعض است که فیکلّها خللا.» و وزیر بوسهل زوزنی با وزیر حسنک معزول سخت بد بود که در روزگار وزارت بر وی استخفافها کردی، تا خشم سلطان را بر وی دائمی میداشت، و ببلخ رسانید بدو آنچه رسانید.

اکنون بعاجل الحال بوسهل فرمود تا وزیر حسنک را به على رایض سپردند که چاکر بوسهل بود، تا او را بخانه خویش برد و بدو هر چیزی رسانید از انواع استخفاف. و بوسهل زوزنی را در آنچه رفت مردمان در زبان گرفتند و بد گفتند، که مردمان بزرگ نام بدان گرفتند که چون بر دشمن دست یافتند نیکویی کردند که آن نیکویی بزرگتر از استخفاف باشد، والعفو عند القدره سخت ستوده است، و نیز آمده است در امثال که گفته اند اذا ملکت فأسجِح. اما بوسهل چون این واجب نداشت و دل بر وی خوش کرد بمکافات نه بوسهل ماند و نه حسنک. و من این فصول از آن جهت راندم که مگر کسی را بکار آید. و بهرامِ نقیب را نامزد کرد بوسهل زوزنی با مثال توقیعی و سوى جنکی فرستاد بدرِ کشمیر تا خواجه بزرگ احمد حسن را رضی الله عنه در وقت بگشاید و عزیزاً مکرماً ببلخ فرستد که مهمات ملک را بکار است، و جنکی با وی بیاید تا حق وی را بگزارده آید بر آنکه این خواجه را امید نیکو کرد و خدمت نمود و چون سلطان ماضی گذشته شد {ص۸۸} او را از دشمنانش نگاه داشت. و بهرام را ازیرا بَرِ  ایشان فرستاده آمد که بوسهل بروزگار گذشته تنگ‌حال بود و خدمت و تأدیب فرزندان خواجه کرده بود و از وی بسیار نیکوییها دیده، خواست که در این حال مکافاتی کند. و دشمنان خواجه چون از این حال خبر یافتند نیک بترسیدند. و بیارم این قصه که خواجه ببلخ به چه تاریخ و به چه جمله آمد و وزارت بدو داده شد.

و استادم خواجه بونصر مشکان سخت ترسان میبود، و بدیوان رسالت نمی نشست. و طاهر میبود بدیوان و کار بر وی میرفت. چون یک هفته بگذشت سلطان مسعود رحمه الله وی را بخواند و بنشاند و بسیار بنواخت و گفت چرا بدیوان رسالت نمی نشینی؟ گفت زندگانی خداوند دراز باد، طاهر آنجاست و مردی است سخت کافی و بکار آمده و احوال و عادات خداوند نیک دانسته، و بنده پیر شده است و از کار بمانده. و اگر رای عالی بیند تا بنده بدرگاه میآید و خدمتی میکند و بدعا مشغول میباشد. گفت «این چه حدیث است؟ من ترا شناسم و طاهر را نشناسم، بدیوان باید رفت که مهمات ملک بسیار است ومیباید که چون تو ده تن استی، و نیست، و جز ترا نداریم، کی راست آید که بدیوان ننشینی؟ اعتماد ما بر تو ده چندان است که پدر ما را بوده است، بکار مشغول {ص۸۹} باید بود و همان نصیحتها که پدرم را کرده‌ای می باید کرد که همه شنوده آید، که ما را روزگاری دراز است تا شفقت و نصیحت تو مقرر است.» وی رسم خدمت بجای آورد، و با اعزاز و اکرام تمام وی را بدیوان رسالت فرستاد، و سخت عزیز شد و بخلوتها و تدبیرها خواندن گرفت، و بوسهل زوزنی کمانِ قصد و عصبیت بِزِه کرد و هیچ بد گفتن بجایگاه نیفتاد، تا بدان جایگاه که گفت « از بونصر سیصد هزار دینار بتوان استد» سلطان گفت « بونصر را این زر بسیار نیست، و از کجا استد؟ و اگر هستی، کفایت او ما را به از این مال. حدیث وی کوتاه باید کرد که همداستان نیستم که نیز حدیث او کنید»، و بابوالعلاء طبیب بگفت و از بوسهل شکایت کرد که «در باب بونصر چنین گفت و ما چنین جواب دادیم»، و او با بونصر بگفت.

و از خواجه بونصر شنودم گفت: مرا در این هفته یک روز سلطان بخواند و خالی کرد و گفت این کارها یکرویه شد بحمد الله ومنّه، و رای بر آن قرار میگیرد که بدین زودی سوی غزنین نرویم و از اینجا سوی بلخ کشیم و خوارزمشاه را که اینجاست و همیشه از وی راستی دیده‌ایم و در این روزگار بسیار غنیمت است، از حد گذشته بنوازیم و بخوبی بازگردانیم، و با خانیان مکاتبت کنیم و ازین حالها با ایشان سخن گوییم تا آنگاه که رسولان فرستاده آید و عهدها تازه کرده شود، و بهارگاه سوی غزنین برویم. تو در این باب چه گویی؟ گفتم هر چه خداوند اندیشیده است عین صواب است و جز این که میگوید نشاید کرد. گفت به ازین میخواهم، {ص۹۰} بی حشمت نصیحت باید کرد و عیب این کارها باز نمود . گفتم زندگانی خداوند دراز باد، دارم نصیحتی چند اما اندیشیدم که دشوار آید، که سخنِ تلخ باشد. و سخنانی که بنده نصیحت‌آمیز باز نماید خداوند باشد که با خاصگان خویش بگوید و ایشان را از آن ناخوش آید و گویند «بونصر را بسنده نیست که نیکو بزیسته باشد، دست فرا وزارت وتدبیر کرد!» و صلاح بنده آن است که به پیشه دبیری خویش مشغول باشد، و چشم دارد که وی را از دیگر سخنان عفو کرده آید. گفت البته همداستان نباشم و کس را زهره نیست که درین ابواب با من سخن گوید، چه محل هر کس پیداست. گفتم: زندگانی خداوند در از باد، چون فرمان عالی برین جمله است، نکته‌ای دو سه باز نماید و در باز نمودن آن حق نعمت این خاندان بزرگ را گزارده باشد. خداوند را باید دانست که امیر ماضی مردی بود که وی را در جهان نظیر نبود بهمه بابها. وروزگار او عروسی آراسته را مانست. و روزگار یافت و کارها را نیکو تأمل کرد و درون و بیرون آن بدانست و راهی گرفت و راه راست نهاد و آن را بگذاشت و برفت. و بنده را آن خوش تر آید که امروز بر راه وی رفته آید و گذاشته نیاید که هیچکس را تمکین آن باشد که خداوند را گوید که «فلان کار بد کرد، بهتر از آن میبایست» تا هیچ خلل نیفتد. و دیگر که این دو لشکر بزرگ و رأیهای مخالف یکرویه و یک سخن گشت، همه روی زمین را بدیشان قهر توان کرد و مملکتهای بزرگ را بگرفت، باید که برین جمله {ص۹۱} باز آیند و بمانند. امروز بنده این مقدار باز نمودم ومعظم این است. و بنده تا در میان کار است و سخن وی را محل شنودن باشد از آنچه در آن صلاح بیند هیچ باز نگیرد. گفت «سخت نیکو سخنی گفتی و پذیرفتم که هم چنین کرده آید.» من دعا کردم و باز گشتم، وحقّا ثمّ حقّا که دو هفته برنیامد و از هرات رفتن افتاد که آن قاعده‌ها بگردانیده بودند.