نوشته های بی خواننده

بی خبری

۱۵ دیدگاه

توی پادگان برای مطلع شدن از اخبار دو راه بیشتر نداشتیم: تلویزیون ببینیم یا کیهان بخوانیم. من که رغبتی به هیچ کدامشان نداشتم، توی این دوماه فقط از رئیس جمهور شدن اوباما خبردار شدم و عزل کردان!

توی این روزهایی که خبر خوب حکم کیمیا دارد، این بی‌خبری موهبتی بود برای خودش. خالی از تفریح هم نبود. یعنی وقتی کسی توی صحبت‌هایش به اخبار روز اشاره می‌کرد، کلی با تخیل‌مان کلنجار می‌رفتیم که بتوانیم اصل خبر را بازسازی کنیم و ببینیم قضیه چه بوده است.

روز آخر در مراسم اختتامیه، مقام مدعو می‌خواست توی سخنرانی‌اش تجلیلی کند از این کسی که به طرف جرج بوش لنگه کفش پرتاب کرده است. در نظر داشته باشید که آن روزها رسانه‌ی ملی خودش را با لنگه کفش کذایی خفه کرده بود و مقام مدعو هم هیچ جوری احتمال نمی‌داد که ما از قضیه خبر نداشته باشیم، بنابراین به اصل خبر اشاره نکرد و فقط چیزهایی گفت توی مایه‌های این که «آن قهرمان بزرگ، آن شیعه‌ی علی، آن کسی که آن جواب دندان شکن را در قلب بغداد به جرج بوش داد، …» من تا آخرهای سخنرانی‌اش فکر می‌کردم دارد از محمود احمدی‌نژاد تجلیل می‌کند و فقط آخرش که اسم لنگه کفش را برد، دو به شک شده بودم که واقعا احمدی‌نژاد کارش به لنگه کفش پرت کردن رسیده یا موضوع چیز دیگری است؟!

نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:

  • تقسیم شدیم … از وقتی سخنرانی «مقام مدعو» تمام شد و «راحت باش»...
  • احترام نظامی سپاهی‌ها خیلی اهل احترام نظامی گذاشتن (یا سلام نظامی) نیستند....
  • ماریا باطبی احمد رضا باطبی توی وبلاگ تازه تاسیس‌اش درباره این نوشته...
  • تشییع جنازه آیت الله سید جواد مدرسی که فوت کرد (خبر از...
  • خسته نباشید! وقتی فرمانده می‌گوید: «از جلو نظام»، سربازها باید پشت گردن...

توصیه:
در صفحه «از سربازی » مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.


نوشته علی گنجه ای

۷ دی ماه ۱۳۸۷ ساعت ۷:۱۷ ب.ظ

۱۵ دیدگاه درباره «بی خبری»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. داود

    ۸ دی ۸۷ ساعت ۱۱:۱۷ ق.ظ

    یعنی اینقد بی خبر از دنیا!
    چند روز پیش تو ماشین بودیم رادیو گوش می کردیم، یکیو آورده بودن این موضوع رو از لحاظ علمی!!! تحلیل کنه! اون بدبختم یه سره چرت می گفت واسه خودش

  2. مهدی سعیدی

    ۸ دی ۸۷ ساعت ۱:۲۷ ب.ظ

    با سلام خدمت جناب آقای گنجی
    تبریک میگم پایان خدمت سربازیتان را و امیوارم تو شهر ما بهتون خوش گذشته باشه.
    من سعیدی مدیر وبلاگ زبانشناسی همگانی هستم که آدرسش را براتون نوشتم. میخواستم ببینم اجازه دارم تا مطالب آموزش خط میخی شما را با درج لینک وب سایتتون و با نام خودتون در وبلاگم منتشر کنم. لطفا در قسمت نظرات وبلاگ من پاسخ دهید.
    با سپاس

  3. ایران

    ۹ دی ۸۷ ساعت ۱۲:۴۲ ق.ظ

    سلام
    یک توصیة جدی. اگر دقیق نوشته باشی، گویا به “بحران مالی جهانی” که شاید سازندة اوباما بود، نرسیدی نگاه بکنی و بررسی کنی. حتما کمبودها پیرامون این سلسلة وسیع خبر و تحلیل را دنبال کن. به ادامة دوران سربازی هم بی ربط نیست. لااقل برخی تحلیلهای سیاسی در دنیا روی آیندة نزدیک، ۲۰۰۹، انگشت گذاشته اند. این شاید بیشتر از ربط با دیگر مشاغل و حتی در بخش اقتصاد و دانشهای این رشته. بگذریم که با تخصص تو ۱۸۰درجه تفاوت جهتگیری دارد چون همه اش به آینده و نه تاریخ دیرین مربوط است.

  4. شهرام

    ۹ دی ۸۷ ساعت ۵:۳۳ ب.ظ

    سلام علی جون
    علی خان وقایع الاتفاقیه پادگان عجب شیر رو دارم می نویسم، فعلا قسمت اولشم که اگه توی این پادگان جدیدمون اجازه بدن و بذارن توی شهری بریم، به یک هفته نمیکشه که تمومش میکنم، به هر حال گفتم که به روز هستم اگه خواستی بیا و با اون پوتین هات ردپایی از جنس پوتین سربازی برجای گذار…

    پیروز باشی علی جون، راستی ما هم بی خبر بودیم از لنگه کفشه تا اینکه توی صبحگاه اون اخونده اومد و کلی تعریف و تمجید کردش از یارو لنگه کفشیه…

    خوش باشی علی جون

  5. سورملینا

    ۱۰ دی ۸۷ ساعت ۱:۴۷ ب.ظ

    می گم اگه ما هم از صبح بخواهیم به طرف کسانی که چرت و پرت می گن، کفش پرت کنیم، دیگه همه مون پابرهنه می مونیم !!!!

  6. جعفر تکبیری

    ۱۲ دی ۸۷ ساعت ۷:۲۵ ب.ظ

    سلام رفیق… من تکبیری هستم از گروهان ۱۴… با فیدل کاسترو یا همون فتوحی کار می کردیم… یادتون می آد به خودمون لقب کفایتی داده بودیم… چقدر زارعی ما رو مسخره می کرد… ما هم گروهان شما را مسخره می کردیم… یادتون هست به ژ۳ های شما چوب شبانی می گفتیم… حیف که تموم شد… الان عصر ۵شنبه دلم برای همه چیز تنگ شده… راستی ما افتادیم بنیاد تعاون… با لباس شخصی. ۵شنبه جمعه هم تعطیل… یکی دیگه از بچه ها شما هم به اسم محمد توکلی که فوق لیسانس دام پروری داشت با ما افتاد. کلا ۸ نفر بودیم… محمد رفت دفتر مرکز بیمه مهر. من رفتم روزنامه جوان و یکی دیگه از بچه ها رفت اداره درمان بسیج. ۵ نفر هم باقی موندن تو بنیاد… جای شما خیلی خفنه… خدا به دادتون برسه… راستی با مطالبت خیلی حال کردم… منم یه دفترچه یادداشت خفن از خاطرات دارم اما می خوام برای خودم نگه دارم.. دلم نمی آد تو وب بنویسم… اگه پایه بودی تبادل لینک کنیم… منتظرت هستم

    • علی گنجه ای

      ۱۲ دی ۸۷ ساعت ۷:۳۸ ب.ظ

      مخلص جعفر خان!
      پس توی گروهان فیدل بودید و کلاش سرنیزه دار داشتید و ما رو هم مسخره میکردید؟
      به ممد توکلی خیلی سلام برسون. تخت کناری من بود توی آسایشگاه… بنده خدا آموزشی خیلی بهش سخت گذشت. امیدوارم جاش توی بیمه مهر خوب باشه.
      جای ما هم بد نیست. جز اینکه راهش دوره مشکل دیگه ای نداره.

  7. جعفر تکبیری

    ۱۲ دی ۸۷ ساعت ۹:۵۰ ب.ظ

    اگر محمد رو دیدم حتما سلام می رسونم… شما با تبادل لینک موافقید؟

    • علی گنجه ای

      ۱۲ دی ۸۷ ساعت ۱۱:۵۶ ب.ظ

      ما محمد توکلی رو صدا میکردیم «صیاد شیرازی»! اگه خواستی غافلگیرش کنی نکته خوبیه ;)
      در مورد تبادل لینک… راستش من لینکدونی ندارم. مطالبی که میخونم و خوشم میاد رو توی گوگل شیر میکنم و اون کنار هم نشون داده میشه

  8. محبوبه

    ۱۶ دی ۸۷ ساعت ۱:۴۹ ق.ظ

    وایییییی….آقای گنجه ای…نمی دونید چقدر منو به خنده انداختین. مثل همیشه خیلی باحال بود

  9. نیک بخت

    ۲ آذر ۸۸ ساعت ۸:۰۶ ب.ظ

    داداش منم سه هفته است که اومده پادگان خاتمی یزد اصلا ازش خبر نداریم اگه هنوز اونجا هستید میشه بهش بگید یه تماس با خونوادش بگیره از موقعی که رفته اصلا زنگ نزده . اسمش علی نیکبخت . دیپلم الکتروتکنیک داره

نظرتان را ثبت کنید