توی رزمایش دژبان شده بودیم. یعنی یک بازوبند قرمز «دژبان» بسته بودیم به بازوی راستمان و سر چهارراه ایستاده بودیم و اتوبوسها را هدایت میکردیم به چپ و موتورها را به راست.
به سردارها و تیمسارها هم سلام نظامی میدادیم.
نزدیکیهای ظهر که مراسم داشت شروع میشد و علی لاریجانی داشت آماده میشد برای سان دیدن و سخنرانی، رفتم نزدیک جایگاه کمک دژبانهای آنجا. کارمان این بود که جادهی خاکی منتهی به پیست رژه را ببندیم که کسی پیاده یا سواره نزدیک نشود.
در مجموع تجربهی بانمکی بود.
نوشتههای «احتمالا» مرتبط:
- دژبان دژبان آچار فرانسهی پادگان است! یعنی هر وضعیت ناخوشایندی که...
- رژه تشریف بردیم! توی همهی پادگانهای ایران، دوشنبه روز صبحگاه مشترک است. یعنی...
- باز هم رژه تشریف بردیم… این دفعه که باز دوشنبه شد و مجبور شدیم دوباره...
- پس از ۱۵ روز من خیلی نثر مسجّع و مکلّف عبدالکریم سروش را دوست...
- یک باوند غیر از داوود هرمیداس توی حسینیه پادگان مراسم بود به مناسبت نیمه شعبان...
توصیه:
در صفحه «از سربازی
» مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.
مهران
۵ خرداد ۸۸ ساعت ۶:۱۷ ب.ظ
به به علی پژمان
علی گنجه ای
۵ خرداد ۸۸ ساعت ۶:۲۰ ب.ظ
مجید جان! دلبندم! پژمان نه! دژبان!
مهران
۶ خرداد ۸۸ ساعت ۵:۱۱ ب.ظ
بلام جان بزار ده ماه که شدی اونوقت می گی پژمان ، این استعاره از اینه که ترس ما از دژبان ریخته
علی گنجه ای
۶ خرداد ۸۸ ساعت ۵:۱۶ ب.ظ
آها! چه باحال! مثلا میگی که «واسه همه دژبانی واسه ما پژمانی»؟ آره؟
مهران
۱۳ خرداد ۸۸ ساعت ۶:۱۸ ب.ظ
آره داداش
محبوبه
۸ خرداد ۸۸ ساعت ۴:۲۴ ب.ظ
بازوبند قرمز!
قرمز؟؟؟