نوشته های بی خواننده

آرشیو دسته «از سربازی»

فدائیان رهبر فاتحان خرمشهر

۳ دیدگاه

فردا قرار است توی پادگان‌مان یک رزمایش بزرگ برگزار شود به همان نامی که بالا نوشته ام و یک هفته‌ای است که همه در تب و تاب اند و دارند تدارک می‌بینند یا تمرین می‌کنند.

ما که ستادی هستیم نقش مهمی در رزمایش نداریم و قرار است راهنمای مهمانان باشیم و این روزها هم کار خاصی نداریم.

امروز برای رفع بیکاری رفتیم کمک بچه‌های آماد و نزدیک دریاچه یک چادر برپا کردیم برای ایستگاه صلواتی خواهران.

خبر رزمایش را از زبان فرمانده‌مان هم بخوانید: «اقتدار و تقویت بسیج باعث افزایش قدرت بازدارندگی و دفاعی کشور می‌شود»

نوشته علی گنجه ای

۳ خرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷:۰۹ ب.ظ

در دسته از سربازی

دژبان

۱۲ دیدگاه

دژبان آچار فرانسه‌ی پادگان است! یعنی هر وضعیت ناخوشایندی که در پادگان پیش بیاید، مسوولین مربوطه با خودشان فکر می‌کنند که چطور می‌شود این وضعیت را با بکارگیری مناسب یک یا چند دژبان برطرف کرد!

امروز امام جمعه شهریار آمده بود پادگان و داشت به مناسبت فاطمیه سخنرانی می‌کرد. پیرمرد خیلی مهربان و بانمکی بود و خوب صحبت می‌کرد و به مجلس مسلط بود و همه فن سخنرانی‌اش را هم به کار برد که کسی چرت نزند. صدایش را بالا برد، پایین آورد، شعر فارسی خواند، شعر ترکی خواند، گفت که صلوات بفرستیم، گفت که بلندتر بفرستیم، گفت که باز هم بلندتر بفرستیم، یکی دو گوشه هم به آنها که خوابیده‌اند پراند … ولی باز هم یک عده کمبود خواب داشتند و همانطور چهارزانو که نشسته بودند، دستشان را زده بودند زیر چانه و داشتند چرت می‌زدند. اینجا بود که دیدیم چند دژبان راه افتادند بین صف‌ها و شروع کردند بیدار کردن آنها که چرت می‌زدند.

فعلا این ابتکاری‌ترین وظیفه‌ایست که دیده‌ام به یک دژبان محول می‌شود. البته شاید مبتکر محترم با خودش فکر نکرده بود که کارش یک جور توهین به سخنران به حساب می‌آید.

بنده خدا امام جمعه شهریار صدایش در آمد و –البته خیلی با لطف و مهربانی- گفت که اینکار لازم نیست و اینجا اگر کسی چرت می‌زند تقصیر من است و باز هم ترفندهای بیشتری بکار برد در بیدار کردن ملت!

نوشته علی گنجه ای

۱۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۰۴ ب.ظ

نبووووود؟

۱۳ دیدگاه

سربازها وقتی به پایان خدمت‌شان نزدیک می‌شوند، «نبود می‌کشند». «نبود کشیدن» اینجوری است که مثلا توی آسایشگاه نشسته‌اید و می‌شنوید یک نفر بیخ گوش‌تان عربده کشید که: «نبووووووود؟ ۱۵ روز دیگه!» یعنی که این سرباز ۱۵ روز دیگر ترخیص می‌شود. مخصوصا وقتی که به دلیل خاصی ترخیص یک سرباز جلو بیفتد، بازار نبود کشیدن خیلی داغتر می‌شود. مثلا سربازهایی که دنبال عفو جریمه هایشان می‌آیند و موفق هم می‌شوند، همین که از در معاونت نیروی انسانی (جایی که ما هستیم) بیرون می‌روند شروع می‌کنند به نبود کشیدن.

پس فکرش را بکنید که وقتی برای یک دسته از سربازها یا همه‌شان «کسر خدمت» اعلام شود دیگر توی پادگان چه بساطی به پا میشود. من که این هفته مرخصی بوده‌ام و از حال پادگان خبر ندارم ولی قاعدتا با اعلام رسمی کاهش خدمت افسران وظیفه (متن خبر در ایسنا) در یک جای بخصوص افسرهای مملکت عروسی باشد مثل ما!

حالا من هم باید نبود بکشم: «نبوووووود؟ ۹ ماه دیگه!»

نوشته علی گنجه ای

۱۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۳۶ ب.ظ

یادگاری های ته دفترچه سرباز

۸ دیدگاه

آخرهای خدمت، سربازها ته دفترچه‌های همدیگر یادگاری می‌نویسند. معمولا چیزهایی مثل این:

IMG_5569

و این:

IMG_5570_2

نوشته علی گنجه ای

۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۵:۱۳ ب.ظ

سرباز و دفترچه و هفتاد مهر سربازخانه

۸ دیدگاه

سرباز «دفترچه» دارد.

صفحه‌ی اول دفترچه نام سرباز را نوشته‌اند و عکسش را چسبانده‌اند. دفترچه کارت شناسایی سرباز است و دژبان که به سرباز می‌رسد اول دفترچه‌اش را بررسی می‌کند و سرباز که بخواهد چیزی از جایی امانت بگیرد معمولا دفترچه‌اش را گرو می‌گذارد.

سربازخانه ۷۰ مهر مختلف توی دفترچه‌ی سرباز ضرب می‌کند که بداند سرباز در طول خدمتش چکار می‌کرده و کجا بوده و اصلا «حضور» داشته یا نه؟ یادت باشد برای سربازخانه «حضور» سرباز از کارآیی و بهره‌وری و عملکرد و … از هر چیز دیگر مهمتر است.

۱ تا ۶۲: ورود و خروج: هر روزی که سرباز وارد سربازخانه می‌شود، مهر ورود آن روز را توی دفترچه‌اش ضرب می‌کنند. مثلا «ورود روز دهم» زیر ستون «ورود» جلوی روز یکشنبه دهم شهریور. هر روز که سرباز از سربازخانه خارج می‌شود مهر خروج آن روز را ضرب می‌کنند. پس تا اینجا سرباز روز نهم شهریور رفته و دهم برگشته. فعلا ۶۲ مهر برای ورود و خروج ۳۱ روز ماه.

IMG_5567

۶۳: نوبت حضور: شبی که سرباز از سربازخانه بیرون نمی‌رود مهر «نوبت حضور» می‌خورد.

۶۴: بازداشت: بازداشتگاه سربازخانه، جای بدتری از بقیه‌ی جاهای سربازخانه نیست. به همان اندازه کسالت‌آور و خسته‌کننده است. اشکالش این است که روزی که سرباز در بازداشتگاه سپری می‌کند و دفترچه‌اش مهر بازداشت می‌خورد، جزو خدمتش محسوب نمی‌شود و باید به جای آن یک روز اضافه خدمت کند. (اصطلاحا می‌گویند خلاء خدمتی است). یادم باشد موقع ترخیص مچ سرباز را بگیرم. چون روز چهارشنبه سیزده شهریور را بازداشت بوده و بعدا مهر بازداشت را لاک گرفته و جایش نوبت حضور زده!

۶۵ و ۶۶: تاخیر و غیبت: سرباز دیر آمده یا اصلا نیامده است.

۶۷ تا ۷۰: بیرون از پادگان: سرباز اصلا نیامده است اما نیامدنش را از قبل به یکی از این چهار روش هماهنگ کرده: «ماموریت» یا «مرخصی استحقاقی» یا «مرخصی تشویقی» یا «مرخصی استعلاجی».

نوشته علی گنجه ای

۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۶:۳۲ ب.ظ

بدها!

۹ دیدگاه

امروز دوشنبه بود و صبحگاه مشترک و .….. نه! رژه نرفتیم! اتفاق خنده‌دارتری افتاد…

دیروز یگان قرارگاه به همه‌ی واحدها نامه زده بود که فردا (یعنی امروز) قرار است «چک انضباطی» شویم و «وضعیت ظاهری»مان بررسی شود. از این نامه‌ها زیاد می‌آید و ما هم یک گوش‌مان در است و آن یکی دروازه. البته نامه‌ی دیروزی وضعش فرق می‌کرد و از همه‌مان پشت نامه امضاء گرفتند که آن را خوانده‌ایم تا نتوانیم بزنیم زیرش. از آن طرف می‌دانستیم که سه‌شنبه (فردا) نوبت بازدید دوره‌ای تیپ است و یک عده از لشکر (احتمالا شامل خود سردار فرمانده لشکر) می‌آیند برای بازدید و احتمالا این چک انضباطی جدی‌تر از قبلی‌ها باشد … ولی من باز هم جدی نگرفتم.

این در نظر داشته باشید که وضعیت ظاهری من خوراک بازداشت است! یعنی نه اتیکت اسم و کد روی لباسم دوخته‌ام و نه شلوارم را گتر می‌کنم و نه درجه‌هایم درست روی شانه‌ام می‌ایستند و نه حتی پوتینم را واکس می‌زنم. یعنی آخرین باری که پوتینم را واکس زدم توی دوره‌ی آموزشی بود.

صبحگاه برگزار شد و پرچم را بالا فرستادیم و سرود خواندیم و چه و چه و جانشین فرمانده هم سخنرانی کرد و نوبت چک انضباطی شد. من معمولا صف دوم گروهان افسران وظیفه می‌ایستم. مسوول دژبانی آمد سراغ نفر اول صف اول و نگاهی به سر تا پایش انداخت و گفت: «چرا ناخونات بلنده؟». یعنی ما داشتیم می‌ترکیدیم از خنده ولی مسوول مربوطه خیلی جدی بود و افسر مربوطه را به خاطر بلندی ناخن‌ها از صف جدا کرد و فرستاد «پای تخته». به نفر دوم گیر داد که چرا اتیکتت رو با دست دوخته‌ای و با ماشین ندوخته‌ای و او هم رفت پای تخته. خلاصه تا نوبت به من برسد مطمئن بودم که جایم پای تخته است و اشکال‌هایم یکی دو تا که نبود …

فکر می‌کنم ما «بدها» ۲۰ نفری می‌شدیم و نشستیم تا بقیه رفتند سر واحدهایشان و فرمانده‌ی یگان قرارگاه آمد و کمی اخم و تخم کرد و تهدید کرد که امروز بازداشت‌تان می‌کنم (خالی می‌بست چون بازداشتگاه پادگان مدتی است که تعطیل است) و آخر سر قضیه با نوشتن یک تعهدنامه فیصله پیدا کرد.

نوشته علی گنجه ای

۳۱ فروردین ماه ۱۳۸۸ ساعت ۸:۱۴ ب.ظ

نامه لباس فصل

۱۵ دیدگاه

توی نیروهای مسلح، همه کار نیاز به دستور و نامه و فرمان و از این جور چیزها دارد … حتی نحوه‌ی لباس پوشیدن. یعنی اینجوری نیست که شما هر وقت سردتان شد کاپشن بپوشید و هر وقت گرمتان شد در بیاورید. اوایل پاییز، وقتی «نامه‌ی لباس فصل» آمد همه با هم کاپشن‌هایشان را می‌پوشند و اوایل بهار وقتی دوباره «نامه‌ی لباس فصل» آمد همه با هم کاپشن‌هایشان را در می‌آورند.

البته توی سپاه آنقدرها نسبت به وضعیت ظاهری سخت‌گیری نمی‌کنند و حتی در مورد کلاه نظامی هم خیلی حساسیتی وجود ندارد (این یکی برای ارتشی‌ها اهمیت ناموسی دارد). ما معمولا توی پادگان بی‌کلاه می‌گردیم و بعضی‌ها برای احتیاط یک کلاه مچاله شده توی جیب‌شان دارند که اگر کسی گیر داد در بیاورند و سرشان کنند.

اما توی همین سپاه هم، هفته‌ای یک بار آن هم دوشنبه‌ها و برای صبحگاه مشترک، قضیه‌ی وضعیت ظاهری را جدی‌تر می‌گیرند و حالا گیرم که کسی به واکس پوتین کسی کاری ندارد ولی حداقلش این است که همه کلاه سرشان است و لباس فصل هم پوشیده‌اند.

از اواخر اسفند پارسال هوا خیلی گرم شد و فروردین هم که دیگر برای خودش تابستانی بود و خجالتی‌ترها (یعنی همان چس‌ماه‌ها!) که کاپشن‌هایشان را طبق آیین نامه پوشیده بودند و زیپش را هم تا بالا کشیده بودند و دکمه‌هایش را هم بسته بودند، عرق‌ریزان سوال می‌کردند که پس این نامه‌ی لباس فصل کی می‌آید؟!

نامه‌ی لباس فصل همین یکشنبه آمد و کل پادگان از رسمی و وظیفه موظف شدند کاپشن‌هایشان را در بیاورند و ظهر یک شنبه، دژبان‌ها به تک‌تک‌مان سفارش کردند که فردا برای صبحگاه مشترک کاپشن تن‌تان نباشد. اما صبح دوشنبه یکدفعه هوا آنقدر سرد شده بود که حتی با کاپشن هم همه از سرما می‌لرزیدند ولی فرمانده‌ی یگان قرارگاه سفت و سخت ایستاده بود و به همه تذکر می‌داد و آخرش صبحگاه که شروع شد کاپشن تن هیچ کس نبود و همه داشتند از سرما می‌لرزیدند.

توی این سوز سرما فکرش را بکنید که گروهان افسران وظیفه، که توی روزهای عادی‌اش آن جوری رژه می‌رفت، جلوی جایگاه چه شاهکاری خلق کرد!

اصلا همه پادگان با نیش باز منتظر بود که نوبت رژه رفتن ما شود. جایتان خالی … جانشین فرمانده‌ی پادگان که همیشه برای حفظ ظاهر هم که شده موقع رژه رفتن ما نیمچه اخمی می‌کند، این دفعه به زور جلوی خنده‌اش را گرفته بود و آخرش به جای «خیلی خوب» و «خیلی بد» و از این جور چیزها گفت: «کاش یه دوربین بود از رژه‌تون فیلم می‌گرفتیم به خودتون نشون میدادیم!»

نوشته علی گنجه ای

۲۵ فروردین ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷:۴۴ ب.ظ

در حسرت کاچی!

۵ دیدگاه

این که ۲۲ بهمن آمد و رفت و انقلاب سی ساله شد و هیچ خبر خوبی برای سربازها اعلام نشد، خیلی برای اهالی پادگان باورنکردنی بود.

بازار شایعه داغ بود و هر چه به ۲۲ بهمن نزدیکتر می‌شدیم داغتر هم می‌شد. اول‌ها شایعات خیلی متنوع‌تر بودند اما نزدیکی‌های ۲۲ بهمن شایعات متفرقه حذف شدند و یکی جای همه را گرفت که «۲۲ بهمن قراره ۴۵ روز کسر خدمت بیاد».

بعضی سربازها بودند که به روز بودن روز یا شب بودن شب شک داشتند ولی سربازی نبود که به کسر خدمت ۴۵ روز شک داشته باشد و همه روی آن حساب کرده بودند و کار من شده بود جواب کردن کسانی که با احتساب این ۴۵ روز ترخیص می‌شدند: «هنوز ابلاغیه اش نیومده». حتی معاون وظیفه عمومی نیروی انتظامی هم شایعه را رسما تکذیب کرد ولی کسی جدی نگرفت و می‌گفتند که کسر خدمت قبلی هم یک هفته قبل از اعلام رسمی تکذیب شده بود.

می‌گویم همه روی آن حساب کرده بودند یعنی واقعا همه حساب کرده بودند. مثلا بچه‌های شهرستانی که ۲۱ بهمن داشتند می‌رفتند خانه‌شان، با هم دست روبوسی می‌کردند که «من میذارم بعدِ عید میام برای تسویه حساب!» یا «فامیل ما توی ارتشه، اونا ابلاغ ۴۵ روز رو گرفتن، نمیدونم چرا اینجا هنوز نیومده» یا «مهندس خبر نداری اضافه‌ی ماده ۶۰ رو هم بخشیدن یا نه؟»

حالا تصور کنید وقتی که ۲۲ بهمن آمد و رفت و انقلاب سی ساله شد و هیچ خبر خوبی برای سربازها اعلام نشد، اهالی پادگان چه حالی شده بودند. همه‌ی شهرستانی‌ها با لب و لوچه‌ی آویزان برگشتند پادگان و تهرانی‌ها هر روز صبح با دقت بیشتری به اخبار رادیو گوش کردند و با حال گرفته‌تری رسیدند در دژبانی و … فعلا همه به خودشان امید می‌دهند که اعلام کسر خدمت به علت ایام محرم و صفر به تعویق افتاده و حداکثر تا ۲۵ اسفند (تولد پیامبر) آن ۴۵ روز کذایی اعلام می‌شود.

دیروز صبح یک فکس رسید به پادگان به این مضمون که به مناسبت ۲۲ بهمن، سربازانی که در نقاط مرزی و جنگی خدمت می‌کنند ۸ روز و بقیه‌ی سربازها ۶ روز مرخصی تشویقی می‌گیرند. به علاوه کسانی که تاریخ تولدشان ۱۲ تا ۲۲ بهمن باشد ۳ روز تشویقی اضافه می‌گیرند. طبق اصل «کاچی بعضِ هیچی» کلی خوشحال شدیم و گفتیم شش روز هم شش روز است و به همه خبر دادیم… فقط آن خطی که مربوط می‌شد به بقیه‌ی سربازها ناخوانا بود. زنگ زدیم به لشکر که قسمت ناخوانا را بخوانند. از پشت تلفن اینطور خواندند: «سربازانی که محل سکونت‌شان بیش از ۵۰ کیلومتر با محل خدمت فاصله دارد»!

خلاصه فعلا هنوز همان کاچی هم نصیب‌مان نشده است و منتظریم تا ۲۵ اسفند.

نوشته علی گنجه ای

۱۲ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۹:۱۶ ب.ظ

غیبت یکروز-سه روز

۱۰ دیدگاه

سربازی که غیبت می‌کند، باید هم یک روز به جای روزی که غایب بوده خدمت کند (اصطلاحا می‌گویند خلاء کشیدن) و هم دو روز دیگر به عنوان جریمه خدمت کند (اصطلاحا اضافه کشیدن). یعنی توی محاسبه‌ی زمان پایان خدمت، به ازای هر روز غیبت، پایان خدمت سرباز سه روز عقب می‌افتد.

اما فرمانده‌ی پادگان می‌تواند آن دو روز جریمه را ببخشد. روال بخشش هم اینجوری است که سرباز توی یک فرم چاپی، مشکلاتش را شرح می‌دهد و از فرمانده پادگان درخواست عفو می‌کند. به این فرم می‌گویند «برگه‌ی مشکلات» یا «عفو فرماندهی». بعد چند نفر مختلف باید این درخواست را تایید کنند تا برسد به دست فرمانده‌ی پادگان و او هم که تایید کرد، تمام یا بخشی از آن اضافه بخشیده می‌شود.

معمولا کسی آن قسمت از برگه‌ی مشکلات را که شرح مصائب سرباز و ضرورت زودتر ترخیص شدنش است را نمی‌خواند و بر اساس اینکه سرباز چقدر غیبت دارد تصمیم می‌گیرند. مثلا سربازی که کلا ۵-۶ روز بیشتر غیبت ندارد کل جریمه‌اش بخشیده می‌شود و کسی که ۳۰-۴۰ روز دارد نصفش بخشیده می‌شود. خیلی هم جای چانه زدن و پاچه‌خواری باز است و می‌توان با آویزان شدن به یکی از کسانی که باید نامه را پاراف کند، میزان عفو را بالا برد.

اما سربازها چون توجیه نیستند، معمولا خیلی روی شرح مشکلات وقت می‌گذارند و سعی می‌کنند متن پر سوز و گدازی بنویسند که اشک در چشم‌های خواننده‌ی احتمالی‌اش حلقه بزند و حتی اگر شده یک روز هم بیشتر از اضافه‌شان عفو شود.

دیروز یکی نامه‌ی عفوش را آورده بود و لابلای صحبت‌ها می‌گفت: «مهندس! نوشته‌م بابام معتاده! نه که فک کنی واقعا معتاده ها! ولی به خدا اگه خواهر داشتم، می‌نوشتم خواهرمم خرابه!»

نوشته علی گنجه ای

۱۱ اسفند ماه ۱۳۸۷ ساعت ۹:۱۲ ب.ظ

عجب مملکتیه ها؟!

۱۵ دیدگاه

حتما آن جوک را شنیده‌اید که: «یکی می‌گفت: عجب مملکت خرتوخریه! من تا حالا سه بار رفتم سربازی هیچکی نفهمیده!»

دیروز یکی به پست ما خورد دقیقا همینجوری! بنده‌ی خدا سال ۸۰ اعزام شده بود به سربازی و افتاده بود توی پادگان ما و سه-چهار ماهی هم خدمت کرده بود و بعد هم فراری شده بود.

روال کار در مورد سربازهایی که فرار می‌کنند، یا به قول سیستم اداری نیروهای مسلح وضعیت‌شان «ترک خدمت» است، اینجوری است که پرونده‌شان لابلای ترک خدمتی‌های دیگر بایگانی می‌شود تا وقتی که خودشان سرشان به سنگ بخورد و برگردند به پادگان. وقتی که برگشتند، پرونده‌شان رجوع داده می‌شود به دادسرای نظامی و آنجا رایی صادر می‌شود (که معمولا یا عفو است یا مجازات خیلی سبک) و دوباره خدمت‌شان را ادامه می‌دهند تا ترخیص ترک بعدی. به هر حال سربازی که حتی یک روز در یک پادگان خدمت کرد، بعد از فرار دوباره حتما باید برگردد به همان پادگان.

حالا این بنده‌ی خدا به جای اینکه برگردد به پادگان ما، رفته نظام وظیفه و گفته من سرباز جدیدم! آنها هم طبق روال اعزام سربازان جدید با او برخورد کرده‌اند و در تقسیم، اعزام شده به نیروی دریایی ارتش و یک سالی هم آنجا خدمت کرده است! حالا که شش ماه بیشتر از خدمتش نمانده، آمده سراغ ما که گواهی‌ای بگیرد برای آن سه-چهار ماه خدمت سال ۸۰ بلکه زودتر از نیروی دریایی ترخیص شود!

خیلی صحنه‌ی جالبی بود! پرونده‌اش به همراه معرفی‌نامه‌ی نیروی دریایی دست به دست می‌چرخید و همه با تعجب و حیرت از خودشان می‌پرسیدند چطور چنین چیزی ممکن است؟!