لندن Archive

بهترین جوجه کباب لندن

اول آخرش رو بگم که بهترین جوجه‌کباب لندن رو یه دکه‌ای می‌فروشه به اسم پرشن کباب که صاحابش علی آقا است.

من ناهار بیرون می‌خورم. بین همکارهام هم کمتر کسی می‌بینم ناهار بیاره. دفترمون توی یه محله اداریه مرکز لندن، شمال سیتی، و هر جور غذایی فکرش رو بکنید، با هر سلیقه و رژیم و بودجه‌ای پیدا می‌شه. یه سری رستوران زنجیره‌ای هست، یه سری کافه و رستوران محلی و یه جاهایی هم ظهرها بساط دکه‌های اغذیه فروشی به راهه.

جمعه‌ها فیش‌اندچیپس می‌خورم (لابد به احترام سنن انگلیس!) و دوشنبه‌ها سوشی. یه روز (معمولا چهارشنبه) می‌رم یه دکه‌ی لبنانی فلافل می‌خورم. دو روز باقیمونده رو هم معمولا یه غذایی که جوجه داشته باشه.

سال پیش همین موقع‌ها که تازه توی شرکت فعلی مشغول به کار شدم، ظهرها می‌رفتم توی خیابون‌های اطراف شرکت چرخ می‌زدم و نگاه می‌کردم ببینم کدوم رستوران‌های محلی و دکه‌ها سرشون شلوغه. رستوران‌های زنجیره‌ای‌ها تکلیف‌شون مشخصه و آدم می‌دونه چه انتظاری از کیفیت و قیمت‌شون داشته باشه ولی برای محلی‌ها به نظرم شلوغ بودن‌شون ملاک خیلی تعیین کننده‌ایه (بهتر از مثلا امتیازی که توی سایت‌ها گرفتن) چون بالاخره کارمندها می‌دونن کجا برن کجا نرن.

توی اون گشت و گذارها پرشن کباب رو کشف کردم و دیدم که ساعت ۱۲:۳۰ راحت ۴۰-۵۰ نفر توی صفش واستاده بودن! این که می‌گم بهترین جوجه‌کباب لندن، نظر کارشناسی یه کارمندیه که هر روز ناهار بیرون می‌خوره و اغراق نیست. قیمتش هم واقعا بی‌رقیبه: دو سیخ جوجه با برنج و حمص و دو جور سس و سالاد و مخلفات میده شیش پوند که اونم تازه اگه با علی فارسی صحبت کنید یه پوند به‌تون تخفیف می‌ده!

غیر از غذا و قیمتش چندتا حسن دیگه هم داره. یکی این که تیمش خیلی هماهنگ و سریع اند. اینو با دکه‌های دیگه مقایسه کنید می‌فهمید. همین دکه کوچیک خیلی سازماندهی و نظم و ترتیب داره و هرکی وظیفه خودش رو خوب می‌دونه. یه بار شمردم ۳۵ نفر جلوی من بودن ولی ده دیقه بیشتر توی صف نموندم. 

دیگه این که توی این یکسالی که تقریبا هر هفته ازش خرید می‌کنم، آدم‌های توی دکه عوض نشدن. اینو بگم که صنف رستوران‌دار و کلا صنعت خوراک خیلی معروفن به سوءاستفاده از کارگرا و بیگاری کشیدن و شرایط کاری ظالمانه. این باعث می‌شه که کارگرا برای مدت طولانی یه جا بند نشن و تا یه کار یه کمی بهتر پیدا شد برن و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنن. این که آدم‌های دکه توی یکسال گذشته عوض نشدن به نظرم نشونه اینه که علی هوای زیردستاش رو داره و باهاشون منصفانه برخورد می‌کنه.

دوچرخه

الان نزدیک یه ماهه که با دوچرخه می‌رم سر کار و میام. رفت و برگشت در مجموع نزدیک ۳۰ کیلومتره و هر طرف نزدیک یه ساعت طول می‌کشه (برگشت بیشتر چون یه سربالایی تند و طولانی وسطش داره)

خیلی سال بود وقتی دوچرخه‌سوارا رو توی خیابون می‌دیدم که اول صبح دارن می‌رن سر کار هوس می‌کردم کاش من هم امتحان کنم ولی برداشتن اون قدم اولش خیلی سخت بود. از یه طرف مطمئن نبودم اصلا ازم بر بیاد این همه راه رو رکاب زدن، از اون طرف هیچ سررشته‌ای از دوچرخه و لوازمش نداشتم و نمی‌تونستم تصمیم بگیرم چی لازم دارم و چقدر بودجه باید بذارم و …

سه تا موضوع خیلی کمک کرد که قدم اول رو بردارم.
یکی ظهور دوتا شرکت کرایه دوچرخه چینی بود به اسامی ofo و mobike. اینا دوچرخه‌هاشون رو می‌ذارن کنار پیاده رو جاهای مختلف شهر. هر کی بخواد با اپ مربوطه می‌ره بارکد دوچرخه رو اسکن می‌کنه و سوار می‌شه. هر وقت هم سواری‌ش تموم شد دوچرخه رو قفل می‌کنه و کنار پیاده‌رو پارک می‌کنه و خدافظ. کرایه‌شون هم خیلی ارزونه. البته دوچرخه‌ها رو از یه محدوده‌ای نمی‌تونی خارج کنی.

دوچرخه سواری اینجوری شروع شد که یه روزی اوایل تابستون که هوا خیلی خوب بود از محل کار اومدم بیرون که برم خونه و یکی از این دوچرخه‌ها توی پیاده‌رو چشمک زد و من هم اپ رو نصب کردم و سوار شدم و نصف مسیر خونه رو رکاب زدم تا نزدیکی‌های مرز محدوده مجاز و دیدم که انگار بجز یه تیکه آخر محدوده که سربالایی خیلی تندی داره، بقیه‌ش رو می‌شه رکاب زد و ماشین‌ها هم خیلی مراعات حال دوچرخه‌سوارها رو می‌کنن. مخصوصا اتوبوس‌ها.

توی مرحله بعدی که خرید دوچرخه بود یه تسهیلات دولتی به کمکم اومد. چندین ساله که دولت به کارمندهایی که می‌خوان دوچرخه بخرن برای رفتن سر کار یه تسهیلات مالی خیلی سخاوت‌مندانه می‌شده. یعنی تا سقف هزار پوند وام یک‌ساله بدون بهره می‌ده که اون هم موقع بازپرداخت از حقوق قبل از مالیات پرداخت می‌شه. یعنی عملا یه قسمت از قسط (چهل درصد حدودا) از پولی پرداخت می‌شه که بطور عادی باید به عنوان مالیات پرداخت کنی. یعنی انگار دوچرخه رو داری قسطی با تخفیف ۴۰ درصد می‌خری.

درست همون روزهایی که من به این نتیجه رسیدم که اگه یه دوچرخه خوب داشته باشم رکاب زدن تا کار ازم برمیاد شرکت هم یه اطلاعیه زد به دیوار که ما با یه فروشنده قرارداد بستیم و از اول ژوئن هر کی بخواد می‌تونه از این تسهیلات استفاده کنه. من اولین کسی بودم که دقیقا اول ژوئن سفارشم رو ثبت کردم و چند روز هم معطل شدم چون کارگزینی‌مون درست توجیه نبود سفارش رو چه جوری باید تایید کنه!

موضوع سومی که خیلی کمک کرد امکانات ساختمون شرکته. دفترمون توی یکی از این ساختمون‌های قدیمیه که بازسازی و نوسازی شده و توی پروژه نوسازی یه پارکینگ دوچرخه خیلی مفصل و مجهز توی زیرزمین ساختن با لاکر و رختکن و حموم. مخصوصا این که حمومش حوله تمیز می‌ده خیلی عالیه.

نقشه مترو لندن

اگه دنبال نقشه مترو لندن بگردید یه همچین جیزی پیدا می‌کنید:

blankedout_map

معدنش اینجاس: Tube maps

اصولا همه‌ی نقشه‌ها مترو توی دنیا این‌جوری‌ن. یعنی اگه مقایسه‌شون کنید با نقشه جغرافیایی شهر می‌بینید که ایستگاه‌ها سر جای خودشون نیستن. در مورد لندن اگه می‌خواستن نقشه مترو رو جوری بکشن که با نقشه شهر جور باشه یه همچین چیزی از آب در میامد:

large_geographical_map

نقشه‌های اولیه همینجوری بودن. مثلا این نقشه سال ۱۹۲۱ ئه:

tube21

سال ۱۹۳۳ یه مهندس برقی به اسم هری بِک (Harry Beck) به فکرش افتاده که نقشه مترو هم مثل نقشه یه مدار الکتریکی می‌مونه و لازم نیست دقیقا مقیاس‌های جغرافیایی رو  رعایت کنه و اگه ترتیب عناصر درست باشه، می‌تونیم هر چقدر دلمون میخواد جابجاشون کنیم تا نقشه خواناتر بشه.

این اولین نقشه بک هستش:

tube33

اینقدر ایده‌ش بدیهی به نظر میاد که فکر کنم سال ۳۳ همه داشتن با خودشون می‌گفتن ئه؟ چرا ما زودتر به این فکر نیفتادیم؟

بقیه نقشه‌های تاریخی و سیر تکامل مترو لندن رو اینجا ببینید: http://www.clarksbury.com/cdl/maps.html

اینجا هم نقشه‌های به درد بخوری داره: http://ni.chol.as/media/sillytube.html

«شهر» لندن

اراک که بودیم یه بار یکی از همسایه‌هامون به مناسبت ساخته شدن خونه‌ش یا شایدم عقیقه‌ی پسرش یا هر مناسبت دیگه‌ای که بود، پدر و مادرش رو از یه شهر دیگه دعوت کرده بود اومده بودن. پدر و مادره دفه اول بود که میامدن خونه‌ی پسرشون/همسایه‌ی ما. به همون مناسبته که دقیقا یادم نیست چی بود گوسفندی هم کشته بودن و پدره داشت با قصابه گپ میزد … قصابه وسط حرفا نمی‌دونم در مورد چی پروند که نه … واسه این کار باید برید «شهر». پدره خیلی جا خورد همچین با تعجب پرسید مگه اینجا جزو شهر نیست؟! فکر کنم ترسید نکنه سر پسرش کلاه گذاشتن زمین خارج از شهر بهش انداختن!

قضیه اینه که اراکیا وقتی میگن شهر منظورشون مرکز شهره. یعنی بازار و حوالی اون. این قضیه یه خورده برای غریبه‌ها عجیبه و طول میکشه بهش عادت کنن.

ما سال‌های اولی که اراک بودیم توی یه شهرکی زندگی میکردیم به اسم «شهر صنعتی» که یه خورده خارج شهر بود و یه نیمچه بیابونی با بقیه‌ی اراک فاصله داشت. اونجا اگه کسی می‌گفت دارم می‌رم شهر خیلی تعجبی نداشت و می‌ذاشتیم به حساب اینکه اینجا رو جزو اراک حساب نمی‌کنن. ولی بعدا که رفتیم یه محله دیگه داخل شهر هم دیدیم نه انگار فرقی نمی‌کنه و مثلا میریم در مغازه یه چیزی می‌خوایم که نداره، می‌پرسیم کجا دارن؟ میگه اینجا‌ها ندارن باید بری «شهر»!

حالا غرض از همه این حرفا این که لندن از این نظر یه کمی شبیه اراکه. یعنی «شهر»ش که بهش میگن City of London یه محل خاصیه مرکزش و اگه یکی یه جا که از نظر شما ناف لندن به حساب میاد به‌تون گفت دارم میرم شهر … یا از یکی پرسیدید کجای لندن کار میکنی گفت توی شهر تعجبی نداره.

نقشه مناطق شهری لندن

اون لندنی که شامل سیتی و بقیه منطقه‌های توی نقشه بالاس اسم رسمی‌ش میشه لندن بزرگ یا Greater London.

کلا یه خورده گیج کننده‌س. معمولا وقتی میگن لندن منظورشون لندن بزرگه. شهردار لندن یا The Mayor of London میشه شهردار لندن بزرگ که همون بوریسه که دوچرخه‌هاش معروفن. بعد سیتی هم یه شهردار داره که بهش میگن Lord Mayor of London و الان یه کسیه به اسم دیوید ووتن. برای این که با هم قاطی نشن گاهی به بوریس میگن London Mayor گاهی به دیوید میگن Mayor of City of London.

سال نو (میلادی) خود را چگونه تحویل کردید؟

گفته بودم که یه سرگرمیم عکس گرفتنه. یه کتاب هم دارم به اسم «چه جوری از همه چی عکس بگیریم» … یعنی اسمش هست How to Photograph Absolutely everything ولی من نمیدونم این Absolutely رو چه جوری باید ترجمه کنم. مثلا میشه «چه جوری از همه‌ی همه چی عکس بگیریم» یا مثلا «چه جوری از همه چی عکس بگیریم عین سّگ»!

9781405319850

خلاصه مناسبتی برنامه‌ای چیزی باشه یا جایی بخوایم بریم با خودم فکر میکنم که اونجا احتمالا چه صحنه‌های قابل عکس گرفتنی پیدا بشه و مطلب مربوط به اون صحنه‌ها رو از توی این کتابه میخونم و دوربین به دست میرم سراغ‌شون. معمولا هم سر صحنه که عکس‌ها رو توی دوربین نگا میکنم با خودم میگم ایول چه شاهکارهایی شدن ولی بعد توی کامپیوتر و صفحه‌ی بزرگ که میبینمشون حالم گرفته میشه. خوبیش اینه که با تکنولوژی دیجیتال تفنگچی‌های ناشی هم میتونن زیاد تیر بندازن و بالاخره یکی دو تا تیرشون به هدف بخوره.

دیشب هم مطلب مربوط به آتیش‌بازی رو خوندم و رفتیم ساحل رودخونه تیمز دیدن آتیش‌بازی بوریس.

چشم لندن کمی قبل از آغاز 2012

از قبلش میدونستیم که خیلی شلوغ میشه و سایت مراسم هم پیش‌بینی کرده بود که ۲۵۰ هزار نفر بیان و از صبح هم خیابون‌های اطراف رو مفصل نرده کشی کرده بودن و حتی یه جور دروازه درست کرده بودن که اگه خیلی شلوغ شد ببندن و نذارن دیگه کسی بره لب رودخونه و بقیه دورتر واستن از تلویزیون‌هایی که مراسم رو زنده نشون میداد نگاه کنن. دیگه به همه تیرهای چراغ و راهنمایی رانندگی و هر چیز قابل بالا رفتنی هم یه اعلان چسبونده بودن که مواظب باشید ما به این «رنگ ضد بالا رفتن» زدیم! حالا نمیدونم همچین رنگی وجود داره یا نه ولی میشد تصور کرد که اونقدر شلوغ میشه که ملت از هر چی دستشون بیاد میرن بالا.

یه چراغ راهنمایی رانندگی در میدان ترافالگار با اخطار «رنگ ضد بالا رفتن»

ولی با همه این حرفا با خودم گفتم ما زود میریم اونجا یه جای خوب میگیریم دم رودخونه سه‌پایه رو علم میکنم یه سری عکس میدازم مثل عکس‌های همین کتابه که انعکاس آتیش بازی توی آب افتاده و اینا.

زودمون ساعت هشت بود و سال که قرار بود ساعت ۱۲ تحویل بشه فکر میکردم یعنی چار ساعت زودتر رفته بودیم ولی همچین ملت چارپشته واستاده بودن که اصلا نزدیک رودخونه نمیشد بشی. سه‌پایه علم کردن که پیشکش. ساعت ۹ هم اون دروازه‌ها رو که گفتم بستن و دیگه کسی رو راه نمیدادن.

خود آتیش بازی و جو مراسم و شور و حال ملت به چار ساعت علافیش می‌ارزید البته ولی خوب طبعا عکس‌هام چیز خوبی از آب در نیومد.

آتش بازی سال نو در لندن

اون سه چار ساعتی که منتظر آتیش‌بازی بودیم، رادیو یک بی‌بی‌سی داشت توی بلندگوها پخش میشد و دی‌جی فلانی هی صدا و حرکت ملت رو در میاورد، وسطش هم بلندگو اعلام میکرد که حواستون باشه بعد از مراسم ایستگاه‌های مترو نزدیک رودخونه خیلی شلوغ میشن و فکر این باشید که تا ایستگاه‌های دورتر پیاده برید. بعد از آتیش بازی هم دی‌جی فلانی، اومد یه کلکی بزنه عین صدا و سیما که بعد فوتبال میگه صبر کنید صبر کنید نرید توی خیابون الان مصاحبه زنده داریم با بازیکنا! گفت که پا نشید برید خونه‌تون ها! ما تا صبح اینجا برنامه داریم ولی هر چی تا حالا کلک صدا و سیما گرفته کلک اینم گرفت!

چشمتون روز بد نبینه شیرتوشیری شد بعد از مراسم. خصوصا که ملت هم یه خورده مست بودن حالشون دست خودشون نبود. ما رفتیم یه ده دیقه‌ای دم در یکی از ایستگاه‌های مترو واستادیم که بسته بود ولی ما نمیدیدیم که بسته‌س. یه پلیس فداکاری با زحمت خودش رو رسوند جلو جمعیت داد زد که این در باز نمیشه باید از اون یکی در برید. رفتیم بریم اون یکی در یه جایی داشتیم وسط جمعیت خفه میشدیم نه راه پیش داشتیم نه راه پس. خلاصه قید مترو رو زدیم و به بدبختی برگشتیم و  یه مسافت طولانی رو پیاده رفتیم تا رسیدیم به اتوبوس‌ها و یه‌لنگه‌پا سوار اتوبوس شدیم برگشتیم خونه. مسیری که روزای عادی با مترو ۲۰ دیقه طول میکشه رو دو ساعت و نیمه برگشتیم.

ولی کلا خوش گذشت. جاتون خالی!

دوچرخه بوریس

لندن یه سیستم اجاره دوچرخه داره که اسم رسمیش هست «اجاره دوچرخه بارکلیز» به خاطر بانک بارکلیز که حامی مالی طرحه. اما ملت بهش میگن «دوچرخه بوریس» به خاطر بوریس جانسون شهردار لندن. انگار که مثلا تهرانیا به بی.آر.تی بگن اتوبوس باقر!

ایستگاه کرایه دوچرخه در لندن

کرایه کردن دوچرخه قبلا اینجوری بود که باید اشتراک می‌داشتید و یه کلید-طوری به‌تون میدادن که با اون دوچرخه رو از ایستگاه تحویل می‌گرفتید ولی الان مدل «استفاده برای عموم آزاد است» شده و میشه با کارت بانکی توی هر ایستگاهی پول رو داد و دوچرخه رو گرفت.

ایستگاه‌ها همه توی مرکز شهر هستن و کلا نمیشه روی دوچرخه‌های بوریس به عنوان یه سیستم حمل و نقل عمومی حساب کرد. مثلا فکر نکنید میشه باهاشون رفت سر کار و برگشت. بیشتر به درد تفنن میخورن و مشتریش هم بیشتر توریست‌ها هستن.

جاهایی که میتوانید دوچرخه کرایه کنید روی نقشه گوگل

مدل کرایه‌ش هم به همون استفاده تفننی بیشتر میخوره. نیم ساعت اولش مجانیه. نیم ساعت بعدی یه پونده و هی قیمتش تصاعدی زیاد میشه.

من یه بار روز کریسمس سوار شدم. شهر خیلی خلوت بود و راحت میشد جولون داد. ولی از اون طرف چون اتوبوس و مترو کار نمی‌کردن دوچرخه‌ها خیلی طرفدار پیدا کردن و یه کمی به زحمت افتادیم برای پیدا کردن ایستگاهی که دوچرخه داشته باشه. آخرش هم دوچرخه‌ای که گیرمون اومد زینش درست بالا نمیامد و یه خورده اذیت‌مون کرد. ولی در مجموع خوب بود.

ایستگاه خالی در روز کریسمس

اسداله میرزای لندن

همسایه دیوار به دیوار ما خانم خیلی مسنی است که به نظرم 90 سال را شیرین دارد و همه خواهر و برادرهای کوچکترش قبلا فوت شده‌اند و یک پسر 60-70 ساله دارد که شهر دیگری، نمیدانم کجا، زندگی می‌کند و دیر به دیر به‌اش سر می‌زند.

پیرزن یکی دو سالی است توهم دارد که می‌خواهند او را به بهانه Biopsy کردن بگیرند و به زور ببرند بیمارستان و بکشند. هر چند وقت یکبار هم جلوی خاله‌ی من یا همسایه آنطرفی که یک زوج لهستانی هستند را می‌گیرد و چیزی در این باره می‌گوید. مثلا یکبار به خاله‌ام گفته بود که آن ون قرمز که سر کوچه ایستاده برای همین کار آمده و منتظر است کوچه خلوت شود تا بیاید سراغم. خاله‌ام هم رفته بود ون را چک کرده بود و به پیرزن دلداری داده بود که نگران نباش کسی تویش نیست و بعد رفته بود خانه‌اش کمی پیشش مانده بود که نگران نباشد و از این داستان‌ها.

دیروز توی حیاط بودم و پیرزن هم آمده بود داشت علف‌های هرز را می‌چید. سلام و علیک و حال و احوالی کردیم طبق معمول… بعد با احتیاط آمد جلو پرسید تو توی Secret Service کار می‌کنی؟ گفتم که نه! چطور؟ گفت آخر به من گفته‌اند این آقای همسایه توی سکرت سرویس کار می‌کند و آمده که مواظب تو باشد که اگر خواستند ببرندت بایوپسی جلوشان را بگیرد. یاد داستان اسداله میرزا افتادم که زنگ زده بود به دایی جان ناپلئون گفته بود واکسی سر کوچه مامور مخفی دولت آلمان است و آمده مواظب تو باشد تا همسایه هندیِ جاسوس انگلیس بلایی سرت نیاود.

کاش اسداله میرزای لندن قبلش با من هماهنگ می‌کرد تا آنطور قاطع عضویتم در سکرت سرویس را انکار نکنم.