نوشته های بی خواننده

همه از همه بدتر

۲ دیدگاه

از سرویس‌دهنده‌ی وبلاگم، بلوهاست، ناراضی ام. ولی بقیه‌ی سرویس‌دهنده‌های توی این حدود قیمت، سرویس‌شون در همین حد یا بدتره. برای همین چند سالیه همینجا هستم.

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم یه ایمیل از بلوهاست اومده که آقا سایت تو مشکل درست کرده برای سرور ما واسه همین غیر فعالش کردیم. تماس بگیر با قسمت «ضوابط خدمات».

تماس گرفتم (حالا بماند که هر دفعه تماس می‌گیری حداقل ۴۵ دیقه باید پشت خط باشی). طرف گفت که« برای سایتت خیلی کامنت اسپم گذاشتن که باعث شده سرور ما بخوابه! واسه همین غیر فعالش کردیم. برو اسپم‌ها رو پاک کن تا دوباره فعال بشه. بعد هم من تا دو ساعت دیگه اصلا نمی‌تونم فعالش کنم» (مثلا یه جور جریمه)

من رفتم نگاه کردم دیدم کلا توی ماه گذشته ۹۰ تا کامنت اسپم بیشتر برام نیومده اونم تک‌تک‌شون رو Akismet گرفته. یه کمی بیشتر وقت گذاشتم فهمیدم مشکل چی بوده و حلش کردم و دوباره ۴۵ دیقه رفتم پشت خط‌شون تا دوباره وصل شدم به همون یارو. سایت رو دوباره فعال کرد ولی هرچی باهاش بحث کردم که من رو وصل کن به نفر فنی‌تون که بهش بگم مشکل چی بوده و اگه دوباره پیش اومد سایت من یا یکی دیگه رو نبنده، زیر بار نرفت.

خلاصه خیلی شاکی شدم گفتم امروز دیگه من اینو عوض می‌کنم! یه سرویس‌دهنده‌ی دیگه‌ای هست به اسم دریم‌هاست، گفتم می‌رم اونجا.

همون صفحه‌ی اول که اومدم اکانت بسازم گفت که آقا این آدرس IP تو بلاک شده از این نمی‌تونی اکانت بسازی. اگه از پروکسی داری استفاده می‌کنی قطع کن دوباره بیا! اون موقع شرکت بودم و آدرس IP شرکت رو اگه توی ripe.net که محل ثبت آدرس‌های اروپا و آسیا است بزنی، می‌گه که مال شرکت فوتوباکسه.

ایمیل زدم به پشتیبانی‌شون گفتم من همچین مشکلی دارم. هفت-هشت ساعت بعد جوابش اومد که: نه آقا! ما بررسی کردیم IP تو آدرس پروکسی هستش، قطعش کن تا بتونی ثبت نام کنی!

خلاصه انگار یه مدت دیگه همین بلوهاست مهمونم تا ببینیم چی پیش میاد.

نوشته علی گنجه ای

۴ بهمن ماه ۱۳۹۳ ساعت ۸:۱۳ ب.ظ

بعضی ریزه کاری ها

یک نظر

پارسال آخرای تابستون که اومدیم توی خونه‌ی فعلی اولین نامه‌ای که رسید نامه‌ی اداره‌ی گاز بود خطاب به مستاجر قبلی که: بعله ما کنتور رو به خاطر بدهی ۴۵۰ پوندی کارتی کردیم و لطفا از این به بعد اگه می‌خواهید گاز مصرف کنید، این کارت ضمیمه رو شارژ کنید. هفته‌ای ۱۲ پوند بابت بدهی‌تون کم می‌شه و بقیه‌ش رو می‌شه گاز بسوزونید.

تا چند ماه بعدش هم همینطور نامه‌ی اخطاریه و خط و نشون شرکت‌های وصول مطالبات (شرخرهای قانونی) به اسم طرف میامد دم خونه. فکر کنم طرف دانشجو بوده و از وقتی تصمیم گرفته که برگرده کشورش دیگه هیچ‌کدوم از قبض‌هاش رو نپرداخته. حتی یه ده-بیست پوند هم به دانشگاه بدهکار بود.

اون ریزه‌کاری که می‌خوام بهش اشاره کنم اینه که نه من به عنوان مستاجر جدید، نه صابخونه، لطمه‌ای از بابت بدحسابی یارو نخوردیم. فقط به شرکت‌های آب – برق – گاز و شهرداری و دیگرون اعلام کردیم که از تاریخ فلان من ساکن این آدرس ام و شماره کنتور هم اینه (فقط واسه برق. آب که کنتور نداره شارژش ثابته، گاز هم که کارتی بود). دیگه خودشون می‌دونن و طلب‌شون از مستاجر سابق.

شرکت گاز هم یه کارت جدید برام صادر کرد که اون قضیه‌ی ۱۲ پوند کسری بابت بدهی رو نداشته باشه. یه کمی که گذشت و دیدم شارژ کردنش دردسره، شکایت کردم که بدهی مستاجر قبلی به من ربطی نداره بیایید این کنتور رو عوض کنید کنتور معمولی بذارید، که کردن.

یه سری ریزه‌کاری‌های اینطوری توی تار و پود یه جامعه‌ اصطکاک رو بین آدم‌ها کم می‌کنه و باعث می‌شه آدم احساس کنه زندگی راحت‌تره.

چیزی که باعث شد یاد این قضیه بیفتم این بود که یکی از دوستام یه آپارتمان کوچیک به عنوان سرمایه‌گذاری خریده و اجاره‌ش داده. مستاجرش که می‌خواسته بره ۱۰۰ تومن به عنوان علی‌الحساب قبض‌های سری آخر ازش گرفته بعد قبض‌ها که اومدن دیده که طرف چند ماه آخر رو اصلا نپرداخته و همه قبض‌ها اخطار قطع دارن و مجموعا ۲۵۰ تومن باید بپردازه.

 

نوشته علی گنجه ای

۲۰ دی ماه ۱۳۹۳ ساعت ۴:۴۰ ب.ظ

منبع: گزنفون

یک نظر

گزنفون یه نویسنده‌ی یونانی بوده که تقریبا ۱۰۰ سال بعد از مرگ کوروش به دنیا اومده و معاصر می‌شه با اردشیر دوم هخامنشی.

دوره‌ی اردشیر دوم دوره‌ی افول قدرت هخامنشی‌ها ست و اگرچه خودش پنجاه سال پادشاهی کرده ولی بعد از مرگش کشور دچار هرج و مرج شده و حدود سی سال بعد به دست اسکندر مقدونی افتاده.

سه چهار سال بعد از به قدرت رسیدن همین اردشیر، داداشش کوروش (برای این که با کوروش کبیر اشتباه نشه به این می‌گن کوروش صغیر) علیه‌ش شوروش می‌کنه و با یه سپاه که بیشتر سربازهای مزدور یونانی و اسپارت بودن لشکر کشی می‌کنه برای سرنگون کردنش ولی شکست می‌خوره و کشته می‌شه.

گزنفون یکی از فرماندهای این سپاه بوده و داستان لشکر کشی و بعدا فرار پردردسرشون به یونان رو توی یه کتابی نوشته به اسم آناباسیس. کتاب معروفیه توی ادبیات یونان باستان و نقطه‌ی اوجش هم اونجاست که بالاخره یونانیا با هر بدبختی بوده خودشون رو می‌رسونن به ساحل دریای سیاه و آبی دریا رو که می‌بینن داد می‌زنن «دریا! دریا!»

بعد از آناباسیس، معروف‌ترین کتابش Cyropaedia هست که ترجمه می‌شه «تربیت کوروش» یا «کوروش نامه». کوروش‌نامه داستان زندگی کوروش کبیره از تولد تا مرگ. فصل آخرش هم پارسی‌های زمان خودش رو مقایسه می‌کنه با زمان کوروش و افسوس می‌خوره اینا چرا به این روز افتادن و همه‌ی فضایل اخلاقی و عادت‌های خوبشون رو از دست دادن.

البته تاریخ‌دان‌های مدرن خیلی ایرادها به دقت تاریخی روایت‌های کوروش‌نامه می‌گیرن ولی باید توجه داشته باشید که کوروش به عنوان یه پادشاه-خردمند توی دوران بعد از خودش، بین یونانی‌ها و اقوام دیگه مشهور بوده و خیلی روایت‌های شفاهی و مکتوب از کلمات قصار و حرف‌های حکمت آمیزش رایج بودن. خیلی جاها خود گزنفون هم به این موضوع اشاره می‌کنه. مثلا می‌گه «حتی امروزه هم بربرها این داستان را بازگو می‌کنند و می‌خوانند که کوروش …»

منظور از همه حرف‌ها این که تا یکی یه حرفی از کوروش نقل کرد فورا یه لینک ترجمه‌ی منشورش نفرستید براش که: «کو؟ این که گفتی کجاش نوشته؟». درسته که توی اینترنت دری-وری و حرف جعلی به نقل از کوروش هم مثل دیگرون زیاده ولی خیلی از حرف‌هایی که از کوروش نقل می‌شه و یه خورده امروزی به نظر میاد به نقل از نویسنده‌های یونانیه.

مثلا اون متن معروف به وصیت‌نامه کوروش که می‌گه وقتی مُردم جسدم رو توی تابوت طلا و نقره نذارید و توی خاک وطنم دفن کنید و این حرفا … آخرهای کتاب هفتم همین کوروش‌نامه است.

نوشته علی گنجه ای

۱۵ دی ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱:۳۰ ق.ظ

لینکدین

۳ دیدگاه

رییس سابقم، عمران، امروز آخر وقت منو کشید کنار گفت علی تو دنبال شغل جدید می‌گردی؟ گفتم نه، چطور مگه؟ گفت همینجوری … خواستم بگم اگه توی تیمت راضی نیستی ما خیلی خوشحال می‌شیم برگردی تیم خودمون، راجع به حقوق و شرح وظایفت هم می‌شینیم صحبت می‌کنیم …

گفتم نه همینجا راضی‌ام ولی چطور به این فکر افتادی که من می‌خوام از شرکت برم؟ نمی‌خواست بگه. کلی از من اصرار و از اون انکار … خلاصه گفت که رییس خودش، مایکل، توی لینکدین دیده که من با چل پنجا‌ه تا کاریاب دوستم هی هم به تعدادشون اضافه می‌شه، به عمران گرا داده که چه نشستی؟ علی داره شبانه روزی دنبال کار جدید می‌گرده!

رفتم نگاه کردم دیدم آره! نصف بیشتر دوستام یه ربطی به کاریابی دارن!

قضیه اینه که هر از گاهی از طرف بنگاه‌های کاریابی یا شرکت‌های دیگه برام توی لینکدین پیشنهاد شغل میاد، تهشون دو تا لینک داره: یکی که باشه بیا صحبت کنیم، یکی که نه علاقه ندارم. بعد روی اون که علاقه ندارم که کلیک می‌کنی یه لیست دیگه میاد که چرا علاقه ندارم؟

گزینه‌ی پیش‌فرضش اینه که حالا به این کاره علاقه ندارم ولی بیا با هم دوست باشیم (یعنی با فرستنده‌ی پیشنهاد)!  من هم هر دفه روی همون پیش فرض کلیک می‌کرده‌م و می‌رفته‌م جلو! البته الان یکی دو هفته‌س که این پیشفرض رو برداشته ولی من حسابی کلکسیون جمع کرده‌م!

نوشته علی گنجه ای

۲۸ آذر ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۴۷ ق.ظ

شیر مرغ

۶ دیدگاه

لهستانیا یه شیرینی معروفی دارن به اسم «Ptasie_mleczko» که معنی می‌ده «شیر مرغ»!

ولی انگار اصطلاح شیر مرغ یه عنوان یه چیز کمیاب یا عجیب، خیلی توی خود لهستان رایج نیست. اون طور که ویکیپدیا می‌گه هم مخترع شیرینی اصطلاح رو توی یه سفر به فرانسه شنیده و خوشش اومده.

یه بار با چن تا دوستای لهستانی‌م دور هم نشسته بودیم این شیرینیه هم وسط بود صحبت پیش اومد اونا گفتن که معنی اسمش چیه و ما هم گفتیم که توی ایران همچین اصطلاحی هست به این معنی. اونا هم کلی خندیدن گفتن که آره واقعا توی دوران کمونیستی اسم با مسمایی بوده چون اصلا پیدا نمی‌شده و هر کی دستش بهش می‌رسیده خیلی احساس خوشبختی می‌کرده.

کلا دهه‌ی شصت که ما درگیر جنگ بودیم، اروپای شرقی هم درگیر حکومت‌های رو به زوال کمونیستی بود که دیگه کفگیرشون به ته دیگ خورده بود و همه چیز کوپنی و نایاب بود و یه شکلات یا موز خیلی تجمل حساب می‌شد. برای همین با اروپای شرقیا وقتی صحبت می‌کنیم خیلی خاطرات کودکی‌مون شبیه همه.

وسط مزه‌پرونیا درباره‌ی مرغ و شیر و دوشیدنش و این حرف‌ها، یکی جدی شد و گفت ولی وقتی ما بچه بودیم با یه شکلات یا یه لباس نو کلی ذوق می‌کردیم و شاد می‌شدیم ولی بچه‌های الان رو هیچی خوشحال نمی‌کنه.

نوشته علی گنجه ای

۲۳ آذر ماه ۱۳۹۳ ساعت ۴:۵۹ ب.ظ

اسپم نفرست شریف

۶ دیدگاه

اسپم اسپمه. وقتی که نامه‌ی تبلیغاتی ناخواسته برای کسی می‌فرستی و هیچ راهی هم پیش پای طرف نمی‌ذاری که دریافت نامه‌ها رو قطع کنه، داری اسپم می‌فرستی. حالا فرقی نمی‌کنه توی ایمیلت تبلیغ وایاگرا ست یا دعوت به پیوستن به فلان کمپین یا اطلاع‌رسانی در مورد سخنرانی هفته آینده‌ی دکتر مشایخی.

این «انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف» یه خبرنامه‌ی ایمیلی داره که قبلنا هر از گاهی یه ایمیل بی سود و ضرری می‌فرستاد درباره‌ی اخبار انجمن و دانشگاه و گهگاه هم فرصت‌های شغلی. اخیرا شروع کرده به تبلیغ فرستادن، خیلی شیک هم ته ایمیل می‌نویسه اگه شما هم علاقه دارید تبلیغ بفرستید تماس بگیرید که تعرفه‌ش رو بدونید!

من خواستم عضویتم رو لغو کنم … توی ایمیل دنبال لینک لغو عضویت گشتم، نداشت. به آدرس فرستنده‌ش ایمیل زدم، جواب نداد. تلفن‌شون رو از سایت برداشتم زنگ زدم، کسی برنداشت. رفتم از سایت‌شون پیدا کردم کی مسوول خبرنامه‌س به اون ایمیل زدم، جواب نداد …

حالا حتما همه‌تون می‌گید خوب چرا توی جی‌میل نمی‌زنی توی سرش که مستقیم بره توی پوشه‌ی اسپم؟ من مساله‌م چیز دیگه ست: می‌گم انتظار زیادیه اگه توقع داشته باشیم انجمن چی‌چی‌پی‌چی شریف آداب اطلاع‌رسانی ایمیلی رو بلد باشه؟ یا اصلا آداب‌دونی توی سرش بخوره، لااقل تلفن و ایمیلی که توی سایت اعلان کرده رو جواب بده؟

نوشته علی گنجه ای

۵ آبان ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۱۱ ق.ظ

بچه‌ها

۹ دیدگاه

با «نورا»، دخترِ دخترخاله‌م (دو سالشه) کلی صحبت کرده بودن درباره کمبود آب و خشکسالی و اینکه اسراف چیه و چرا نباید اسراف کنیم و چه جوری اسراف نکنیم … دو سه روز بعدش سرما خورده بود، به مامانش و خاله‌ش گفته بود بدویید بدویید دستمال بیارید آب دماغ من داره اسراف می‌شه!

کیان، برادرزاده‌ی خانومم (چار سالشه) قاطی کارتون‌هاش یه سری کارتون مستر بین هم داره، عروسک مستر بین و ماشین مینی و اینجور چیزا هم براش خریدن و هر وقت حرف مستر بین می‌شه می‌گن ببین مستر بین لندنه پیش آتا (یعنی خانوم من) و علی آقا… یه بار با ماشین اومده بودن تهران، خیلی دیروقت رسیدن دم خونه بابام اینا. کیان همچین خواب آلود از باباش پرسید بابا اینجا کجاس؟ گفت خونه‌ی علی آقاست … بچه چشاش برق زد خواب از سرش پرید با یه هیجانی گفت: ئه؟ لندنه؟

نوشته علی گنجه ای

۲۱ مهر ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۲۳ ق.ظ

دورکاری از تهران

۶ دیدگاه

این دفعه که می‌خواستم بیام ایران رییسم رو راضی کردم که دو هفته از تهران دورکاری کنم. یعنی مجموعا چهار هفته بمونم که دو هفته‌ش مرخصی باشه و دو هفته‌ش دورکاری. برنامه‌ام هم این بود که اگه جواب داد ماه‌های خلوت‌تر سال (از ژانویه تا عید خودمون) رو بیام از ایران کار کنم.

فکر می‌کردم مشکل اصلی سرعت اینترنت باشه. از خیلی قبلش با دوستام توی سپنتا هماهنگ کردم که سرعت ADSL خونه پدر مادرم رو بالا ببرن. بعدا که دیدیم خط‌‌ جواب نمی‌ده یه لینک وایرلس برام نصب کردن و سرعت و کیفیت اینترنتم خیلی عالی بود.

فیلترینگ ولی داستان شد. از یه طرف شرکت ما خیلی به Google Apps وابسته‌ست که توی ایران تحریمه. از اون طرف تونل‌ها و فیلترشکن‌هایی که رایج هستن یا با لینوکس سازکار نبودن (روی لپ‌تاپم لینوکس دارم) یا سرعت‌شون کم بود یا گوگل می‌شناخت‌شون یا خلاصه یه درد دیگه‌ای داشتن.

من اون موقع که ایران کار می‌کردم یه ترفندی بلد بودم برای دورزدن فیلترینگ که خوب جواب می‌داد. همون رو امتحان کردم یه روز خیلی عالی جواب داد ولی روز دوم مخابرات ردش رو گرفت! اول سرعتش رو کم کرد و بعد از چند ساعت کلا قطعش کرد. خلاصه فهمیدیم سیستم فیلترینگ توی این سال‌ها باهوش‌تر شده.

این دو هفته رو به هر بدبختی بود با عوض کردن پورت و پروتکل و مدخل تونل و پریدن از این vpn به اون vpn سر کردیم ولی فعلا ایده‌ی دورکاری رو گذاشتم کنار تا وقتی که تحولی توی این وضع بشه.

نوشته علی گنجه ای

۶ مهر ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۲۵ ق.ظ

عدول از اصول صاحبخانه گری!

نظرتان چیست؟

صابخونه‌م مهندس کامپیوتره. سیسکو کاره. اینجا رو که خرید من اولین مستاجرش بودم. وقتی می‌خواستیم قرارداد اجاره رو ببیندیم  یه کمی صبر کردیم تا قرارداد خریدش نهایی بشه تا بعد امضا کنیم. یعنی که توی صنعت صابخونه‌گری تازه‌کاره.

دیدید آدم دفعه اول که می‌خواد یه کاری بکنه خیلی سعی می‌کنه مطابق استاندارد و اصول پیش بره، بعد یه کم که پیش می‌ره، واقعیت که روی زشت خودش رو نشون می‌ده، اصول و استانداردها هم واقع‌بینانه‌تر می‌شن؟ حالا حساب صابخونه‌گری صابخونه‌ی ماست …

همون روزهای اول دومی که اومده بودیم توی این خونه (تقریبا پارسال این موقع‌ها) دیدیم شوفاژ پذیرایی نشت می‌ده. زنگ زدم بهش که بیا یه نگاه به این بنداز. عصرش یه دختره اومد شوفاژ رو ببینه. من اول فکر کردم زنشه یا مثلا یکی از فامیلاشونه که این دور و بر زندگی می‌کنه … ازش پرسیدم گفت نه من «اجنت»ش هستم! خلاصه خانوم اجنت زنگ زد یه لوله کش اومد، لوله کشه آچار انداخت یه واشر رو یک چهارم دور سفت کرد نشتی بند اومد، رادیاتورها رو هم هواگیری کرد، مجموعا مثلا یه ربع کار کرد ۱۳۰ پوند فاکتور نوشت براش!

یه مدت بعد دیدیم اتاق خواب خیلی مرطوبه و دیوارش شروع کرد به کپک زدن. بهش گفتیم رفت یه «متخصص رطوبت» برداشت آورد، طرف ۲۰۰ پوند واسه بازدید گرفت نتیجه کارشناسیش هم این بود که رطوبت مال اینه که ما لباس‌هامون رو توی اتاق خشک می‌کنیم! به عنوان راه حل هم پیشنهاد کرد که ماشین لباسشویی رو عوض کنه یه چیزی بخره که خشک‌کن داشته باشه! یه سری توصیه بی نفع و ضرر دیگه هم کرد. خلاصه تا ما بتونیم به صابخونه بقبولونیم که این همه رطوبت نمی‌تونه مال لباس خشک کردن باشه، کل دیوار و سقف و نصف وسایل و لباس‌های ما کپک زدن و مجبور شد یه سری بیاد کل خونه رو رنگ ضد کپک بزنه.

حالا بعد یه سال دیگه اصول و استاندارد رو که گذاشته کنار، هیچ، از اونور بام هم افتاده و هر مشکلی پیش بیاد خودش و زنش آستینا رو می‌زنن بالا می‌پرن وسط!

این سری که داشتیم می‌رفتیم تهران (نمی‌دونم باید بگم می‌رفتیم تهران یا میامدیم تهران؟) باهاش هماهنگ کردیم که یه سری اشکالای خرده ریز خونه رو توی این مدت که نیستیم درست کنه. حالا اومدم می‌بینم دوتایی در غیاب ما مشغول جهاد سازندگی بودن! از جمله اون جایی که دیوار اتاق خواب نشتی داشت رو خودشون شکافتن و سیمان کردن به یه وضع خنده‌داری. کج و کوله و نا هموار. یه جوری که هرچی هم رنگ و بتونه کنن باز معلومه یکی این دیوار رو گاز گرفته!

این دفه دیدمش باید نصیحتش کنم بگم بابا خونه‌ت رو نابود نکن به خاطر یه کم صرفه‌جویی. یه کارهایی رو هم آدم باید بده دست کننده‌ش که انجام بده.

نوشته علی گنجه ای

۳۰ شهریور ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ

چطور شد که بعد از این همه سال فواد قادری را در میدان ولیعصر دیدم

۳ دیدگاه

بابام نزدیک هفتاد سالشه. طبعا هر از گاهی نگران سلامتیش می‌شه. چند روز پیش رفته بود دستشویی، لامپ دستشویی چند ثانیه خاموش شد و بعد روشن شد، احتمالا چون سرپیچش شل بوده یا کلید اتصالی کرده یا از این چیزا.  وقتی اومد بیرون انقدر قیافه‌ش نگران بود که من یه خورده ترسیدم که چی شده؟ شک داشت که نکنه مشکل از لامپ نبوده و مثلا بینایی خودش لحظه‌ای مختل شده یا ذهنش توهم زده. خلاصه یه کمی با ما مشورت کرد و یه کمی به ذهنش فشار آورد یادش اومد که وقت خاموشی باریکه‌ی نوری که از زیر در میامده رو هنوز می‌دیده پس اختلالی توی سیستم بینایی-پردازشی خودش نبوده و خیالش راحت شد و بعد رفت دید که آره سرپیچ لامپ شله.

حالا من هم که نزدیک چل سالمه گاهی که ذهنم یا بدنم یه جا جواب نمی‌ده سریع نگران می‌شم که نکنه نشونه‌ی پیریه. گهگاه یه داستانای خنده‌داری هم پیش میاد

مثلا هفته پیش شیراز بودم، خانواده‌ی خانومم اینا شبا خیلی دیر می‌خوابن. من خسته بودم رفتم طبقه پایین خونه برادر خانومم توی اتاق بچه‌شون برام دشک انداختن خوابیدم. ساعت یک و اینا بود. بیدار که شدم از تاریکی هوا حدس زدم ساعت ۳ و ۴ صبح باشه تعجب کردم گفتم من که انقدر دیر خوابیدم چرا حالا بیدار شدم؟ بعد یادم افتاد که یکی از دوستام توی فیسبوک گله کرده بود که دیگه شب راحت نمی‌تونه بخوابه و نصفه‌شب بیخوابی می‌زنه به سرش و اینا رو نشونه‌ی پیر شدن دونسته بود. گفتم ای داد و بیداد انگار من هم دچار شدم!

بعد این که کلی تلاش کردم که بخوابم و نتونستم گفتم بذار روی موبایلم یه کمی کتاب بخونم تا خوابم ببره … موبایل رو که روشن کردم دیدم ای بابا ساعت ۱۱ صبحه تاریکی اتاق هم به خاطر اینه که پنجره نداره!

یه بار دیگه دو-سه روز پیش میدون هفت تیر بودم داشتم فکر می‌کردم چطوری برم جنت آباد؟ یکی خیلی مودب و با سر و وضع مرتب سلام کرد پرسید خیابون ایرانشهر کجاست؟ (اینم توی پرانتز بگم که وقتی می‌خواید آدرس بپرسید سلام نکنید وگرنه طرف فکر می‌کنه گدایید!) گفتم که ایرانشهر یه کمی جلوتر زیر پل اون دست خیابونه. بعد پرسید خیابون حسینی نرسیده به ایرانشهر کجاست؟ خیلی مطمئن گفتم حسینی درست قبل از پله ولی همین دست خیابونه.

بعد که طرف همونجوری مودب تشکر کرد و رفت من شک کردم که اصلا خیابون حسینی کجا بوده و من خیابون حسینی از کجا می‌شناسم و یه کم سعی کردم خیابونای منشعب از کریمخان رو یادم بیاد و کلی ذهنم به هم ریخت و رفت توی این مایه‌ها که آیا این از پیریه که من یادم نمیاد چی به چیه یا مثلا ۱۰ سال پیش هم توی این موقعیت نمی‌تونستم همچین چیزی رو به یاد بیارم؟ بعد از کلی کلنجار با خودم گفتم حالا تا پل کریمخان که دو قدم بیشتر راه نیست برم هم ببینم حافظه‌م درست کار کرده یا نه هم اگه بنده خدا سرگردون شده راهنماییش کنم.

رفتم و دیدم که درست گفتم. بعد با خودم گفتم همینجوری پیاده تا ولیعصر برم ببینم چی درست یادم مونده چی نمونده چی عوض شده توی این سه-چار سال. ولیعصر که رسیدم دیدم یه صفی هست پرسیدم این صف جنت آباده؟ یکی گفت نه پونکه. پشت سریش گفت: ئه؟ علی گنجه‌ای تو اینجا چیکار می‌کنی…؟ فواد قادری بود!

نوشته علی گنجه ای

۲۱ شهریور ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۵۰ ب.ظ