نوشته های بی خواننده

دو مساله ریاضی

۲۲ دیدگاه

برادرزاده‌ام آرش ایمیل زده و دو تا سوال ریاضی-فلسفی پرسیده. سوال‌ها و جواب خودم رو اینجا میارم. توضیح بهتری اگه می‌تونید بدید دریغ نکنید لطفا:

سوال آرش:
سلام
من دوسوال ریاضی داشتم. میشه کمکم کنید؟
سن من ۹ سال است و سن پدرم ۳۷ است. وقتی من به دنیا آمدم سن پدرم ۲۸ برابرسن من بود و الان تقریبا ۴ برابر سن من است. میشه برای من توضیح بدهید که چرا نسبت سن من به پدرم کمتر شده است؟
چرا پلاک ماشین ها صفر ندارد؟ چون عدد زوج سازیا غیر طبیعی  است؟*:-/ confused*:-/ confused
آرش
۳۰/۴/۱۳۹۲
جواب من:

سلام عمو جان،

این که عدد صفر توی پلاک ماشین‌ها نمیگذارند به خاطر این است که خواندنش سخت است. مثلا برف یا باران بیاید و پلاک ماشین کثیف بشود دیده نمی‌شود. اگر دقت کنی می‌بینی که توی پلاک ماشین‌ها حروفی که به هم شبیه هستند هم نمی‌گذارند. مثلا حرف ب اگر در پلاک ماشین‌ها استفاده شود حرف پ استفاده نمی‌شود.

سوال اولی که پرسیدی اما خیلی سوال جالبتری بود. ببین فرض کن من یک تومان دارم و تو دو تومان، تو چند برابر من پول داری؟ دو برابر. حالا فکر کن من صد تومان پول داشته باشم و تو صد و یک تومان. حالا چند برابر من پول داری؟ باز هم دوبرابر؟ نه! یعنی وقتی تو یک تومان از من بیشتر داشته باشی، اگر هر دو مان فقیر باشیم این یک تومان بیشتری که تو داری خیلی به چشم می‌آید ولی اگر هر دومان پولدار باشیم یک تومان دیگر خیلی فرقی ندارد.

در مورد سن تو و بابا هم همینطور است. بابایت ۲۸ سال از تو بزرگتر است. وقتی که تو خیلی کوچک بودی این ۲۸ سال خیلی تفاوت زیادی بود ولی هر چقدر که بزرگتر می‌شوی (مثل آن پولدار شدن) اهمیتش کمتر می‌شود. مثلا فرض کن تو که هزار ساله بشوی بابا هم هزار و بیست و هشت ساله است و یک نفر اگر توی خیابان با هم ببیندتان شاید نفهمد کدام پسر است کدام پدر!

نوشته علی گنجه ای

۳۱ تیر ماه ۱۳۹۲ ساعت ۴:۲۱ ب.ظ

بی حریمی

۱۵ دیدگاه

همکار تازه‌م لهستانیه و قراره من ظرف چهار هفته همه کارهام رو تحویلش بدم و خودم منتقل بشم به یه تیم دیگه. یه جور ارتقاء محسوب می‌شه برای من.

بنده خدا خیلی پسر خوبیه ولی حریم خصوصی منو رعایت نمی‌کنه. یعنی مثلا به جای این که بره ۹۰ سانت اونورتر سر جای خودش بشینه، صندلی‌ش رو می‌چسبونه به صندلی من و دائم هم یه چشمش به مانیتور منه.

یا مثلا من معمولا یه ساعت قبل از بقیه می‌رسم شرکت و تا دیگرون برسن یه مدت وقت دارم که به کارهای خودم برسم، همکار تازه از روز دوم کارش ساعت هفت و نیم دم در شرکت بود چون رمز در رو هم بلد نبود زده بود به شیشه نظافتچی در رو براش باز کنه. من کلی حالم گرفته شد وقتی رسیدم دیدم اونجا نشسته داره برام دست تکون می‌ده.

نهار هم با من میاد، چایی هم می‌خوام بریزم می‌گه صبر کن با هم بریم، بعد از شرکت هم یه قسمت از مسیرمون مشترکه باهام میاد … خلاصه غیر از دستشویی همه جا همراه‌مه.

سه روز که از هفته گذشت، روز چهارم دیگه داشت احساس خفگی می‌کردم از بی‌حریمی، گفتم یه جوری حداقل سر نهار بپیچونمش. خودش گیاه‌خواره، همراه من میاد رستوران غذای گیاهی سفارش می‌ده. پنج‌شنبه بهش گفتم آقا من هوس جوجه کردم می‌خوام برم KFC (که هیچ غذای گیاهی نداره). گفت باشه من تا اونجا میام خودم می‌رم یه رستوران دیگه. خلاصه من رفتم غذامو سفارش دادم و هنوز ننشسته بودم که دیدم یه ساندویچ علف از مغازه بغلی گرفته و اومد سر میز KFC روبروی من نشست شروع کرد به خوردن!

روز جمعه که روز آخر هفته بود با خودم عزم کردم که دیگه امروز هر جوری شده باید بپیچونمش و تنهایی غذا بخورم. با هم رفتیم بیرون من جلوی یه مغازه‌ی نسبتا کوچیک افغانی که اونم فقط جوجه داره واستادم، گفتم من امروز دوباره هوس مرغ کرده‌م، تو برو دو تا چارراه اونورتر نبش چارراه یه ساندویچی هست به اسم لنا غذاهای گیاهی خوبی داره بخور حالش رو ببر. اینجا هم نیا مغازه‌شون کوچیکه خوششون نمیاد کسی غذای خودشو بیاره.

سه-چهار دیقه‌ای طول کشید تا غذام حاضر شه، هنوز شروع نکرده بودم دیدم پیداش شد، ساندویچش رو گذاشت روی میز جلوی من گفت بذار من برم از اینا اجازه بگیرم که غذای خودم رو آوردم! گفتم بشین بابا لازم نیست …

خوبه هفته دیگه ماه رمضونه به بهانه نماز اول وقت می‌تونم بپیچونمش!

نوشته علی گنجه ای

۱۵ تیر ماه ۱۳۹۲ ساعت ۶:۴۳ ب.ظ

تولد بابام

۵ دیدگاه

برای خانواده‌م، تاریخ تولد خیلی مناسبت مهمی نیست. من و برادر و خواهرام یه خط در میون یه تبریکی به هم می‌گیم اگه یادمون باشه ولی نگفتیم هم کسی از کسی دلخور نمی‌شه. مامانم هم معمولا زنگ می‌زنه تبریک می‌گه، ولی دیگه این که جشن بگیریم و کادو بدیم و اینا اصلا.

توی این زمینه بابام از همه افراطی‌تره یعنی تاریخ تولد اصلا براش موضوعیت نداره. نه تا حالا شده به من تبریک بگه نه من توی این سی و خورده‌ای سال بهش تبریک گفته‌م. حتی اصلا نمی‌دونم تولدش کی هست. در این حد می‌دونم که نیمه‌ی اول سال ۲۵ ئه!

جمعه‌ی پیش به روایت فیس بوک تولدش بود. با خودم گفتم یه زنگ بهش بزنم سورپریز بشه!

بعد کلا بابام اهل چاق سلامتی و اینام نیست. بهش که زنگ می‌زنم هیچوقت «خب دیگه چه خبر …؟» و «حالا اصل حالت چطوره …؟» و از این چیزا نمی‌شنوم. معمولا هم مکالمه‌مون زیر یه دیقه و در مورد یه موضوع خاصه. خودش هم که زنگ می‌زنه سلام علیک می‌کنه و صاف می‌ره سر اصل مطلب و بعد هم خدافظی می‌کنه. کلا بجز یه بار سال چهل و دو که خیلی حالم خراب بود و زنگ زده بود حالم رو بپرسه، دیگه یادم نمیاد برای احوالپرسی و اینا زنگ زده باشه.

خلاصه زنگ زدم و گفتم سلام بابا تولدت مبارک! یه کمی فکر کرد گفت تولد من که الان نیست دو سه هفته دیگه‌س! گفتم فیس بوک گفته. گفت ها! حتما توی تبدیل به تاریخ میلادی اشتباه کردم. یه نفر هم امروز بهم اس‌ام‌اس زده حتما از همونجا دیده!

بعد هم یکی دوتا سوال اینترنتی-فیلترشکنی کرد و خدافظی کردیم!

نوشته علی گنجه ای

۲۹ اردیبهشت ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵۸ ق.ظ

چگونه اعانه جمع کنیم

۴ دیدگاه

خیریه‌ها چند جور اعانه جمع می‌کنن.

بعضی‌هاشون مغازه دست دوم فروشی دارن. ملت چیزایی که لازم ندارن رو می‌بخشن به این مغازه‌ها و اونجا به یه قیمت ارزونی می‌فروشن و پولش می‌ره برای خیریه. بیشتر لباس و کتاب و ظرف و ظروف دیده‌م بفروشن ولی چیزهای دیگه هم پیدا می‌شه.

توی محل ما دو تا از این مغازه‌ها هست یکی مال آکسفام یکی هم مال بنیاد قلب انگلیس.

بعضیا ملت رو تشویق می‌کنن که برن یه فعالیتی بکنن (مثلا توی ماراتن بدون) بعد به دوستاشون بگن که حالا که من دارم این کارو می‌کنم شما هم بیایید به فلان خیریه پول بدید. بهش می‌گن fundraising اسم اون طرف هم می‌شه fundraiser.

این فعالیت‌ها خیلی چیزای متنوعی هستن و بعضا عجیب غریب. مثلا همون هفته‌های اولی که رفته بودم سر کار یکی از همکارامون یه ایمیل زد به همه که آقا من قصد دارم با وسایل صخره‌نوردی از فلان فانوس دریایی برم بالا و شما هم بیایید به فلان خیریه کمک کنید.

من یه کمی هضمش برام سخت بود، هم این که تو چرا می‌خوای از دیوار راست بری بالا هم اینکه حالا این کار چه ربطی داره به اون خیریه که ما بهش کمک کنیم؟ ولی بعدا خیلی آگهی‌های مثل این زیاد دیدم.

معمولا فعالیتی که می‌گم شرکت توی یه رخداد ورزشی شهری‌ئه مثلا دویدن ماراتن یا مسافت‌های کوتاهتر، دوچرخه سواری، پیاده‌روی و اینا. چیزای دیگه هم پیدا می‌شه مثل همون از دیوار راست بالا رفتن (طفلک ۵۰ پوند بیشتر جمع نکرد) یا یکی برای کمک به یه خیریه‌ای که با فقر مبارزه می‌کنه یه هفته با بودجه روزی ۱ پوند زندگی کرد (۷۰۰ پوند جمع کرد). یا یکی دیگه می‌خواد اواسط تابستون صعود کنه به قله کلیمانجارو (این خیلی بچه مایه‌داره. یه قلم باباش دو هزار پوند کمک کرد)

بعضی خیریه‌ها چاگر دارن. چاگر یه اصطلاحیه که چند سال پیش روزنامه‌های انگلیسی برای اعانه-جمع‌کن‌ها اختراع کردن. خود کلمه از ترکیب Charity و Mugger ساخته شده. ماگر یعنی زورگیر یا خفت‌گیر. فعل to mug معنی می‌ده زورگیری و ربطی به اون ماگ که لیوان دسته‌دار سرامیکیه نداره.

این چاگرها معمولا خیلی جوونن و به عنوان شغل موقت چاگری می‌کنن و درآمدشون هم یه درصدیه از اعانه‌ای که جمع می‌کنن. برای همین خیلی سمجن و بعضی وقتا به کسی که به‌شون پول نده یه توهینکی هم می‌کنن. طبعا هم خیلی منفورن و ملت معمولا چاگر که می‌بینن روشون رو اونوری می‌کنن و رد می‌شن.

اگه خارجی باشی اول ازت می‌پرسن که کجایی هستی و سعی می‌کنن یه وجه اشتراکی باهات پیدا کنن. مثلا یه دختره‌ی ایتالیایی بود که می‌گفت به من می‌گن قیافه‌ت شبیه ایرانیاس راست می‌گن (واقعا بهش می‌خورد رشتی باشه) یا پسره فرانسوی بود که می‌گفت دوست دختر من ایرانی‌الاصله یا یه پسره اسرائیلی بود که می‌گفت مامان من اهل ایرانه و ازش پرسیدم کجای ایران گفت مشهد! (مشهد یهودی داره؟ اونجای آدم دروغگو!).

بعد ازت می‌پرسن چند وقته اینجایی؟ می‌گی فلان قدر، می‌گن اووه! به عنوان کسی که اینقد وقته اینجاس خیلی زبانت خوبه از کجا یاد گرفتی؟

بعد از روی یه بروشوری چیزی اهداف خیریه‌شون رو برات توضیح می‌دن … یکی سگ راهنما تربیت می‌کنه، یکی به بی‌خانمان‌ها پتو می‌ده یکی کلاس‌های رایگان خودباوری و اینا برگزار می‌کنه. ولی خیریه‌های معروف هم چاگر دارن مثلا اون پسر فرانسویه مال صلیب سرخ بود یا چاگر صلح سبز هم دیده‌م.

آخر سر هم ازت می‌خوان که شماره حساب بانکی‌ت رو بدی که با یه روشی به اسم DirectDebit ماهانه یه مبلغی ازش کم کنن.

من یه بار که خیلی شنگول بودم و داشتم واسه خودم قدم می‌زدم فکر کردم کاش یه صندوق صدقاتی بود یه پولی توش می‌نداختم که یهو چاگر صلیب سرخ جلوم ظاهر شد! طرف هی داشت توضیح می‌داد که آره ما این کارو کردیم اون کارو کردیم گفتم بابا می‌دونم صلیب سرخ چیه فرم‌تو بده پر کنم.

نوشته علی گنجه ای

۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ

کری فوتبالی

۱۰ دیدگاه

بولیوی قدیما یه ارتشی داشته در حد ارتش فتحعلی‌شاه. سه تا جنگ کرده با برزیل و شیلی و اروگوئه، هر سه تا رو هم خودش شروع کرده، توی هر سه تا هم شکست خورده و کلی از سرزمینش رو از دست داده. از جمله توی جنگ با شیلی ساحلش رو باخته.

حالا بعد صد سال هنوزم هر وقت تیم‌های ملی شیلی و بولیوی مسابقه دارن، شیلیا یه کری می‌خونن که آره می‌زنیم لوله‌تون می‌کنیم و بعدش می‌ریم توی ساحل می‌زنیم و می‌رقصیم، توی ساحل خودمون!

نوشته علی گنجه ای

۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱:۵۵ ب.ظ

من کی‌ام؟ اینجا کجاس؟

۶ دیدگاه

دو هفته‌ای ایران بودم. چقدر خوش گذشت. ایران همینجوری الکی بهم خوش می‌گذره. اول تا آخرش بی این که زحمت خاصی بکشم یا برنامه خاصی بریزم شنگولم.

اینترنت بدجوری ترکیده بود. همه از یکی دو هفته قبل از عید دادشون به هوا بود از وضعیت اینترنت ولی آدم تا خودش نبینه عمق فاجعه رو درک نمی‌کنه. فیلتر شکنا همه از کار افتاده بودن و فقط سایفون کار می‌کرد. سایت‌های به درد بخور یا فیلتر بودن یا کار نمی‌کردن یا انقدر کند شده بودن که نمی‌شد ازشون استفاده کرد.

مادربزرگم یکی دو هفته قبل از عید خورد زمین و لگنش شکست. توی این سن بالای نود سال رفت اتاق عمل و همه خیلی نگران بودن اما به خیر گذشت. هنوز خیلی ضعیفه و درد داره و حال جسمیش خوب نیست اما هوش و حواسش کامل سر جاست. روز آخر که رفته بودم دیدنش برای خدافظی یه نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت شنبه‌ها یادت نره! یعنی می‌گفت فکر نکنی من حواسم نیست و تلفن احوالپرسی شنبه‌ها رو بپیچونی!

شیش-هفت روزی شیراز بودم. خونه‌ی پدرخانومم نزدیک حافظیه‌س. قبل از عید شهرداری خیابون جلوی حافظیه رو مسدود کرده و اسمش رو گذاشته پیاده‌راه نمی‌دونم چی‌چی. بعد هم توش غرفه زدن آش و شال و مجسمه مولاژ و پوستر و کتاب و از این خرت و پرتا می‌فروختن. شیراز همینجوریش عیدا شلوغه. دیگه سر این ابتکارای ترافیکی ازدحام سر چهارراه ادبیات دیوونه می‌کرد آدمو.

توی همین پیاده راه کذایی چندتا شتر هم آورده بودن که ملت سوار می‌شدن و عکس می‌گرفتن هزار تومن یا یه دور کوتاهی می‌زدن پنج هزار تومن. شترها رو هم برای پیاده-سوار کردن ملت نمی‌خوابوندن، به جاش نردبون گذاشته بودن ملت از شتر میرفتن بالا.

چقدر خوردم! عین دو هفته همه‌ش مشغول لمبوندن بودم! شبای آخر دیگه درست خوابم نمی‌برد از سنگینی ولی ول‌کن نبودم. مخصوصا یه روز صبح یه صبحونه مفصلی خوردم بعدش نهار کله‌پاچه خوردم (بعله نهار!) شام هم رفتیم رستوران. بعد شبش در عین این که خوابم نمی‌برد داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش یه کمی از کلبچ مونده باشه صبح که بیدار شدم بخورم.

دزدی خیلی مایه‌ی نگرانی بود. با هرکی صحبت می‌کردم یه خسارتی به خودش یا دوستی-آشنایی-کسی‌ش خورده بود. ضبط و زاپاس ماشین دیگه جزو آمار دزدی حساب نمی‌شن که کسی تعریف کنه. سرقتا به این سطح رسیده که مثلا یه عده مسلح ریختن توی گاوداری یه بابایی گاوهاش رو با اره برقی شقه کردن بار زدن بردن.

درباره انتخابات انقدر نظر و تحلیل و تصمیم مختلف و متناقض شنیدم که سرم گیج رفت. به نظرم چون انتخابات شوراها با ریاست جمهوری همزمان برگزار میشه، ضریب مشارکت بالا باشه.

من یه‌شنبه برگشتم لندن. دوشنبه هم تعطیل بود و خونه گرفتم خوابیدم. سه‌شنبه که رفتم سر کار یه جوری بودم انگار مخم ایران جا مونده بود، هیچی یادم نمیومد. شماره موبایلم، کد پستی خونه‌م، نصف پسوردهام، حتی اسم بعضی همکارام رو یادم رفته بود! یه ایمیل اومده بود از هایلی، ما دو تا هایلی داریم توی دفتر، من هر چی به فامیلیش نگاه می‌کردم یادم نمیومد این کدومشونه. با خودم گفتم بذار متن ایمیلشو بخونم شاید یادم اومد… نوشته بود: جنیفر فلان مشکل رو داره تو می‌تونی حل کنی؟ دیدم اصلا جنیفر رو هم یادم نیست کیه!

مهدی هایدا

۹ دیدگاه

مهدی هایدا هم‌خدمتی‌مون بود. پسر عموش یه شعبه هایدا داشت شرق تهران. خودش هم هدف و آرزوی بزرگ زندگی‌ش این بود که یه روز یه شعبه هایدا بزنه برای خودش. الگو و مرشد و مرادش هم علی فرزامی صاحاب هایدا بود و هی ازش جملات قصار نقل می‌کرد و ابعاد موفقیتش رو برامون تشریح می‌کرد و اینا.

مهدی هایدا

توی پادگان چون لیسانس‌ش حسابداری بود افتاد فروشگاه تعاونی و یه مدت که گذشت و از چس‌ماهی در اومد و جا افتاد، پیشنهاد داد به مسوولش که آقا بذارید من هایدا با خودم بیارم بفروشم و اونا هم گذاشتن. گویا یه سهمی از سودش هم می‌داد به تعاونی.

حالا اسم هایدا که بیاد همه اخ و پیف می‌کنن که سس‌ش زیاده و نونش خمیره و کالباسش نامرغوبه و اینا … ولی نمی‌دونید توی اون پادگان شورآباد همین هایدا چه تجملی حساب می‌شد و چه سر و دستی براش می‌شکستن (می‌شکستیم). در فروشگاه رو که باز می‌کردن به نیم ساعت نمی‌کشید که تموم می‌شد. یه وضعی شده بود که سربازا هایدا می‌خوردن، هایدا شرط می‌بستن، هایدا رشوه می‌دادن، شبا خواب هایدا می‌دیدن، صبحا قبل صبحگاه مهدی رو چک می‌کردن حتما هایدا آورده باشه …

من و فراز فیلیپینی اون موقع یه خورده اضافه وزن داشتیم، خانومامون به‌مون غذای کافی نمی‌دادن که بخوریم. برا همین صبح‌ها بعدِ صبح‌گاه یه سر می‌رفتیم دم تعاونی نفری یه هایدا با یه دلستر بزرگ می‌خوردیم تا قند و چربی خون‌مون بیاد سر جاش بعد می‌رفتیم سراغ کارهامون.

نوشته علی گنجه ای

۱۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ ساعت ۴:۳۱ ب.ظ

تصدیق

۴ دیدگاه

امروز امتحان شهر داشتم.

امتحانش حدودا ۴۵ دیقه طول می‌کشه. نیم ساعت اولش افسره یه سری کارها رو می‌گه بکن مثلا اینجا بپیچ و اونجا پارک کن و اینا. بعد یه مسیر بهت میده می‌گه خودت این مسیر رو برو که ببینه مثلا تابلو خوندن و واکنش‌ت به علائم کنار خیابون چه جوریه. (به این می‌گن رانندگی مستقل) توی کل مدت هم یه برگه گرفته دستش هر اشتباهی که بکنی توش علامت می‌زنه. اگه اشتباه «جدی» یا «خطرناک» داشته باشی ردی. اما اگه اشتباه «رانندگی» داشته باشی یه امتیاز منفی می‌گیری و تا منفی ۱۵ جا داری. بیشتر چیزایی هم که توی ایران اشتباه ناموسی‌ان و باعث می‌شن افسر از ماشین پرتت کنه بیرون اینجا اشتباه رانندگی‌ان. مثلا خاموش کردن ماشین یا راهنما نزدن یا کج پارک کردن و …

من خب خیلی حواسم جمع بود که با احتیاط برم و به قوانین با دقت عمل کنم و توی مدت امتحان هم همه چی به خوبی و خوشی پیش رفت و آب توی دل کسی تکون نخورد و افسره هم عملا بیکار نشسته بود. شیش-هفتا اشتباه داشتم البته مثلا یه جا قبل از ترمز توی آینه نگاه نکردم یا یه کمی کج پارک کردم و این جور چیزا ولی معلوم بود قبولم. خلاصه یه جایی افسره گفت خب دیگه رانندگی مستقل هم تموم شد و حالا دوباره حواست به من باشه که یعنی برگردیم دم دفترشون و پیاده شه و خلاص.

اینجا من گاردم باز شد و برگشتم به همون حال و هوای رانندگی طبیعی خودم. بلافاصله هم رسیدیم به یه جا که از فرعی باید می‌پیچیدم توی یه اتوبان نسبتا شلوغ.

سر تقاطع یه کمی صبر کردم حوصله‌م سر رفت … یه موقعیتی پیش اومد که توی لاین کنار یه وانت داشت از دور میومد ولی من اگه فرز بودم می‌تونستم راه بگیرم. خلاصه زدم دنده یک و پیچیدم توی اتوبان و گازشو گرفتم و سریع سرعتم رو رسوندم به سرعت اتوبان ولی وانته که دید یکی با تابلوی آموزش رانندگی بالای سقفش اینجوری پیچید جلوش شاکی شد، اونم گازش رو گرفت اومد ازم جلو زد یه چپ‌چپی هم نگا کرد … افسره هم اخماش رفت تو هم، گفت وانتو می‌بینی؟

اینجا به خودم گفتم گنجه‌ای خیط کردی و حالا اشتباه جدی یا خطرناک برات حساب می‌کنه و رد می‌شی و برو شیش هفته دیگه بیا!

دم دفترشون که رسیدیم شروع کرد روضه خوندن که کارت اصلا خوب نبود و باید وامیستادی وانت بره و من اصلا تعجب کردم چرا این کارو کردی و … حالا من دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که آخر چی قبولم یا رد؟ و این برای خودش داشت اصول رانندگی ایمن مرور می‌کرد. ولی آخرش مرام گذاشت و گفت چون سرعتت رو به موقع زیاد کردی و وانت مجبور نشد ترمز کنه قبولت می‌کنم و واکنش صحیحت هم نشون می‌ده که به ماشین مسلطی و اینا. سه امتیاز منفی بهم داد که خب باز هم به ۱۵ نرسیدم و تاثیری توی نتیجه نداشت.

خلاصه گواهینامه رو گرفتیم.

در مجموع این که می‌گن خارج گواهینامه گرفتن سخته و باید شیش بار رد شی تا یه بار قبول شی و اینا شلوغ بازیه.

امتحان چه تئوری چه عملی خیلی معقول بود و البته مفصل‌. همه چی رو امتحان گرفتن و اینجوری نبود که یه چیزی رو بلد نباشی شانس بیاری توی امتحان نیاد. توی جفت امتحانا هم آرامش داشتم و همه چی خیلی روشن بود. بعد هم چه قبول بشی چه رد یه گزارش بهت می‌دن که اینجاها رو اشتباه کردی و اینا.

نوشته علی گنجه ای

۳ اسفند ماه ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۷ ب.ظ

ممد کارتی

۸ دیدگاه

ممد کارتی (چپ) هم‌خدمتی‌مون بود. کارش این بود که پرونده‌ی سربازای نزدیک ترخیص رو چک کنه که چیزی کم و کسر نداشته باشن و بعد مشخصات‌شون رو وارد یه نرم‌افزاری کنه و خروجی اون رو روی سی‌دی بنویسه و همراه یه سری لیست و خرت و پرت دیگه بفرسته سپاه مرکز.

بعدا هم که کارت‌ها میامد با لیست‌ش چک می‌کرد که چیزی از قلم نیفتاده باشه و می‌ذاشت‌شون توی گاوصندوق و هر کی که ترخیص می‌شد آخرین مرحله کارتش رو تحویلش می‌داد و امضا می‌گرفت و خلاص …

mamad-karti

معمولا کارت سرباز یه وقتی می‌رسید که هنوز یکی دو ماه مونده بود تا خدمتش تموم بشه. اونوقت سربازایی که دیگه دو ماه بیشتر از خدمت‌شون نمونده بود میومدن پشت پنجره‌ی «وظیفه احتیاط» این ممد کارتی کارت‌شون رو که تازه از سپاه مرکز رسیده بود می‌گرفت پشت شیشه نگا می‌کردن، قیافه‌شون می‌شد عین این بچه گداهایی که توی فیلم هندی دارن غذا خوردن ملت رو توی گراند هتل می‌بینن!

نوشته علی گنجه ای

۲ اسفند ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱:۰۶ ق.ظ

جواز ماندن

۹ دیدگاه

ویزای اولی که گرفته بودم برای انگلیس دوساله بود و حدود یه ماه پیش منقضی شد. برای تمدیدش اقدام کرده بودم که امروز جوابش اومد.

اون چیزی که همه بهش می‌گن ویزا، انگلیس می‌گه Leave to Enter یا Leave to Remain.  اون Leave هم اینجا معنی می‌ده جواز یا اجازه.

یعنی اگه شما خارج انگلیس هستید و می‌خواید ویزا بگیرید باید درخواست «جواز ورود» بدید و اگه داخل انگلیس هستید و می‌خواهید بیشتر بمونید باید «جواز ماندن» بگیرید.

ویزا رو هم وزارت کشور صادر می‌کنه نه وزارت خارجه. یعنی سفارت انگلیس نقشی توی صدور ویزا نداره، فقط مدارک و درخواست شما رو می‌گیره می‌ده به دفتر نمایندگی وزارت کشور توی اون منطقه و بعد هم جواب و مدارک رو پس می‌گیره می‌ده به شما.

حالا اگه شما داخل انگلیس باشید و بخواهید ویزاتون رو تمدید کنید، سه تا راه دارید

روش عادی اینه که پول رو آنلاین می‌دید بعد مدارک و تقاضاتون رو پست می‌کنید برای Home Office، بعد چند وقت اونا یه نامه می‌دن که برید اداره پست اونجا ازتون عکس و اثر انگشت بگیرن، بعد یه مدت هم نتیجه رو براتون پست می‌کنن. اینجوری معمولا جواب‌تون یک تا سه ماه بعد میاد و توی این مدت هم چون اصل پاسپورت‌تون رو فرستادید برای اونا دست‌تون از همه جا کوتاهه. من اینجوری اقدام کردم و دقیقا دو ماه طول کشید.

روش ویژه اینجوریه که ۲۰۰ پوند اضافه می‌دید می‌رید یه سری مراکزی که همه‌شون هم بیرون لندن هستن اونجا مدارک رو تحویل می‌دید و همونجا عکس و اثر انگشت هم می‌گیرن و معمولا فرداش جواب می‌دن. این خیلی به اون ۲۰۰ پوند اضافه‌ش می‌ارزه ولی معمولا وقت این مراکز تا شیش ماه بعد پره.

روش خیلی ویژه‌ش اینه که  (قابل شما رو نداره) ۵۰۰۰ پوند می‌دید، مامور وزارت کشور میاد هر جا آدرس بدید، عکس و اثر انگشت‌تون رو می‌گیره همراه مدارک‌تون می‌بره بعدا با جواب بر می‌گردونه خدمت‌تون!

نوشته علی گنجه ای

۳۰ بهمن ماه ۱۳۹۱ ساعت ۹:۴۰ ب.ظ