حفاظت از پول پیش مستاجر

در مورد صابخونه‌م قبلا نوشته بودم. اوایل خیلی لارج بود و یکی رو استخدام کرده بود که به عنوان مباشرش به امور خونه رسیدگی کنه ولی بعدا از اونور بوم افتاد و همه کارهای تعمیراتی رو یا خودش انجام داد یا به دم دست‌ترین و ارزون‌ترین (و کارنابلدترین) آدم‌های بازار سپرد…
حالا بعد از سه سال که داریم آماده می‌شیم برای اسباب‌کشی، نگران بودیم که نکنه موقع تسویه حساب ایرادهای بنی‌اسراییلی بگیره و بخواد یه ضرر و زیان غیر منصفانه‌ای گردن‌مون بذاره. مخصوصا آینه‌ی یکی از کمدهای خونه رو من شکسته بودم (خرد و خاکشیر کرده بودم در حقیقت) مطمئن بودیم سر این باهاش به اختلاف می‌خوریم (مثلا نگران بودیم بگه برید کمد نو بخرید به جاش جایگزین کنید). از اون طرف در و دیوار یه جاهایی لک شده و از این جور چیزا که اگه کسی بخواد بهانه بگیره راه داره.
حالا داستان آینه هم جالبه. کمد ایکیا ست و قیمت نو ۱۴۰ پونده. آینه که شکست من زنگ زدم آیکیا گفتن نه این مدل یدکی نداره. به یکی دو تا شیشه بر هم زنگ زدم یکی قیمت داد ۱۷۰ پوند اون یکی ۲۱۰ پوند. یعنی انداختن آینه نو از خود کمد نو گرونتر در میومد. خلاصه گفتیم ولش کن موقع تسویه حساب جریمه‌ش رو می‌دیم …
دیروز زنگ زدم به معاملات ملکی گفتم آقا این ملکی که از طریق شما اجاره کردیم رو فلان وقت داریم تخلیه می‌کنیم و حالا اگه با مالک سر چیزی به اختلاف بخوریم تکلیف پول پیش که دست شماست چی می‌شه؟ طرف گفت نه سپرده پیش ما نیست. طبق قانون دادیمش دست TDS. اگه با مالک به توافق رسیدید که اعلام می‌کنید و پول رو پس می‌دیم اگر نه خود TDS باید بین‌تون داوری کنه به ما ربطی نداره.
یه کم پرس و جو کردم دستم اومد که از سال ۲۰۰۷ دولت یه قانونی برای حفاظت از سپرده مستاجرا گذاشته که طبق اون مالک حق نداره سپرده‌ رو پیش خودش نگه داره و باید بسپره به یه سازمان‌هایی مثل TDS که هم خرج نشه و هم اگه اختلافی پیش اومد اونا بیطرفانه قضاوت کنن.
بعد رفتم توی سایت TDS دیدم یه راهنمای دقیق و روشن و مفصلی در مورد شیوه محاسبه خسارت داره و چند جا هم تاکید کرده که ما به هیچ وجه از مستاجر نمی‌خواهیم که به جای چیز دست دوم و کارکرده چیز نو جایگزین کنه و توی محاسبه خسارت، عمر مفید اشیاء و تزیینات خونه رو حساب می‌کنیم. بعد یه قسمت دیگه خوندم عمر مفید تجهیزات اتاق خواب اگه کیفیت‌شون معمولی و متوسط باشه ۲-۳ ساله! فکر کنم اگه کمد رو آتیش هم می‌زدیم باز چیزی به صابخونه بدهکار نمی‌شدیم!

خداحافظ فوتوباکس

بعد از نزدیک پنج سال، جمعه هفته پیش خیلی غریبانه از فوتوباکس خدافظی کردم.
غریبانه ش به خاطر این بود که شب قبلش یعنی پنجشنبه شب پارتی سالانه شرکت بود. نمدونم چرا پارتی رو امسال انداخته بودن وسط هفته که ملت فرداش باید بیان سر کار؟
خلاصه همونطور که انتظار داشتم جمعه صبح دیدم نصفی نیومدن، اونا که اومدن هم قیافه ها دیدنی. شب قبلش به مشروب مفت رحم نکرده بودن و صبح همه خمار بودن الا من و رییس.
ظهر ناهار با تیم رفتیم بیرون ولی همه سرشون پایین بود حواسشون رو جمع کرده بودن قاشق رو اشتباهی نکنن توی چشمشون.
ساعت سه هم که جمع شدیم و رییس تقدیر و تشکری کرد، اومدم خاطره ای چیزی تعریف کنم ولی دیدم بیچاره ها از خماری و خستگی روی پاشون بند نیستن. یه خدافظی دست و پا شکسته ای کردم و کوله م رو انداختم دوشم و اومدم بیرون.

شغل بعدی

پنج سال پیش، پیدا کردن شغل اول توی انگلیس مصیبت بود.
مشکلات عمومی مهاجرت و آشنا نبودن با بازار کار و نداشتن شبکه و ضعف زبان و اینا به جای خود، اون موقع انگلیس توی اوج بحران رکود اقتصادی بود و کلا کار کم بود.
الان بعد از پنج سال اوضاع اقتصادی، خصوصا وضع صنعت IT خیلی بهتره و اتحادیه‌های کارفرماها دارن به ترزا می، وزیر کشور، فشار می‌آرن که خانوم مهاجر متخصص لازم داریم و لطفا ویزای کاری رو دوباره باز کن (از همون پنج سال پیش انگلیس صدور ویزای کار رو خیلی محدود کرده). من هم بالاخره بیشتر با بازار کار آشنا شده‌م و سابقه‌ای و نیمچه شبکه‌ای دارم برای خودم و زبونم هم بهتر می‌چرخه.

شغل دوم خودش منو پیدا کرد!
یه مدت بود که بنگاه‌های کاریابی خیلی توی لینکدین باهام تماس می‌گرفتن که آقا فلان کار هست اگه دوست داری زنگ بزن قرار مصاحبه بذاریم. معمولا جواب نمی‌دادم یا می‌گفتم که من یه پروژه‌ی خیلی هیجان‌انگیز دستمه و می‌خوام تا آخر سال ۲۰۱۵ توی فوتوباکس بمونم که بالای سر پروژه باشم.
البته پروژه بهانه بود و منتظر بودم ویزای اقامت دائم بگیرم که دیگه وابسته به کارفرما نباشم برای تمدید ویزا و دستم برای چونه زدن بازتر باشه.
اوایل نوامبر (ماه ۱۱ میلادی) یکی از یه شرکت رسانه‌ای به اسم Sky تماس گرفت که ما یه موقعیت شغلی داریم که دقیقا خوراک خودته. گفتم باشه ولی من زودتر از فوریه نمی‌تونم شروع کنم (ماه ۲ سال بعد). گفت طوری نیست.
برای دوشنبه‌ی هفته‌ی بعدش قرار مصاحبه‌ی تلفنی گذاشتیم که خوب پیش رفت و برای جمعه‌ی همون هفته قرار گذاشتیم برای مصاحبه‌ی حضوری. جمعه غروب رفتم دو ساعت با کسی که قرار بود همکار مستقیمم باشه مصاحبه فنی کردیم که هم اون از من خوشش اومد و هم من از اون. شنبه و یکشنبه که تعطیل بود، دوشنبه صبح ساعت ۹ زنگ زدن پیشنهاد کار دادن.
از اون طرف چند ماه بود که داشتم با گوگل مصاحبه می‌کردم برای یه موقعیت شغلی توی استرالیا که دقیقا همون دوشنبه جواب منفی دادن (اینو حوصله داشتم درباره‌ش می‌نویسم).
خلاصه پیشنهاد اسکای رو قبول کردم و صبر کردم تا آخر آذر که ویزای اقامت دائمم اومد و فرداش، اول دی، از فوتوباکس استعفا دادم. ظرف یه ماه باید کارهام رو تحویل بدم و بعد می‌رم سر کار جدید.
چهار سال و نیم پیش درباره‌ی پیدا کردن شغل اول اینجا نوشته‌م: بالاخره کار!
از فردا باید کارهام رو تحویل بدم به همون همکاری که وقتی داشتم تیمم رو عوض می‌کردم کار قبلی رو بهش تحویل داده بودم: بی‌حریمی

امتحان شهروندی

کسایی که می‌خوان ویزای اقامت دائم بگیرن باید یه امتحان بدن به اسم Life in the UK test. یه کتاب مرجعی داره به همین عنوان که وزارت کشور منتشر می‌کنه و هر چند سال یه بار هم یه ویرایش جدیدش میاد.
ثبت نام می‌کنی و پنجاه پوند می‌دی و با دو تا مدرک شناسایی در دست می‌ری محل امتحان و پشت کامپیوتر ۲۴ تا تست می‌زنی که اگه ۱۸ تاش رو درست جواب دادی قبولی. ۴۵ دیقه وقت داره ولی بیشتر از چهار-پنج دیقه طول نمی‌کشه و جوابش رو هم بلافاصله بعد از امتحان می‌دن.
مسوول پذیرش مدارک شناسایی رو همچین خیلی چارچشمی بررسی می‌کنه و چند تا سوال هم از جزئیات‌شون می‌پرسه که مطمئن بشه خودِ خودتی و کسی رو جای خودت نفرستادی.
کتابش در مجموع کتاب مفیدی بود. خب آدم توی یه کشوری که چند سال زندگی کنه به هر حال یه چیزایی در موردش یاد می‌گیره ولی یه چیزایی هم هست که یا سر و کار آدم به‌شون نمی‌افته (مثلا سیستم قضایی) یا به‌شون علاقه نداره (مثلا افتخارات ورزشی) یا جسته گریخته یه چیزایی در موردشون می‌دونه ولی باز هم یه خلاصه جامع به درد می‌خوره (مثلا تقسیمات کشوری و کجا می‌شه بریتانیا کجا می‌شه UK و کامن‌ولس چیه و این حرفا).
من قسمت تاریخش رو خیلی خوشم اومد و از همه بیشتر به شخصیت هنری هشتم علاقه پیدا کردم و الان از سر جوگیری دارم یه رمان تاریخی در موردش می‌خونم به اسم Wolf Hall
چند سال پیش یکی از دوستام توی ایران یه آپارتمان خریده بود از تعاونی مسکن محل کارش. هیات مدیره‌ی ساختمون یه برگه A4 به عنوان خوشامدگویی و یادآوری قوانین ساختمون داده بودن دستش. چند بند اولش مسائل مربوط به ساختمون بود که مثلا آشغالا رو کی بذارید بیرون و از آسانسور چه جور استفاده کنید و اینا. بعد هر چی می‌رفتی جلوتر حرف‌هاش نامربوط‌تر می‌شد مثلا وسطاش گفته بود که توی خونه از پرده‌ی توری استفاده کنید که از آفتاب بیشتر بهره ببرید و دیگه آخرش رفته بود توی این مایه‌ها که با بچه‌هاتون مهربون باشید و باهاشون با محبت رفتار کنید و این حرف‌ها.
این کتاب زندگی در انگلستان هم آخراش یه کم رفته بود توی باقالی‌ها. مثلا توضیح داده بود که مردم انگلستان از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی برای چی استفاده می‌کنن یا توصیه کرده بود که به همسایه‌هاتون احترام بذارید و باهاشون دوست باشید که اگه خواستید برید مسافرت روتون بشه کلید خونه رو بدین به‌شون که بیان گلدوناتون رو آب بدن!

سینما

بیشتر سینماهای انگلیس مال یکی از سه تا شرکت بزرگ زنجیره‌ای ان. Odeon و Vue و Cineworld. سینماهای مستقل هم هستن ولی هر چند وقت یه بار خبر میاد که یکی دیگه‌شون رو هم یکی از این غولا خرید و اهل فرهنگ هم یه خورده نگران و ناراحت می‌شن که فلان سینما که توی فلان جنبش اجتماعی یا واقعه‌ی تاریخی نقش داشته الان تبدیل شده به صرفا یه شعبه‌ی دیگه از فلان زنجیره، ولی خب چه چاره.
قیمت بلیط بسته به شعبه و فیلم و زمان نمایش بالا و پایین داره ولی برای فیلم‌های دوبعدی دور و بر ۹ پونده و سه بعدی ۱۰ پوند. طبق معمول همه‌ی کاسبی‌ها، وقتی می‌ری پای پرداخت کلی بهت پیشنهاد می‌شه که بیا فلان‌قدر بیشتر بده واسه فلان امتیاز. مثلا ردیف آخر بشین یا (برای فیلم‌های اکشن) روی صندلی‌ای بشین که متناسب با فیلم زیر کونت تکون تکون می‌خوره (DBOX) یا اینجور چیزا.
قبلا اگه می‌خواستی چیزی بخوری توی سینما حتما باید به قیمت دولا پهنا از بوفه می‌خریدی ولی چند ساله قانون تصویب شده که تماشاچی اگه دلش خواست می‌تونه چیپس و پفک‌ش رو با خودش بیاره و قیمت بوفه‌ها هم تا جایی که دیده‌م معقول و رقابتیه.
خونه‌ی قبلی‌م نزدیک یه شعبه‌ی Odeon بود. نزدیک که نه، نیم ساعت پیاده راه بود ولی مسیرش خیلی قشنگ بود. خیلی وقتا آخر هفته یه پیاده‌روی‌ای می‌کردم و فیلمی می‌دیدم و نهاری هم اون دور و بر می‌خوردم و دوباره قدم‌زنان برمی‌گشتم خونه.
کلا وقت‌گذرونی بدی نبود ولی گاهی هوا یاری نمی‌کرد برای پیاده‌روی گاهی فیلمش خوب از آب در نمیامد. دفعه‌ی آخر وسط راه بارون خیلی تندی گرفت و من آب‌چکان و سگ‌لرز-زنان نشستم پای Red 2 که یه چیزی اونور مزخرف بود و بعدش برگشتم خونه یه XBOX سفارش دادم و کلا قید سینما رفتن رو زدم و اوقات فراغت رو با بازی کامپیوتری پر کردم برای یه مدت.
خونه‌ی فعلی‌م نزدیک یه شعبه‌ی Cineworld ئه. این سینه‌ورلد یه جور اشتراک نامحدود داره که ماهی شونزده پوند می‌دی و دیگه سینما در اختیارته، هر چند بار هر فیلمی خواستی می‌بینی. واسه‌ی کسی که بیشتر از دوبار در ماه بخواد بره سینما خیلی می‌ارزه. من یه سالیه که مشترکم و تقریبا هرچی فیلم زبان انگلیسی نشون داده دیده‌م. حتی اونایی که مطمئن بودم خوشم نمی‌یاد رو هم یه «مفت باشه کوفت باشه» گفتم و نشستم دیدم. اگه سرگرمی بهتری نداشته باشم معمولا روزهای زوج می‌رم سینما. روزهای فرد آن‌کال ام و باید خونه باشم.
محل ما چون هندی خیلی داره سینما فیلم به زبان هندی و تامیلی هم میاره. از ده تا سالن‌ش معمولا سه تا یا چهار تا فیلم هندی نشون می‌دن با زیرنویس انگلیسی. تازگی دوتا فیلم هندی دیدم که هر دو خیلی افتضاح بودن. نمی‌دونم شانس من بد بوده یا بضاعت سینمای هند همینه یا فیلم‌های خوب هم تولید می‌کنن ولی سینه‌ورلد نمیاره.

هم‌پیمانی پردردسر

یه بار یه آقایی پسرش رو آورد و گفت که لطفا این پسر من رو نصیحت کن که اینقدر با کامپیوتر گیم بازی نکنه!
جزییاتش ربطی به موضوعی که می‌خوام تعریف کنم نداره ولی زمان دانشجویی یه منبع درآمد ما تمرین و پروژه نوشتن واسه دانشجوهای دیگه بود. این آقا هم عموی یه دختر خانومی بود که توی دانشگاه غیر انتفاعی نور درس می‌خوند و تا بیاد فارغ‌التحصیل بشه چند ترمی کمک‌خرج من و امید و چندتای دیگه از بچه‌ها شد. اگه درست یادم مونده باشه خونه‌ی خودشون یه جای خیلی دوری بود و من گفتم نمی‌تونم تا اونجا بیام و قرار شد خانوم بیاد خونه‌ی عموش که نزدیک‌تر بود به من.
خلاصه آقای عمو گفت که بیا پسرم رو نصیحت کن و من گفتم چه نصیحت کنم که خودم هم بازی می‌کنم. گفت آخه این خیلی بازی می‌کنه! گفتم مثلا جقدر؟ گفت مثلا یه صبح تا ظهر می‌شینه پای کامپیوتر بلند نمی‌شه. گفتم من یه بار سه شبانه‌روز از پای بازی بلند نشدم! چشماش گرد شد و کمی ساکت موند و گفت باشه پس من برم یکی دیگه رو پیدا کنم شما خودت نصیحت‌لازمی!
بازی‌ای که سه شبانه روز نشستم پاش تا تموم شد اسمش بود Jagged Alliance.
اون موقع خوابگاه بودیم و من کامپیوتر نداشتم و روی کامپیوتر بچه‌ها بازی می‌کردم. بیشتر روی کامپیوتر امین فیروزشاهیان که خودش بازی رو معرفی کرده بود و یه جورایی تقصیر داشت توی معتاد شدنم.
داستان بازی این بود که توی یه جزیره‌ای آزمایش اتمی انجام داده بودن و بعضی درخت‌ها یه جهش ژنتیک پیدا کرده بودن. یه پدر و دختر دانشمندی کشف کرده بودن که از این درخت‌های جهش‌یافته می‌شه یه ماده‌ی ارزشمندی تولید کرد و یه آزمایشگاه تاسیس کرده بودن توی جزیره برای همین کار. اونوقت یکی از کارمنداشون اومده بود جزیره رو از دست‌شون در آورده بود و داشت درآمد رو می‌زد به جیب. پدر و دختره ما رو استخدام کرده بودن که جزیره رو از چنگ یارو در بیاریم. ما هم با یه گروه ارتش خصوصی در ارتباط بودیم که باید از بین‌شون یه تیم استخدام می‌کردیم و با اینا می‌رفتیم به جنگ یارو و جزیره رو قسمت به قسمت آزاد می‌کردیم.
بازی خیلی پیچیده و سختی بود. غیر از خود جنگ و مساله‌ی هدایت کردن تیم توی میدون نبرد، کلی مساله جانبی هم بود که بازی رو خیلی واقعی می‌کرد. مثلا اول کار هم خیلی دست‌تنگ بودی هم بی‌تجربه و مزدور حسابی نمی‌تونستی استخدام کنی. حسابی‌هایا خیلی گرون بودن یا حاضر نبودن با آدم بی‌نام و نشون کار کنن. بعد هم بازی یه مسائلی مثل خستگی، پایین و بالا شدن روحیه، مشکلات شخصی اعضاء تیم با همدیگه و چیزای اینجوری رو خیلی خوب شبیه‌سازی کرده بود و وسط جنگ قوز بالای قوز می‌شدن.
بین کسایی که می‌تونستیم استخدام کنیم یکی بود به اسم ایوان که افسر سابق ارتش سرخ بود و مهارت‌های جنگی‌ش خیلی خوب بود ولی غریب بود و انگلیسی هم بلد نبود به خاطر همین، هم دستمزدش نسبتا پایین بود هم به پیشنهاد استخدام ما نه نمی‌گفت. همیشه اولین کسی که استخدام می‌کردیم ایوان بود و اگر هم کشته می‌شد بازی رو از اول شروع می‌کردیم. از حرف زدنش هم چند کلمه روسی یاد گرفته بودیم. هنوز بعد این همه سال یادمه که کرشا یعنی باشه یا ایچیوا یعنی یه چیزی.
من انقدر گیر داده بودم به این بازی و همیشه خراب بودم اتاق بچه‌ها تا با کامپیوترشون بازی کنم که برام دست گرفته بودن و جوک می‌ساختن.
یکی از هم‌اتاقی‌ّای خودم هم کامپیوتر داشت ولی رو نمی‌داد کسی با کامپیوترش بازی کنه. یه روز چهارشنبه‌ای توی ماه رمضون این هم‌اتاقی‌مون پا شد بره قم (قمی بود). پا شو که از در گذاشت بیرون من نشستم پشت کامپیوترش و ایوان رو استخدام کردم و یا علی … افطار شد، سحر شد، دوباره افطار، دوباره سحر خلاصه یه کمی بعد از افطار جمعه من قسمت شصتم رو هم آزاد کردم و بازی تموم شد.
یکی از شادترین خاطره‌هام همون شبه که گیج و ویج نشسته بودم وسط اتاق و از خستگی خوابم نمی‌برد و مخم ‌هم اصلا کار نمی‌کرد و در عین حال می‌خواستم نشون بدم که هیچی‌م نیست و حالم خوبه و سعی می‌کردم توی صحبت‌های هم‌اتاقی‌هام شرکت کنم ولی جواب‌های خیلی چرت و پرت می‌دادم و همه غش غش می‌خندیدن خودم هم همراه‌شون.

همکار جدید

وقتی که خبردار می‌شیم یه نفر جدید استخدام شده و قراره به تیم‌مون اضافه بشه اولین کاری که می‌کنیم می‌ریم اسمش رو سرچ می‌کنیم. معمولا اولین نتیجه‌ی گوگل، پروفایل لینکدین طرفه. یه نگاهی می‌ندازیم ببینیم طرف چه شکلیه و قبلا کجا بوده و به نظر میاد چه جور آدمی باشه.

هفته‌ی پیش گفتن که یه نفر استخدام شده به عنوان مسوول امنیت «مونپیگ». این مونپیگ یکی از شرکت‌های زیرمجموعه‌مونه که از خود فوتوباکس معروف‌تره و کارش چاپ کارت پستال‌های سفارشیه. کسی از من بپرسه کجا کار می‌کنی اگه بگم فوتوباکس یکی در میون باید توضیح بدم که چه شرکتیه و چیکار می‌کنه ولی مونپیگ رو همه می‌شناسن. دو-سه ماه پیش سایت مونپیگ هک شد و یه سری اطلاعات کاربراش لو رفت و خیلی رسوایی به بار اومد و به خاطر همین مسوول امنیت قبلی رو کنار گذاشتن و این جدیده رو استخدام کردن.

خلاصه ما هم طبق عادت رفتیم اسم طرف رو سرچ کردیم، چون اسمش هم خیلی خاصه مطمئن بودیم دیگه صاف می‌ریم توی لینکدین ولی دیدیم یا ابالفضل! چشم‌مون چارتا شد از دیدن نتایج جستجو!

طرف یه مسلمون سریلانکایی ئه که به عنوان همجنس‌گرا پناهنده شده به انگلیس. بعد با یکی که بهش توهین جنسیتی کرده گلاویز شده و همچین زده طرف رو ناکار کرده که محکوم شده به ۸ سال زندان. پنج سال از زندان رو گذرونده و آزاد که شده ادعا کرده من دیگه گرایش جنسیم عوض شده و الان به جنس مخالف علاقه دارم و رفته زن گرفته و بچه دار هم شده. بعد اداره مهاجرت می‌خواسته به خاطر سابقه‌ی جنایی از کشور اخراجش کنه رفته شکایت کرده و اعتراض کرده به حکم اخراج و دادگاه تجدید نظر حکم رو لغو کرده و بر مبنای موازین حقوق بشر بهش پناهندگی داده. این حکم خیلی زمان خودش سر و صدا کرده توی روزنامه‌ها مخصوصا دست راستی‌ها که حالت عادی هم یه مقدار ضد مهاجر هستن صداشون در اومده که این چه وضعیه که یکی که همچین جرم خشنی انجام داده رو نمی‌تونیم از کشور اخراج کنیم! وزارت کشور هم اعلام کرده که اصلا ما قانون مهاجرت رو عوض می‌کنیم که دیگه دادگاه همچین حکمی نتونه بده!

تازه این همه‌ش نیست … یه خبرهایی هم درباره‌ی نقش همکار جدیدمون توی بحران لیبی و ادعاش که تهدید به قتل شده و این جور چیزا هست که هنوز فرصت نکرده‌م بخونم.

 

گزارش ایران

رژیم

از شهریور پارسال نزدیک ۸ کیلو وزن کم کرده بودم. امروز که چک کردم دیدم تا گرم آخر برگشته سر جاش! شونزده روزی که تهران بودم خیلی پرخوری نکردم (از دیزی سالاری که نمی‌شه گذشت البته) ولی چهار روز شیراز همچین می‌خوردم که نفسم بند می‌اومد.

یه روز صبح کله‌پاچه خونگی خوردم، ظهر روش یه پلو ماهی مفصل، شب با باجناقم رفتیم شام بیرون، فردا صبحش پدرخانومم رفته بود آش گرفته بود برادر کوچیکه خانومم هم دعوت کرده بود که صبحونه بریم هفت خوان. با خودم گفتم هفت‌خوان یه صبحونه‌ی سبک می‌خورم بعد میام خونه آش رو هم می‌خورم که حیفه.

توی هفت‌خوان برادر کوچیکه وسوسه کرد که بابا صبحونه‌ی بوفه همه جا گیر میاد بیا کله پاچه بخوریم که اونجا گیرت نمیاد! خلاصه «نصف صورت» با آبگوشت و مغز خوردم و دیگه کم آوردم … بعدش با برادر بزرگه‌ی خانومم رفته بودیم سمت بیضاء، هوا هم گرم بود، عطش و تنگی نفس گرفته بودم اصلا از ماشین نمی‌تونستم پیاده شم. برادر بزرگه که فهمید مشکلم چیه گفت دوات ماءالشعیر «چهار اسب» ئه. رفت یکی خرید و خوردیم و ده دیقه که گذشت اصلا انگار نه انگار که تا ده دیقه پیش نمی‌تونستم نفس بکشم! از اونجا هم رفتیم خونه‌ی عمه‌ی خانومم و یه ناهار مفصل هم اونجا خوردم!

دوستان

خیلی از دوستام رو نتونستم ببینم. هم درگیر عروسی خواهرم بودیم، هم یه سری کار اداری داشتم (مثل تمدید پاسپورت)، هم چند سال بود توی خرما‌پزون مرداد ایران نبودم گرما اذیتم می‌کرد و سعی می‌کردم تا می‌شه وسط روز از خونه بیرون نرم.

از اون طرف چندتا از دوستام رو که چندین سال بود ندیده بودم امسال دیدم.

فرزین تعریف می‌کرد که چطور خوندن خاطرات سربازی من تهییجش کرده که به غیبت خاتمه بده و بره خدمت (معاف شد البته) و هوشیار و فرگل منتظر دوقلوها بودن که یه ماه دیگه به دنیا بیان و با علی سرزعیم قرار گذاشتیم که ایده‌ی «میلان نامه» ش رو یه کم گسترش بدیم و یه وبلاگ جمعی درست کنیم درباره سیستم‌های اجتماعی که زندگی توی خارج رو آسون‌تر می‌کنه و با رامین قرار شد کتاب ترجمه کنیم و فرامرز هم داوطلب شد کمک‌مون کنه. حمید مهربان محض دیدن من از قم اومد تهران و رضوانه هم یه باقلا قاتق غیرآبکی برام پخت که اختراع خودش بود.

از همه جالب‌تر حامد قدوسی رو برای اولین بار از نزدیک دیدم. ما همدیگه رو سال‌هاست که دورادور می‌شناسیم و کلی دوست مشترک داریم منتها بار اول توی دفتر علی سرزعیم همدیگه رو دیدیم. حامد یه سخنرانی داشت درباره آینده‌ی بازار انرژی تا سال ۲۰۵۰ که خیلی شنیدنی بود و من بارها خلاصه و نکات کلیدیش رو برای دیگرون بازگو کردم.

ایران

تا جایی که من دیدم یه خوش‌بینی محتاطانه‌ای در مورد توافق هسته‌ای (و کلا آینده) بین مردم بود. حالا حداقل کسایی که من باهاشون حرف زدم احتمال بهتر شدن اوضاع در آینده رو رد نمی‌کردن. ولی کسی هم خیلی حسابی باز نکرده بود.

فیلترینگ هنوز دیوانه‌کننده بود ولی فیلترشکن خوب پیدا می‌شد. ایرانسل روزی ۲-۳ تا پیغام تبلیغاتی برای من میفرستاد، همراه اول روزی ۲۰-۳۰ تا واسه بابام. یکی دو تا کار اداری که داشتم خیلی سریع و بی‌دردسر انجام شدن. پاسپورت جدید خیلی شیک شده و صدورش هم دو-سه روز بیشتر طول نمی‌کشه.

 

آجر به آجر

نزدیک خونه‌ی قبلی‌م یه میخونه بود که یه ساختمون قدیمی خیلی قشنگی داشت. دور و بر میخونه رو شهرداری آپارتمان‌های ارزون قیمت ساخته بود که اصطلاحا به‌شون می‌گن خونه‌ی «کانسیل». کانسیل همون شهرداری محل ئه. چون شهرداری هر محل مسوول رتق و فتق امور بی‌خانمان‌های اون محل و مدیریت این خونه‌هاست به‌شون می‌گن خونه‌ی شهرداری.

خلاصه این که چون دور تا دور میخونه همه‌ش آپارتمان‌های کانسیل بود که خیلی ساختمون‌های زشت و بی‌قواره‌ای هستن قشنگی ساختمونش بیشتر به چشم میامد. از سال ۱۹۲۰ هم دایر بود و همه اهل محل باهاش خاطره داشتن.

carlton-tavern

حدود یه سال پیش یه شرکت ساختمونی خارجی (بعدا فهمیدم اسراییلی) میخونه رو خرید که بکوبه و جاش یه میخونه‌ی نو با زیر زمین و سالن بزرگتر بسازه و بالاش هم چهار طبقه آپارتمان مسکونی. اهل محل مخالف بودن و یه عده رفتن دنبال این که ساختمون رو توی لیست آثار ملی ثبت کنن که دیگه نشه دست به ترکیبش زد.

توی همین گیر و دار یه روز اهل محل دیدن که ای دل غافل دو تا لودر اومدن و دارن ساختمون رو خراب می‌کنن!

بطور عادی وقتی شما بخوای توی انگلیس یه کار ساختمونی بکنی باید درخواست به شهرداری بدی. شهرداری وقتی خودش موافقت کرد، آگهی می‌کنه توی همسایگی یه فرصتی می‌ده به همسایه‌ها که اگه اعتراض دارن بیان مطرح کنن، بعد به طرف جواز می‌ده. نمی‌دونم این شرکته چی با خودش فکر کرده بود که بدون جواز زد ساختمون رو خراب کرد.

خلاصه اهل محل یه کمی شوک شدن، یه کمی هاج و واج همدیگه رو نگاه کردن، یه کمی اون دور و بر شعار نوشتن، بعد پا شدن رفتن شهرداری شکایت. شهرداری هم سه هفته بعدش حکم داده که آقا ۱۸ ماه وقت داری ساختمون رو «آجر به آجر» مثل روز اولش بسازی!!

انتخابات و هکتون

هکتون یه برنامه‌ایه که توش یه عده (معمولا برنامه‌نویس) دور هم جمع می‌شن انقدر هک می‌کنن تا جون‌شون در بیاد. اسمش از ترکیب هک و ماراتون ساخته شده. هک هم بار معنایی منفی نداره. یعنی یاد نفوذ و خرابکاری و پسورد دزدی نیفتید. در اصل معنی می‌ده گیر دادن به یه چیزی و در آوردن ته و توش.

حالا این که شرکت کننده‌ها چی رو هک کنن و چقدر هک کنن و از چه ابزاری استفاده کنن و اصلا برای چی هک کنن، از هکتون تا هکتون فرق می‌کنه و بستگی داره به برگزار کننده. بعضی‌ها یه موضوع خاص رو هک می‌کنند، بعضیا همه باید از یه ابزار بخصوص یا مثلا یه زبان برنامه‌نویسی خاص استفاده کنن. هکتون‌هایی که داخل یه شرکت برگزار می‌شن معمولا هدف‌شون اینه که یه سری ایده‌ی جدید واسه‌س کسب و کار از توش دربیاد.

هکتون فوتوباکس سالی یه بار برگزار می‌شه و بیست و چهار ساعت طول می‌کشه از ۱۲ ظهر یه روز تا ۱۲ ظهر فرداش. شرکت‌کننده‌ها می‌تونن اگه دل‌شون خواست شب بمونن. محدودیتی هم در مورد ایده و ابزار نداره و لزومی هم نداره که ایده‌تون ربطی به کار شرکت داشته باشه.

امسال برگزاریش مصادف شده بود با انتخابات سراسری انگلیس و جو شرکت هم یه خورده چپ ئه … همه به امید این بودن که کامرون شکست بخوره و نصفه شب که نتایج اعلام می‌شه دور هم باشیم جشنی بگیریم برای پیروزی حزب کارگر و این حرفها.

من پارسال با دو تا از برنامه‌نویس‌های شرکت روی یه پروژه کار کردیم که اطلاعات GPS عکس‌هایی که با موبایل گرفته شده رو می‌خوند و ترکیب می‌کرد با نقشه‌ی گوگل ارث و یه انیمیشن می‌ساخت که مثلا مسیر حرکت صاب موبایل رو توی شهر نشون می‌داد. کار جالبی از آب در اومد و جایزه نبرد ولی توی یکی از رشته‌ها دوم شد و کلی هم توی اون بیست و چار ساعت چیز یاد گرفتیم.

امسال اون دونفر جفت‌شون از شرکت رفته بودن و من موندم بی‌تیم و بی‌ایده. از سر ناچاری با یه برنامه نویسی که تازگی استخدام شده تیم شدیم و روی ایده‌ی مسخره‌ش کار کردیم که نتیجه‌ش انقدر افتضاح بود که خجالت می‌کشیدم موقع ارائه‌ش برم جلوی جمع واستم بگم من هم توی این نقش داشتم!

من شب نموندم واکنش چپ‌ها و اسکاتلندی‌های شرکت رو به نتیجه‌ی انتخابات ببینم ولی صبح که برگشتم همه اعصابا خورد و همه سیبیلا آویزون و پروژه‌ها رو گذاشته بودن کنار داشتن بحث می‌کردن که پنج سال آینده چه خاکی به سرشون کنن با این دولت محافظه کار!