تفاهم لوزان و مساله تحریمها

در مورد تفاهمنامه لوزان و قضیه‌ی تحریم‌ها یه نکته‌ای به نظرم میاد که جایی ندیدم بهش اشاره شده باشه.

توی بیانیه‌ی ظریف-موگرینی اومده:

«اتحادیه اروپایی، اعمال تحریم‌های اقتصادی و مالی مرتبط با هسته‌ای خود را خاتمه خواهد داد و ایالات متحده نیز اجرای تحریم‌های مالی و اقتصادی ثانویه مرتبط با هسته‌ای را همزمان با اجرای تعهدات عمده هسته‌ای ایران به نحوی که توسط آژانس بین المللی انرژی اتمی راستی آزمایی شود، متوقف خواهد کرد.»

اولا که متن انگلیسی هم دقیقا همین رو می‌گه. نفرمایید تفاوت داشت و اینا…

نکته مهم اینه که تعلیق تحریم‌ها منوط شده به راستی آزمایی یه سری مساله‌ی روشن فنی توسط آژانس، نه نظر و صلاحدید آمریکا و اروپا یا فرضا رای شورای امنیت. یعنی مساله‌ی تحریم از حوزه‌ی سیاسی اومده توی حوزه‌ی فنی.

این که روحانی و ظریف می‌گن برداشته شدن تحریم‌ها قراره «فوری» باشه حرف غلطی نیست. یعنی سرعت رفع تحریم‌ها بستگی به این داره که ایرانی‌ها چقدر خاموش کردن ۱۴ هزار سانتریفیوژ رو طول بدن یا چقدر زمان بخوان برای رقیق کردن فلان ذخیره‌ی اورانیوم‌شون.

توی این سه ماه باقیمونده به ضرب الاجل دهم تیر، به نظرم بیشتر وقت مذاکرات یکی به چونه زنی در مورد این بگذره که کدوم تحریم هسته‌ایه کدوم نیست. دیگه اینکه در مورد بازدیدهای آژانس به جزئیاتی برسن که غربی‌ها امکان تفسیر و موش دووندن نداشته باشن.

تاکیدی هم که آمریکا می‌کنه روی این که فقط تحریم‌های هسته‌ای برداشته می‌شه و تحریم‌های دیگه سرجاشون می‌مونن یه کمی عجیبه. یعنی عملا باعث می‌شه آمریکایی هم بعد از توافق هیچ سهمی از بازار بکر ایران نداشته باشن. قانون داماتو یادتونه؟

 

کنسرت ستار در لندن افتضاح بود

من تا حالا برنامه‌ی فرهنگی هنری به این آشفتگی و شلختگی ندیده بودم.

سالنش البته سالن آبرومندی بود، خود ستار هم که خب. ولی وای از برگزاری! وااای از برگزاری!

عمق فاجعه رو می‌خواهید بدونید، آخرای برنامه یکی از برگزارکننده‌ها یه کاغذ داد دست ستار. برنامه که تموم شد می‌خواست نوازنده‌ها رو معرفی کنه اسم‌شون رو از روی اون کاغذه خوند! حالا کلا با خودش ۱۰ نفر بیشتر نبودنا …! توی اسم خوندن هم اسم دخترایی که ویالون می‌زدن رو قاطی کرد مجبور شد تصحیح کنه.

یعنی فکر می‌کنم با ارکسترش دم در سالن آشنا شده بودن و گرنه آدم آلزایمر هم داشته باشه اسم ۹ نفر رو بعد از یه نصفه روز کار گروهی یاد می‌گیره. هی هم وسط بعضی آهنگ‌ها برمی‌گشت به یکی از نوازنده‌ها می‌گفت اینجاش رو اینجوری بزن اونجوری نزن.

در مجموع اگه مثل این خواننده دوزاریا با خودش نوار میاورد روی آهنگ ضبط شده می‌خوند سنگین‌تر بود.

ولی تازه صدابرداریش رو می‌دیدی می‌گفتی باز صد رحمت به ارکسترش!

ما ارزون‌ترین بلیط موجود رو خریده بودیم جامون دقیقا ردیف آخر بود و صدابردار با دم و دستگاهش درست به فاصله‌ی نیم‌متری سمت چپ من بود…

دو سه تا آهنگ اول رو که ما هیچی نفهمیدیم چی خوند. آدم وقتی بلیط ارزونه رو خریده هر اشکالی باشه فکر می‌کنه حتما برگزارکننده مخصوصا اینجوری کرده که دفعه‌ی دیگه بیشتر خرج کنی. ولی بین آهنگ سوم و چهارم صدای ملت از چارگوشه سالن بلند شد که آقای صدای تو رو نمی‌شنویم! ستار هم رو کرد به آقای مهندس گفت که صدای من رو زیاد کنید صدای سازها رو کم کنید.

این لحظه‌ش خیلی دیدنی بود! طرف یه کمی به پنل جلوش خیره شد، یه دکمه‌ی رو زد،  بلندگوهای سالن شروع کرد سوت کشیدن! یه دکمه دیگه رو زد سوت‌شون قطع شد. ستار شروع کرد خوندن باز هم صداش نمیومد. بین دو تا آهنگ که دیگه صدای ساز هم نبود اومد جوک تعریف کنه، نه تنها صداش نمیومد، یه افکتی هم روش بود انگار میکس کرده باشن با صدای مودم!

تقریبا تا وسطهای نیمه‌ی دوم کنسرت طول کشید تا قلق کار دست یارو بیاد و این وسط یه ده پونزده باری جیغ بلندگوها رو در آورد.

سر یه آهنگی ساز اصلی فلوت بود. ستار وسط خوندن رو به آقای مهندس گفت فلوت و با دستش هم ادای فلوت زدن در آورد که لابد یعنی صدای فلوت رو زیاد کن. کیبردیست هم از گوشه‌ی سن یه کمی بالا پایین پرید هی فلوت‌نواز رو با دست نشون داد که اینو می‌گه. من تو دلم گفتم نه نه گوش نکن! مهندس باز یه کم خیره شد به پنل، یه دکمه‌ای رو زد … بعله یکی از موارد سوت کشیدن بلندگوها هم به قصد خیر بالا بردن صدای فلوت بود.

بعد یارو اصلا یه جوری بود. دیدید صدابردارا هدفون می‌زنن و شیش دنگ حواس‌شون به کنسرته؟ بالاخره چون مردم به‌شون می‌گن Sound Engineer، اینام یه حداقلی از کلاس حرفه‌ای رو رعایت می‌کنن. این همینجوری واسه خودش واستاده بود بلند بلند با دور و بری‌ها حرف می‌زد. یا ستار که از روی سن یه چیزی بهش می‌گفت این از همونجا با داد جواب می‌داد. حتی نکرده بود موبایلش رو سایلنت کنه. زنگ که می‌خورد جواب هم می‌داد قاطی سلام علیک خیلی با افتخار می‌گفت ما الان وسط کنسرت ستاریم!

دنبال عکس کنسرت می‌گشتم توی تگ #sattar توی اینستاگرام آقای مهندس رو پیدا کردم.

اول این عکس رو ببینید که می‌گم نوازنده‌ها ۹ نفر بودن دروغ نمی‌گم:

A photo posted by @2mix_sound_light on

این هم خود آقای مهندس:

A photo posted by @2mix_sound_light on

قضیه شکایت از بانک استرالیایی

خلاصه‌ی قضیه این بود که می‌خواستم بانک nab استرالیا حساب باز کنم گفتن برای ایرانیا حساب باز نمی‌کنیم! شکایت کردم به کمیسیون حقوق بشر استرالیا که این تبعیض نژادیه و بانک باید حساب رو باز کنه و عذر هم بخواد. بانک قبول کرد و حساب رو باز کرد و نامه‌ی عذرخواهی فرستاد و پرونده بسته شد.

بانک‌های استرالیایی یه جور حساب دارن به اسم «حساب مهاجر». جریانش اینجوریه که اگه شما قصد مهاجرت به استرالیا داری می‌تونی از سه ماه قبل از پرواز این حساب رو باز کنی و به‌ش پول حواله کنی ولی حق برداشت نداری تا این که بری اونجا خودتو نشون بدی تا حساب کامل فعال بشه.

ما چند وقت پیش ویزای مهاجرت‌مون اومده بود و باید یه سفر می‌رفتیم استرالیا تا ویزائه باطل نشه. گفتم حالا که داریم می‌ریم حساب بانکی هم باز کنیم. اول بانک مشترک‌المنافع رفتم حساب رو باز کردم که اشکالی نگرفت و باز کرد. بعد از مصطفی پرسیدم شما با چه بانکی کار می‌کنید؟ گفت nab. گفتیم حالا nab هم باز کنیم ضرر که نداره. فرم حساب باز کردن اون رو هم پر کردم…

من هم مثل خیلی از شما، صبح توی رختخواب اول ایمیل و فیسبوک و پلاس و اینستاگرام رو یه نیم ساعتی چک می‌کنم بعد بلند می‌شم. یکی دو روز بعد از پر کردن فرم بانک صبح همونجوری نیمه‌ خواب نیمه بیدار دیدم یه ایمیل هم از بانک دارم … گفتم حتما از این ایمیل‌های قالبی خوشامدگوییه که آدم یه نیم نگاهی میندازه و بایگانی می‌کنه. باز کردم که نیم نگاهه رو بندازم دیدم که نوشته آقا شرمنده ما با ایرانیا کار نمی‌کنیم!

اصلا چشام چارتا شد و پا شدم توی تخت نشستم یه بار دیگه با دقت خوندم دیدم آره می‌گه برای کسایی که «پاسپورت ایرانی دارن» حساب باز نمی‌کنه.

این خیلی حرف عجیبیه که از یه بانک معتبر بشنوی چون کشورهای غربی نوعا قوانین سفت و سخت و مفصل ضد تبعیض دارن و اگه شما به کسی بگی من به خاطر رنگ/نژاد/جنسیت/مذهب/ملیت/گرایش جنسی/سن بهت سرویس نمی‌دم، جرمه. مواردی هم که می‌شنوید مثلا توی انگلیس فلان بانک حساب ایرانی‌ها رو بسته، خود بانک اکیدا انکار می‌کنه که بسته شدن حساب ربطی به ملیت افراد داشته و یه بهانه‌های دیگه میاره.

خلاصه من فکر کردم حتما استرالیا قوانین ضد تبعیض نداره یا قانونش یه فرقی با انگلیس داره که بانک جرات کرده اینطور بنویسه. با مصطفی نشستیم متن قانون رو خوندیم و با مال انگلیس مقایسه کردیم دیدیم خوب قانون انگلیس صریحتره ولی استرالیا هم یه اشاره‌ای به ملیت کرده. ولی مطمئن نبودم به ما می‌خوره یا نه.

گشتم توی اینترنت دنبال یه کسی که مشورت بگیرم ازش، برخورد کردم به سایت کمیسیون حقوق بشر استرالیا. برای اونا یه ایمیل فرستادم قضیه رو توضیح دادم سوال کردم آیا این طبق قوانین استرالیا تبعیض محسوب می‌شه یا نه؟

جوابی که دادن نگفته بود محسوب می‌شه یا نمی‌شه ولی توضیح داده بود که قدم اول شکایت در موارد تبعیض خود ما ایم و اگه شکایت از کسی دارید این فرم رو پر کنید. ما هم گفتیم کی به کیه شکایت می‌کنیم، خرجی که نداره به جواب سوال‌مون هم می‌رسیم.

از وقتی که من فرم شکایت رو پر کردم تا بانک نامه‌ی عذرخواهی رو بفرسته و حساب رو باز کنه تقریبا یه ماه طول کشید که البته یه مقدارش هم تاخیر از طرف من بود که مدارکی که کمیسیون خواسته بود رو دیر فرستادم.

بعدا البته با توجه به نامه‌ی بانک به نظرم اومد شاید کل قضیه گیج‌بازی اون کارمندی بوده که نامه‌ی اول رو برام فرستاده بود و اگه من یه جواب محکم می‌دادم و تهدید می‌کردم به شکایت، احتمالا همونجا قضیه حل می‌شد.

مدیر عجیب

چند سال پیشا، یه روز ممد گوشی نو خریده بود … همون روز اول که آدم ذوق گوشی رو داره و همه‌ش داره منوهاش رو بالا پایین می‌کنه، گوشی از جیبش افتاد توی چاه دستشویی.

خلاصه شسته و نشسته از دستشویی پرید بیرون و یه کاغذ زد پشت در که «خراب است لطفا استفاده نکنید» و دوید یه راهنمای همشهری گیر آورد از توش زنگ زد به یه لوله بازکنی که بیان گوشی رو در بیارن.

کل جریان زنگ زدن شاید سه دیقه طول نکشید، ولی وقتی برگشت دید یکی توی دستشوییه! حالا اونجا سه تا دستشویی کنار هم بود که دوتای دیگه هم خالی بودن ولی طرف اونا رو ول کرده بود صاف رفته بود سراغ همین که روی درش زدن لطفا استفاده نکنید!

ممد عصبانی و حیرون واستاده بود پشت در ببینه کی میاد بیرون و ماها هم که رد می‌شدیم قیافه غضبناکش رو دیدیم پرسیدیم جریان چیه و ما هم کنجکاو شدیم واستادیم ببینیم طرف کیه. خلاصه پنج-شیش نفر واستاده بودیم که «مدیر عجیب» اومد بیرون و ما رو که دید با یه حالت متعجب-شاکی ای اشاره کرد به کاغذ روی در و گفت که «آقا الکی نوشته، من استفاده کردم سیفون هم کشیدم هیچ اشکالی نداشت»!!

مدیر عجیب همه کارهاش همینجوری بود. یعنی دیگرون وقتی چیزی می‌گن یا کاری می‌کنن، آدم بالاخره یه تصوری داره که چی توی سرشون گذشته که نتیجه‌ش شده این حرف یا عمل. در مورد این نه! هیچ تصوری نداشتیم که چی توی سرش می‌گذره و هرچی ازش می‌دیدیم یا می‌شنیدیم مایه حیرت بود.

بعدا که قضیه موبایل رو بهش گفتن پیشنهاد کرد که بریم طبقه پایین گوش‌مون رو بچسبونیم به لوله‌ی فاضلاب، بعد به موبایل ممد زنگ بزنیم ببینیم صدای زنگش از کجا میاد، به لوله‌بازکن‌ها بگیم همونجا رو بشکافن!

 

بعضی ریزه کاری ها

پارسال آخرای تابستون که اومدیم توی خونه‌ی فعلی اولین نامه‌ای که رسید نامه‌ی اداره‌ی گاز بود خطاب به مستاجر قبلی که: بعله ما کنتور رو به خاطر بدهی ۴۵۰ پوندی کارتی کردیم و لطفا از این به بعد اگه می‌خواهید گاز مصرف کنید، این کارت ضمیمه رو شارژ کنید. هفته‌ای ۱۲ پوند بابت بدهی‌تون کم می‌شه و بقیه‌ش رو می‌شه گاز بسوزونید.

تا چند ماه بعدش هم همینطور نامه‌ی اخطاریه و خط و نشون شرکت‌های وصول مطالبات (شرخرهای قانونی) به اسم طرف میامد دم خونه. فکر کنم طرف دانشجو بوده و از وقتی تصمیم گرفته که برگرده کشورش دیگه هیچ‌کدوم از قبض‌هاش رو نپرداخته. حتی یه ده-بیست پوند هم به دانشگاه بدهکار بود.

اون ریزه‌کاری که می‌خوام بهش اشاره کنم اینه که نه من به عنوان مستاجر جدید، نه صابخونه، لطمه‌ای از بابت بدحسابی یارو نخوردیم. فقط به شرکت‌های آب – برق – گاز و شهرداری و دیگرون اعلام کردیم که از تاریخ فلان من ساکن این آدرس ام و شماره کنتور هم اینه (فقط واسه برق. آب که کنتور نداره شارژش ثابته، گاز هم که کارتی بود). دیگه خودشون می‌دونن و طلب‌شون از مستاجر سابق.

شرکت گاز هم یه کارت جدید برام صادر کرد که اون قضیه‌ی ۱۲ پوند کسری بابت بدهی رو نداشته باشه. یه کمی که گذشت و دیدم شارژ کردنش دردسره، شکایت کردم که بدهی مستاجر قبلی به من ربطی نداره بیایید این کنتور رو عوض کنید کنتور معمولی بذارید، که کردن.

یه سری ریزه‌کاری‌های اینطوری توی تار و پود یه جامعه‌ اصطکاک رو بین آدم‌ها کم می‌کنه و باعث می‌شه آدم احساس کنه زندگی راحت‌تره.

چیزی که باعث شد یاد این قضیه بیفتم این بود که یکی از دوستام یه آپارتمان کوچیک به عنوان سرمایه‌گذاری خریده و اجاره‌ش داده. مستاجرش که می‌خواسته بره ۱۰۰ تومن به عنوان علی‌الحساب قبض‌های سری آخر ازش گرفته بعد قبض‌ها که اومدن دیده که طرف چند ماه آخر رو اصلا نپرداخته و همه قبض‌ها اخطار قطع دارن و مجموعا ۲۵۰ تومن باید بپردازه.

 

منبع: گزنفون

گزنفون یه نویسنده‌ی یونانی بوده که تقریبا ۱۰۰ سال بعد از مرگ کوروش به دنیا اومده و معاصر می‌شه با اردشیر دوم هخامنشی.

دوره‌ی اردشیر دوم دوره‌ی افول قدرت هخامنشی‌ها ست و اگرچه خودش پنجاه سال پادشاهی کرده ولی بعد از مرگش کشور دچار هرج و مرج شده و حدود سی سال بعد به دست اسکندر مقدونی افتاده.

سه چهار سال بعد از به قدرت رسیدن همین اردشیر، داداشش کوروش (برای این که با کوروش کبیر اشتباه نشه به این می‌گن کوروش صغیر) علیه‌ش شوروش می‌کنه و با یه سپاه که بیشتر سربازهای مزدور یونانی و اسپارت بودن لشکر کشی می‌کنه برای سرنگون کردنش ولی شکست می‌خوره و کشته می‌شه.

گزنفون یکی از فرماندهای این سپاه بوده و داستان لشکر کشی و بعدا فرار پردردسرشون به یونان رو توی یه کتابی نوشته به اسم آناباسیس. کتاب معروفیه توی ادبیات یونان باستان و نقطه‌ی اوجش هم اونجاست که بالاخره یونانیا با هر بدبختی بوده خودشون رو می‌رسونن به ساحل دریای سیاه و آبی دریا رو که می‌بینن داد می‌زنن «دریا! دریا!»

بعد از آناباسیس، معروف‌ترین کتابش Cyropaedia هست که ترجمه می‌شه «تربیت کوروش» یا «کوروش نامه». کوروش‌نامه داستان زندگی کوروش کبیره از تولد تا مرگ. فصل آخرش هم پارسی‌های زمان خودش رو مقایسه می‌کنه با زمان کوروش و افسوس می‌خوره اینا چرا به این روز افتادن و همه‌ی فضایل اخلاقی و عادت‌های خوبشون رو از دست دادن.

البته تاریخ‌دان‌های مدرن خیلی ایرادها به دقت تاریخی روایت‌های کوروش‌نامه می‌گیرن ولی باید توجه داشته باشید که کوروش به عنوان یه پادشاه-خردمند توی دوران بعد از خودش، بین یونانی‌ها و اقوام دیگه مشهور بوده و خیلی روایت‌های شفاهی و مکتوب از کلمات قصار و حرف‌های حکمت آمیزش رایج بودن. خیلی جاها خود گزنفون هم به این موضوع اشاره می‌کنه. مثلا می‌گه «حتی امروزه هم بربرها این داستان را بازگو می‌کنند و می‌خوانند که کوروش …»

منظور از همه حرف‌ها این که تا یکی یه حرفی از کوروش نقل کرد فورا یه لینک ترجمه‌ی منشورش نفرستید براش که: «کو؟ این که گفتی کجاش نوشته؟». درسته که توی اینترنت دری-وری و حرف جعلی به نقل از کوروش هم مثل دیگرون زیاده ولی خیلی از حرف‌هایی که از کوروش نقل می‌شه و یه خورده امروزی به نظر میاد به نقل از نویسنده‌های یونانیه.

مثلا اون متن معروف به وصیت‌نامه کوروش که می‌گه وقتی مُردم جسدم رو توی تابوت طلا و نقره نذارید و توی خاک وطنم دفن کنید و این حرفا … آخرهای کتاب هفتم همین کوروش‌نامه است.

لینکدین

رییس سابقم، عمران، امروز آخر وقت منو کشید کنار گفت علی تو دنبال شغل جدید می‌گردی؟ گفتم نه، چطور مگه؟ گفت همینجوری … خواستم بگم اگه توی تیمت راضی نیستی ما خیلی خوشحال می‌شیم برگردی تیم خودمون، راجع به حقوق و شرح وظایفت هم می‌شینیم صحبت می‌کنیم …

گفتم نه همینجا راضی‌ام ولی چطور به این فکر افتادی که من می‌خوام از شرکت برم؟ نمی‌خواست بگه. کلی از من اصرار و از اون انکار … خلاصه گفت که رییس خودش، مایکل، توی لینکدین دیده که من با چل پنجا‌ه تا کاریاب دوستم هی هم به تعدادشون اضافه می‌شه، به عمران گرا داده که چه نشستی؟ علی داره شبانه روزی دنبال کار جدید می‌گرده!

رفتم نگاه کردم دیدم آره! نصف بیشتر دوستام یه ربطی به کاریابی دارن!

قضیه اینه که هر از گاهی از طرف بنگاه‌های کاریابی یا شرکت‌های دیگه برام توی لینکدین پیشنهاد شغل میاد، تهشون دو تا لینک داره: یکی که باشه بیا صحبت کنیم، یکی که نه علاقه ندارم. بعد روی اون که علاقه ندارم که کلیک می‌کنی یه لیست دیگه میاد که چرا علاقه ندارم؟

گزینه‌ی پیش‌فرضش اینه که حالا به این کاره علاقه ندارم ولی بیا با هم دوست باشیم (یعنی با فرستنده‌ی پیشنهاد)!  من هم هر دفه روی همون پیش فرض کلیک می‌کرده‌م و می‌رفته‌م جلو! البته الان یکی دو هفته‌س که این پیشفرض رو برداشته ولی من حسابی کلکسیون جمع کرده‌م!

شیر مرغ

لهستانیا یه شیرینی معروفی دارن به اسم «Ptasie_mleczko» که معنی می‌ده «شیر مرغ»!

ولی انگار اصطلاح شیر مرغ یه عنوان یه چیز کمیاب یا عجیب، خیلی توی خود لهستان رایج نیست. اون طور که ویکیپدیا می‌گه هم مخترع شیرینی اصطلاح رو توی یه سفر به فرانسه شنیده و خوشش اومده.

یه بار با چن تا دوستای لهستانی‌م دور هم نشسته بودیم این شیرینیه هم وسط بود صحبت پیش اومد اونا گفتن که معنی اسمش چیه و ما هم گفتیم که توی ایران همچین اصطلاحی هست به این معنی. اونا هم کلی خندیدن گفتن که آره واقعا توی دوران کمونیستی اسم با مسمایی بوده چون اصلا پیدا نمی‌شده و هر کی دستش بهش می‌رسیده خیلی احساس خوشبختی می‌کرده.

کلا دهه‌ی شصت که ما درگیر جنگ بودیم، اروپای شرقی هم درگیر حکومت‌های رو به زوال کمونیستی بود که دیگه کفگیرشون به ته دیگ خورده بود و همه چیز کوپنی و نایاب بود و یه شکلات یا موز خیلی تجمل حساب می‌شد. برای همین با اروپای شرقیا وقتی صحبت می‌کنیم خیلی خاطرات کودکی‌مون شبیه همه.

وسط مزه‌پرونیا درباره‌ی مرغ و شیر و دوشیدنش و این حرف‌ها، یکی جدی شد و گفت ولی وقتی ما بچه بودیم با یه شکلات یا یه لباس نو کلی ذوق می‌کردیم و شاد می‌شدیم ولی بچه‌های الان رو هیچی خوشحال نمی‌کنه.

اسپم نفرست شریف

اسپم اسپمه. وقتی که نامه‌ی تبلیغاتی ناخواسته برای کسی می‌فرستی و هیچ راهی هم پیش پای طرف نمی‌ذاری که دریافت نامه‌ها رو قطع کنه، داری اسپم می‌فرستی. حالا فرقی نمی‌کنه توی ایمیلت تبلیغ وایاگرا ست یا دعوت به پیوستن به فلان کمپین یا اطلاع‌رسانی در مورد سخنرانی هفته آینده‌ی دکتر مشایخی.

این «انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف» یه خبرنامه‌ی ایمیلی داره که قبلنا هر از گاهی یه ایمیل بی سود و ضرری می‌فرستاد درباره‌ی اخبار انجمن و دانشگاه و گهگاه هم فرصت‌های شغلی. اخیرا شروع کرده به تبلیغ فرستادن، خیلی شیک هم ته ایمیل می‌نویسه اگه شما هم علاقه دارید تبلیغ بفرستید تماس بگیرید که تعرفه‌ش رو بدونید!

من خواستم عضویتم رو لغو کنم … توی ایمیل دنبال لینک لغو عضویت گشتم، نداشت. به آدرس فرستنده‌ش ایمیل زدم، جواب نداد. تلفن‌شون رو از سایت برداشتم زنگ زدم، کسی برنداشت. رفتم از سایت‌شون پیدا کردم کی مسوول خبرنامه‌س به اون ایمیل زدم، جواب نداد …

حالا حتما همه‌تون می‌گید خوب چرا توی جی‌میل نمی‌زنی توی سرش که مستقیم بره توی پوشه‌ی اسپم؟ من مساله‌م چیز دیگه ست: می‌گم انتظار زیادیه اگه توقع داشته باشیم انجمن چی‌چی‌پی‌چی شریف آداب اطلاع‌رسانی ایمیلی رو بلد باشه؟ یا اصلا آداب‌دونی توی سرش بخوره، لااقل تلفن و ایمیلی که توی سایت اعلان کرده رو جواب بده؟

بچه‌ها

با «نورا»، دخترِ دخترخاله‌م (دو سالشه) کلی صحبت کرده بودن درباره کمبود آب و خشکسالی و اینکه اسراف چیه و چرا نباید اسراف کنیم و چه جوری اسراف نکنیم … دو سه روز بعدش سرما خورده بود، به مامانش و خاله‌ش گفته بود بدویید بدویید دستمال بیارید آب دماغ من داره اسراف می‌شه!

کیان، برادرزاده‌ی خانومم (چار سالشه) قاطی کارتون‌هاش یه سری کارتون مستر بین هم داره، عروسک مستر بین و ماشین مینی و اینجور چیزا هم براش خریدن و هر وقت حرف مستر بین می‌شه می‌گن ببین مستر بین لندنه پیش آتا (یعنی خانوم من) و علی آقا… یه بار با ماشین اومده بودن تهران، خیلی دیروقت رسیدن دم خونه بابام اینا. کیان همچین خواب آلود از باباش پرسید بابا اینجا کجاس؟ گفت خونه‌ی علی آقاست … بچه چشاش برق زد خواب از سرش پرید با یه هیجانی گفت: ئه؟ لندنه؟